April 19, 2009

American Violet

دفاع از حقوق مدنی در تگزاس

 

american_violet_1 فیلم «بنفشه آمریکائی» داستان دستگیری یک مادر بیگناه است به جرم قاچاق مواد مخدر،  و مبارزه یک تنه  او در برابر دادستانی و مقامات محلی، برای اثبات بیگناهی اش، علیرغم آنکه با اعتراف دروغین به جرم، حضانت فرزندان را از دست نمی دهد، و می تواند از زندان رها شود.  فیلمی است براساس یک ماجرای واقعی که نظام قضائی تبعیض آمیز در شهرکی در تگزاس را به محاکمه می کشد.

 

برخلاف بیشتر فیلمهای هالیوودی که مبارزه یک ابرمرد یا ابرزن علیه یک نظام را نشان می دهند، اینجا قهرمان یک آدم واقعا معمولی است، که با این مبارزه، ابرزن می شود. فیلم «بنفشه آمریکائی»  در باره دستگیری ناحق مادر چهار فرزند است، به جرم داشتن و فروش مواد مخدر، همراه با جمعی دیگر از ساکنان یک مجتمع مسکونی در شهر «ملودی» تگزاس.

 

این زن از چند طرف قربانی دارد می شود، قربانی فساد اداری که می خواهد با بالابردن آمار محکومیت های مواد مخدر، بودجه خودش را توجیه کند، قربانی ظلم خانوادگی، پدر دو تا از بچه ها می خواهد با استفاده از محکومیت قلابی این زن، دو دختر خود را از او بگیرد ببرد با دوست دختر جدیدش، بزرگ کند.

 

<br/><a href="http://video.msn.com/video.aspx?vid=67e61fda-8b5e-4443-ae7e-83985f3e538b" target="_new" title="American Violet Behnam Nateghi VOA TV Report">Video: American Violet Behnam Nateghi VOA TV Report</a> «بنفشه آمریکائی» براساس ماجرائی واقعی است که در سال 2000 یعنی هشت سال پیش روی داد، در ملودی، تگزاس.. و به قول  تاد مککارتی، منتقد ورایتی، بهترین تبلیغی است که سازمان دفاع از آزادیهای مدنی آمریکا ACLU می توانست داشته باشد. فیلمی است که با صداقت جزئیات مبارزه واقعی علیه تعصب نژادی نهادینه شده در ایالت تگزاس را بازگو می کند، به کمک وکلای اعزامی این موسسه، که مرکزش در نیویورک است.

 

عده زیادی، سی نفر از ساکنان یک مجمتمع مسکونی «سیاهپوست نشین» دستگیر شدند، آن هم روی تهمت بی پایه یک خبرچین ناباب، و دادستانی هم به همه آنها می گوید اگر ورقه اعترافات را امضا کنند، به زندان نمی روند.  یا حکم حبس تعلیقی می گیرند و بر می گردند منزل.  این فیلم در باره یک قهرمان است، مادری که در برابر زور، ایستادگی می کند و تلاش می کند از حق خودش دفاع کند، فیلمی است که به خصوص می تواند در مدارس و دانشگاهها تماشاگر داشته باشد، به خاطر نمایش جزئیات یک پرونده واقعی از مبارز  یک تنه علیه تبعیض نژادی و ظلم خانگی.

 

فیلم بنفشه آمریکائی، داستان واقعی یک مادر جوان و بدون شوهر به نام رجینا کلی Regina Kellyرا بازگو می کند که در جریان حمله پلیس به یک مجتمع مسکونی در شهرکوچکی در تگزاس، به ناحق دستگیر می شود. رجینا کلی، که در سال 2000 دستگیر شد، در این مصاحبه، به همگان توصیه می کند که صادق باشند و امید خود را از دست ندهند، چون سختی برای همه وجود دارد اما دست آخر، همه چیز درست می شود. به این زن  گفته شده بود که اگر مثل دیگران، اعتراف کند، زندانی نخواهد شد، اما او تصمیم گرفت در محاکمه ای جنجالی از خود دفاع کند.

 

نیکول بیهاری، بازیگر نیویورکی که نقش خانم کلی را بازی می کند، می گوید قبل از فیلمبرداری ویدیوی محاکمه را بارها و بارها تماشا کرد و سعی کرد احساس این زن را هنگام جواب به سئوالها، درک کند. مشکل این زن این بود که هیچکس حتی وکیل تسخیری محلی، حرف او را باور نمی کرد. بازیگرآلفر وودارد Alfre Woodard که نقش مادر رجینا کلی را بازی می کند، می گوید در مناطق فقیرنشین که پول وکیل ندارند، از این چیزها زیاد پیش می آید، و وکلای تسخیری معمولا با دادستانی  همدست هستند و به تعداد محکومیت ها پول می گیرند.

 

منتقدها می گویند بازیگر نوآمده نیکول بیهاری به این زن روی پرده انرژی و جذابیت می بخشد. خانم بیهاری می گوید از این داستان نیرو گرفت و می خواست بازی او بزرگداشت رنج این زن باشد.

 

***

 

خانم رجینا کلی، که در جریان یورش پلیس به یک مجتمع مسکونی در شهرک ملودی، تگزاس، دستگیر می شود، گزینه سختی داشت: یا باید به 25 سال حبس محکوم می شد و از دست دادن حضانت هر چهار دخترش، یا اتهام مواد مخدر را قبول می کرد و حبس تعلیقی می گرفت و می رفت سر خانه و زندگی اش. اما این زن، که سوء پیشینه نداشت و پلیس نتوانست در منزل او آلات جرم پیدا کند، تصمیم گرفت یک تنه مبارزه کند علیه دادستانی محل، با نه گفتن به معامله ای که در برابر گذاشته بودند، که معنی اش، تائید مجرمیت خودش و بدست آوردن سوء سابقه بود، هر چند با گرفتن حکم زندان تعلیقی، می توانست به منزل برگردد.

 

حتی مادرش هم به او توصیه می کند اتهاماتش را بپذیرد. جامعه هم تصویر خوبی از او ندارد، زنی است بی شوهر، که اول بار در شانزده سالگی حامله شده، و پدرهای دو تا از بچه هایش در زندان هستند، و پدر دو تای دیگر هم سعی می کند آنها را از او جدا کند. ولی این زن که خلافی نکرده، حاضر نمی شود انگ سوءپیشینه روی خودش بزند، و  سرانجام به پیروزی بزرگی نائل می شود، برائت از تمام اتهامات که در نوع خودش و در آن محل، بیسابقه بود.

 

اما چه چیزی سرنوشت پرونده  او را عوض می کند؟ چطور موفق می شود؟ همانطور که گفتم، این فیلم تبلیغ بسیار خوبی برای اتحادیه دفاع از آزادی های مدنی آمریکا، American Civil Liberties Union یک موسسه غیرانتفاعی متشکل از وکلای داوطلب است، که کارشان دفاع از پرونده های مربوط به حقوق مدنی است.

 

american_violet_2 وقتی خانم کلی تصمیم می گیرد در زندان بماند و از خودش دفاع کند، توجه این سازمان به پرونده او جلب می شود و سرنوشت خانم رجینا کلی هم با ورود یک وکیل از ACLU به نام دیوید کوهن، با بازی تیم بلیک نلسن Tim Blake Nelson عوض می شود به خصوص بعد از آنکه او  یک وکیل تگزاسی از اهالی محل را هم با خودش همراه می کند. 

 

در این که فیلم «بنفشه آمریکائی» پیام مثبتی دارد، شکی نیست، و به عنوان یک فیلم سینمائی، مشکل آن شاید این باشد که نتیجه داستان از قبل معلوم است.  ولی به قول منتقدها، در این فیلم، سناریست بیل هینی Bill Haney و کارگردان تیم دیزنی Tim Disney  جز اینکه نقطه های مشخص دادرسی را با صحنه های نمایشی به هم وصل کنند، کاری نکرده اند، و بنابراین، به داستان، چرخش و هیجان نداده اند.

به قول منتقد هفته نامه تخصصی ورایتی، سناریو مثل یک خلاصه قصه است که دیالوگ ضمیمه آن کرده باشند، و کارگردانی تیم دیزنی هم خیلی کلی است و یکطرفه است و از هر نوع ابهامی پرهیز کرده.

 

مایکل اوسالیوان، منتقد واشنگتن پست هم انتقاد کرده از سناریست و کارگردان به خاطر اغراق و زیاده روی در این تصویر یکطرفه از خیر و شر، فیلم را از جذابیت انداخته اند. مثلا پدر دو بچه که مدام آنها را ازخانه مادر بزرگ می دزدد، خیلی بدکار نمایش داده می شود، یا زندان محلی را از زندان ترکیه در فیلم Midnight Express وحشتناک تر توصیف می کند، و به این ترتیب، هر چند تماشاگر نیاز به پیروزی این زن را روی زبانش مزه می کند، اما فیلم به خاطر اغراق هایش در نمایش خیر و شر،    یک ته مزه زورچپانی در مذاق تماشاگر باقی می گذارد.

 

لس آنجلس تایمز نوشته حقایق این داستان تکان دهنده است، اما فیلم، ما را در سفر این زن سهیم نمی کند و همیشه در حاشیه نگه می دارد، و استیون هولدن، منتقد نیویورک تایمز هم انتقاد کرده که فیلم «بنفشه آمریکائی» با نشان دادن اخبار مربوط به مبارزه انتخاباتی بوش و گور در سال 2000 در پسزمینه این داستان، می خواهد وانمود کند که تبعیض نژادی نهادینه در شهرک ملودی تگزاس، عارضه ای است از بی عدالتی بسیار گسترده تر.

 

am_violet_parisa همه منتقدها از  بازی خارق العاده نیکول بیهاری در این فیلم تعریف کرده اند. این دومین فیلم خانم بیهاری، هنرمند نیویورکی، اهل بروکلین، و فارغ التحصیل هنرکده جولیارد نیویورک است و موفق می شود که در دل تماشاگر، نه تنها ترحم، بلکه خشم، خشم نسبت به ظلمی که به این رفته، برانگیزد.

ویدیو و دنباله مقاله...

April 16, 2009

Is Anybody There?

«آیا کسی آنجا هست؟»

 

Is_Anybody_There_1 در فیلم انگلیسی «آیا کسی آنجا هست؟» مایکل کین، هنرمند  سالخورده، در یک «خانه سالمندان» با پسر هشت ساله صاحبخانه همبازی می شود. مایکل کین نقش شعبده باز بازنشسته و بدعنقی را بازی می کند که این پسربچه گوشه گیر را با دنیای خودش آشتی می دهد. پسربچه به خاطر نزدیکی به سالمندان، گوشه گیرشده است و مدام دنبال ارواح می گردد. پسربچه نیز کمک می کند که شخصیت شعبده باز، به خود آید و تلاش کند با استفاده از آنچه می داند، دیگران را سرگرم کند.  این فیلم دومین کار سینمائی جان کراولی، هنرمند باسابقه تئاتر و تلویزیون بریتانیا است که دو سال پیش، به خاطر فیلم اولش Kid A  تحسین منتقدهای عالم را بر انگیخت.

