Showing posts with label Art. Show all posts
Showing posts with label Art. Show all posts

September 20, 2009

O’keefe, Lifetime Movie

زندگی و عشق جورجیا اوکیف، نقاش صحرانشین

 

Georgia_O'Keeffe_1 همزمان با برگزاری نمایشگاه عظیمی از نقاشی های آبستره و انتزاعی جورجیا اوکیف، نقاش برجسته آمریکائی، در موزه ویتنی نیویورک، شبکه لایف تایم فیلم داستانی جدیدی پخش می کند به نام «اوکیف» که در آن، هنرپیشه برنده جایزه اسکار، جون الن، نقش اوکیف را بازی می کند، از 29 سالگی، هنگامی که برای اولین بار به نیویورک قدم گذاشت و با شوهرش آلفرد استیگلیتز آشنا شد، تا پایان عمرش، هنگامی که توفان رابطه زناشوئی غیرمتعارف، همه چیز را رها کرد و در گوشه صحرای نیومکزیکو کنج عزلت گزید. جون الن، علاوه بر ایفای نقش اصلی، کار تهیه کنندگی این فیلم را نیز بر عهده داشت که شامل انتخاب کارگردان و نویسنده و عوامل تولید می شود.

 

نمایشگاه مرور بر آثار جورجیا اوکیف در موزه ویتنی و آغاز نمایش این فیلم، همزمان شده با یکصدوبیستمین سالگرد تولد جورجیا اوکیف، هنرمندی که هم به خاطر حضورش در عصری که غول های نقاشی آمریکا مردان بودند، و همه به خاطر اینکه این حضور یگانه، حالت زن محوری هم پیدا کرد و تصاویر او از گلها، با تاکیدش بر اندامهای تولید مثل، پیام نوعی فمینیسم یا زن گرائی در هنر بود، هر چند که قدرت او درنقاشی، درست متضاد همین برداشت از زنانگی را در بر می گرفت در تصاویری که از آسمانخراشهای نیویورک و اسکلت های فولادی ساخت....

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

در فیلم شبکه لایف تایم، هنرمند برجسته سینمای آمریکا خانم جون الن نقش جورجیا اوکیف را بازی می کند و فیلم از آشنائی اوکیف شروع می شود با شوهرش و عشق زندگی اش، گالری دار و عکاس، آلفرد استیگلیتز، که بیست و پنج سال از او مسن تر بود هم زیبائی و هم شوریدگی و هم هنر این زن جوان را کشف کرد و بال و پر داد و هم با خیانت عشقی که بعدها به او کرد، دل او را شکست و فراری اش داد از نیویورک به دشتهای نیومکزیکو و زندگی تازه ای که حاصلش نقاشی های خیره کننده اوست ازغرب آمریکا... و یک فصل از تاریخ نقاشی معاصر... نقش آلفرد استیگلیتز را در این فیلم جرومی آیرنز بازی می کند.

 

فیلم زندگینامه جورجیا اوکیف از سال 1916 شروع می شود، هنگامی که اوکیف 29 ساله، روستائی زاده و معلم سابق مدرسه از ویسکانسین، با یک بغل طرح و نقاشی از ویسکانسین، تازه به نیویورک می رسد و عاشق گالری دار 45 ساله آلفرد استیگلیتز می شود که به کارهای او در گالری اش نمایشگاه داده.

 

بازیگر جون الن می گوید مردم جورجیا اوکیف را به عنوان نقاش کویرهای نیومکزیکو می شناسند ولی وقتی در باره زندگی اولیه او می خوانیم، می بینم که زن خیلی مصممی بود و رنج های زیادی هم کشید و خیلی آسیب پذیر بود، و مدام، بین یک زن قوی و یک آدم کاملا درمانده و از پای افتاده، در نوسان بود مثلا بعد از مرگ مادرش تا دوماه نمی توانست از تخت بیرون بیاید یا وقتی ازدواجش با استیگلیتز در هم پاشید، گریخت به نیومکزیکو، که دور باشد -- رابطه های شخصی در زندگی اش خیلی عمیق بودند.

 

Georgia_O'Keeffe_2جون الن، که خودش 53 سال دارد، نقش جورجیا اوکیف را در بیست و چند سالگی و جرجیا اوکیف را در شصت و چند سالگی در صحنه های مختلف این فیلم ایفا کرده است. خانم الن می گوید جورجیا اوکیف دوست نداشت در باره کارش صحبت کند و خیلی متمرکز بود در کارش، ولی غلو نمی کرد. می گفت بگذار کاری که احساس می کنم درست است، آن را بکنم و اهل حرفهای زیادی نبود. خانم الن این حالت جورجیا اوکیف را شبیه خودش می داند.

 

خانم الن می گوید جرمی آیرنز خیلی برای نقش استیگلتیز مناسب بود و چون در نمایش امپرسیونیسم هم با هم بازی کردند، عملا سال گذشته شش ماه با هم همکار شدند در حالیکه قبلا همدیگر را نمی شناختند.

