January 22, 2008

Direct Phone Lines to Iran

نمایش خیابانی ضد جنگ فعالان سیاسی در آمریکا

 

enough_fear_phones برای بالابردن آگاهی و تشویق مردم آمریکا به مخالفت با هرنوع برخورد نظامی آمریکا با حکومت جمهوری اسلامی، جمعی از فعالان سیاسی آمریکائی و ایرانی در یکی از خیابانهای نیویورک یک نمایش سیاسی برگزار کردند تحت عنوان «تلفن مستقیم به ایران» که موضوع یک گزارش نیویورک از بهنام ناطقی است. در این گزارش، بهنام ناطقی علاوه بر مجریان این طرح، با چند تن از مردم که برای تلفن به ایران آمده اند و با چند تن از مترجم های داوطلب صحبت می کند.

 

لونا شاد: بهنام! خیلی ها برای مخالفت با جنگ راه می افتند توی خیابانها پلاکارد دست می گیرند و شعار می دهند اما مثل اینکه این نوع تازه ای از تظاهرات است...

 

بهنام ناطقی: هم تظاهرات است، هم نمایش سیاسی یا تئاتر خیابانی فی البداهه است که قدیم به آن می گفتند Happening و بعدا اسمش شد Performance Art اما مبارزه این موسسه با استفاده از آخرین تکنولوژی، یعنی تلفن همراه و کامپیوتر و کامپیوتر، و با شرکت مردم عادی است و ترکیب آنها با افراد داوطلب و هدفش، مطبوعات است که بیایند و گزارش تهیه کنند، مثل ما که رفتیم و از خبرگزاری ها هم آمده بودند و از چند تا تلویزیون بین المللی هم آمده بودند، اما صبح سردی بود در نیویورک و انگشت های ما توی دستکش یخ می زد... با این همه، استقبال بد نبود. کاری که این گروه، که اسمش است Enough Fear یا ترس کافی است انجام داده برقراری رابطه است بین مردم آمریکا، رهگذران خیابان، که از طریق تلفن با چند داوطلب در تهران صحبت کنند و هدفش نه مذاکره است، نه بحث سیاسی، بلکه این است که نشان دهد اینها که آنطرف خط هستند هم مثل شما آدم هستند. وقتی آدمها از حالت عدد و آمار بیرون بیایند و صدا و شکل و شخصیت و آرزو و عشق پیدا کنند، خوب، بمب ریختن روی سر آنها سخت تر می شود.

 

لونا شاد: پس هدف از این برنامه در واقع جلب توجه افکار عمومی آمریکاست به مخالفت با برنامه احتمالی دولت آمریکا.

 

***

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با لونا شاد

چهار تلفن به رنگ سمبولیک قرمز گذاشته بودند روی میز برای رهگذران، تا با چهار داوطب آن سوی خط در ایران صحبت کنند. با این هدف که نمایشگر آرمانی باشد، یا اشاره ای، یا پیشنهادی، برای گفتگو میان دو کشور ایران و آمریکا. یک گفتگوی نمادین که در آن، نفس گفتگو مطرح است، نه محتوای آنچه رد و بدل می شود در این صبح سرد در نیویورک و غروب سردتر از آن، آنسوی خط در تهران... هدف، یادآوری این است که وقت گفتگو فرا رسیده.

 

بعد از یک امتحان کوتاه در باستن، جوانان ایرانی مقیم نیویورک برای برقراری تماس میان مردم دو کشور، پیشقدم بودند. علی، دانشجوی مترجم، به مخاطب خود در ایران می گوید ما اکثرا دانشجوئیم. ما چهارتامون دانشجوئیم. همه جور آدمی آمد و شکیبا صبر کرد برای استفاده از تلفن های قرمز صحبت با ایران. یک معلم بازنشسته به مخاطب نادیده اش در تهران می گوید صلح می خواهد، و به اعتقاد او رهبران در هر دو کشور، راه خطا می روند و مردم می توانند به صلح تحقق بخشند.

 

برنامه تلفن به تهران، حاصل تلاش یک فعال صلح در نیویورک است که موسسه ای به نام ترس کافی است یا Enough Fear را اداره می کند، نیک جلان Nick Jehlen او می گوید اصل این برنامه، تلاشی است برای یافتن راهی که ایرانی ها و آمریکائی ها بتوانند برای صلح، همراه با هم تلاش کنند، نه جداگانه.

 

برنامه صلح خواهانه ی سازمان «ترس کافی است» دو سال پیش با انتشار عکس های مردم خواهان صلح از هر دو کشور، در یک وب سایت شروع شد، که حاصلش نمایشگاهی از صدها عکس از دستهای دوستی است. این خانم به طرف ایرانی اش می گوید برای گردش آمده بود به پارک سیتی هال، ولی تلفن های قرمز بیرون دروازه، توجه او را جلب کرد. نیک جلان، برگزارکننده برنامه، تلفن های قرمز را یادگار دوران جنگ سرد می داند و تلاش برای جلوگیری از جنگ اتمی، ولی می گوید ما هم خواهان پرهیز از هر نوع جنگ هستیم. بنابراین، فکر این است که تلفن قرمز بین دولتهای آمریکا و ایران باشد، ولی فعلا ما این خط را بین مردم دو کشور راه انداخته ایم.

 

enough_fear_translate بین رهگذران آمریکائی و ایرانی، حرفهای جدی هم گاهی مطرح می شود. امیر، دانشجوی مترجم به نقل از یک رهگذر به جوان ایرانی آن سوی سیم از زبان یک آمریکائی در خیابان نیویورک، می گوید که در 15 سال اخیر آیا شما سیستم دانشگاهی تان ارتباطش را با دنیا توانسته حفظ کند؟ می گوید شما در 15 سال گذشته سیستم های دانشگاهی تان توانسته ارتباطش را با دنیا حفظ کند یا ارتقا بدهد کیفیت تحصیلات را در کشورتان، یا نه؟ همانطوری که بوده در واقع برای این 15 سال در جا زده. یک خانم سعی می کرد از طریق مترجم، تحولات قوانین مهاجرت امریکا را برای طرف ایرانی اش تشریح کند.


مریم، دانشجوئی که نقش مترجم را بازی می کند، توضیح می دهد که آمریکا مهاجرت را محدود می کند و ایرانی ها آن سوی خط با این مسئله مشکل دارند و شما این را زیاد می شنوید احتمالا امروز.

 

اما علیرغم هدف والا، ارتباط شکننده است و بیشتر مواقع از حرفهای سحطی فراتر نمی رود. از این معلم بازنشسته می پرسم آیا باور دارد که در ایران هم مردم بتوانند مثل مردم آمریکا بر رهبران خود تاثیر بگذارند. او می گوید ظاهرا احمدی نژاد در ایران چندان محبوب نیست و علیرغم فشار و اختناق، جنبش اصلاحات در ایران بسیار قوی است. او می گوید حالا همه اش در باره آن حادثه ناوچه ها و قایق ها در خلیج فارس می شنویم، اما من حادثه مشابهی در خلیج تنکین را به یاد دارم که آغازگر جنگ ویتنام بود، ولی خوشبختانه حادثه خلیج فارس، پیامد آنچنانی نداشت.

علی، دانشجوئی که نقش مترجم را بازی می کند، می گوید: داره ازش می پرسه که چه جوری انگلیسی ات خوب بوده؟ بهش می گه من قبلا این جا زندگی می کردم. نه، توی لس آنجلس دانشجو بودم.. می پرسه ایران چیکار می کردی؟ بهش می گه الان دارم فیلم می سازم. می گه تو وقت خالی ات چیکار می کنی؟ می گه عکس می گیرم. آهنگ گوش می دم. آهنگ ترادیشنال دوست داری؟ گفت نه زیاد.