 

خیلی از سینماروها، به این فیلم انگلیسی که اول در آمریکا و چند ماه دیگر در انگلستان اکران می شود، امید دارند، به خاطر فیلم اول این کارگردان، «Kid A»  یا پسر الف.  جان کرالی  Crowley تاثیر عمیقی گذاشت با آن فیلم، که داستان مرد جوانی بود که در کودکی ناخواسته در جنایتی شرکت داشته و حالا نمی توانست از آن گذشته فرار کند و قربانی آن خطای بچگی می شود.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با بهنود

در فیلم جدیدش، «آیا کسی  آنجا هست» هم  قهرمان  یک بچه است به نام ادوارد، با بازی هنرمند خردسال، بیل میلنر Bill Milner که پدرمادرش منزلشان را تبدیل کرده اند به خانه سالمندان و در آنجاست که برخوردش با پیرمردی که مایکل کین نقشش را بازی می کند، زندگی او را عوض می کند، و جذابیت فیلم شاید در ترکیب این بچه باشد با محیط اطرافش در خانه سالمندان، که طبعا بچه را نسبت به آن دنیا و ارواح کنجکاو می کند اما سئوال هاش در باره آن دنیا، کمکش می کند که این دنیا را بهتر بشناسد.

 

***

 

دوستی پیرمرد شعبده باز و پسربچه، در فیلم «آیا کسی آنجا هست» در یک شهرک ساحلی انگلیسی اتفاق می افتد، 22 سال پیش، در سال 1987.  مایکل کین می گوید من به این بچه درس زندگی می دهم و او به من درس مردن می دهد. مثل یک تپه، من او را بالا می برم، که بچگی است، و او مرا می برد به طرف یک مرگ ساکت.

 

مهارت هنرمند چیره دست مایکل کین، شخصیت را برای تماشاگر جذاب می کند.  بیل میلنر می گوید از بازی طبیعی مایکل کین الهام گرفت و مایکل کین هم، بازی  او را طبیعی می خواند.  در حالیکه پسربچه با زندگی آشنا می شود، پیرمرد سعی می کند با مرگ کنار بیاید.

مایکل کین می گوید وقتی سربازی 19 ساله بود در جنگ  کره، به مدت سه دقیقه مرگ را نزدیک دید، که اتفاق خوبی بود چون با مرگ روبرو شده بود و دیگر مجبور نبود با آن روبرو شود او می گوید 76 سال دارد و مرگ را دیده است.

 

***

 

شاید وضع هنرمندی مثل مایکل کین و دیگر هنرمندان هم نسل او که به مرز هشتادسالگی   رسیده اند، هم به ترتیبی به موضوع این فیلم مربوط باشد. بعد از آنکه هنرپیشه از مرز هفتاد سالگی می گذرد، دیگر نقش های حسابی گیرش نمی آید و کارش خلاصه می شود به بازی کردن پیرمردهای بدعنق و کج خلق (جک لمون و والتر ماتائو)، یا  بیماران دم مرگ، مثل پیتراوتول یا مبتلایان به الزایمر مثل جولی کریستی، و ساکنان خانه های سالمندان، مثل جودی دنچ، و حالا که به قول رکس رید، منتقد نیویورک آبزرور، که خودش هم تقریبا از همان نسل مایکل کین است، نوبت مایکل کین رسیده. هر چند که از لبخند پرنشاط و شوخ طبعی شیطنت بارش، چیزی کاسته نشده، اسفناک است که در این فیلم تبدیل شده است به یک پیرمرد لنگان و خرفت.

 

داستان فیلم ولی ظاهرا بیشتر روی پسر بچه متمرکز است.  مشکلات مالی، پدرمادر این پسربچه را وادار می کند که منزلشان را تبدیل کنند به خانه سالمندان، و به این ترتیب، کودکی این بچه با مناظری احاطه می شود که او را از زندگی بیزار و گوشه گیر می کند، و نگاه وسواس آمیزی پیدا می کند به مرگ، و در میان این سالخورگانی که توجهی به او ندارند، دنبال نشانه های مرگ می گردد، برای دیدن ارواح کمین می کند، اما آنچه می بیند، بدبختی های مادرش است که با مشکلات این آدمها سروکار دارد و خیانت پدرش که می بیند به دختر کلفت 18 ساله ابراز عشق  می کند. 

 

ولی ورود یک پیرمرد تندخو و آتشین مزاج و از خود راضی و ایرادگیر به این فضا، همه چیز را عوض می کند. مایکل کین شعبده بازی است بازنشسته که در گذشته شهرتی داشته، ولی حالا، خود را رانده ی اجتماع می پندارد و نگاهی تلخ و تاریک به زندگی دارد و از بچه ها متنفر است و دائم شکایت دارد از سرنوشت، و البته چنانکه رسم این نوع فیلمهاست، این دو نفر همدیگر را عوض می کنند.  یعنی بچه متقاعد می شود که با بچه های دیگر دوستی کند و پیرمرد هم به صرافت سرگرم کردن دیگران می افتد با شعبده بازی. 

 

Is_Anybody_There_2 این فیلم را پائیز پارسال  در جشنواره تورانتو برای اولین بار نمایش دادند و مایکل رکتشافن، منتقد هالیوود ریپورتر ستایشش کرد به خاطر اینکه بازی بی امان و ماهرانه مایکل کین، به جنبه های آبکی و احساساتی سناریو، اجازه خودنمائی نمی دهد. سناریست فیلمهای تلویزیونی انگلیس، پیتر هارنس Peter Harness، آن را بر اساس زندگی خودش نوشته. از دید این منتقد، پیوند این پیرمرد و کودک، با هدف کشف اسرار زندگی است.

 

حالا با این اوصاف، به نظر نمی رسد که مردم برای دیدن این فیلم هجوم بیاورند، اما منتقدها هم زیاد از آن استقبال نکرده اند. مشکل اصلی آن، کلیشه ای بودن و قابل پیش بینی بودن داستان است، اما رکتشافن نوشته کارگردان، جان کراولی، شگردهائی در آستین دارد که توانسته به روند یکنواخت قصه اش، لبه طنزآمیزی بدهد.

 

anybody_behnud از دید نیکلاس راپولد، منتقد ویلج وویس، یک جاذبه فیلم این است که پسربچه خردسال هم مثل پیرمرد، از زندگی شاکی است و بدعنق، و از شخصیت این بچه، یعنی بیل میلنر تعریف کرده که قبلا او را در فیلم «پسر رمبو» دیدم و اینجا هم همان حس تمرکز را دارد. منتقد  سایت ویژه سینمای مستقل، ایندی وایر، روی تصویر گرم ولی غمناکی که از فضای اجتماعی انگلستان بیست سال پیش ارائه می کند، دوران قبل از روی کار آمدن دوباره حزب کارگر، بریتانیای قبل از اتحادیه اروپا.

ویدیو و دنباله مقاله...

April 15, 2009

17 Again

زک افران: سرگردان بین نوجوانی و بلوغ

 

17_Again «دوباره 17» فیلم جدید زک افران، ستاره محبوب نوجوانان در آمریکا، که از جمعه، پس فردا، اکران سراسری آن در آمریکا شروع می شود، ماجرای پدر 37 ساله دو نوجوان دبیرستانی است که بعد از رسیدن به بن بست در زندگی، ناگهانی برمی گردد به نوجوانی و با پسر و دختر خودش همکلاس و دوست می شود و رابطه جدیدی برقرار می کند با همسرش. فیلم با خاطره ای ابتدا به گذشته رجوع می کند، به لحظه کلیدی یک تصمیم که قهرمان فیلم فکر می کند مسیر زندگی اش را تغییر داد.

 

بعد از مجموعه موزیکال دبیرستان، که زک افران Zack Efron را معرفی کرد به سینماروها، این اولین فیلمی که زک افران رسما ستاره آن است، که البته برای زک افران رویداد خیلی مهمی است، چون برای اولین بار در پوستر یک فیلم، اسم او را بالا نوشته اند. برای نوجوانهائی که برای زک افران جیغ می کشند و او را سمبول سکسی و مرجع تقلید خودشان می دانند هم، روی پرده آمدن فیلم «دوباره 17» رویداد مهمی است اما دوشنبه معلوم خواهد شد که برای استودیوی نیولاین سینما، تهیه کننده فیلم، و در اصل، برای کمپانی وارنر برادرز، که نیولاین را بلعیده، خبر خوبی هست یانه، چون فیلم «دوباره 17» را منتقدها زیاد تحویل نگرفتند، و امید استودیو به هواداران زک افران است که وظیفه دارند با هجوم به سینماها در روزهای تعطیل آخراین هفته، آن را به یک فیلم پرفروش تبدیل کنند.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

همه ما به خصوص آنها که از زندگی هاشان راضی نیستند، گاهی یاد لحظه هائی کلیدی از زندگی می افتند که اگر فلان تصمیم را جور دیگری می گرفتند یا فلان حرف را جور دیگری می زدند، مسیر زندگی شان عوض می شد. این را در خیلی از فیلم ها هم دیده ایم به عنوان ابزاری برای قصه گوئی یا حتی فلسفه بافی در باره اتفاقی بودن زندگی... فرق فیلم «دوباره 17» با فیلمهای دیگر که از این ابزار قصه گوئی استفاده می کنند، این است که شخصیت بر می گردد به سن گذشته، یعنی 17 سالگی، اما دنیا بر نمی گردد عقب، و بنابراین، 17 سالگی او همزمان می شود با همان دنیای بزرگسالی اش. بنابراین فرصتی می یابد تا از زاویه ای دیگر به فرزندانش و به همسرش نگاه کند، از دید 17 سالگی.

 

***

 

چند شب پیش در سینمای چاینیس هالیوود، در مراسم افتتاح اکران عمومی فیلم «دوباره 17» 17 Again حضور صدها هواخواه نوجوان زک افران، ستاره این فیلم، خیره کننده بود و او را وادار کرد که از به آنسوی بلوار هالیوود برود برای سلام و احوال با هوادارانش. بعد از مجموعه «موزیکال دبیرستان» این اولین بار است که سرنوشت فیلمی کاملا روی دوش زک افران، ستاره جوان قرار گرفته است.

 

زک افران می گوید فرصتی بود که نقش کاملا متفاوتی بازی کند بدون اینکه از دبیرستان بیرون بیاید. او می گوید در این فیلم نقش یک پدر 37 ساله را بازی می کند که چالش جالبی بود چون با خودش فرق دارد. او می گوید خوشحال است که با همکاری بر استیرز، کارگردان، فیلم جمع و جوری از آب در آمده.