 

***

 

جورجیا اوکیف از چند جهت چهره برجسته ای در هنر امروز آمریکاست، برای اینکه در دوره ای که هنرشناسان در آمریکا تازه داشتند هنر اروپا را کشف می کردند و همین آلفرد استیگلیتز و گالری دار های دیگر، داشتند راه را باز می کردند برای نمایش آثار هنرمندان پاریسی، مثل ماتیس، جورجیا اوکیف با عرضه نقاشی ای که توصیف دیگری غیر از آمریکائی برایش ممکن نبود، یگانه بود، و همچنین یگانه بود به خاطر زنانگی که به صورت اندام تولید مثل گلها، در نقاشی های عظیمش برجسته کرد و در صراحت اینها و در عظمت این ها، تصویری از زنانگی ساخت که قبلا وجود نداشت و این تصویر را با زندگی خودش، با استقلالی که در زیستن در دوردست های کویر نیومکزیکو از خود نشان داد، با شجاعتی که در روبرو شدن با مردم و طبیعت داشت و با نحوه ابتکاری زندگی که برای خودش برگزید، تکمیل کرد و به طوریکه در زیر عنوان همین فیلم هم نوشته، زندگی جورجیا اوکیف خودش یک کار هنری بود.

 

اوکیف که در سال 1986 در 99 سالگی درگذشت، به خاطر نقاشی های ابتکاری و خیره کننده اش ازگل ها و جمجمه ها، نیویورک و دشتهای نیومکزیکو که محبوبیت عام دارند و حتی روی تقویم ها و کتابهای مصور مدام چاپ می شوند، در یادها مانده است و به همان حضورش در تاریخ هنر معاصر به اندازه نقاشی هایش، مدیون عکسهائی است، بعضی از جزئیات بدنش، بعضی برهنه، که استیگلیتز از او گرفته و به این ترتیب، چهره او را جاودانه کرده... به مناسبت نمایشگاه مرور بر آثار جورجیا اوکیف در موزه ویتنی نیویورک در برنامه های دیگر راجع به جورجیا اوکیف باز هم قطعا حرف خواهیم زد. امروز موضوع این فیلم است.

 

Georgia_O'Keeffe_5 چیزی که در فیلمهائی که می خواهد یک زندگی را در چند ساعت خلاصه کند جلب توجه می کند، تغییر سن بازیگرهاست. یک بازیگر باید چند سن را بازی کند. معمولا بازیگر جوانی را گریم می کنند که نقش پیری شخصیت را بازی کند و در خیلی از موارد هم جا می افتد چون سن روی صورت و اندام گذاشتن آسان تر است از سن را برداشتن، مثل اینکه این پدیده چنان برگشت ناپذیر است که حتی در سینما و تئاتر هم از هنرمندی مثل خانم جون الن که الان 53 سال دارد، قبول نمی کنند که برگردد در نقش جورجیا اوکییف 29 ساله ظاهر بشود. لیندا استاسی، ستون نویس روزنامه نیویورک پست امروز صبح در نقدی در باره این فیلم از همین تفاوت های سنی خیلی جا خورده و نوشته نه تنها خانم الن 53 ساله نقش اوکیف 29 ساله را بازی می کند که جرمی آیرنز 61 ساله آمده نقش آلفرد استیگلیتز 42 ساله را بازی کند و بعد کتلین چلفند Chalfant 64 ساله نقش مادر استیگلیتز را بازی می کند. نوشته می دانم که دوره، دوره سوررآلیسم بود ولی نه این قدر.

 

یکی از تشبیه های جالب در باره این فیلم، از دیوید وایگند Weigand منتقد روزنامه سنفرانسیسکو کرانیکل است که این فیلم را به نقاشی های جورجیا اوکیف تشبیه می کند که ابتدا ساکت و آرام به نظر می رسند ولی اگر کمی بیشتر دقیق شوی، جلوی چشمانت منفجر می شوند... هر چند که این منتقد نوشته در فیلم برای این انفجار باید خیلی صبر کنی و وقتی هم از راه می رسد، نمی تواند این فیلم را از متوسط و میانحال بودن، نجات بدهد. ضعف فیلم را این منتقد در کارگردانی می داند که فیلم را بی حال از آب در آورده و این علیرغم حضور هنرپیشه گیرائی با قدرت جون الن در نقش اول است که جلب او برای کانال کابلی لایف تایم که بودجه زیادی هم ندارد، پیروزی بزرگی بود ولی ظاهرا شکست فیلم هم همراه با همین پیروزی آمد، برای اینکه جون الن را راضی کنند، او را کرده بودند یکی از تهیه کننده با حق انتخاب سناریست و کارگردان و عوامل دیگر، و به این ترتیب.. و انتخاب باب بالابان با مسئولیت جون الن بوده.

 

Georgia_O'Keeffe_4 اما فیلم راجع به زندگی زناشوئی است و تاثیری که خیانت استیگلیتز در عشق، بر زندگی مشترک آنها گذاشت و بر هنر جورجیا اوکیف. خانم اوکیف قبلا به شوهرش هشدار داده بود و سرانجام هم همان حرکات، را گریز پا کرد و فرستاد به جای دوری مثل نیومکزیکو و آنجا عشق به طبیعت خیره کننده ای که قبلا ندیده بود و دوری آن از همه آدمها، پایبندش کرد...