 

enough_fear_nick این کارمند تلویزیون محلی می گوید معنی گفتگو، محکوم کردن ایران یا آمریکا نیست، برای اینکه هم ما و هم ایرانی ها، کشور خودمان را دوست داریم، و اتفاقا به همان دلیل است که تلاش های اینچنین انجام می گیرد. با آنکه صبح تعطیل بود و سرما طاقت فرسا، جمعیت نسبتا قابل توجهی برای حرف زدن با تهران جمع شده بود. یک محقق رسانه های کودکان که برای حرف زدن با ایران آمده، می گوید ارتباط مستقیم انسانها، مفهوم واقعی سیاست است، ولی این مفهوم در کلافی که در هم پیچیده، گم شده است. او می گوید در سفر دور دنیا یا گردش دور نیویورک، به آدمهای زیادی برمی خوریم که هرکدام داستانی دارند و شوق انگیز است صحبت کردن با انسانی در یک کشور دور دست، که اغلب فرصت آن دست نمی دهد.

 

***

 

لونا شاد: مرسی بهنام از این گزارش... ولی گفتی این نمایش بود؟ یا تظاهرات سیاسی؟ این برنامه چی بود؟

 

بهنام ناطقی: به نظر من می توانی اسمش را performance art بگذاری و از نوع خیلی پیشرفته است که عوامل متعددی را به کار گرفته بود، از جمله خیابان و مردم، تلفن بین المللی، اینترنت... و شرایطی فراهم کرده بود که مردم عادی بتوانند در آن مشارکت کنند و واکنش اینها و کل این جریان را که نگاه کنی، از یک طرف اعتراض سیاسی یا آگاهی دهی سیاسی است، ولی از طرف دیگر، از نظر هنری هم قابل مطالعه است. هر چند که فکر نمی کنم به اسم هنر آن را عرضه کرده بودند. من از این دید نگاهش کردم... خیلی performance art هست که از خیابان و واکنش غیرقابل پیش بینی مردم عادی به عنوان دستمایه استفاده می کند.

 

لونا شاد: معلوم بود هوا چقدر سرده، ولی تعجب کردم که این همه آمده بودند... واکنش ها چطور بود؟

 

بهنام ناطقی: آنها که آمدند و سرما را تحمل کردند و تلفن زدند و به اصطلاح در این برنامه مشارکت کردند، خیلی دلشان می خواست حسن نیت مردم آمریکا را نشان بدهند به آن ایرانی هائی که آن طرف خط تلفن در و با آنها حرف می زدند و همانطور که دیدی، چندتا از آنها قبلا در آمریکا بوده اند، مثلا یک فیلمساز بود که می گفت الان هم در ایران دارد سعی می کند فیلم بسازد، که تازه سال گذشته از آمریکا رفته بود ایران و خوب، انگلیسی حرف می زد. و جالب بود که آن روز نه تنها نیویورک فوق العاده سرد بود، بلکه یکی از شبهای خیلی سرد در تهران بود...

لونا شاد: آنها که در تهران تلفن ها را جواب می دادند، توی خیابان بودند؟

 

بهنام ناطقی: نه، در خانه هاشان بودند. آنها چهار داوطلب بودند که نیک جلان گفت از قبل می شناخته آنها را.

 

لونا شاد: حالا این جور تظاهرات، یا به اصطلاح «آکسیون» های سیاسی، هدفش همانطور که تو اشاره کردی، افکار عمومی آمریکا است و درست است که با مشارکت داوطلبان انجام می شود و خیلی ها هم فی البداهه در آن شرکت می کنند، مثل آن دخترخانم که کت صورتی تنش بود... ولی به نظر من اشکال آن این است که تصویر صحیحی از اوضاع ایران نمی دهد به مخاطبانش...

 

enough_fear_luna bnبهنام ناطقی: روی نکته جالبی انگشت گذاشتی. در یک وب سایت به نام گاتمیست که حوادث نیویورک را می نویسد و مردم می توانند در آن کامنت بگذارند، عکسهائی از این برنامه چاپ شده و بیست سی نفر زیر گزارش آن کامنت گذاشته اند و یکی از نکته هائی که یکی از کاربران مطرح کرده بود این بود که مردم آمریکا به اشتباه تصور می کنند که ایران را آقای محمود احمدی نژاد اداره می کند، در حالیکه آنطور که این کاربر نوشته بود، آقای احمدی نژاد اختیار ندارد که دگمه قرمز را برای شروع جنگ یا حمله اتمی فشار دهد. یکی از ایرانی هائی که آنجا برای تماشا آمده بود هم اشاره می کرد که اینها نمی دانند افکار عمومی ایران نقشی در تصمیم های دولت ندارد و این جور اکسیون ها که برای تاثیر گذاشتن بر افکار عمومی است، در ایران اصلا نه قابل اجرا است و نه وقتی اجرا شد، فایده ای دارد... غیراز اینکه باز یک عده دیگر را می گیرند می برند در زندان، مثلا به جرم تشویش افکار عمومی یا دادن اطلاعات به بیگانه و ما باید از اول غروب تا آخر شب خبر زندانی شدن این و آن و مصاحبه با وکیل و پدرومادر آنها را پخش کنیم.

 

لونا شاد: خوب می شد اگر این آقای نیک جلان یا یکی از همکارها او در ایران می توانست میز مشابهی بگذارد مثلا در میدان توپخانه یا میدان ولی عصر یا سر پل تجریش که رهگذر ها بتوانند گوشی را بردارند و مثلا با رهگذرها در آمریکا صحبت کنند، آن وقت معادله کامل می شد. ولی این کار در ایران امکان ندارد، و آنها که در آمریکا در معرض تبلیغات گروه هائی مثل گروه آقای جلان قرار می گیرند، اطلاع ندارند که مثلا آدمهائی که در تهران در منزلشان نشسته بودند و جواب این تلفن ها را می دادند، بالقوه می توانستند مشکل امنیتی پیدا کنند.

 

بهنام ناطقی: در هرحال، دولت آمریکا بارها و بارها گفته که با مردم ایران مشکلی ندارد و طرف انتقاداتش مثلا در بحران اتمی، یا حمایت از تروریسم یا پول دادن به آشوبگران در عراق و لبنان، حکومت جمهوری اسلامی است نه مردم ایران که خودشان هم گیر هستند.

 

لونا شاد: یک عده پشت میز نشسته بودند به عنوان مترجم. آنها را از کجا آورده بود؟

 

بهنام ناطقی: یک علی بود و دو تا امیر و یک مریم که هر چهارتا گفتند دانشجو هستند اما حاضر نشدند اسم فامیلشان را بدهند. آن آقای امیر در مصاحبه با تلویزیون کانال پولوس گفت که در آمریکا احساس خطر می کند که بعد که ازش پرسیدم خطرش چیست، معلوم شد مشکل ویزا دارد. بعضی ها فکر می کنند که حق شان است که مثلا در یک کشور دیگر آزادانه رفت و آمد کنند در حالیکه وقتی چند تا آمریکائی آن هم با حسن نیت رفتند ایران شاهد بودیم که چطور مورد حمله انصار حزب الله و عوامل حکومت جمهوری اسلامی قرار گرفتند.

 

لونا شاد: چه انعکاسی داشت این اکسیون؟

 

بهنام ناطقی: از خبرگزاری فرانسه چند نفر آمده بودند در باره اش نوشتند. چند وب لاگ محلی از جمله همان گاتمیست که گفتم آن را انعکاس داد اما روزنامه ها و مطبوعات نیویورک اعتنا نکردند هر چند که برای آنها هم سوژه قشنگی بود.... یک گروه هم از تلویزیون کانال پلوس فرانسه آمده بود که داشت فیلم مفصلی می گرفت. می خواهد این برنامه را در شهرهای دیگر هم اجرا کند. به هرحال یک کار سمبولیک است.

 

لونا شاد: و جالب است برای تماشاگرهای ما که ببینند چه فعالیت هائی در این زمینه در آمریکا دارد انجام می شود. مرسی بهنام از این گزارش.

 

بهنام ناطقی: مرسی لونا شاد.



نویسنده و تهیه کننده: بهنام ناطقی
مجریان برنامه: بهنام ناطقی و لونا شاد

ویدیو و دنباله مقاله...