 

17_Again_3در فیلم «دوباره 17» متیو پری، ستاره سریال Friends نقش بزرگسالی شخصیت زک افران را بازی می کند. متیو پری می گوید سناریو و شخصیتی که بازی می کند را خیلی دوست دارد، مردی که دائم غصه تصمیم های غلطی را دارد که در گذشته گرفته. او یادآور می شود که سناریو به فیلمهائی که دوست داشت، مثل Big و Groundhog Day شبیه است.

 

شخصیت زک افران در دبیرستان سعی می کند دخترش را از معاشرت با بچه های ناباب بازدارد و به پسرش درس شجاعت و اعتماد به نفس بیاموزد. هدف مبارزه او یک شاگردمدرسه شرور و قلدر است که پسرش را تحقیر می کند و با دخترش رابطه برقرار می کند. زک افران می گوید این فیلم در باره یک پدر است که می خواهد با همسر و فرزاندنش رابطه عمیق تری برقرار کند و دو باره عاشق زن خودش می شود، داستانی است در باره شانس های دوم، و فیلمی است که همه با آن رابطه می گیرند.

 

این فیلم، داستان فیلمهای دیگری مثل Big و 13 on 30 و نظائر آن را به زبان تازه ای و با شخصیت های جدید باز گو می کند. برگشت به گذشته برای اصلاح یا تغییر یک لحظه کلیدی، یک ابزار یا device قصه گوئی است ولی در فیلم «دوباره 17» از آن به نوع تازه ای استفاده کرده، به عنوان وسیله ای برای تاثیر گذاشتن در زندگی عزیزان. این فیلم خانوادگی، به پدرمادرها می گوید برای درک فرزندان باید از دید آنها و در دنیای آنها قرار گرفت و به دنیا نگاه کرد، آن وقت می شود پدرمادر بهتری بود. اگر 17 ساله شدن صوری این پدر را در نظر نگیریم، یا آن را تمثیلی بدانیم، آن وقت معنی اصلی فیلم روشن می شود. این آدم هر چند به بهانه اصلاح یک تصمیم در گذشته خودش 17 ساله می شود، ولی عملا کمکی به خودش نمی کند، بلکه می تواند مشاور بهتری برای پسر و دختر نوجوانش باشد، یعنی درسهای پدرانه را حالا در لباس همشاگردی می دهد.

 

مادر بچه ها با بازی Leslie Mann یک زن سی و چند ساله است که کششی به این نوجوان 17 ساله که نمی داند همان شوهر سابقش است، احساس می کند و شوهر هم به یاد می آورد که اصلا چرا عاشق این زن شده بود. رابطه زک افران 21 ساله با این زن سی و چند ساله، یک لایه سکسی در باره عشق زن مسن تر با مرد جوان تر پیدا می کند، که خودش بازتابی است از پرسونا یا شخصیت اجتماعی زک افران به عنوان ستاره، که علاوه بر نوجوانان، در میان زنان سی چهل ساله و همچنین بعضی همجنسگرایان هم هوادار دارد.

 

17again_zack رابطه شخصیت زک افران و زن بالغ اش، از دید منتقد ویلج وویس، برای راضی کردن زنان هواداران زک افران است. ولی از این تعبیر یک کم شیطنت آمیز که بگذریم، پیام فیلم این است که به عنوان یک نوجوان 17 ساله، عشق زنش را به خودش زنده می کند، یعنی می گوید برای اینکه عشق تازه بماند، خود آدم باید همیشه تازه بماند، و این آدم 37 ساله که از زندگی اش خسته شده، حوصله هیچکس را ندارد و هیچکس هم حوصله او را ندارد، وقتی از دید خود 17 ساله اش نگاه می کند به دنیا، چیزهائی دستگیرش می شود که قبلا تصورش را هم نمی کرد.

 

درس اخلاقی و تربیتی فیلم این است که پیشنهاد می کند که همیشه و در هر سنی، می توان شادابی و کنجکاوی و امید به آینده را که ویژگی های یک نوجوان است حفظ کرد. عکس آن هم البته صادق است، یعنی می گوید 17 ساله شدن شخصیت اصلی، تعبیر این است که این آدم رشد نکرده از نظر روانی، همچنان در دوران دبیرستان گیر کرده. شبیه شخصیت اصلی فیلم اول بر استیرز Burr Steers، کارگردان این فیلم، Igby Goes Down که راجع به آدمی بود که نمی خواست بزرگ بشود.

 

ولی به قول کرک هانیکات Kirk Honeycut منتقد هالیوود ریپورتر، فیلم «دوباره 17» برداشت اصیل و تازه ای دارد از این ابزار برگشت به گذشته، و بعضی مواقع، بهتر از انتظار است و گاهی هم البته، بدطوری زمین می خورد، و سناریوی نایکدست همراه شده است با اغراق در کارگردانی به خصوص در صحنه های کمیک فیلم. این اغراق ها، ناشی از حضور زک افران است که باعث می شود سناریست و کارگردان سعی کنند فیلم را با اغراق در صحنه های کمیک، برای نوجوانان که هواخواهان او هستند، سرگرم کننده تر بسازند.

 

17again_kambiz تهیه کننده ها از یک طرف می خواهند زک افران، این ستاره را که حالا 21 ساله شده و کم کم دیگر نمی تواند نقش شاگرد دبیرستان را بازی کند، بالغ تر بسته بندی کنند، و از طرف دیگر هم نمی خواهند هواداران بچه مدرسه او را از دست بدهند. اسکات فانداس، منتقد ویلج وویس از اصرار سازندگان فیلم برای تبدیل آن به یک فیلم نوجوانانه انتقاد کرده، و نوشته انگار با ضوابط مهندسی برای گرفتن حداکثر جیغ و حداکثر هوار از دخترهای نوجوان، سرهم شده. از دید این منتقد، این فیلم همان داستان Big است که حالا برعکس شده. در Big، تام هنکز پسربچه 11 ساله ای بود که یک باره آدم بزرگ شد. یعنی آرزوی بچه که می خواهد زود بزرگ شود، یکباره تحقق یافت و باجهانی روبرو شد که هم به معصومیت و تازگی نگاه او نیاز داشت و هم می خواست از آن سوء استفاده کند.

ویدیو و دنباله مقاله...

April 14, 2009

Explicit Ills

فقر و بیماری در فیلادلفیا: «امراض آشکار»

 

explicit_ills_1 در فیلم «امراض آشکار» از سینمای مستقل آمریکا، هنرپیشه جوان «مارک وبر» اولین کارخود به عنوان کارگردان را به تصویرکردن فضای محله ای فقیرنشین در فیلادلفیا اختصاص می دهد که همراه با مادر فقیر و گاه بی خانمانش، خودش سالها آنجا زندگی کرده و از نزدیک شاهد فقر، اعتیاد و نارسائی های نظام اجتماعی و بهداشتی آن بوده.

 

فیلم داستانها و آدمهای متعددی را کنار هم می گذارد برای اینکه از جمله، تلاش مادری با بازی روزاریو داسن، را برای زنده نگه داشتن کودکش، که به بیماری آسم مزمن مبتلا است. شخصیت های فیلم در مرز بی خانمان شدن قرار دارند، به خطر هجوم بسازبفروشها به محله. فیلم «امراض آشکار»، فیلمی است که چندان شناخته شده نیست، و کشش تجاری ندارد.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با کامبیز

این فیلم، بهار پارسال مطرح شد وقتی برای اولین بار در فستیوال South By Southwest در آستین تگزاس نمایش داده شد، و منتقدهائی که آن را به خاطر نگاه آگاهانه اش به زندگی در داخل بافت پیچیده شهری مثل فیلادلفیا ستایش کردند، یادآور شدند که تماشاگر خاص دارد، نه عام. فیلم «امراض آشکار»  مشکلات چند شخصیت را در محله فقیرنشین مرکزی فیلادلفیا، دنبال می کند.

 

بازیگر فیلم، روزاریو داسن می گوید این فیلم در باره فقر است و نظام بهداشتی و مصرف مواد مخدر و برخورد آدمها. برخی از صحنه های فیلم، تجربه های زندگی کارگردان جوان آن است که مادرش سالها «بی مسکن» یا کارتون خواب بود. خانم داسن می گوید فیلم می پرسد چه وقت این کشور به خودش خواهد آمد و به رفع مشکلات آدمهای خیابانی خواهد پرداخت؟ او می گوید مسخره است که میلیونها در مضیقه هستند و این باید باید چیزی بیشتر از یک خط خبر باشد، باید ما را به هیجان بیاورد که تغییرش دهیم.

 

tribeca_rosario داستان فیلم ساختار چند گانه یا اپیزودیک دارد، چند قصه نامربوط به هم در باره شخصیت های نامربوط که وجه مشترکشان زندگی در این محله از فیلادلفیاست. انگار تماشاگر را ول می کند بین یک عده، به اصطلاح یک تصویر گروهی است، به قول مانولا در گیس، منتقد نیویورک تایمز، که شبیه اش مدتی است مد شده در فیلمهای جدید، مثل Crash که اسکار گرفت، یا بابل Babel که آنهم اسکار گرفت، و اخیرا هم نمونه دیگرش آمد با تمرکز بر مهاجرت مکزیکی ها به لس آنجلس در فیلم Crossing Over...

 

فیلم هائی که می خواهند به محرومیت ها بپردازند، گاهی خیلی شعاری می شوند. ساختار چندگانه یا درهم قصه فیلم، یک مقدار کمک می کند به این که اگر هم شعاری هست، زیاد واضح نباشد، هر چند که برخلاف آن فیلم های مشابه، اینجا کارگردان ظاهرا اشکارا «قیام» یا Revolt را توصیه می کند. اما در این که شعاری هست یا نیست، نظرها فرق می کند. جان دوفور، منتقد هالیوود ریپورتر که این فیلم را در جشنواره South by Southwest پارسال دیده، حسن کار «مارک وبر» در خودداری است از شعار دادن، حتی وقتی شخصیت هایش را به راهپیمائی و تظاهرات در خیابان وا می دارد... و با اینکه روی چندین شخصیت و مسائل آنها تمرکز می دهد، اما نیروی حیاتی فیلم، این شخصیت ها و ماجراهای آنها نیست، بلکه خود اجتماع است، و شخصیت هائی که انتخاب کرده، تن نمی دهند به اینکه به تمثیل هائی تبدیل بشوند برای شعار دادن در باره وضع اجتماعی.