 

در این میان استیگلتیز با اینکه معشوق جوانی برای خود گرفته بود ولی از دوری اوکیف مدام در فقان و شکوه بود. اما تنها در قسمت آخر فیلم است که فیلم به هیجان می آید واین شخصیت ها را در نزاع های توفانی جلوی هم قرار می دهد. روزنامه نیویورک پست، در مقاله ای از دیوید هینکلی نوشته اوکیف فقط نصف این فیلم است بقیه فیلم به استیگلیتز تعلق دارد، عکاس مشهوری که جرومی آیرنز تصویر شکوهمندی از او می دهد، و بعد می افزاید باید هم اینطور باشد برای اینکه استیگلیتز بیست سال از زندگی اوکیف را در دوره عشق توفانی شان، غصب کرد و بنابراین چرا نباید نصف فیلم او را هم غصب کند؟ از دید این منتقد جای خوشحالی است که عشق پرشور آنها که گاهی شکنجه آور هم می شد، به خوبی تصویر شده به طوریکه بیننده احساس نمی کند که فقط تصویر را دارد می بیند. این منتقد از جاذبه های فیلم را لحظاتی دانسته که فیلم به اوکیف اجازه می دهد که حرف بزند، از هنرش، و از زندگی و از افکارش، و خوشبختانه منابع زیادی هم برای درست کردن این فیلم در اختیار داشته -- اوکیف نامه نگار قهاری بود و نامه هاش بارها به چاپ رسیده و بخشی از دیالوگ فیلم براساس این نامه هاست.

 

با نقدهای خوبی که گرفته، این فیلم می تواند بعد از پخش از تلویزیون کابلی، زندگی جدیدی به صورت dvd و یک فیلم آموزنده داشته باشد. به قول هینکلی، این هنری نیست که بخواهد تقلید زندگی را بکند بلکه هنری است که در نمایش زندگی دو تا از بااستعدادترین هنرمندان قرن بیستم، خوب عمل می کند. اما نیویورک تایمز در مقاله ای از جینا بلافانته، منتقد تلویزیون، فیلم را کوبیده به خاطر اینکه نوشته این دو بازیگر خیلی از اطوارهای صحنه ای نمایشی که در برادوی با هم کار کردند را آورده اند داخل این فیلم و بعد هم دیالوگهائی که در دهان آنها گذاشته شده، از صافی گذشته است و عقیم شده به نظر می رسد. این منتقد برداشت فیلم از شخصیت استیگلیتز را هم غیرقابل دفاع می داند و نوشته لطمه می زند که هنرمندی مثل اوکیف با چنین آدم دمدمی مزاج، کودک صفت و نیازمند، دمخور بود که تنها هنرش کشف هنرمندها بود.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 4, 2009

Thirst

«تشنگی»: شبرو خون آشام پارسا

 

thirst_5 در فیلم «تشنگی» ابرستاره سینمای کره جنوبی، نقش یک کشیش پرهیزگار و پارسا را بازی می کند  که به یک دراکولای خون آشام تبدیل می شود و از زن بهترین دوستش کام می گیرد و در ورطه هفت گناه کبیره سقوط می کند. «تشنگی» هم یک فیلم خونین دراکولائی است هم یک داستان عاشقانه پرشور. این فیلم به خاطر اینکه یک روحانی را به دراکولا تبدیل می کند و به ورطه لذت های جسمانی می کشاند، در محافل مذهبی به خصوص کاتولیک، جنجال برانگیز شده. در گزارشی که داریم کارگردان به این انتقاد پاسخ می دهد.

 

فیلم تشنگی، کار کارگردان برجسته سینمای کره جنوبی، پارک چن ووک Park Chan-wook که آن را شرکت فوکوس فیچرز که فیلمهای مستقل را پخش می کند، دارد در آمریکا اکران می کند، با کارنامه درخشانی وارد آمریکا می شود. این فیلم به اصطلاح فیلم ژانر است، یعنی به یک دسته فیلم در باره دراکولاهای خون آشام تعلق دارد و هم اولین فیلمی از نوع خودش بود که به بخش مسابقه جشنواره کن راه پیدا کرد و بعد هم طبعا اولین فیلم دراکولائی بود که توانست جایزه هیات داوران جشنواره کن را دریافت کند که جایزه دوم جشنواره محسوب می شود.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

تشنگی، فیلمی است که منتقدها در همه دنیا هم به عنوان یک نمونه متعالی از ژانر خون آشام و هم به عنوان یک داستان عاشقانه پرشور، تحسین کرده اند. قهرمان فیلم یک کشیش است که دراکولا می شود، در اثر یک اتفاق علمی، یعنی خون آشام و شبرو می شود. ماجرای کشیش خون آشام فیلم «تشنگی» وقتی پیچیده می شود که همسر دوستی از او برای جدا شدن از شوهرش کمک می خواهد، و به تدریج، پرهیزگار سابق، در جهانی از لذت های جسمانی غرق می شود.

 

***

 

تشنگی، برنده جایزه هیات داوران جشنواره کن، برداشت آزادی از افسانه شبرو خون آشام دراکولا است، که قهرمان آن یک کشیش کاتولیک است از سر خیرخواهی تسلیم یک آزمایش تجربی پزشکی می شود و با انتقال خون آلوده، تبدیل می شود به یک خون آشام شبرو، چیزی شبیه به دراکولا...