January 17, 2008

Erin Davis on “Miles Davis Project”

«پروژه مایلز دیویس» از زبان پسرش

 

miles evolution cover پانزده سال بعد از درگذشت مایلز دیویس، پروژه ای به همت کمپانی سونی، ناشر آثار مایلز دیویس،  آغاز شده است، برای انتشار مجدد و نوینِ آثار او، که پسر او، ارن دیویس، مسئول آن، در مصاحبه با بهنام ناطقی، در باره این پروژه توضیح می دهد.  بعضی هنرمندها، مثل مایلز دیویس، مثل پیکاسو، مثل چارلی چاپلین... چنان سایه ای روی هنر و فرهنگ جامعه خودشان و همه جهان انداخته اند، که ده ها سال بعد از مرگشان هم، انگار هنوز زنده هستند. گاهی یادمان می رود که یکی از انگیزه های خلق هنری، چنانکه شاعرهای خودمان هم گفته اند، شکست دادن مرگ است و رسیدن به جاودانگی.

 

ذخیره واقعا گرانبهائی که از ضبط های اصلی مایلز دیویس الان در اختیار شرکت سونی است،  یعنی وارث شرکت کلمبیا، کمپانی صفحه پرکنی که بیشتر آثار مایلز دیویس را در طول سالها بیرون داده.  پروژه مایلز دیویس، که تازه شروع شده، قصدش این است که علاوه بر بیرون دادن مجدد آلبومهای مایلز دیویس  -- که بیشتر از 50 سال فعال بود --  با میکس های جدید و خوش صداتر --  از این آثار برای کارهای خلاقه تازه استفاده کنند.  اولین آنها،  آلبوم کوتاه جدیدی است که به تازگی منتشر شده به ابتکار تهیه کننده و موسیقیدان مبتکر Vince Wilburn با همکاری پسر مایلز دیویس --  پنچ ترانه نمونه پنج دهه مختلف از 1950 تا 1990  از کار مایلز دیویس در این آلبوم هست که روی یکیش Nas رپ  اجرا کرده و روی یکی دیگه، کارلوس سانتانا، نوازنده مکزیکی تبارگیتار راک، سولو یا تکنوازی زده... علاوه بر اینها، همزمان یک کتاب قشنگ هم از طرحهای مایلز دیویس منتشر شده که تا حالا جائی بیرون نیامده بود که یک وجه دیگر از خلاقیت هنری مایلز دیویس را نشان می دهد.

 

***

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با لونا شاد

آلبوم کوتاهی که سونی منتشر کرده، از جمله شامل تکنوازی جدیدی است از کارلوس سانتانا، که  تهیه کننده، وینس ویلبرن Vince Wilburn آن را به موسیقی ای که مایلز دیویس سال 1969 ضبط کرده، اضافه کرده است. ارن پسر مایلز دیویس می گوید پدرش طی نزدیک به شصت سال موسیقی ها متفاوتی خلق کرده و گزینه های البوم جدید خیلی با هم متفاوت هستند ولی با استفاده از میکس دوباره، کل آلبوم طوری تنظیم شده است که به هم می آیند. او به خصوص از تکنوازی سانتانا تعریف می کند. از اواسط دهه 1940 تا مرگش در سال 1991، مایلز دیویس در هر دوره از تحول موسیقی جز، پیشتاز و رهبر بود. آلبوم سال 1959 او به نام  نوعی آبی، با همکاری پیانیست Bill Evans و با الهام از موسیقی بلوز،  همچنان پرفروش ترین آلبوم تاریخ موسیقی جز  است. ارن می گوید آلبوم جدید را وینس ویلبرن تهیه کرد اما ایده آن مال استیو برکوویتز رئیس واحد Legacy یا میراث از کمپانی سونی است که می خواست پنج آهنگ را با میکس جدید منتشر کرد و ارن هم موافقت کرد. اول می خواستند از تکنوازی های ضبط شده جیمی هندریکس استفاده کنند که نشد، و سرانجام از کارلوس سانتانا دعوت کردند که خیلی دلش می خواست در این البوم بنوازد.

 

مایلز دیویس که در به وجود آوردن سبک های BeBop و Modal Jazz نقش داشت، و Acid Rock و funk با الهام از او به وجود آمد،  در دهه 1970 سبک جدیدی ایجاد کرد از ترکیب جاز، راک و موسیقی ملل که آن را fusion  اسم گذاشتند. ارن دیویس می گوید برنامه این است که آلبوم های  جدیدی از کار هنرمندان زنده با ضبط های اصلی مایلز دیویس منتشر شود اما می گوید این پروژه در بالاترین سطوح هنری اجرا خواهد شد و مراقب خواهد بود که دست هر کس نیافتد.

 

در اواسط دهه 1980بعد از پشت سرگذاشتن یک دوره سخت از اعتیاد و بیماری،  مایلز دیویس به تجربه جدید ترکیب موسیقی الکترونیک و موسیقی soul پرداخت و در سراسر اروپا کنسرتهای موفقی اجرا کرد.


از ارن دیویس در باره زندگی با مایلز دیویس می پرسم. او می گوید 15 ساله بود که به خانه پدرش نقل مکان کرد در ساحل ملیبو، نزدیک لس آنجلس، و تابستانها با او به تور می رفت. اوائل جزو تیم فنی بود ولی بعد از دبیرستان، با گروه مایلز دیویس پیانو می نواخت. او می گوید گاهی مایلز در منزل نقاشی می کرد گاهی هم باهم از تلویزیون مسابقه بوکس تماشا می کردند. گاهی هم در استودیوی منزل پدرش به او پیانو می آموخت. او می گوید مایلز دیویس همیشه ترومپتش را همراه داشت و هر چه می شنید، همراه با آن یا ترومپت یا گیتار می نواخت، از جمله همراه با موسیقی فیلم هائی که از تلویزیون پخش می شد، که از نظر پسر جوان او، خیلی باحال بود.

 

miles_46 همزمان با انتشار آلبوم از میکس های جدید، به همت هنرشناس Oz Karras کتابی هم بیرون آمد از طرحهای مایلز دیویس. ارن دیویس می گوید طراحی برای پدرش شفابخش بود، و برای تقویت خلاقیتش از آن استفاده می کرد، و چیزهائی می کشید که دوست داشت، از جمله زنها، رقصندگان، یا اسبها، و خیلی هم از خودش می کشید و از نوازندگان، ولی آنها را طوری می کشید انگار از کرات دیگر هستند.  او می گوید مایلز دیویس نقاشی هم می کشید و همیشه یکی دو دفترچه طراحی در سفرها همراه داشت و خانه هم پر بود از دفترچه و مداد رنگی و وسائل نقاشی.
ارن دیویس می گوید مایلز دیویس قبل از مرگش خیلی به هیپ هاپ علاقمند شده بود و ما دائم در فرودگاه ها با کسانی آشنا می شدیم که خود را هنرمند هیپ هاپ معرفی می کردند.  او می گوید خیلی مایل است یک آلبوم از میکس های جدید به سبک هیپ هاپ با آثار پدرش بیرون بدهد و از جمله هنرمندانی که در این البوم کار خواهند کرد، Q-Tip است که عاشق پدر او بود و خیلی هم با استعداد است و خیلی هم به هم می آیند و یادش است که Q-Tip همراه با گروهش A Tribe Called Quest برای جشن تولد مایلز به خانه آنها آمدند. او می گوید بی صبرانه منتظر شنیدن این آلبوم جدید است. روی یکی از پنج آهنگ آلبوم جدید، صدای هنرمند موسیقی رپ NAS را می شنویم که در باره جای والای مایلز دیویس در جهان هنر خوانده است.

 

***

 

erin_&_vinceچه لبخند صمیمی و گرمی داشت پسر مایلز دیویس. حق هم دارد لبخند بزند. بعضی ها شانس می آورند بابای پولدار پیدا می کنند، اما پسر نابغه ای مثل مایلز دیویس بودن، آدم را وارث گنجینه ای می کند که ارزشش فقط به پول نیست. واقعا عشق و محبت و احترام و ستایش به مایلز دیویس به قدری در دنیا گسترده است و به قدری عمیق است که این  آدم هر کجا برود فقط برای این که نشانی از پدرش دارد، محبت و عشق می بیند. 