 

tribeca_kambiz اما مانولا درگیس، منتقد نیویورک تایمز، عکس این برداشت کرده و نوشته در فیلم «امراض آشکار» هم مثل فیلمهای اپیزودی مثل Crash یا Babel شخصیت ها، در نهایت، پلاکاردها یا پرچم هائی هستند برای کارگردان که شعارهایش را روی آنها بنویسد و در فیلم امراض آشکار، حتی شخصیت ها را می آورد وسط خیابان در تظاهرات علیه بساز و بفروشها. شعار «فقر باید ریشه کن گردد» شعار خوبی است اما خانم درگیس در جائی که هنر برای رساندن این شعار کفایت می کند، این فیلم، آن را با می خواهد با پتک بر سر تماشاگر بکوبد. ابهام در قصه گوئی را بعضی منتقدها، از جمله اوئن گلیبرمن در EW به حساب ناشیگری سناریست و کارگردان فیلم اولی «مارک وبر» گذاشته اند. الیزابت وایتزمن در نیویورک دیلی نیوز نوشته کارش به این اندازه اصیل هست که باید منتظر فیلم های بعدی او بود.

ویدیو و دنباله مقاله...

April 13, 2009

Paris 36

احیای تماشاخانه فرانسوی با یک موزیکال

 

Paris36_4  «پاریس 36» تلاش یک  فیلمساز فرانسوی است برای تسخیر قلب سینماروهای آمریکا:  عشق و موسیقی و مبارزه سیاسی در فرانسه، در فاصله دو جنگ جهانی.  «پاریس 36»  بعد از درخشیدن در جشنواره های اروپا، از هفته پیش،  در آمریکا اکران می شود. در حالیکه تقریبا یک سال به دوره بعد جوائز اسکار باقی است، به گزارش خبرگزاری رویترز، بعضی ها از حالا  فیلم «پاریس 36» را کاندیدا کرده اند.

 

اما لابد از آن «بعضی ها» یکی مسئول تبلیغات  و روابط عمومی فیلم است در آمریکا و دیگری، لابد پخش کننده آمریکائی فیلم، و سومی هم کارگردان فرانسوی کریستف باراتیه که مشتاق است توسط هالیوود کشف بشود، و فیلمش سرنوشت متقاوتی پیدا کند.  به زور این حرفها، می خواهند فیلم پاریس 36 را ربط بدهند به فیلم زندگی ادیت پیاف La Vie En Rose که بخشی از آن در همین دوره، یعنی دهه 1930 می گذرد، و ماریان کوتیار، بازیگر فرانسوی، به خاطر ایفای نقش در آن در سال 2007 اسکار بهترین بازیگر زن را دریافت کرد. 

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با پریسا

در این جا هم، مثل بخشی از زندگی ادیت پیاف،داستان در پسزمینه فقر و کساد اقتصادی دهه 1930 می گذرد. محور داستان یک کاباره پاریسی است، با نام شانسونیا (آوازخانه) در یک محله کارگری. اینجا هم موسیقی نقش عمده را بازی می کند و تمرکز روی چهره و اجرا و صدای بازیگر نورا  ارنزدر Nora Arnezeder است.

 

اما پسزمینه قصه فیلم که در باره احیای کاباره محل است با روی صحنه آوردن یک موزیکال، پیروزی انتخاباتی حزب «جبهه مردمی» است که به رشد خیلی انتظارات افراطی چپ انجامید و فراخوان حقوق کارگران، از جمله، دستمزد برای روزهای تعطیل، و ویژگی فیلم این است که شاید به پیروزی از سبک فیلم La Vie En Rose موسیقی و احساسات لطیف و هنرمندانه، در یک چارچوب فضائی خشن و صیقل نخورده، عرضه می شود  که جذابیت اش در صمیمیت و روح مردمی آن است.

 

***

 

Paris36_2فیلم پاریس 36 افسانه ای است در باره جامعه، خانواده و امید، که در پاریس دهه 1930، که داستان آن در دوره سخت فشار اقتصادی و نزاع های سیاسی میان چپ و راست، در فرانسه اتفاق می افتد. کارگردان «کریستوف باراتی یر» می گوید انتخاب هنرپیشه جوانی که خواننده خوبی باشد، برای او مهم بود، زنی با صورتی سینمائی و هنرپیشه فیلم را بعد از مصاحبه با صدها نفر، سرانجام پیدا کرد .

 

قلب پراحساس فیلم، بازی نورا آرنزدر Nora Arnezeder در نقش اصلی، هنرمند 19 ساله از حالا زمزمه اسکار در باره فیلم پاریس 36 را بر انگیخته. نورا آرنزدر می گوید در باره زنهای آن دوره و طرز زندگی و طرز راه رفتن آنها، در کتابها کمی تحقیق کرد. کارگردان می گوید مهم نیست که بازیگرهای فیلم های تاریخی، درس تاریخ بیاموزند، چون این کار کارگردان است. او می افزاید ولی متوجه شدم که بازیگرها مجبور نبودند از کسی تقلید کنند.  اگر او را بگذاریم در لباس دهه 30 با آرایش آن موقع و یک ترانه زیبا و نورپردازی خارق العاده، او خودش بلافاصله به یک بازیگر دهه 30 تبدیل می شود.

 

**

 

اسم فیلم در فرانسه، «فوبورگ 36» است، منظورم این است که تمرکز فیلم بر یک محله است در پاریس در یک دوره حتی سال خاص در تاریخ، یعنی سال 36 که فرانسه،  که کشور از نارسائیهای اقتصادی و ضررهای ناشی از جنگ اول هنوز سربلند نکرده بود،  دستخوش مبارزه های سوسیالیست ها بود، برای محدود کردن مالکیت خصوصی -- ولی بحران اقتصادی و رکود بزرگ اقتصادی، Great Depression غرب را فراگرفته بود از آمریکا تا اروپا، و  به بحران اجتماعی و اقتصادی دامن زده بود و  در محور قصه فیلم، این کاباره خیالی قرار دارد، به نام شانسونیا یا «آوازخانه» در محله فوبورگ، که مدیر و هنرمندانش همه چپ هستند، و به خاطر بحران اقتصادی،  ناچار می شوند درهای آن را ببندد، به خاطر اینکه نمی توانند اجاره را به صاحبخانه که دست راستی است، بپردازند. ولی رئیس کاباره با کمک پسر آکاردئونی دوستش و به کمک اهل محل، موفق می شوند آن را با روی صحنه آوردن یک موزیکال، مجددا باز کنند.

 

Paris36_3 فیلم تائید این نکته است که مردم، در پسزمینه ناکامی ها و سختی ها، در جستجوی امیدی هستند برای دگرگونی، برای تغییر و بهبود اوضاع. فیلم نشان می دهد که این امید باعث می شود که اهالی محل دست به دست هم بدهند برای احیای این کاباره، و موزیکال آماتوری که فقط هنر و استعداد خواننده جوانی   به نام دوس، آن را نجات می دهد، دختری  که دنبال سرنوشت از شهرستان به پاریس آمده، و جذابیت فیلم هم به قول دیوید ادلستاین، منتقد هفته نامه «نیویورک»  بازی نورا ارنزدر هنرپیشه 19 ساله در این نقش است، که مثل شخصیت دوس Douce در داستان که تئاتر را نجات می دهد، اینجا خود فیلم را نجات داده، که بدون او، به قول ادلستاین، چیز تاری و مبهمی است پر از چهره های نامشخص و  بازیگران تنومند و سبیلوی فرانسوی.

 

فیلمهای فرانسوی معمولا در آمریکا نمی گیرند، حتی همان فیلم زندگی ادیت پیاف با این که بازیگرش خانم «کوتیار» اسکار هم گرفت، ولی باز هم فروش نکرد.  این خبر بدی است برای کارگردان کریستف باراتیه، که خودش را از نسل نوی سینماگران فرانسوی می داند که می خواهند از شیوه های داستانگوئی سینمای آمریکا و انگلیس، الگوبرداری کنند.

 

فیلم قبلی او، گروه کر، Les Choristes  هم فضای مشابهی داشت، ولی در یک مدرسه موسیقی اتفاق می افتاد و هر چند آن را برده بود به زمان گذشته، ولی داستانش از تجربه های شخصی او حکایت می کرد که از بچگی در کنسرواتوار موسیقی تحصیل می کرده، و از این حساسیت به موسیقی در فیلم پاریس 36 هم استفاده کرده. او گفته بیشتر از آنکه تحت تاثیر کلاسیک های موج نوی سینمای فرانسه مثل «400 ضربه» باشد، تحت تاثیر سینمای آمریکا و انگلیس است، مثلا فیلم «بیلی الیوت.»

 

اما فضای فیلمش، شبیه فضای فیلم  استرالیائی «مولن روژ» است، شاهکار «باز لورمن» که تصویری رومانتیک ورویائی می دهد از  یک دوره از تاریخ شهر پاریس. به قول لو لومنیک، منتقد نیویورک پست، فیلم واقعا در پاریس 1936 نمی گذارد، بلکه در روایتی آرمانی از گذشته اتفاق می افتد که هجوم نازی های آلمان را چند ترانه شیرین می توانند به تاخیر بیاندازند. اما برای تماشاگر غیر فرانسوی، به قول مایک لاسال، منتقد سنفرانسیسکو کرانیکل، تماشای این فیلم مثل گذراندن تعطیلات با آدمهای بیگانه است، یعنی روحیه ها همه شاد است، روابط گرم است و داستانهای خصوصی آدمها، دلنشین است و آدم از وجود همه لذت می برد اما موقع رفتن، پشیمان نیست که می رود و می داند که برنخواهد گشت.

 

ولی نوشته اگر شما فرانسوی باشید، یا به فرانسه کارگری دهه 1930 علاقه خاصی دارید، یا با شرایط آن دوره در فرانسه آشنا هستید، در موقعیت بهتری قرار دارید برای درک این فیلم. اشکال دیگر فیلم است که فیلم، محور قصه، یعنی احیای کاباره یا آوازخانه محلی را اصلی بدیهی می داند،  و سعی نمی کند این را برای تماشاگر تشریح کند که چرا. بعضی ارزشها، خوش سفر نیستند از کشوری به کشور دیگر.  یعنی منظور این است که فیلمی است که نمی تواند از شرایط محلی عبور کند،  برعکس فیلمهای هالیوودی...

 

Paris36_parisa اما چند چیز دیدنی در این فیلم هست، یکی صحنه آرائی و فیلمبرداری فیلم است که به قول ایتن گیلسدورف، منتقد باستن گلوب، بحران اقتصادی  و هرج و مرج اجتماعی دهه 1930 فرانسه، هیچوقت به این جذابیت نشان داده نشده بود. جذابیت دیگر، ترانه های فیلم است که به قول پیتر برونت، منتقد هالیوود ریپورتر، نجات دهنده فیلم،  سبک خاص ترانه های دهه 1930 و ترانه های جدیدی است به آن سبک، نوشته راینهارت وگنر، و فرانک تامس.