 

پارک چن ووک می گوید قصد شرور نمایاندن کشیش های کاتولیک را نداشته، بلکه عکس آن است برای اینکه از دید او، کشیش کاتولیک، یکی از مقدس ترین و قابل تکریم ترین مشاغل است. او می گوید می خواست نشان داد چطور آدمی به پرهیزگاری کشیش می تواند خون آشام بشود، که یعنی تنزل فرومایه مرتبه اخلاقی.

 

زبان بصری و بینش سینمائی پارک چن ووک، به فیلم تشنگی کمک کرده که از مرز زبان عبور کند و در دهها کشور جهان با استقبال تماشاگران روبرو شود. موفقیت جهانی فیلم «تشنگی» نظر تهیه کنندگان غربی را به هنر پارک چن ووک جلب کرده و او می گوید اگر از سناریوهائی که برایش فرستاده اند خوشش بیاید، به آمریکا یا فرانسه یا ژاپن خواهد رفت برای ساختن فیلم بعدی.

 

*** 

 

این کارگردان نسبتا جوان کره جنوبی، پارک چن ووک، یکی از چهره های برجسته رنسانس یا نوزائی سینما در سینمای شرق آسیا است. به خاطر سه فیلم مجموعه «انتقام» که در آمریکا روی DVD منتشر شد، بین خوره های سینما در آمریکا هم شهرت دارد به عنوان استاد خشونت عاطفی، و از موقعیت یگانه ای برخوردار است یعنی هم هنردوستان سینما در جهان، او را بزرگ می دارند و هم خوره های ژانر سینمای ترسناک و تصویرگری خشونت.

 

پارک چن ووک به قول اندرو اوهیر، منتقد مجله اینرتنتی سالان، پارک چن ووک ترکیبی است کوئنتین ترنتینو، اکیرا کوراساوا، رومن پولانسکی، هیچکاک... که در یک دستگاه مخلوط کن برقیف شدت بزنند تا کف کند و بعد هم مدتی بگذارند در شیشه در گلخانه داغ فرهنگی کره جنوبی، که تخمیر بشود.... حاصلش می شود پارک چن ووک... به قول منتقد لس آنجلس تایمز، پارک چن ووک در فیلمهایش همیشه در فیلمهاش سستی اراده انسان را

 

در فیلم «تشنگی» پارک چن ووگ مهارت بیان عاطفی خودش را که برای یک فیلم ترسناک خیلی مهم است، به اوج رسانده، ولی یکی از جاذبه های فیلم تلاش آن است که از نمونه های هالیوودی متمایز نباشد، یعنی در خط ژانر حرکت کند و وفادار بماند به آن قراردادها، ولی همه جنبه های ژانر را به شدت پیش می برد -- مثلا مردی که به دراکولا تبدیل می شود یک کشیش است اهل ریاضت که هر روز برای بیماران مشرف به مرگ دعا می کند و برای مقاومت در برابر خواهش های تن، خودزنی می کند، و مسیحاگونه، می خواهد دنیا را با رنج کشیدن و ریاضت، نجات دهد.

 

اما تسلیم شدن او به نیازهای تن است که این فیلم را متمایز می کند در صحنه کلیدی فیلم، تنش جنسی بین کشیش که حالا خونخوار شده و زن جوان دوستش، سرانجام به عشقبازی شهوت آلودی می انجامد که بقیه فیلم را شکل می دهد. تاحدود زیاد متاثر است از یک داستان امیل زولا به نام ترزا راکن راجع به زنی که به کمک معشوقش، شوهرش را سر به نیست می کند. به قول منتقد تایم، نتیجه الهام از بزرگان سینمای آمریکا و تخیل بصری پارک چن وو، فیلمی شده که به قول منتقدها، تماشاگر را روی صندلی میخکوب می کند سرشار از لذت حیرت زده... منتقد تایم آن را به لذیذترین گازی تشبیه کرده که از گردن گرفته شود.

 

تم دراکولا یا مرد خون آشام هر از چند سال یک بار به سینما بر می گردد... اخیرا هم فیلم Twilight با تم مشابهی به پرده آمد. شخصیت مرد خون آشام، این شخصیت شبرو، دراکولا، در اساس در باره وسوسه تن است و آن فیلم Twilight در باره خودداری و پرهیز بود از تسلیم شدن به این وسوسه، متعلق به جنبشی بود در میان اخلاقیون و محافظه کاران که پرهیز از تماس جنسی قبل از ازدواج را به جوانها توصیه می کنند... در فیلم «تشنگی» هم همان تم بر می گردد و این بار، همانطور که خودش اشاره کرد، قربانی، پرهیزکار ترین و پارساترین آدمها است.

 

اما این شخصیت دراکولا، یا شب رو خون آشام، که در غرب ریشه ادبی دارد و در سینما و تئاتر تخیل خیلی از هنرمندان را تحریک کرده -- منتقد هفتگی تایم، ریچارد کورلیس، در نقد ستایش آمیزی که در باره فیلم «تشنگی» نوشته، محبوبیت شخصیت دراکولا یا خون آشام را مقایسه کرده با شخصیت دیگر فیلمهای ترسناک، زامبی ها، که به خصوص به خاطر ویدیوی Thriller مایکل جکسن این روزها در برابر دیدها بودند و شاهد بازگشت آنها بودیم در فیلمهای متعددی این اواخر، از جمله کار تازه جرج رومیرو، مبتکر فیلمهای زامبی.