به قول ایرانی ها، این آدم، یادگار مایلز است. اما بریم سر یادگارهای اصلی مایلز دیویس، یعنی میراثی که باقی گذاشته... میراثی از موسیقی...   انگار همچنان زنده است. همین سال 2007 مایلز دیویس خیلی مطرح بود: خیلی آلبوم های هیپ هاپ هست، در ویدیوی گروه Audioslave بود،  کیوتیپ ساختن البوم هیپ هاپ با موسیقی او را شروع کرد... فیلم زندگی مایلز دیویس دارد راه می افتد با بازی دان چیدل Don Cheadle...

 

این فیلم سینمائی که پسر مایلز خیلی خوشحال بود از آن، به شناخته شدن مایلز دیویس به نسل جدید کمک می کند.  سال 2007  پخش آلبوم های قدیمی اش وارد جدول صفحات پرفروش روز شد و بیشتر خریدارانش هم جوانهای دانشجو بودند.  مایلز دیویس تنها هنرمند جازی است که در موزه راک اند رول تقدیرش کردند... به قول منتقد مجله تخصصی پیچفورک، هرکس موسیقی دوست دارد، دست کم به یکی  از دوره های کار مایلز دیویس این غول موسیقی قرن بیستم، دلبسته است. 

 

بعضی ها حتی استفاده زیاد از ترامپت در موسیقی راک جدید گروه هائی مثل Arcade Fire و Modest Mouse را هم به نفوذ مایلز دیویس نسبت می دهند.  کمتر هنرمندی است که در عمر کوتاهش، می دانی که به هفتادسالگی نرسید... این همه کار کرده باشد و این همه سنت شکنی کرده باشد و این همه بدعت گذاری کرده باشد. فکرش بکن از زمان جنگ دوم مایلز دیویس نوازنده معتبر ترومپت بوده. دوره کار آموزی اش نوازندگی در گروه چارلی پارکر بود که خودش یکی از خدایان جاز است و خالق موسیقی بی باپ. بعد هم مایلز دیویس گروه خودش را به وجود آورد با هنرمندانی مثل جیل اونزGill Evans ، هربی هنککاک Herbie Hancock ، وین شورتر Wayne Shorter، جان کولترین John Coltrane، ران کارتر Ron Carter... و سانی رالینز،ارت بلکی، تلانیوس مانک...  همه خدایان جاز...  این ها که می گویم مال دهه 40 است و دهه 1950... بعدش اواخر دهه 1960 با پیشتاز های جاز الکتریک همراه شد، و چیک کوریا، دیو هالند، و جان مکلائولین براش می زدند در آلبوم Bitches Brew مثلا که همه اش در باره انقباض و انبساط ملودی ها و تم هاست مثل یک خواب مخدر... 

 

به هرحال، در هر دوره که نگاه کنی، مایلز دیویس پیشتاز تحولات موسیقی است، و نه فقط موسیقی جاز. خودش گفته بود کارش ربطی به موسیقی جاز ندارد، بلکه در قلمرو موسیقی اجتماعی social music است.  بیشتر از هفتاد تا آلبوم بیرون داده و دهها آلبوم از اجراهای زنده او هست...  دهها کتاب و مقاله در تحلیل موسیقی او و زندگی پرتلاطم او هست...   از سبکهائی که به وجود آورد، مثلا سبک فیوژن، که در آن خیلی الهام از موسیقی شرقی و مثلا هندی زیاد است،  به تدریج وارد موسیقی پاپ شد و الهامبخش موج نوی موسیقی راک New Wave Rock بود، و هنرمندانی مثل Prince...

 

در باره آلبوم جدیدی که سونی بیرون داده، این آلبوم کوتاه «تحول گروو» Evolution of the Groove  واقعا باید دید منتقدها چی می گویند، برای این که این در واقع یک کار جدید است که البته خود مایلز دیویس در به وجود آوردن آن نقشی نداشته.  این البوم را یک منتقد، «بازاندیشی قرن بیست و یکمی مایلز دیویس» لقب داده و نوشته تنها عیبش این است که خیلی کوتاه است.  البوم  Evolution of the Grove را برادرزاده ی مایلز دیویس Vince Wilburn که خودش در گروه او نوازنده بوده، تهیه کرده... و مثلا همان track که سانتانا روی آن زده، خیلی نوازنده و ترک های الکترونیک  جدید به هنرمندان اصلی اضافه شده اند – و موسیقی تازه ای به وجود آمده که البته بخش اصلی اش تکنوازی خارق العاده خود مایلز است. منتقدها از ترکیب بدون درز موسیقی جز، راک و هیپ هاپ در این آلبوم تعریف کرده اند.

ویدیو و دنباله مقاله...

September 21, 2006

The Last Kiss





«آخرین بوسه»: تعهد و گریز از تعهد در عشق




خیلی از جوانها وقتی به هم میرسند اشتیاق زیادی دارند برای دوستی و آشنائی بیشتر، ولی وقتی که پای رابطه به میان میآید، با پدیدهای به نام تعهدگریزی روبرو هستیم، و مسائل دیگه --   از جمله هراس از بزرگسال شدن در آستانه 30 سالگی – که موضوع یک فیلم جدید و محبوب آمریکائی است  به نام «آخرین بوسه» با شرکت هنرمند جوان و مبتکر آمریکائی،   زک برف Zach Braff   


«زک به رف»  که سال پیش فیلم «نیوجرسی، ایالت گلستان»  Garden State او خیلی گل کرده بود، و هر هفته هم  میآید در سریال  تلویزیونی Scrubs، ظاهرا دارد به ستاره جدیدی برای سینمای جوان آمریکا تبدیل می شود.   یک ستاره یا ضد ستاره در واقع -- زک برف، هنرمند 31 ساله،  هم توی فیلم Garden State فیلم مستقلی که خودش نوشته و کارگردانی و در آن بازی کرده بود و هم توی این فیلم The Last Kiss  که حالا بر پرده اومده و بازسازی یک فیلم ایتالیائی است و هم در سریال تلویزیونی نقش یک جوان بی تظاهر و حساس و عادی را بازی میکنه، که نه لزوما زیادی خوش تیپه نه قهرمانه  -- یک آدم روزمره است – یک کم شاید حساستر، یک کم با تخیلتر – برای همین به تدریج داره در دل تماشاگران جا باز می کنه. یعنی برعکس تام کروز، مثلا، یا مت دیمن و بن افلک و نظائر آنها که می خواهند ستاره باشند.


در فیلم گاردن استیت یا ایالت گلستان که لقب ایالت نیوجرسی است، زک برف نقش جوانی را بازی میکرد که بعد از تمام کردن دانشگاه به زادگاهش باز میگردد تا به نوعی خودش را پیدا کند.  در فیلم آخرین بوسه یا The Last Kiss که بازسازی فیلم ایتالیائی است به همین نام از گبری یل موچینو Gabriele Muccino  است، او نقش یک جوان یک کم مسنتر را دارد – یعنی جوانی که به آستانه 30 سالگی رسیده ولی دلش نمیخواهد بزرگ بشود.  داستان فیلم مقاومت چهار جوان در آستانه سی سالگی  است،   که گاهی فکر میکنند با ازدواج کردن، یک چیزی را از دست میدهند.


این یک پدیده عصر ماست. موضوع از دست دادن آزادی...  ولی به هرحال، شخصیت زک برف در فیلم توضیح میده که ازدواج براش یک جور نهایته، یعنی به نوعی پایان یک خط است، و انتها و قطعیت ...  ولی از یک نظر، فیلم جدید زک برف، فیلم آخرین بوسه،  فیلمی است در باره آخرین روزهای جوانی و این مرحله گذر دردناک جوانی به بزرگسالی، از آزادی و بیخیالی، به مسئولیت زندگی زناشوئی، و از گلچین هر باغی بودن، به باغبان یک گلستان خاص تبدیل شدن – که همون خانواده است.


خیانت، یک ارزش اخلاقی است، و البته این فیلم هم به خاطر اینکه یک محصول سینمای هالیوود است، بعدا توضیح بیشتر خواهم داد، که در نهایتش محافظهکار است و پایبند اخلاق، اما به هرحال  زور خودش را میزند که به قضییه از دید جوانهای در آستانه پدر شدن نگاه بکند. 