 

اما احساسات آبکی و اشک و آهی که لحن سانتی مانتال داستانگوئی فیلم گرفته را خیلی از منتقدهای آمریکائی کوبیده اند مثلا ای. او اسکات در نیویورک تایمز نوشته روایت آبکی و احساساتی فیلم از فرانسوی گری و فرانسوی بودن، باید برای ملت فرانسه شرمسار کننده باشد.

ویدیو و دنباله مقاله...

April 12, 2009

Mysteries of Pittsburg

کتاب «اسرار پیتزبورگ» سرانجام روی پرده

 

mysteries_of_pittsburg_2 «اسرار پیتزبورگ» یک فیلم از سینمای مستقل آمریکا، بر اساس رمان مشهور و عمده ای است از «مایکل شِی بُن» - با شرکت «سی ینا میلر» و پیتر سرزگارد، که از جمعه پیش اکران عمومی آن در سینماهای آمریکا آغاز شد. فیلم را پسر جوانی به نام آرت با بازی جان فاستر روایت می کند. کارگردان برای تبدیل کردن این رمان به فیلم سینمائی، مقدار زیادی از شخصیت ها و وقایع را خلاصه کرده، تا جائی که هویت پیشتاز و غیرمتعارف رمان را از آن گرفته و تبدیلش کرده به یک فیلم کلیشه ای در باره مرد شدن.

 

فیلم «اسرار پیتزبورگ» در باره نخستین تجربه این جوان است در زندگی بزرگسالی -- و داستان تابستانی را می گوید که بعد از گرفتن لیسانس، شغلی پیدا می کند به عنوان کارگر در یک فروشگاه بزرگ کتاب در پیتزبورگ، شغل کم درآمدی که تنها مزیتش، عشقبازی های مکرر است با رئیس، در انبار کتاب. این جوان در یک میهمانی اتفاقی رابطه عجیب و پیچیده ای شروع می کند با یک زن دلفریب، با بازی سی ینا میلر Sienna Miller، که دوست پسر جذاب، ولی ترسناکی دارد در مرز بین شاعر و تبهکار خرده پا، با بازی پیتر سرزگارد Peter Sarsgaard.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی
برای جوان قهرمان فیلم «اسرار پیتزبورگ» با بازی جان فاستر، تابستان 88 تابستان پرماجرائی است که در آن برای نخستین بار به عنوان یک آدم بالغ با دنیا سروکار پیدا می کند. سی ینا میلر، هنرپیشه انگلیسی، نقش زنی را بازی می کند که همراه با دوست پسرش، با جوان تازه وارد، رابطه اسرار آمیزی برقرار می کند که ترکیبی است از عشق و فریب.

 

خانم سی ینا میلر می گوید حامی فیلمهای مستقل است و شانس داشته در چند فیلم مستقل خوب بازی کند. او می افزاید با این حال، مخالف فیلمهای تجاری نیست و می افزاید کار هنرپیشه متنوع باشد و از فیلم «اسراسر پیتزبورگ» و بازیگرهایش تعریف می کند. پی سرزگارد، در نقش بوی فرند سی ینا میلر، یک نیمچه تبهکار خیابانی است که خودش را بزرگتر از آنچه هست می پندارد، و در چند صحنه خشونت آمیز بازی دارد.

سرزگارد می گوید صحنه های خشونت در فیلمها، خیلی دقیق از قبل طرح ریزی می شوند. او می افزاید خوب بود که یک مربی حرفه ای هم برای تنظیم صحنه های سکسی داشتیم و برعکس صحنه های خشونت که کاملا کنترل شده اند، در صحنه های سکسی مثل این است که هیچکس نمی داند چکار کند و همه می ترسند حرفی بزنند. کارگردان راسن مارشال تربر می خواهد فیلمش تماشاگران را یاد دورانی از عمر بیاندازد که نمی دانستند چه می خواهند، و اضافه می کند در نهایت امیدوار است از تماشای آن تفریح کنند.

 

mysteries_of_pittsburg_1 از قضای اتفاق، هفته پیش فیلم «سرزمین ماجراها» Adventureland را معرفی کردیم که آن هم در باره دوره مشابهی بود از زندگی یک جوان، که از دانشگاه آمده بیرون، یکی دیگر از فیلمهای متعدد در باره تابستان های کلیدی در زندگی -- شخصیت هائی که در اولین تابستان بعد از تحصیلات دانشگاهی، قبل از اینکه وارد زندگی بزرگسالی بشوند، تجربه های جدیدی کسب می کنند، و متحول می شوند: از نوجوانی به مردی، و از دختری به زنی قدم می گذارند، از این جور تابستانها در فیلمها زیاد است، و فیلم «اسرار پیزبورگ» هم مثل فیلم هفته پیش ما را به سال 1987 می برد، یعنی به همان دوره فرهنگی - اجتماعی، و پیتزبورگ، نه چندان دور تر از شهرکی در شمال پنسلیوانیا، که محل شهربازی فیلم Adventureland بود -- اینجا هم شخصیت جوان معصوم، که ذهنی پاکیزه و نیالوده دارد، با انواع تجربه ها آشنا می شود، از جمله عشق سه جانبه، و اینها قرار است نقطه عطفی بشوند در تحول او در روند مرد بالغ شدن.

 

mysteries_Sienna ولی آنچه این فیلم را ساختگی می کند، به قول راجر ایبرت، صداقت زورکی و دردناک آن است، و اینکه به نظر، زنجیره ای از یک سری موقعیت های کلیشه ای می آید که انگار از فیلمها و داستهانهائی که می شناسیم، دستچین شده اند، مثل همین جوان نوآمده، مثل رابطه سه جانبه عشقی - جنسی او، با ابهام همجنسگرایانه ای که درش هست، رابطه سنگین با پدر زورگو و کنترلچی، که بازی نیک نولتی در این نقش را منتقدها ستایش کرده اند. اما ایبرت می گوید اشکال داستان در این است که این جوان از خودش همتی نشان نمی دهد و بی عرضه است و داستان بر او واقع می شود به جای او بر داستان واقع شود.

 

سختی تبدیل کتاب به فیلم از جمله در این است که شخصیت اول کتاب، که راوی داستان هم هست، نقشی در تحولات داستان ندارد زیاد، یعنی بیشتر ناظر است. ولی ظاهرا کاری که کارگردان راسن مارشال تربر، با موفقیت انجام داده، خلاصه کردن کتاب محبوب و پرفروش مایکل شی بان Chabon است، یکی از آثار برجسته ادبیات معاصر آمریکا از نویسنده ای که سرآمد نسل خودش دانسته می شود و به خاطر شهرت و محوبیتی که کارهایش دارند، خیلی هم در هالیوود فعال است و هم کار های خودش فیلم می شوند و هم سناریو برای دیگران خیلی نوشته، از جمله برای اسپایدرمن سوم.

 

mysteries_parisa به خاطر تجربه همجنسگرایانه شخصیت اول همین داستان اسرار پییتزبورگ، آن موقع در یک روزنامه به اشتباه گزارش دادند که شی بان خودش همجنسگراست و معروف است که شی بان که آن موقع تازه ازدواج کرده بود، گفت هیچ ناراحت شد از انتشار این خبر، برای اینکه خوانندگان تازه ای را برای او همراه داشت. امتیاز آن رمان، صداقت لحن نویسنده مایکل شی بان بود که ظاهرا سعی کرده اند در فیلم آن را حفظ کنند.

اما به قول وسلی موریس، نویسنده باستن گلوب، نوشته این رمان مهم در باره به بلوغ رسیدن و تجربه جنسی، تبدیل شده است به نمونه ای برای یک سریال تلویزیونی سخیف. از سال 88 که این کتاب در آمده، تهیه کننده و کارگردانها در هالیوود دنبال راهی برای به پرده کشیدن آن هستند، و کسانی که خیلی به کتاب نزدیک باشند، از تغییراتی که در آن داده شده، یکه خواهند خورد، چون برای خلاصه کردن کتاب، مثلا چندین شخصیت را در یک شخصیت خلاصه کرده و فصل های زیادی را حذف کرده، اما دوین برگ Byrge منتقد هالیوود ریپورتر که این فیلم را در سال گذشته در جشنواره ساندس دیده بود، نوشته اگر پروای پیروی دقیق از کتاب نباشد، فیلمی است با داستان پردازی ماهرانه و صمیمی.

ویدیو و دنباله مقاله...

April 9, 2009

Hannah Montana: The Movie

دو راهی مایلی در «هنا مانتنا»

 

hannah_miley مایلی سایروس، در شخصیت خواننده محبوب نوجوانان، «هنا مانتنا»، به پرده باز می گردد، در فیلمی که مدتهاست میلیونها نوجوان علاقمند به این شخصیت تلویزیونی، انتظار افتتاح آن را می کشند -- «فیلم هنا مانتنا» نخستین فیلم داستانی -  سینمائی بر اساس مجموعه تلویزیونی «هنا مانتنا» است که در شبکه تلویزیونی دیزنی پخش می شود. «مایلی استیوارت» شخصیتی که سایروس در این سریال بازی می کند، بین زندگی یک ستاره موسیقی پاپ و زندگی یک دخترمدرسه سربه راه، سرگردان است.

 

هر خانواده ای که نوجوان ده دوازده ساله دارند، با نام هنا مانتنا  آشنا هستند و حتما در میلیونها خانواده در سراسر آمریکا از حالا برنامه دیدن فیلم هنا مانتانا برای روز جمعه، شنبه یا یکشنبه ریخته شده و دوشنبه ما خبر فروش خارق العاده آن را خواهیم داد، البته اگر همه چیز مطابق میل شرکت دیزنی پیش برود، یعنی صاحب اصلی «فرانچایز» یا  کسب وکار پررونقی با مارک تجاری «هنا مانتنا.»

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

هنا مانتنا، نام شخصیتی است که یک ستاره نوجوان شانزده ساله به نام مایلی سایروس، دختر بیلی ری سایروس، خواننده موسیقی سبک «کاونتری» (روستائی)  آن را در یک سریال تلویزیونی بازی می کند روی شبکه تلویزیونی شرکت دیزنی که مخاطب آن اصلی آن بچه ها و نوجوانان  بین 10 سال تا 13 سال هستند. 