 

thirst_poster ولی ریچارد کورلیس در تایم می نویسد زامبی ها بدترین صفات و لحظات ما آدمها را نشان می دهند، وقتی خسته و بی حال از کار روزانه بر می گردیم در ماه های سرد زمستان، یا وقتی پشت هم صف می بندیم برای گذشتن از مراحل بازبینی امنیتی قبل از سوار شدن به هواپیما، یا وقتی صبح ها با سردرد از بدمستی شب گذشته، از خواب بر می خیزیم. ولی دراکولا، عاشق و عاشق پیشه درون هر انسان را خطاب قرار می دهد، نیاز ما را برای داشتن تماس انسانی، تماس نزدیک، دندان به رگ گردن...

 

شبروان خون آشام ها جنبه اروتیک یا شهوتگرایانه انگیزه شکار یا به دام انداختن را متجلی می کنند، برعکس زامبی ها که در و دیوار را می شکنند، خون آشام ها مثل گربه شب از پنجره ها وارد اطاق خوابها می شوند و سرو کله قربانی را نمی کوبند، بلکه دو تا جای دندان تزئینی روی گردن یا سینه باقی می گذارند و وقتی داخل سیستم قربانی شدند، دیگر بیرون نمی روند... قربانی است که دنبال آنها می رود... همیشه عاشق پیشه و شیک پوش هستند مثل جانی دپ برعکس زامبی ها که لباسهای کهنه و پاره به تن دارند... به این ترتیب، نتیجه گیری کرده که خون آشام ها، اشراف هیولاها هستند، نخبه ها هستند، در حالیکه زامبی ها را می شود خس و خاشاک توصیف کرد. در فیلم تشنگی، شخصیت خون آشام تازه ای معرفی می شود که کشیش کتولیک است، با بازی ابرستاره سینمای کره جنوبی، سونگ کانگ هو Song Kang-ho

 

همه منتقدها در آمریکا از انتخاب سونگ کنگ هو، هنرپیشه نقش کشیش تعریف کرده اند... که جنبه مسیحاگونه این شخصیت را تشویق می کند و همه آنها مسابقه می دهند برای پیدا کردن تعریف های متعالی از این فیلم.. مثلا همان اندرو اوهیر در سالان Salon می نویسد اثری درخشان و سهمگین، از بدعت سینمائی و همینطور یک داستان عاشقانه پراحساس.

 

thirst_3 بتسی شارکی در لس آنجلس تایمز می پرسد اگر برای گرسنه باشید برای یک فیلم دراکولائی با وزن سنگین روشنفکری، با نیشی تیز ولی مسحورکننده و زنده، و یک مقدار کافی طنز، کار مولف سینمای کره جنوبی پارک چن ووک گرسنگی شما را ارضا می کند. مگی لی کیفیت تصاویر و کار سینمائی فیلم را خیره کننده توصیف کرده. لیزا شوارتزباوم در EW فیلم تشنگی را یک اثر پرنقش و لعاب، جسورانه و اپراگونه توصیف کرده که ملودرامی تحریک آمیز..

 

ای او اسکات، سرمنتقد فیلم در روزنامه نیویورک تایمز، می نویسد: این فیلم در تشریح خواهش یا تمناهای جسمی خیلی موفق است و روشن ترین آنها، تمنای خون، تمنای ارضای جنسی، و همچنین تمنای برای چیزی متعالی تر و آرامبخش از ارضای جنسی... و جالب اینجاست که در همه موارد، تمناهای این کشیش، از احساس گناه او رنگ می گیرند. به قول این منتقد، هم مثل کشیش قهرمان آن، چیزهای مختلف است برای آدمهای مختلف. از یک طرف یک فیلم ترسناک خونین است از طرف دیگر یک کمدی سیاه است و از طرف دیگر یک درام روانی در باره جنایت و مکافات، و ضمنا، یک ملودرام یا داستان احساساتی در باره عشق دیوانه وار و البته یک فیلم دراکولائی... اما از دید ای او اسکات، مشکل فیلم این است که کل آن از جمع اجزای آن کمتر است. یعنی به وحدت روائی در کارش توجه نکرده، و بیان عاطفی را فدای انسجام کرده.

ویدیو و دنباله مقاله...

July 16, 2009

Iranian Art in New York

هنر ایران از درون و بیرون: نمایشگاه موزه چلسی نیویورک

 

کارهای پونه مغازه یک نمایشگاه بزرگ هنر معاصر ایران در موزه چلسی نیویورک از هفته گذشته افتتاح شد -- نمایشگاهی به نام «ایران از درون و بیرون» با 200 اثر از 56 هنرمند معاصر و پیشتاز ایرانی -- از عجایب روزگار این است که این نمایشگاه درست همزمان شده است با انتخابات جمهموری اسلامی و خیزش اعتراض به نتایج این انتخابات و پیامدهای آن. در حالیکمه این نمایشگاه که بیشتر از یک سال است که دست اندرکاران برای برگزاری آن فعالیت کرده اند، کاملا اتفاقی همزمان می شود با لحظه ای در تاریخ که همه نگاه ها متوجه ایران است و حوادث دردناکی که در ماه اخیر در آنجا روی داد.