سناریوی این فیلم را آقای پال هگیس Paul Haggis نوشته که همین پارسال به خاطر کارگردانی اولین فیلمش Crash جایزه اسکار گرفت. از کارگردان این فیلم، تونی گلدوین Tony Goldwyn که بیشتر به عنوان هنرپیشه شهرت داره، بیشتر از 50 تا فیلم و سریال بازی کرده، و به عنوان کارگردان بیشتر در سریالهای تلویزیونی کار کرده، از Law & Order گرفته تا L Word و Grey’s Anantomy 


 توی  ویدیوی دو سه دقیقهای که از خود فیلم مونتاژ شده، تقریبا همه داستان خلاصه شده، از زبان شخصیت اصلی، که نقش او را زک برف بازی میکند. در قسمت اول میبینم که از خوبیهای عشقش میگوید، از رابطه زیبائی که با هم دارند، از اینکه دوست دخترش جنا، با بازی جسیندا بارت Jacinda Barrett  حامله شده است و او دارد پدر میشود، میخواهد با هم خانه بخرند. رابطههای جانبی دیگر را هم نشان میدهد، از جمله رابطه پدر و مادر جنا، که در یک ازدواج سی ساله به بحران رسیدهاند. در قسمت بعد، طرف دیگر قضیه را میبینیم، یعنی دختر دانشجوی ده سال جوانتر که او را برای یکی دو شب، به جوانی و گذشته برمیگرداند و تردید میکند در تصمیمی که گرفته. دنباله داستان را اینجا نشان نمیدهد، که پشیمان از لغزش اخلاقی، بر میگردد به نامزدش و از او بخشش میطلبد.


***


این فیلم در باره رابطههای عشقی است بین زن و مرد... و مسئولیتی که رابطه و بچه دار شدن به همراه میآورد که قبول کردن آن  برای خیلی از آقایون مشکل میشه، نه تنها در سی سالگی، که در خیلی سنهای بالاتر.


ولی   فیلم آخرین بوسه، هر چند مثل خیلی دیگه از فیلمهای هالیوودی، در تحلیل نهائی، پیامی محافظهکار دارد، یعنی از ازدواج، از مسئولیت خانوادگی و از تعهد اخلاقی که به همراه دارد، دفاع میکند، اما چون فیلم را جوانهائی مثل همین زک برف ساختهاند، من فکر میکنم که نتیجه کار یک خورده متفاوت با آنچه مقصود نهائی است از آب در آمده.  برای من مشکل اصلی در این است که تمام شخصیتهای مرد در این فیلم، حتی دوستان بی مسئولیت و خوشگذران شخصیت اصلی، تقریبا مثبت نشان داده میشوند، در حالیکه هر چه زن در این فیلم است، عصبی و نیمهدیوانه و زورگو و پرمدعا و طلبکار توصیف میشوند و آن دختر دانشجوی خوشگلی که در میهمانی عروسی با او آشنا می شود و یک شب با او بیرون می رود هم یک جورهائی مزاحم و مصر نشان داده میشود.  در واقع، انگار این فقط زنها هستند که مسئولیت و وفاداری و توجه میطلبند واین مردها هستند که میخواهند از این چیزها بگریزند.   به همین خاطر، پایان ماجراهای فیلم که در آن مردها در واقع عشق و مسئولیت خودشان را میپذیرند و خانواده پیروز میشود، به خاطر چهره منفی یا نسبتا منفی که از زنها نشان میدهد، اون طور که باید قابل قبول نیست. 


البته مسئولیت گریزی در خیلی از زن ها هم هست. خیلی زنها هم هستند که دلشان نمیخواهد بار همه خانواده روی دوش آنها باشد، بچه و خانهداری...  و شاید چون این فیلم را مردها ساختهاند، و چون بیشتر فیلمها را مردها میسازند،  این طرف قضییه نشان داده نمیشود.


با این همه،  زنها در این فیلم نمایندگان دوست داشتنیای ندارند، متاسفانه. یکی مادر جنونزده دختره است که بعد از 30 سال ازدواج با یک شوهر آرام و وفادار، به سیم آخر میزنه، یکی زن جوانی است که همهاش با بدخلقی اصرار دارد شوهرش به کار بچهداری کمک کند و بعد هم دوست دختر شخصیت اصلی است که از او مسئولیت خانوادگی میطلبد.  


فیلم آخرین بوسه، در روزهای آخر هفته پیش در 1350 سینما 4.7 میلیون دلار فروش کرد و مقام چهارم را کسب کرد – یعنی از نظر تجاری خیلی موفق بود.  بعضی از منتقدها هم آن را تحسین کردند، به خصوص کار زک برف را. مثلا منتقد بالتیمورسان آقای کریس کتنباک مینویسد زک برف جذابیت طبیعی دارد که تماشاگرها آن را راحت میبلعند. خانم جسیکا ریوز در روزنامه شیکاگو تریبیون این فیلم را برداشتی زیرکانه، بانمک و سکسی در باره رابطهها میداند.  خانم روث استاین، منتقد سنفرانسیسکو کرانیکل میگوید هر چند که ظاهر این فیلم خیلی قراردادی است اما این فیلم که داستان چهارجوان در آستانه سی سالگی را بازگو میکند، هیچ چیز قراردادی درش نیست. این منتقد احساس میکنه که هرچند فیلم ایتالیائی پنج سال پیش تقریبا کاملا آمریکائی شده  و مثلا محل وقوع داستان به شهر مدیسون در ایالت ویسکانسین منتقل شده، اما به خاطر تمرکز کامل فیلم روی رابطه های عشقی، فضای اروپائیاش را از دست نداده. کانی آگل Connie Ogle منتقد میامی هرالد نوشته این فیلم یک کم آزاردهنده است به خاطر اینکه انسان را به یاد نابینائیاش نسبت به آنچه در زندگی اهمیت داره، میاندازه.


جذابیت این سوژه در همین است که این سئوال را برای بیننده مطرح کند که برای تو در زندگی چی مهمه؟ این که دنبال لحظههای زودگذر عشق  و فراموشی باشی یا دنبال یک چیز ثابت و دائمی، یک خوشی پاینده... که البته هرکس ممکن است در باره آن نظر متفاوتی داشته باشه. به هرحال، مرسی از این گزارش، که موضوع انتخابها در زندگی را پیش کشید، که فکر میکنم برای همه مطرح باشد.



ویدیو و دنباله مقاله...

September 19, 2006

Pendar.Net & Istaghah


وب سایت های برنده جایزه ذره بین طلائی 


سومین دوره جایزه ذره بین طلائی عصر شنبه این هفته در مراسمی در آمفیتئاتر باشگاه وبلاگنویسان تهران، به سردبیران و بانیان دو سایت اینترنتی مبتکر و باسابقه اهدا شد.  امروز در گزارش خود نگاهی دارم به سایتهای اینترنتی پندار  pendar.net  و ایستگاه دات کام istgah.com برندگان امسال جایزه ذرهبین طلائی. 


*** 


جایزه ذره بین طلائی را یک سایت اینترنتی به نام ایران سئو SEO  برگزار میکند – یا در واقع ایران اس ای او، که مخفف Search Engine Optimization  است ، یک سایت حرفهای است که به بحث در باره موتورهای جستجو و بازار الکترونیک اختصاص داره با هدف اصلاح کدها و مدیریت سایت ها به طوری که در موتورهای جستجو بهتر حضور داشته باشند.  مدیران سایت پرشین بلاگ از حامیان این جایزه هستند. 


جایزه ذره بین طلائی  به سایتهائی ایرانی داده میشه که در موتورهای جستجو مثل یاهو و گوگل حضور فعالی دارند و با زحمات خود کمک میکنند به حضور بیشتر سایتهای فارسی در موتورهای جستجوی بینالمللی.