 

ویژگی این شخصیت، دوگانگی آن است، یعنی ضمن این که با کلاه گیس طلائی، یک خواننده پاپ و محبوب جهانی است، بدون کلاه گیس، دختر ساده ای است به نام مایلی استیوارت که باید مشق مدرسه اش را بنویسد و رفتار عادی ای با خانواده و دوستانش داشته باشد، که اغلب آنها نمی دانند او همان هنا مانتنائی است که روی صحنه دوست دارند. سال پیش، شرکت دیزنی، هنا مانتنا را از سریال تلویزیونی بیرون کشید و روی صحنه برد و به آن گوشت و پوست و ابعاد انسانی داشت در یک تور کنسرتهای عظیم، که مایلی سایروس اجرا کرد، هم در نقش خودش و هم در نقش هنا مانتنا.  بعد هم فیلم سینمائی که از آن کنسرت زنده تهیه شده بود، روی پرده آمد، که فکر می کنم سه بعدی هم بود که فروش قابل ملاحظه ای داشت. اما فیلمی که از فردا در سینماها افتتاح می شود، نخستین فیلم سینمائی داستانی بر اساس شخصیت «هنا مانتنا» است.

 

***

 

برای افتتاح فیلم جدید هنا مانتنا در سینمای ال کاپیتان لس آنجلس، جمعی از هنرمندان فیلم جمع شده بودند، در کنار مایلی سایروس، ستاره فیلم خانم سایروس نقش های مایلی استیوارت و هنا مانتنا را که در سریال تلویزیونی دیزنی و روی صحنه کنسرت در سراسر آمریکا، بارها زنده کرده است، این بار به روی پرده سینما می آورد.

 

مایلی می گوید خوشحال است از اینکه سرانجام موفق شده به کار مورد علاقه اش بپردازد و توضیح می دهد که بازی در فیلم را از کارهای دیگر بیشتر دوست دارد.

 

hannah_montana_4 مایلی می گوید برعکس شخصیت «مایلی» که در فیلم بازی می کند، برای خود او خیلی سخت است که به طور ناشناس به خیابان برود.  در فیلم سینمائی، مایلی سایروس در کنار پدر واقعی اش، خواننده موسیقی کاونتری، بیلی ری سایروس ظاهر می شود. در باره فرق فیلم سینمائی و سریال تلویزیونی، خانم مایلی سایروس به خبرنگاران توضیح می دهد. 

 

او  فرق فیلم سینمائی و سریال تلویزیونی این است که فیلم خیلی واقعی تر است و نقاب از هنا مانتنا بر می دارد، بدون اینکه مانع بازگشت او به فصل بعد سریال تلویزیون باشد. 

بیلی ری سایروس، پدر مایلی، می گوید آلبوم جدیدی از ترانه خودش منتشر کرده است و به همزمان با پخش فیلم در اروپا، همراه با مایلی به اروپا خواهد رفت برای اجرای کنسرت دور دنیا، و خیلی از هواداران خود را از گذشته های دور می بیند و همه خانواده دور هم جمع می شوند.

 

شخصیت مایلی در فیلم در دوراهی انتخاب گیر کرده است. آیا باید برای همیشه ستاره پاپ باشد، یا باید به دامان خانواده برگردد؟ از ویژگی های فیلم، حضور تی لر سوئیف، ترانه سرا و خواننده پرفروش و نوجوان است در کنار مایلی سایروس.

 

hannah_taylor تی لر سوئیف می گوید  د از ضبط ترانه ای که برای مایلی نوشته بود، دیزنی ترانه ای دیگری از او خواست، والسی که در 14 سالگی نوشته بود و از او دعوت کرد همراه مایلی آن را در فیلم اجرا کند.  ترانه Crazier حاصل کار مشترک تی لر سوئیف و  مایلی است. مایلی می گوید تابستان امسال با بازی نقشی در فیلم جدید نیکلاس اسپارکز از شخصیت هنا مانتنا فاصله خواهد گرفت.

 

در پایان فیلم، مایلی سایروس کلاه گیس بلوند «هنا مانتنا» را از سرش بر می دارد و ترانه ای با هویت متقاوت اجرا می کند، هر چند که همه مردم از او می خواهند همچنان هنا مانتنا باقی بماند.

 

***

 

مایلی سایروس در واقع آرزوی پدرش بیلی ری سایروس برای ستاره بین المللی شدن را تحقق بخشیده. سه سال پیش، یعنی سال 2006 کسی مایلی دختر 13 ساله او را نمی شناخت، ولی بازی در نقش هنا مانتنا، در سریال تلویزیونی شبکه دیزنی، او را در جهان معروف کرد.  در این فاصله، خانم مایلی سایروس به اسم خودش و به اسم هنا مانتنا، بیشتر از 7 میلیون CD فروخته در دنیا، و فیلمی که از تور کنسرت زنده اش در هر دو نقش تهیه شده بود، پارسال در اکران اوتلش 65 میلیون دلار فروش کرد. حالا باید دید این موفقیت با فیلم سینمائی جدید چطور ادامه پیدا می کند.

 

داستان فیلم، بر اساس تناقض این دو شخصیت، ساخته شده، یعنی دختر سربه زیر شاگرد مدرسه که اگر مشق شبش را ننویسد، تنبیه می شود، و یک ستاره خروشان موسیقی راک که دهها هزار نفر را در استادیوم به هیجان می آورد، و  می تواند بازتابی باشد از زندگی خود مایلی،  و نوجوانهائی دیگری که مثل او در فیلمها و برنامه های تلویزیونی شرکت دیزنی گل می کنند. اینکه وقتی به عنوان ستاره نوجوانان محبوب بچه ها گل می کنند، مسئولیت ها و محدودیتهای اخلاقی و اجتماعی پیدا می کنند که وقتی بزرگتر می شوند، دست و پای آنها را می بندد. 

 

البته برای همیشه هم نمی توانند ستاره نوجوان و محبوب بچه ها روی کانال بچه ها باقی بمانند. تناقضی که برای این نوجوانان پیش می آید، هم داستان این فیلم است و هم برای داستان خود فیلم هم تناقض ایجاد می کند. یعنی فیلم از یک طرف، باید شخصیت هنا مانتنا را ستایش کند، یعنی ستاره پاپ، که مورد پرستش ده ها  هزار نفر است ولی زندگی خصوصی برایش زهر می شود، و از طرف دیگر، به خصوص چون یک فیلم از شرکت دیزنی است، باید مرام محافظه کارانه و تربیتی را ترویج کند که می خواهد به نوجوانها بگوید به جای آنکه آرزوی ستاره شدن در سینما را در سر بپرورانند، قدر زندگی در شهرکها و خانواده جمع و جور و مدرسه و روابط خانوادگی را بدانند.  در فیلم هم مایلی با یک همچنین انتخابی روبرو است، که انتخابی است که خود فیلم هم با آن روبرو است.

 

جالب است بدانیم چه انتخابی می کند، چون این انتخاب محور داستان فیلم است.  همانطور که می شود حدس زد، هر دو را بر می گزیند. فیلم با انتخاب اول، یعنی ستاره پاپ شروع می شود – و نشان می دهد که مایلی بدش نمی آید برای فرار از مسئولیت های زندگی یک دختر مدرسه و یک دختر خانواده، و برای بهره مند شدن از زرق و برق زندگی یک ستاره پاپ،  برای همیشه به آن جهان فرار کند، و هنا مانتنا بشود. اما پدرش نمی گذارد، و او را می برد به زادگاهش، شهرکی خیالی در روستاهای ایالت می سی سی پی، که آنجا در جشن تولد مادربزرگ پیرش شرکت کند، و تا می آید ستاره یعنی هنا مانتنا را کنار بگذارد، و حتی از سوی یک پسر کابوی محلی جرقه محبت به قلبش می گیرد، ناچار می شود کلاه گیس «هنا مانتنا» را سر بگذارد برای رفع مشکل اهل محل، که می خواهند جلوی آپارتمان سازی بی رویه یک بساز وبفروش را بگیرند.  اینجا شخصیت دیگر مایلی، یعنی هنا مانتنا با دادن یک کنسرت خیریه، چاره ساز می شود.

 

hannah_montana_3 اما در پایان فیلم، وقتی مایلی هویت خودش را روی صحنه کنسرت هنا مانتنا، با برداشتن کلاه گیس برای همه فاش می کند، این بار همه مردم، و حتی پدر و فامیل خودش، اصرار می کنند که کلاه گیس را سرش بگذارد و به هنا مانتنا ادامه دهد. یعنی به نوعی انتخابی نمی کند، یعنی هیچکدام و هردو. ولی این فقط یک رویه یا لایه معنی در این داستان است. طرف دیگرش، به قول منتقد ام اس ان بی سی، آلانسو دورالد در این است فیلم در واقع از دید هنرمند، که همان هنا مانتنا باشد، از هواداران و اطرافیان انتقاد می کند که جلوی متحول شدن و تغییر و خلاقیت او را می گیرند و می خواهند در یک نقطه در جا بزند. به عبارت دیگر، یک لایه فیلم انتقاد هنرمند از هوادار.

 

اما این فیلم در اصل، فقط برای هوادارها ساخته شده و برای هوادارها، بعنی بچه های ده دوازده ساله معنی می دهد و نه کس دیگر، و بنابراین، به قول کریستی لومایر، منتقد آسوشیتدپرس، واقعا امکان تجزبه و تحلیل این فیلم از دید یک بزرگسال وجود ندارد، ولی این منتقد پیش بینی کرده مخاطبان فیلم، به شدت آن را  دوست داشته باشند. لومایر از توانائی مایلی سایروس در بازیگری ستایش کرده که می تواند هر  دو این شخصیت ها را بی آزار، دوست داشتنی و به طرز جذابی، قابل دسترس، بازی کند و نمی شود در برابر آن مقاومت نکرد، حتی وقتی در زندگی  ستاره پاپ، هنا مانتنا در لس آنجلس غرق می شود و نمی خواهد دختر مدرسه باشد، همچنان دلفریب است.

 

این منتقد هم مثل منتقدهای دیگر از پیام زورکی فیلم انتقاد کرده که می خواهد بگوید شهر بزرگ، بد است، طبیعت خوب است  و آدمهای شهرهای بزرگ فاسد هستند، و نان داغ مادر بزرگ و خلاصه همان کلیشه هائی که در موسیقی پاپ و سینمای ایران هم داریم، بوی بهار کنار سفره مادر بزرگ، بوی نان و آفتاب دهکده و شقایق ها و اینجورچیزها، ولی جالب اینجاست که این پیام را توسط آدمهائی که خودشان دارند مزه شهرت و شهر بزرگ و زندگی متفاوت و پرزرق و برق  را می چشند، و لابد با این تبلیغات می خواهند جوان ها را خام کنند تا رقیب برای خودشان نشوند در شهر بزرگ و ساز و آواز.

 

اما  مایکل رکتشافن، منتقد هالیوود ریپورتر، انتقاد کرده از اینکه در فیلم زیادی موسیقی راک پاپ نوجوانانه مایلی سایروس مخلوط شده است با موسیقی کاونتری، و آن را گمراه خوانده و از نمونه های بدش هم آهنگ Hoedown Throwndown را مثال آورده، با پدرش بیلی سایروس.

ویدیو و دنباله مقاله...