 

به قول یک مطبوعاتی آمریکائی، کسانی که در تلویزیون شاهد خیزش جوانان ایران هستند، حالا می توانند در موزه چلسی، که در قلب محله گالری های معظم هنری در نیویورک قرار گرفته، شاهد نوع دیگری از خیزش جوانان ایران باشند، خیزش هنری... اما این نمایشگاه وجه های دیگری هم دارد که ابتکاری است، از جمله اینکه کار هنرمندان داخل کشور را گذاشته اند در کنار کار هم نسل های آنها در داخل ایران با قصد اینکه مقایسه ای بکنند از تحول هنرمندان برون مرزی و درون مرزی...

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

در نمایشگاه موزه چلسی از هنر ایران، دویست وده اثر از 56 هنرمند از داخل و خارج ایران برگزیده شده – 35 هنرمند در داخل و 21 هنرمند از خارج... که تصویری از هنر پیشتاز ایرانیان در سراسر جهان را در محله هنری نیویورک، در کنار گالری هائی که آثار برجسته از هنرمندان دنیا را عرضه می کنند، قرار دهد.

 

کار هنرمندان در رسانه های مختلف کنار هم قرار گرفته اند. از چیدمان های وسیع امیر موبد که با سیب وموی انسان ترکیب های چشمگیری به وجود آورده، تا آثار عکاسی و چیدمان صادق تیرافکن، تا آثار ملهم از پاپ آرت فرهاد مشیری...

 

نمایشگاه موزه چلسی، در همسایگی گالری های بزرگ و معتبری است که آخرین کارهای هنرمندان برجسته آمریکا و جهان را برای فروش عرضه می کنند، آن هم در شهری که به عنوان یکی از مراکز عمده هنر جهان، بیش از 500 گالری دارد. سئوال این است که هنر معاصر ایران در مقایسه با هنر برگزیده از سراسر جهان، چه جایگاهی دارد.

 

ملک کیلان، منتقد وال استریت جورنال آقای ملک کیلان، منتقد هنری روزنامه وال استریت جورنال می گوید ظرف ده دقیقه بعد از ورود به این نمایشگاه متوجه شد که هنری که در اینجا هست، در والاترین سطح از نظر کیفیت هنری قرار دارد، نه تنها در محله چلسی، که مرکزی جهانی برای هنر است، بلکه در مقایسه با آثاری که او در سفرهایش در سراسر جهان دیده است، بعضی از این آثار واقعا در سطح جهان است.

 

بیشتر آثاری که در این نمایشگاه عرضه شده اند، چند روز قبل از انتخابات و خیزش اعتراض پیامد آن از ایران خارج شده اند و به خاطر نحوه انتخاب، آثار، تصویری گویا از دلمشغولی های هنرمندان در داخل و خارج از کشور به دست می دهند.

 

نیکزاد نجومی: برای من خیلی تعجب انگیز بود که نمایشگاهی ببینم از بچه های جوان ایرانی که با این قدرت با این شجاعت کار کرده اند... خیلی تعجب انگیز بود.

 

نیکزاد نجومی، هنرمند مقیم بروکلین، تابلوهای بزرگی می کشد با داستانهای طنزآمیز سیاسی و اجتماعی که جاذبه آنها در ابهام کار اوست. نیکزاد می گوید دیدن کار هنرمندان داخل ایران تصور او در باره هنر داخل کشور را دگرگون کرد.

 

***

 

chelsea_nikzad بهنام ناطقی: وجه مشخصه این کارها را چطور می بینید؟

 

نیکزاد نجومی: چیزی که من از کار ایرانی می دانستم دکوراتیو بودن این کار ها بود اینها اینطور نیست. این ها دیگر در باره زندگی حرف می زنند، راجع به عشق حرف می زنند راجع به خشونت حرف می زنند. یعنی راجع به این مسائلی که همیشه درپرده بود، صحبت می کنند، ولی الان این رو آمده و این فوق العاده است.

 

***

 

نمایشگاه در پنج بخش تنظیم شده و در بخش اول که به طنز محور شرارت نام گرفته، به آثاری بر می خوریم در باره جنگ و سیاست، از جمله این اثر تکان دهنده از خانم پرستو فروهر، که صحنه های شکنجه را در چیدمانی نورانی نشان می دهد، در کنار آثاری از شهرام کریمی، هنرمند مقیم آلمان، که با استفاده از کیسه های برنج و تصویر کشته شدگان در نبردهای سیاسی به وجود آمده... یا این آثار از هنرمند ژینوس تقی زاده، مقیم تهران، که تصاویری بر زمینه روزنامه های روزهای قبل و بعد ازانقلاب ایران ساخته است.

 

 لیلی تقی نیا میلانی هلرسرموزه دار، سم باردویل می گوید در نگاه به هنرمندان داخل کشور و هنرمندان خارج از ایران، انتطار معمول این است که هنرمندان داخل کشور، بیشتر به سنت های فرهنگی و سبک های سنتی هنری، مثل خطاطی و مینیاتور و تذهیب بپردازند و انتظار این است که هنرمندان ایرانی خارج از کشور کارشان در ظاهر بیشتر متاثر از زبان هنر جهانی باشد اما در عمل برعکس این بود. به طوری که هنرمندان خارج از کشور بیشتر از فرمهای سنتی هنر وام داشتند ، شاید به خاطر غم غربت، در حالیکه هنرمندان داخل کشور، زبانی جهانی تر و همپای آنچه در هنرمعاصر دنیا اتفاق می افتد برگزیده بوئدند، و این شگفتی اصلی تحقیق او بود.