در شرایطی که نه کمک دولتی برای این کارها وجود دارد، نه بازاری هست که مثل آمریکا با پول آگهی به این افراد مبتکر برای ادامه کارشان کمک بکند، علاقه به کار و فرهنگ و برقراری ارتباط،  انگیزه اصلی میشود برای این جوانهای باهوش که فعالیت کنند. این را هم در باره اونها که جایزه گرفتهاند باید گفت، هم در باره اونها که با زحمت و از جیب خرج میکنند که یک چنین جوایزی داده بشود و در باره اش بحث بشود 


من که اون وقتها در رادیو آزادی برنامه روزانه گذاشته بودم برای حمایت از سایتهای اینترنتی مردمی در  ایران، همان موقع با کار پندار دات نت آشنا شدم و از اون موقع هر از چندگاه برای گرفتن خبرهای فرهنگی به این سایت سر میزنم.   سایت پندار دات نت که این جایزه را امسال گرفته  سالهاست مجموعهای خواندنی از خبرهای هنری و فرهنگی ایران را به صورت ابتکاری در اینترنت عرضه میکنه. 


سایت ایستگاه دات کام هم جالب است –  چون این طور که دیدم، کارش فقط در آگهی است و سعی میکنه به گرم شدن بازار کمک کند. از جمله فرهنگ لغت قابل استفاده ای دارد. 


برنده دیگر جایزه ذرهبین طلائی امروز،  یعنی  ایستگاه دات کام یک نرمابزار ابتکاری دارد برای عرضه آگهیهای کوچک که زیر موضوعهای مختلف تقسیمبندی شدهاند، و اگر روزی دادوستد اینترنتی در ایران باب بشود، یکی از ستونهاش سایتهائی نظیر ایستگاه و پندار هستند، که کارشان علاوه بر عرضه محتوا، استفاده از اینترنت برای خدمت رسانی هم هست. 


خوب میشد اگه اطلاعاتی در باره درآمد این سایت ها و وضع مالی اونها داشتیم و اینکه چه سهمی در بازاریابی انجام می دهند، ولی فکر می کنم دنبال این جور اطلاعات در ایران بودن فعلا  زیاد کار  امکان پذیر نباشه! 


از کسب و کار که بیایم بیرون، باز میرسیم سر سایت پندار دات نت  pendar.net   این سایت را کسانی که با خبرهای هنری سرو کار دارند، بیشتر از شش سال است که میشناسند و شاهد تحول مداوم آن بودهاند.  بردن این جایزه فرصتی است که به سایت پندار و زحمات سردبیر و بانی آن، آقای نیما افشار نادری نگاهی بیاندازیم. 


بنیانگذار و سردبیر پندار «نیما افشارنادری» که  فارغالتحصیل رشته کامپیوتر از دانشگاه قزوین است، موقعی ساختن این سایت را در اطاق کوچکی در منزل پدریاش شروع کرد که تازه دانشجو شده بود، و هرچند شکل کارش کاملا حرفهای بود، ولی زیربنای آماتوری آن را تاکنون هم حفظ کرده است. 


کارهای گرافیک سایت را خانم نغمه عقیلی به عهده گرفته است. امین رجائی مدیریت فنی سایت کل مجموعه سایتهای پندار را انجام میدهد و دهها روزنامهنگار در داخل و خارج از کشور با سایت پندار همکاری دارند.   


سایت پندار دات نت، که مدام در تلاش برای عرضه چیزهای جدید است، خبرهای هنری وفرهنگی ایران را از گوشه و کنار مطبوعات داخل و خارج از کشور گردآوری میکند و یکجا جمع میکند، اما هر وقت که بتواند به کمک نویسندگان و خبرنگاران داوطلب، در باره موضوعهائی متنوع فرهنگی، از جلسههای ادبی و سینمائی گرفته تا موسیقی روز، گزارشهای دست اول هم منتشر میکند، حتی یک مدت پادکست هم داشت و برنامه موسیقی شبه رادیوئی هم پخش میکرد، ولی برای ادامه این کارها، صددرصد پول لازم است که این سایتهای مردمی که از جیب گردانندگانش اداره میشوند، بودجهای ندارند که بتوانند ایدههای خودشان را ادامه بدهند. 


اخیرا یک کار حاشیه پندار راه انداختن سرویس جدیدی است به نام my pendar.com که به کاربران فرصت میدهد  برای خود پورتالهای شخصی درست کنند و محتوای آن را برحسب سلیقه خود تغییر دهند، تقویم روزانه داشته باشند، خبرهای مورد علاقه خود را گرد بیاورند و نظائر آن.


ذرهبین طلائی جایزه است که برای تشویق فهرستها و موتورهای جستجوگر ایرانی به سایتهائی داده میشود که برای بالابردن ضریب نفوذ سایتهای ایرانی در اینترنت فعال بودهاند، و هیات داوران آن تلاش میکنند از افراد و سایتهائی تشویق به عمل بیاورند که نقشی در پررنگ کردن محتوای ارزشمند فارسی در اینترنت داشتهاند.


این جایزه قبلا به سایت فهرستِ جانانه و جستجوگر پارسیک ، اهدا شده و هچنین محمودْ بَشاش، مجیدْ آنلاین،، ایرانْ ترانه  و ایرانْ داک از برندگان قبلی آن بودهاند. 

برای انتخاب سایتهای برتر، جنبههای فنی  خیلی مورد نظر هستند، مثلا همان طور که گفتم حضور آنها در موتورهای جستجوگر مثل یاهو و گوگل بررسی میشود و محبوبیت سایتها، از نظر شمار پیوندهائی که در وبلاگها و سایتهای دیگر به آنها داده میشود مورد نظر هیات داوران جایزه ذره بین طلائی قرار میگیرد، که البته همان دلیلی است که در موتورهای جستجو هم بالا میآیند.


ویدیو و دنباله مقاله...

September 18, 2006

The Departed




رفتگان

 

آنها که فیلمهای مارتین اسکورسزی در باره گنگسترها به خصوص آثار مشهوری مثل Goodfellas و Casino را به یاد دارند، با بی صبری در انتظار شروع نمایش همگانی کار جدید او هستند – فیلمی به نام The Departed یا «رفتگان» --  که به گفته آنها که آن را دیده اند،  تماشاگر را به جهان غریبی که در آن فیلمها تصویر کرده بود، باز میگرداند. در این فیلم آقای اسکورسهزی از ترکیب دینامیک سه هنرپیشه برجسته سینمای آمریکا بهره میگیرد. 


در فیلم جدید مارتین اسکورسهزی، جک نیکلسون، پیر حیلهگر هالیوود، در مقابل دو جوان اول خیلی باهوش قرار داره و اینطور که منتقدها نوشتهاند، رقابت این دو نسل است که فیلم را داغ کرده.  لئوناردو دیکپریو، که دو فیلم Gangs of New York و  Aviator را با اسکورسهزی کار کرده، برای فیلم سوم باز هم با این کارگردان برجسته جفت شده و در این فیلم مت دیمون Mat Damon بازیگر باهوش را هم در کنار خودش داره. این دو تا، نقش دو پلیس جوان را بازی میکنند در یک فیلم گنگستری که داستان آن در باستن اتفاق میافتد. ماموریت آنها این است که یک سردسته تبهکار پیر تلاش میکنند، که نقش او را جک نیکلسون ایفا میکنه، به دام بیاندازند، اما پلیسی که دیکپریو بازی میکند به صورت جاسوس خودش را در دسته تبهکاری جا میزند در حالیکه  پلیسی که مت دیمون بازی میکند، خودش جاسوس تبهکاران در اداره پلیس  است.


در مصاحبه با خبرگزاری، دیکپریو می گوید شخصیتی که او و دیمون بازی میکنند، به هم شبیه تر از آنی است که مردم فکر میکنند.  لئوناردو دیکپریو میگوید دو پلیسی که او و مت دیمون بازی میکنند، در واقع میتوانستند یکی باشند، زیرا این دو یک جور بزرگ شده اند، اما سرنوشت باعث شد که هرکدام راههای متفاوتی را برگزینند. یکی که خشونت تبهکاران را دیده است علیه آن میجنگد و دیگری را دنیای تهبکاران جذب میکند.


دیمون میگوید شخصیت پلیسی که او بازی میکند، از بچگی مقهور گنگستری است که برایش حکم پدر را داشته، و شخصیتی قوی است، برای همین در خدمت مافیا قرار میگیرد و همیشه اسیر تصمیمی است که در جوانی گرفته. 