April 8, 2009

Observe and Report

«مشاهده و گزارش»: دنیای پنهان عقده های سرکوفته

 

observe_&_report_1 محور فیلم «مشاهده و گزارش» با شرکت ست روگن، در نقش سرنگهبان یک مجمتمع تجاری، که از جمعه این هفته (10 آوریل)  در سینماهای آمریکا اکران می شود، تاثیر زندگی در فضاهای ساختگی مجمتمع های تجاری یا shopping mall هاست بر روح انسانها. در نبود شهرها و دهکده های ارگانیک،  مجمتمع های تجاری محلی هستند برای بده بستان اجتماعی. 

 

کم پیش می آید که در یک فصل سینمائی به فاصله چند ماه دو فیلم کمدی بیرون بیاید با سوژه مشابه، در باره شخصیتی مشابه در فضائی مشابه، اما کمدی «مشاهده و گزارش» Observe & Report  در باره نگهبان مجتمع تجاری،  مشابه است با فیلم Paul Blart: Mall Cop  «پال بلارت، پلیس مجمتع تجاری» -- با شرکت کمدین، کوین جیمز Kevin James  -- که از پرفروش ترین فیلمهای سال پیش بود.  اما این تشابه ظاهری است.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی
کارگردان جودی هیل، که دومین کارش را دارد ارائه می دهد، با کار اولش «راه مشت و لگد» The Foot Fist Way سه سال پیش، به خاطر طنز غیرمتعارف و حتی کج سلیقه اش، مورد توجه ست روگن و همکارانش قرار گرفت، که او را در Superbad بازی دادند.  اما اگر آن فیلم پال بلارت، یک فیلم شوخ خانوادگی بود در باره یک شخصیت معصوم، نقش پلیس مجمتمع مسکونی که ست روگن بازی می کند، به هیچ وجه خانوادگی نیست و هر چند که ممکن است خنده دار باشد، اما خنده ای است تلخ و توام با چندش و حتی انزجار، نسبت به ناهنجاری های آدمی که در بهترین حالتش، در مرز یک بیمار «جنسی - روانی» است.

 

در فیلم «مشاهده و گزارش» ست روگن نقش نگهبان مجمتع تجاری را بازی می کند با آرزوی پلیس شدن، که روزی برای به دام انداختن یک بیمار مبتلا به خودنمائی جنسی، با یک کارآگاه سمج پلیس، با بازی ری لیوتا Ray Liotta، به رقابت سهمگینی می پردازد.

برای مراسم افتتاح اکران عمومی فیلم «مشاهده و گزارش» جمعی ازستارگان فیلم جمع بودند در سینمای چاینیس هالیوود، ازجمله انا فاریس، و ری لیوتا، بازیگر نقش کارآگاه پلیس، در کنار ستاره فیلم، ست روگن.

 

ست روگن می گوید همه دیده اند بعضی از این نگهبانها را که خودشان را زیادی جدی می گیرند. او می گوید شخصیت در سناریوی دقیق جودی هیل، کاملا توصیف شده بود. او با شکسته نفسی می گوید خودش که بازی بلد نیست، و فیلم، کار جودی هیل است، که کارگردان خوبی است.

فیلم «مشاهده و گزارش» از آن کمدی های تیره است که گاهی به تراژدی شبیه می شوند. سناریست و کارگردان، جودی هیل می گوید با توجه به پایان فیلم، امید او این است که فیلم بحث انگیز باشد،  در باره اینکه آیا ما این شخصیت را شایسته تقدیر نشان می دهیم یا نه. او می گوید نمی خواهد پایان فیلم را فاش کند، ولی امیدش این است که مردم بعد از خندیدن و کف زدن، بروند خانه و از خود بپرسند من برای برای چه چیزی داشتم هورا می کشیدم؟

 

observe_&_report_3ست روگن می گوید شخصیت نگهبان او همان شخصیتی است که در نوجوانی در سریال Freaks & Geeks بازی می کرد، که حالا در بزرگسالی، به آدم غیرمتعادلی تبدیل شده که کنارش بودن، آزاردهنده است، مثل خود او. نگهبان روانی مجمتمع، عاشق زن لوندی است که در پیشخوان آرایش یک فروشگاه کار می کند، و به او محل نمی گذارد.

 

انا فاریس می گوید در نوجوانی ساعتهای زیادی را در مجتمع تجاری گذرانده، به خصوص مجمتمع Alderwood در حومه سیاتل، که می رفت آنجا با پسرها لاس بزند. اما می گوید خوبی کار در این فیلم این بود که موقع فیلمبرداری، مجمتمع تجاری تعطیل بود و کنترل آن در دست گروه فیلمبرداری.

 

ظاهرا فیلمی است در مرز غیرمتعارف، که ممکن است همه تماشاگرها را خوش نیاید،  با یک اسم خیلی ساده و حتی اداری... «مشاهده کن و گزارش بده». ولی در پشت این اسم ساده «مشاهده و گزارش» توفانی از زورگوئی و کج روی جنسی و توهم شخصیتی و هویتی در جریان است،  که این فیلم را به قول دیوید ادلستاین، منتقد هفتگی «نیویورک» به یک فیلم تاریخی جنون آسا تبدیل کرده و تاکیدش بر جنون به معنی دیوانه از نوع آسایشگاه روانی است -- کارگردان جودی هیل، مستقیم از زیر شکم ژانر سینمائی کمدی - حادثه ای بیرون آمده، که یعنی تمایل پیدا می کند به کمدی های تیره و بدبینامه و خشونت آمیز، و در واقع، می خواهد بگوید زیر این لایه ظاهرا سر به زیر مجمتع بازرگانی حومه،  دنیائی از عقده فروخورده، و جنون سرکوب شده قرار دارد که باید سراغ منشاء آن رفت.

 

observe_&_report_6 نگهبان مجمتع، دچار توهم شخصیت است، خود بزرگ بینی دارد و در رویا خودش را یک با قابلیت یک کارآگاه پلیس مهم و با تجربه می بیند.  تا اینکه در مجتمع تجاری، یک بیمار مبتلا به خودنمائی جنسی یا Flasher  -- از اینها که زنها را با نمایش ناگهانی عریانی های بدن خودشان، غافلگیر می کنند -- پیدا می شود و «رانی بارنهارت»، نگهبان روانی، تعقیب او گامی در راه محبوبیت و راه یافتن به اکادمی پلیس می بیند، غافل از اینکه یک پلیس واقعی که مامور حل این ماجرا شده، با بازی ری لیوتا، از خود او سمج تر و خودآگاه تر است. رقابت بین این دو شروع می شود برای به دام انداختن مزاحم جنسی زنها در مجتمع تجاری، که می تواند خود او باشد، یاحتی کارآگاه پلیس. هویت او، معمای داستان فیلم است.

 

اما آنچه در این فیلم و در اطراف شخصیت ست روگن، خنده می آفریند، جنبه دون کیشوت وار این شخصیت است، اما این جا هم مثل دون کیشوت، توهمات و آرزوهای شخصیت اصلی و گسست او از واقعیت اطرافش، بیشتر از اینکه خنده دار باشد، گریه دار و غم انگیز است.  اما به قول دیوید ادلستاین، منتقد نیویورک، هدف سناریست و کارگردان، جودی هیل، صرفا نمایش کج روی ها  و بیماریهای جنسی نیست بلکه  در این فیلم، مثل فیلم قبلی،  زورگوها و مستبدهای کوچک حقیر، و منشاء آنها را بررسی می کند. این درونمایه ای است که در فیلم اولش The Foot Fist Way («راه مشت و لگد») هم شاهد آن بودیم -- محور آن فیلم یک مربی کاراته بود که خوشش می آمد به آدمها، از جمله بچه هائی که به او احساس حقارت می دادند، زور بگوید، و فقط موقعی ترحم ما را برمی انگیخت که فاشیست های قلدر تر، تحقیرش می کردند، مثل شخصیت پلیس «ری لیوتا» در این فیلم، که حضورش ست روگن را عقده ای می کند.

 

به این ترتیب، شخصیت نگهبان «ست روگن» در فیلم «مشاهده و گزارش» را  تماشاگر نه یک هیولای زورگوی وحشتناک، بلکه یکی از قربانی ها و  تلفات رقت آور و ترحم انگیز  اجتماع می بیند، مردی برآمده از فرهنگ اسلحه، که مردانگی اش را در شلیک کردن آتشین می یابد، با یک خانواده درهم شکسته - بدون پدر، با مادری الکلی و  بیماریهای روانی موروثی، که دائم قرص می خورد. حتی  آرزویش برای پلیس شدن هم، منشا  جنسی دارد چون به او امکان زورگوئی می دهد و شاید دل دختر مورد علاقه اش، آرایشگر لوند فروشگاه با بازی آنا فاریس  را بدست بیاورد  -- مردی است باعقده های سرکوفته و ارضا نشده جنسی... محصول، یا قربانی، فرهنگ مجتمع های بازرگانی یا Shopping Mall حومه های شهرها.

 

وقتی تماشاگر شاهد نیمچه تعرض جنسی ساده لوحانه  و بی خیال او و همکارانش می شود  به انا فاریس که مست و بیهوش افتاده، یکه می خورد برای اینکه تصویری است از سوء استفاده از قدرت و یونیفورم، و آدم نمی داند باید گریه کند یا بخندد.

ویدیو و دنباله مقاله...

April 7, 2009

Fast & Furious

بازگشتی «سریع و خشمگین»

 

fast_&_furious_3 پرفروش ترین فیلم روز در جهان، چهارمین از مجموعه سینمائی «سریع وخشمگین»  با گردهم آوردن شخصیت های محبوب نخستین قسمت این مجموعه،  رکورد فروش بهاره در تاریخ سینمای آمریکا را شکست. در داستان جدید، شخصیت کارآگاه پلیس، برایان (با بازی پال واکر) بعد از رفع سوء تفاهم با رقیب سابقش دامینیک (با بازی وین دیسل)، به او ملحق می شود برای کمک  به نیروهای ضربتی پلیس در مبارزه علیه تبهکاران سازمان یافته مکزیکی که در مرز آمریکا فعال هستند وامنیت را تهدید می کنند.

 

عشق سرعت، ده ها میلیون عاشق را  این هفته  در آمریکا و اروپا، برای دیدن بازگشت وین دیسل و پال واکر، دو هنرمند نخستین قسمت مجموعه سینمائی Fast & Furious یا «سریع و خشمگین» به سینماها فرستاد.  فیلم «فست اند فیوریوس» (سریع و خشمگین) مثل این بود که این هفته بنزین سوپر زده بود، برای اینکه به محض افتتاح، تخته گاز جلو زد از همه رقبا، با بیشتر از 72 میلیون دلار فروش در سه روز اول اکران، که گفتند رکوردشکن شد.