 

در فصلی از نمایشگاه که به جنسیت و تصویر جنسیت در هنر پرداخته، از جمله با کار هنرمند عباس کوثری روبرو می شویم که تصاویر پهلوانان سینه برهنه مرد را در کنار تصاویر تمرین کماندوهای زن در پلیس جمهوری اسلامی گذاشته است که همیشه حجاب بر تن دارند، همچنین آثار پاپ آرت وحید شریفیان، که تصاویر هنرمند برهنه در کنار جانوارانی مثل شیر را در فضاهای آشنای خانه و آشپزخانه می گذارد... و همچنین آثاری از نیوشا توکلیان، راننده کامیونی که در اثر عمل تغییر جنسیت به ماریا تبدیل شده است. و همچنین مجسمه های شیرین فهیم از روسبی های خیابان های تهران...

 

نمایشگاه موزه چلسی، از جمله حاصل تلاشهای گالری دار نیویورکی، خانم لیلا تقی نیا میلانی-هلر است.

 

لیلا تقی نیا میلانی - هلر: من الان هفت هشت سال است که دنبال موزه های نیویورک هستم که کار هنرمندان ایرانی را نشان بدهند ولی به خاطر بوروکراسی و اینکه هی می گتفند گرنت هامان را از دست می دهیم اگر کار ایرانی را نشان بدهیم تا اینکه در یک شامی با کیورتر این شو، سم باردویل، که نصف لبنانی است، آشنا شدم و با او شروع به صحبت کردم – البته خوب می دانید زیاد راجع به هنرمعاصر ایرانی به جز آرتیست هائی که خیلی معروف بودند، نمی شناخت. و آمد به گالری من و هر که را که دید عاشقش شد. من گفتم این شو باید کوالیتی مقیاسش شیرین نشاط باشد بهترین آرتیست ایرانی است و گفتم سطح آنها باید در آنباشد.

 

از شیرین نشاط، یکی از چیدمان های ویدیوئی اولیه او را می بینیم با شرکت شجاع آذری و سوسن دیهیم، در دو تصویر از زنان و مردان در مقابل هم.

 

بخشی از نمایشگاه، به بازیابی هنرهای سنتی اختصاص یافته است، از کار هنرمندانی که با تم های سنتی کارهای جدید به وجود آورده اند، از جمله این کار، از خانم آلا ابتکار، که با تصاویر نقاشی های قهوه خانه ای کار می کند و متون قدیمی که ترکیبی تازه پیدا کرده اند. ترکیب مشابهی را در کارهای سمیرا عباسی می بینیم با طرحهائی ملهم از داستانهای تعزیه که آن هم تعبیری جدید است از نقاشی قهوه خانه... سیامک فیلی زاده، از تصاویر پهلوان ها و روجلد مجلات، کارهای تازه ای به سبک پاپ آرت به وجود آورده و نازل گل انصاری نیا، کارهای درخشانی و ظریفی به وجود آورده است با استفاده از نقش کاشی های قدیمی در ترکیبی تازه..

 

سرموزه دار، سم بردویل می گوید نحوه انتخاب آثار مثل یک جریان زنده، مدام در حال تغییر بود. او می گوید طبعا با یک برنامه مشخص کارش را شروع کرد اما این برنامه و هدف در برخورد با واقعیت های زمان، تغییر کرد. او در آغاز می خواست نمونه هائی از کار هنرمندان داخل و خارج از کشور با سوژه های مشابه را در کنار هم قرار دهد تا تاثیر محیط زندگی را بر کار هنرمندان نشان دهد اما در جریان تحقیق به روی کار هنرمندان، متوجه شد که پیچیدگی و کثرت این آثار و درونمایه ها و طرز برخورد هنرمندان با آنها، با تصور قبلی او کاملا تطبیق نمی کرد.

 

بخشی از نمایشگاه تصاویری است ملهم از خیابان و در ارتباط با فرهنگ کوچه، از جمله این آثار از خانم نازنین پوینده، که چهره هائی از کوچه و بازار ایران را در نقاشی های بزرگ و رنگین، کنار هم گذاشته. این مجسمه های سفالی، داریوش غره زاد، تصاویری از دیوارهای تهران را با رهگذران در می آمیزد، در عکس هائی که حالت نقاشی دارند و مجسمه های سفالین و چیدمان های بیتا فیاضی، برداشتی از زندگی در خیابانهای ایران هستند. در همین بخش، به کارهای هنرمند بروکلینی پونه مغازه بر می خوریم که هم چیدمان است هم عکس، با شرکت خود هنرمند، در پوشاکی از جمله از تمپان های زنگین ساخته شده است...