در این فیلم هم مثل Goodfellas اسکورسهزی به ریشههای خانوادگی و محلی گنگسترها نگاه میکند و تاثیری که در بچگی از اطرافیان خود گرفتهاند. 


دیمون و دیکپریو که دراین فیلم هر دو صحنههائی را در مقابل جک نیکلسون بازی میکنند، هر دو قبول دارند که جک نیکلسون با بازیاش و حتی رفتارش سر صحنه، هر دو آنها را تحریک میکرد. 

 

در اینجا دیکپریو میگوید وقتی جک نیکلسون قبول کرد در این فیلم بازی کند،  همه میدانستند که شخصیت گنگستر پیر را از آن خود میکند، با صریحتر، حریصتر، سکسیتر و خطرناکتر.   او میگوید به او گفته شده بود که نیکلسون آتش خاموش کن، آتش و هفت تیر زیر میز قایم کرده اما نمیدانست که میخواهد با آنها چه کند و او را با آتش زدن میز و گذاشتن هفت تیر زیر گلویش شگفت زده کرد، که باعث شد بازی اش بهتر شود. 


مت دیمون میگوید هدف نیکلسون این بود که کاری کند که دو بازیگر جوان از او بترسند و در تشویش باشند. او  تعریف میکند که یک روز مسئول صحنه  به دیکپریو گفته بود  که نیکلسون الکل و کبریت و شعله خاموش کن  گرفته زیر میز پنهان کرده، و تمام صحنه را  دیکپریو بدون اینکه بداند نیکلسون چه منظوری دارد، بازی کرد، و نتیجه بازی های بهتر بود. 


***


فیلم رفتگان را Departed را که قرار است ماه اکتبر، یعنی ماه آینده در آمریکا اکران شود و هنوز نقدهای رسمی نگرفته، جمعه شب در تورونتو در حاشیه جشنواره فیلم تورونتو برای یک عده منتقد نشان دادند و نظر خیلیها این بود که در این فیلم بار دیگر اسکورسهسزی به روحیه و حس و فضای فیلمهای گنگستری سابق اش برگشته، در واقع به ژانر سینمائی مورد علاقهاش و اینجا هم هر چند با هنرپیشههای خارقالعاده کار میکنه، ولی همچنان مثل عروسک گردان، سرنخ همه شخصیتها را در دست دارد، هرچند که در برابر چهرهای مثل نیکلسون، اینطور که راجر فریدمن از فاکس نیوز میگفت، صددرصد امکان کنترل همه چیز دست کارگردان نیست. 


روزنامه معتبر باستون گلوب در باره این فیلم مطلب جالبی داشت هفته پیش. همانطور که گفتم داستان فیلم در باستون میگذره و برای اهالی این شهر به خصوص این فیلم خیلی اهمیت داره.   باستون گلوب نوشته بود که دست کم «رنه ردریگز» منتقد سینمائی روزنامه میامی هرالد فکر می کرد که این فیلم مارتین اسکورسه زی شایسته جایزه اسکار است و امسال دیگه حتما اسکورسهزی این جایزه را می گیره.  باستون گلوب مینویسه این فیلم از نظر روانی پیچیده و خیلی سرگرم کننده است. 


اما نقشهای جالبی به این بازیگرها داده که از حالا میشه جرقههائی را روی پرده پیشبینی کرد.  مثلا نیکلسون ظاهرا به سیم آخر زده، این هنرپیشه قدیمی سینما که به خاطر شخصیتهای مجنونی که مثلا در جوانی در فیلم One Flew Over the Cuckoo’s Nest بازی کرد، یا در میانسالی در فیلم Shining ارائه داد، همیشه میتونه اشارهای به دیوانگی و جنون خطرناک داشته باشه و ظاهرا از همین خاصیت در نقش گنگستر پیر باستونی در فیلم رفتگان یا The Departed آخرین فیلم مارتین اسکورسهسیز استفاده کرده. در این فیلم، نیکلسون یک قاتل خطرناک است که جنون و خشونت او مرز نمی شناسد و رفتارش حتی خارج از چارچوبی است که در فیلمهای گنگستری دیدهایم، مثلا دیوانه تر از جو پچی  در فیلم Goodfellas  ولی معلومه که داره از نقشی که در این فیلم ساخته و به خصوص  از بازی دادن دو بازیگر نقشهای مقابل خودش، یعنی مت دیمون و لئوناردو دیکپریو لذت میبرده. 


خبرنگارهائی که فیلم را دیدهاند، از بازیهنرپیشههای فرعی خیلی تعریف کردهاند. در این فیلم نقشهای کوچک را هم بازیگران بزرگ کار کردهاند، مثلا مارتین شین و مارک والبرگ به خصوص، و الک بالدوین. 

ویدیو و دنباله مقاله...

September 14, 2006

Il Cantante




خواننده: ماجرای ظهور و سقوط 


دو ستاره موسیقی لاتین، یعنی خانم جنیفر لوپز و شوهرش آقای مارک انتونی، هنرمندان  فیلم دیگری هستند  در جشنواره تورونتو با تم موسیقی -- فیلم ایل کانتانته در باره هکتور لاوو، خواننده پوئترو ریکوئی که در جستجوی شهرت عازم آمریکا میشود. 


آنها در مراسم افتتاح فیلمشان El Cantante   در کنار هم حضور پیدا کردند.  خانم لوپز ضمنا تهیه کننده این فیلم هم هست.  فیلم ایل کانتانته، در قامت بیوگرافی هنری، در واقع داستان تولد موسیقی رقص دار پورتوریکوئی موسوم به سالسا است که منابع موسیقی پورتوریکو و آمریکا را در هم میآمیزد.  


متاسفانه مثل خیلی از فیلمهای دیگر در باره زندگی هنرمندان موسیقی، در این فیلم هم شاهد هستیم که چگونه اعتیاد به مواد مخدر، این هنرمند را نابود میکند و رابطه او را با همسرش در هم می شکند. نقش هکتور لاوو را مارک انتونی بازی میکند و جنیفر لوپز در مقابل او ظاهر میشود. 


خانم جنیفر لوپز میگوید در کار با همسرش مارک انتونی مشکلی نداشت زیرا دیدار آنها جنبه حرفه ای داشت و موقع کار به چیز دیگری فکر نمیکنند. مارک انتونی میگوید سالهای زیادی صرف ساختن این فیلم شد و باورش نمی شود که فیلم سرانجام برای نمایش در جشنواره تورونتو آماده شده است. 


آقای مارک انتونی می گوید همکاری او با خانم لوپز در این فیلم باعث شد که در زندگی خود را به هم نزدیک تر احساس کنند، به خصوص به خاطر اینکه خود را با شخصیتهائی که در فیلم بازی میکنند خیلی متفاوت احساس میکنند.

ویدیو و دنباله مقاله...

Shut Up And Sing




واکنش ملی به اعتراض ضد جنگ سه خواننده 


از جمله فیلمهای جنجالی که خیلیها منتظرش بودند، یک زندگینامه هنری است با شرکت جنیفر لوپز و مارک انتونی، که در واقع داستان تولد موسیقی سالسا است.  ولی فیلم جنجالی دیگر، یک مستند است در باره دیسکی چیکز، که در سال 2003 به خاطر اینکه در لندن از جرج بوش  به خاطر حمله آمریکا به عراق انتقاد کردند، با رویکرد منفی علاقمندانشان در آمریکا مواجه شدند. بعد از آنکه خانم نتلی مینز روی صحنه یک کنسرت در لندن گفت از اینکه با جرج بوش رئیس جمهوری آمریکائی آمریکا هم ایالتی باشد شرمنده است، واکنش شدید علاقمندان موسیقی کاونتری به این حرف چنان شدید بود که مدیربرنامه های گروه به این سه خانم هنرمند گفت منتظر همه جور تکفیری باشند، حتی  تحریم پخش ترانه از رادیو ها و مراسم سیدی سوزان، و همینطور هم شد.  