 

گزارش ویدیوئی بهنام ناطقی

چطور؟  فیلمهای پرفروش را همیشه می گذارند در فصل تابستان که اواسط ماه مه  شروع می شود تا آگست. ولی ظاهرا اکران فیلم «سریع و خشمگین» را کشاندند یک و ماه نیم جلوتر، وسط بهار آن را افتتاح کردند، فصلی که معمولا فیلمهای پرفروش اکران نمی شود. در بهار، هیچ فیلمی سابقه نداشته بیشتر از 40 میلیون دلار در اکران اول بفروشه و حالا «سریع و خشمگین» با این 72 میلیون دلار فروش سه روز اول، می شود رکورد شکن، که البته برای هر فصل سال هم 72 میلیون دلار در اکران اول، فروش خارق العاده ای است و دلیلش، بازگشت چهره محبوب این فیلمها، وین دیسل Vin Diessel است در کنار پال واکرPaul Walker، پشت فرمان این سری فیلم، که محور داستانهاش مسابقات سرعت خیابانی است. 

 

داستان این فیلم ها چیزی نیست جز بهانه برای مسابقه سرعت، و تعقیب، در خیابانها، و اینجا آنها همان دو رقیب قدیم هستند که همدست می شوند که ضمن مسابقه سرعت، مثل همیشه،  به پلیس کمک می کنند برای تعقیب یک باند قاچاقچی خطرناک و مخوف مکزیکی، داستانی که بُعد دیگری به مسابقه سرعت داده و تماشاگر را بیشتر با سرنوشت شخصیت ها، درگیر عاطفی می کند.

 

***

 

برای افتتاح فیلم «سریع و خشمگین» در تالار استودیوی یونیورسال Universal لس آنجلس، صدها نفر از هواداران جمع شده بودند. برای تماشای هنرمندان اصلی فیلم، ا ز جمله پال واکر، بازیگر نقش کارآگاه پلیس برایان اوکانر، و وین دیسل، بازیگر نقش تبهکار سابق دامینیک.
وین دیسل می گوید این مجموعه در سال 2001 به دلها نشست و این اولین بار است که ما توانستیم برگردیم برای ادامه دادن داستانی که شروع کننده ماجرای ماشین ها و زنهای خوشگل بود. به نظر وین دیسل، گیراترین جنبه این فیلم، بحث دوستی است، که نشان می دهد می توان آدمهای خوب و بدی داشت که به نوعی با هم دوستی برقرار می کنند.

 

ff_interviews«سریع و خشمگین» قسمت چهارم این مجموعه سینمائی موفق، همه جنبه های آشنای مجموعه را یکجا کنار هم جمع کرده است. جاستین لین، Justin Lin هنرمند چینی تبار متولد تایوان و بزرگ شده ی لس آنجلس، سومین قسمت مجموعه، «سریع و خشمگین: رانده ی توکیو» Fast  Furious:  Tokyo Drift  را هم کارگردانی کرده بود.  جاستین لین می گوید فیلم در باره ماشین و عشق سرعت،  زیاد بوده.  اما آنچه مردم در این مجموعه دوست دارند، درونمایه و شخصیت های آن است و تنها شرط ما برای ساختن چهارمین قسمت بازگشت همه بازیگران اصلی بود.

 

از جمله بازگشتگان، باید از میشل رادریگز Michelle Rodriguez نام برد، در نقش لتی Letty، شخصیتی که در نخستین قسمت مجموعه به وجود آورد. خانم رادریگز می گوید این فیلم مثل جمع شدن خانواده قدیم است و یک مقدار هم راجع به بلوغ این آدمهاست. او می گوید این فیلم دنبال کننده ژانر یاغیگری است که در خیلی فیلمهای اخیر می بینیم. او شخصیت رابرت داونی جونیور در مرد آهنین Iron Man و شخصیت جوکر در جدیدترین فیلم از مجموعه  بتمن Dark Knight را از این دست می داند.

 

پال واکر بازیگر نقش کارآگاه می گوید عادت دارد بیشتر کارهای خطرناک فیلم را خودش انجام می دهد. پال واکر می گوید مثل این است که در انکار به سر می برد. او می گوید اولین هفته صحنه های تعقیب توی کوچه ها و بامها را گرفتند که شامل پریدن از روی حصارها و بین ساختمانها بود و بدل او در فیلم که با او دوست است، می داند که پال واکر دوست دارد خودش این صحنه ها را بگیرد، بنابراین با هم رقابت می کردند.  پال واکر می گوید رقابت اصلی بین او و ویم دیسل نبود، بلکه بین او و بدل خودش بود.

 

***

 

شروع این مجموعه، ریشه اش در فرهنگ زیرزمینی مسابقات خیابانی street race در محلات مرکزی لس آنجلس است که یک تفریح غیرقانونی است. این سری فیلمها، زیرکانه،  روی عصاره فیلمهای حادثه ای متمرکز است، یعنی جنون سرعت که باعث می شود آدرنالین در مغز ترشح شود و هیجان کاذب دست می دهد به تماشاگر، به قول کرک هانیکات Honeycut، منتقد هالیوود ریپورتر پسرها به این فیلم  جذب می شوند و دخترها هم بدشان نمی آید به اندام نیمه عریان و سینه های ستبر ستارگان مرد این فیلم نگاه کنند، خلاصه فیلمی است که خوب با  تنقلات سینما یعنی ذرت بوداده و نوشابه همراه می شود.  اما به قول بتسی شارکی، منتقد لس آنجلس تایمز، حتی اگر عاشق مسابقات اتوموبیلرانی هم نباشید، هنر و خلاقیتی که در نمایش سرعت در این فیلم به کار رفته، تماشاگر را نَفَسگیر می کند. 

 

fast_&_furious_4در مجموعه های چند قسمتی سینمائی، معمولا قصه اولین قسمت که موفق بوده، تکرار می شود، مثل راکی، یا ایندیانا جونز... اینجا هم تقریبا همینطور است.  ولی برخلاف فیلم اول که هشت سال پیش ساخته شد، اینجا دیگر از معصومیت پسرها و دختران  جوان، که مثل موج سواران سواحل کالیفرنیا، تفریحشان فریب دادن مرگ بود، دیگر خبری نیست. جای آن معصومیت را مبارزه ای کشنده و مرگبار با سلاحهای آتشین داده است در مرز آمریکا و مکزیک با تبهکاران قاچاق مواد مخدر، با کمک هلیکوپترهای اف  بی آی و تیم های ضربتی پلیس و خلاصه، ضریب هیجان به شدت بالا رفته، و شانس هم آورده اند که نمایش فیلم همراه شده است با  اخبار مربوط به بالاگرفتن مبارزه علیه سازمانهای تبهکار قاچاق مواد مخدر و انسان در مرز آمریکا و مکزیک، که امنیت بعضی شهرهای مرزی آمریکا را هم تهدید می کند. 

 

کارگردان جاستین لین با کارش روی فیلم سوم این مجموعه که در توکیو بود، به نام «رانده توکیو: سریع و خشمگین»  توانائی اش را در فیلمسازی نفس گیر از سرعت، نشان داد، و مایکل سراگا Sraga، منتقد بالتیمور سان، تحسینش کرده به خاطر اینکه فیلم را بیشتر پیراسته از زوائدش  و خلاصه اش کرده به تصویرسازی از هیجان و سرعت.

 

سال 2001 وقتی اولین فیلم این مجموعه به بازار آمد، موفقیت آن شگفت انگیز بود، برای اینکه یک فیلم کم خرج و تجاری به نظر می آمد بدون ستاره. یک دلیل موفقیت آن، اصالت فرهنگی بود که نشان می داد، یک زیرفرهنگ یا sub-culture را عرضه می کرد، در میان زیرفرهنگهای شهر لس آنجلس. جهانی کمتر شناخته. اما شاید دلیل دیگر موفقیت این فیلم ها به خصوص در میان جوانان، به خاطر درونمایه ی ضدیت با نظام است، که  می تواند بازتاب همان جریان فکری آمریکائی فردیت گرائی، استقلال طلبی و عدم اعتماد به تشکیلات یا نظام ها باشد که در فیلمهای دیگر این مجموعه هم دیده ایم، و تم غالب فیلمهای حادثه ای - قهرمانی است. 

 

fast_&_furious_2 در سری «سریع و خشمگین» تفریح و سرگرمی این آدمها، یعنی  مسابقه سرعت در خیابان، خودش قانون شکنی و یاغیگری است، یعنی خودبه خود اینها را می گذارد بیرون قانون. برایان، با بازی پال واکر، و دامینیک ، با بازی وین دیسل، یکی پلیس وازده و تحت تعقیب است و دیگری تبهکار وازده سابق و تحت تعقیب. آنها به هم می رسند در آن فضای فکری انقلابی آمریکائی، لیبرتارین، که با نظام فرامحلی  مخالف است و هر دولت و تشکیلات پلیسی و هر نظام دیگری، را ذاتا فاسد می داند، و تک روی و یاغیگری را جشن می گیرد.  اینجا هم پیروزی علیه تبهکاران سازمان یافته مکزیکی، یعنی دشمن مشترک، تنها با همکاری این یاغی های سابقه دار عاشق سرعت، برای پلیس امکان پذیر می شود.

 

ولی داستان بهانه است برای فیلمسازی صحنه های تعقیب و گریز و عشق سرعت، هر چند که بده بستان عاطفی بین دو شخصیت اصلی، که بار دیگر کنار هم قرار گرفته اند، کشش فیلم را برای تماشاگر بیشتر کرده و به هیجان داستان، علاوه بر مسابقه سرعت، چیز دیگری افزوده است. فیلم چهارم فست اند فیوریوس، به قول دسن تامسن، منتقد واشنگتن پست، در واقع یک برومنس bromance یا عشق برادری است بین دو قهرمان، و ادامه  رابطه ای که این دو در فیلم اول با هم داشتند.. ولی این منتقد هم مثل منتقدهای دیگر یادآور شده که اگر فیلم سال 2001 را از یاد برده اید، از داستان رابطه بین این دو شخصیت، عقب می افتیدو بهتر است قبل از دیدن آن DVD فیلم اولی را مرور کنید.

 

ff_k&B ولی همه نقدها تحسین آمیز نیستند.  مثلا تاد مککارتی،  در نشریه تخصصی ورایتی Variety نوشته این مجموعه که تا حالا  سواری لذت بخشی می داد، در چهارمین قسمت، هم لاستیک ترکانده، موتورش جوش آورده  و دنده هایش قاطی کرده، قبل از اینکه به کلی خودش را از جنون سرعت، منهدم کند.  لو لومنیک، منتقد نیویورک پست هم نوشته ستارگان فیلم، به نظر بی حوصله می رسند و بین صحنه های تعقیب، فیلم سقوط می کند.

ویدیو و دنباله مقاله...