اما دیکسی چیکز را مطبوعات دست چپی و لیبرال به شدت مورد حمایت قرار دادند و حتی عکس آنها با جملات اعتراض آمیز رفت روی جلد مجله پرفروش رولینگ استون و هرچند در علاقمندان سنتی موسیقی کاونتری  صدهاهزار شنونده را از دست دادند، اما گروه عظیم دیگری در شهرهای بزرگ که مردم به اصطلاح لیبرالتر هستند، نسبت به موسیقی آنها کنجکاو شدند.  فیلم مستند خفه شو و آواز بخوان،  Shup Up & Sing این ماجرا را به صورت داستانی گیرا در آورده است که به قول بروس نیومن، منتقد روزنامه معتبر مرکوری نیوز شمال کالیفرنیا، حتی شانس دارد که جایزه اسکار بگیرد. 


خانم نتلی مینز و دو همکار دیگر او در گروه دیکسی چیکز از برنامه تور کنسرت خود به دور آمریکا چند روزی مرخصی گرفتند تا برای تبلیغ فیلم مستند جدیدی که در باره پیامد مخالفت آنها با جنگ عراق ساخته شده است در جشنواره تورونتو حاضر شوند، که فرصتی بود برای سرک کشیدن علاقمندان آنها.  


موضع ضد جنگ این گروه آن هم در سال 2003 که اکثریت مردم آمریکا پشتیبان حمله به عراق بودند، طرفداران موسیقی کاونتری را که به طور سنتی به جناح راست متمایل هستند، به شدت ناراحت کرده بود، و خیلی رادیوها پخش آهنگهای آنها را تحریم کردند.


فیلم خفه شو و آواز بخوان، داستان تلاش این گروه است برای بازگشت به صحنه. 

خانم نتلی مینز Natalie Maines   سرپرست گروه در تورونتو میگوید اعضای گروه به تدریج با حضور فیلمبرداران مستند در خانه و استودیو و هر جا میرفتند خو گرفتند و برخلاف هنرمندان دیگر، میتوانستند حضور غیرعادی دوربینها را در اطراف خود تحمل کنند.  


خانم امیلی رابینسن، خواننده دیگر میگوید فیلم مستند خفه شو و آواز بخوان ابتدا به صورت یک راکومنتری، یا مستند موسیقی راک  شروع شد ولی ابتدا که دوربینها با گروه به راه افتادند، معلوم نبود حاصل کار چی خواهد بود. برای همین بود که تصمیم گرفتند از نظر یک فیلمساز استفاده کنند زیرا اعضای گروه نمیتوانستد به خودشان نگاه عینی داشته باشند.


سال 2006 برای دیکسی چیکز سال بازگشت بود، با آلبومی پرفروش به نام برگزیده راه طولانی Taking the Long Way و کنسرتهای شلوغ  دور آمریکا، به طوری که به قول خانم مارتی مگگوایر،  شاید حالا دیگر خیلی ها طرز فکر سیاسی شان را عوض کرده باشند و گروه دیکسی چیکز دیگر خود را طرد شده حس نمیکند. 

ویدیو و دنباله مقاله...

Top Films in Toronto 2006



گزارش جشنواره تورونتو  


بعضی جشنوارههای سینمائی، مثل این جشنواره تورونتو که چند روز است در باره آن گزارش میدهیم، به قدری مطلب دارند که پرداختن به همه آنها امکان پذیر نیست. بیش از 350 فیلمی که دراین جشنواره نمایش داده میشوند، هرکدام موضوعی را پیش میکشند برای بحث، و حضور هنرمندان مشهور و چهرههای داغ، برای جلب توجه تماشاگران و مطبوعات به فیلمها، با خود فیلمها رقابت میکند.   اما از نظر موضوعی، فیلمهای در باره موسیقی، اعم از مستند و داستانی، یکی از تمهای جشنواره بود.


در میان بیش از 350 فیلم مختلفی که در جشنواره تورونتو نمایش داده میشود، همه جور فیلمی میتوان یافت، برای همه جور سلیقهای   مثلا در باره موسیقی. 

***


 علاقمندان موسیقی راک چندین مستند جالب در جشنواره تورونتو داشتند، از جمله فیلم ساختن یک تله موش خراب یا Building a Broken Mousetrap که در باره یک گروه پانک هلندی است به نام The Ex ساخته  Jem Cohen یک هنرمند راک آمریکائی که گروه راک او Fugazi را به خصوص در واشنگتن همه میشناسند.  فیلم دیگر قابل ذکر مربوط به موسیقی راک، فیلمی بود از مصاحبه های کرت کوبین، ترانهسرا و خواننده جوانمرگ گروه نیروانا Nirvana.  خود من خیلی دلم میخواست فیلم Opera Jawa  را میدیدم که یکی از داستانهای سنتی رامایانای هند را با موسیقی زیبای ارکستر گملان اندونزی بازگو میکند، پر از رقصهای زیبای اندونزیائی.



ویدیو و دنباله مقاله...

September 13, 2006

A Good Year




یک سال خوب، از ریدلی اسکات


راسل کرو، غول کوتاه قد سینمای جهان، برخلاف شهرتی که به تندخوئی و بدخلقی دارد، در جشنواره تورونتو خوش رفتار بود. کرو برای تبلیغ فیلم جدیدش «یک سال خوب» A Good Year به تورونتو رفته بود، فیلم A Good Year که در آن نقش یک بانکدار موفق انگلیسی را بازی میکند که وقتی دائیاش میمیرد، تاکستان او را به ارث می برد، ولی زندگیاش به هم می ریزد، از کارش اخراج میشود، اما ارزشهای تازهای در زندگی پیدا میکند، از جمله عشق.


راسل کراو میگوید بازی در یک نقش رومانتیک برای او با بازی در فیلمهای جنگی فرقی ندارد. باید دیالوگ را حفظ کند و مراقب باشد به مبل وصندلی برخورد نکند. آقای کراو در فیلم A Good Year بار دیگر با پیر کارکشته سینمای جهان، کارگردان انگلیسیتبار، ریدلی اسکات Ridley Scott کار میکند، که پیش از این در فیلم گلادیاتور او درخشیده است.


اقای ریدلی اسکات، که در حال حاضر مشغول ساختن فیلم گنگستر آمریکائی با شرکت راسل کرو است، معتقد است که راسل کرو نابغه بازیگری است و استعداد ذاتی دارد که کسی نمیتواند با مدرسه رفتن و تمرین یاد بگیرد.


ویدیو و دنباله مقاله...

Never Say Goodbye


هرگز نگو خداحافظ: اولین فیلم هندی جشنواره تورانتو


اگر راسل کراو در آمریکا و اروپا از پرفروشترین هنرمندان سینماست، در هندوستان، شاهرخ خان و امیتاب باچان در هندوستان ستاره هستند. صدهاتن از علاقمندان آن از سراسر کانادا به تورونتو آمده بودند. برای تماشای نخستین نمایش جهانی فیلم جدید آنها، فیلم «هرگز نگو خداحافظ»   Never Say Goodbye که نخستین فیلم هندی است که در مراسم اختصاصی جشنواره تورونتو گنجانده شده است.


اهمیت فیلم، از کارگردان کهنهکار سینمای بمئی، یا بالیووود، آقای کاران جوهر، در این است در سینمای هند سنت شکنی کرده است، به این صورت که برای اولین بار در سینمای هند، به موضوع خیانت عشقی در زندگی زناشوئی میپردازد.


شاهرخ خان در این فیلم نقش یک فوتبالیست را بازی میکند که زندگی خوشبخت او در نیویورک  با همسرش که سردبیر یک مجله است وقتی به هم میریزد که آن دو با یک زوج هندی دیگر آشنا میشوند، و فوتبالیست عاشق مایا، زن دوستش میشود. 


در اینجا آقای باچان میگوید نخستین نمایش جهانی این فیلم در جشنواره فیلم تورونتو نشان میدهد که سینمای هند به درجهای از بلوغ رسیده است که جهان غرب با نظر تشویقآمیز بیشتری به ان نگاه میکند. 


اما آقای شاهرخ خان، ستاره مشهور سینمای هند معتقد است که سینمای هند برای رسیدن به پای سینمای غرب، هنوز راه زیادی را باید طی کند. 



ویدیو و دنباله مقاله...