 

chelsea_installationلیلا تقی نیا میلانی هلر: گفتم این نمایشگاه باید کار همه باشد. ما یک عده ایرانی هستیم که هنر امروز ایران را داریم، چه مجموعه دار باشیم، چه گالری دار باشیم و چه کاسبکار باشیم. چه خبرنگار باشیم.. همه با هم دست در دست دادیم و این موزه هم هیچ بودجه ای نداشت و من مجبور شدم 200 هزار دلار برای اینها پول جمع کنم والان این فاز اول بود که در نیویورک اتفاق افتاد و خرج حمل و نقل وبیمه و همه اینها را از این 200 هزار دلار ما دادیم و حالا این شو حیف است که به لس آنجلس نرود به هیوستون نرود، به لندن نرود و به دوبی نرود.. این شو در ماه مارچ و اپریل موقعی که در «آرت دوبی» کارهای خودمان را نشان می دهیم و یک نمایشگاه بین المللی است این شو برای دو ماه به دوبی خواهد رفت... همچنین برای ده روز به لندن خواهد رفت و ما حالا داریم با موزه کانتمپری آرت هیوستون صحبت می کنیم، با لس آنجلس صحبت می کنیم، پاریس، دیترویت، استکهلم و ببینیم این شو به کجاها می رود برای هرجا که می رود باید پول جمع کنیم –

 

در آثار رضا درخشانی، موسیقیدان و نقاش، که در اروپا و آمریکا کار کرده و هم در ایران، چهره های مختلف با شبکه ای از طرح ها، به هم شباهت می یابند...

 

در فصلی از نمایشگاه که تاحدودی شبیه به هنرپاپ آرت در آمریکاست، از جمله آثاری هست از فرهاد مشیری و همکار و شریک زندگی او، شیرین علی آبادی، که زندگی روزمره در فرهنگ مصرفی را زیر ذره بین می گذارد با اشاره هائی به نقش فرهنگ عامه ی آمریکا... آثار شهرام انتخابی، با کارت پستال های روسبی های بریتانیائی و حجاب، ترکیب های تازه ای به وجود آورده... بهرنگ صمدزادگان، در در نقاشی های عظیم، تصاویر پیش ساخته و توهمات از فرهنگ ایران را به سخره می گیرد.

 

نمایشگاه موزه چلسی، نیویورکمدیر موزه چلسی، تیل فلرث Fellrath می گوید این موزه برای اشاعه دیالوگ و گفتگوی فرهنگی به وجودآمده است و ایران، کشوری است که در آمریکا پوشش منفی داشته است نیویورک هم شهری است که به خاطر سابقه چند فرهنگی بهترین جائی است که می شود برای آن تصویر منفی ایران کاری انجام داد. او می گوید دراین نمایشگاه نمونه، هدف از این نمایشگاه این است که استعدادهای خلاقه ای که از فرهنگ غنی ایران برخاسته اند نمایش داده شوند.

 

نمایشگاه موزه چلسی که تا اوائل پائیز دائر خواهد بود، به خاطر همزمانی با حوادث سیاسی داخل ایران، انعکاس گسترده در جراید و رسانه های آمریکا پیدا کرده و راه را برای یافتن بازارهای وسیع تر برای هنرمندان ایران می گشاید.

 

***

 

این روزها شاهد نمایشگاه های متعددی هستیم از هنر معاصر ایران در غرب، که حاصل بار آمدن نسلی از هنرمندان است که در ایران به بلوغ رسیده اند و همچنین تلاش گالری دارانی است که با کمک موسسات حراجی مثل سادبیز و کریستیز، بازار قابل توجهی برای هنر ایران به وجود آوردند که ابتدا محدود بود به آثار هنرمندان معاصر که با زمینه های سنتی مثل خط و نقش های مینیاتوری و فرم های سنتی در ترکیب های مدرن کار می کردند، که برای مجموعه داران به خصوص عرب جالب بود و همچنین با تصور یا انتظار هنرشناسان غربی از هنر ایران تطبیق می کرد.

 

من یادم است که مثلا ده سال پیش که به کوشش و با همکاری موزه هنر معاصر تهران، نمایشگاهی در حراج خانه کریستیز از هنر ایران ترتیب یافته بود، بیشتر آثاری که کارشناسان کریستیز برگزیده بودند، یا نقش های مینیاتور مانند داشت، با چشم و ابروهای ایرانی یا آثاری بود با استفاده از خط، و کمتر اعتنائی می دیدی به آثار هنرمندانی که د ر سبک های شبه غربی کار می کردند یا ارتباط آنها به ایران بلافاصله مشخص نبود.

 

کار سمیرا عباسیاما تحولی که پدید آمده این است که نسل تازه ای از هنرمندان ایرانی به شدت شروع کردند به پرداختن به موضوع های روز، و زندگی و واقعیت هائی که دوروبر خود می دیدند، و این با بالاگرفتن آگاهی در غرب در باره فرهنگ معاصر ایران همراه شد و همچنین با کوشش این گالری داران و مجموعه داران، مثل خانم لیلی تقی نیا میلانی، مثل چهره های دیگر، از جمله گالری B21 در دوبی و گالری کرین سکز در مونیخ و گالری وایت چپل در لندن با همکاری خانم مریم همایون آیزلر، که در تهیه کتابی که در باره هنر ایران توسط بنگاه انتشاراتی Thames & Hudson دست داشت و خانم ماریا وگا، مدیر گالری Ministry of Nomads لندن، مجموعه فرزام و بنیاد حافظ، که از فعالان و حامیان این نمایشگاه هم هست، یا مجموعه دارانی مثل خانواده سودآور و بنیاد میراث ایران در لندن و دهها بنیاد و مجموعه دار دیگر... اینها موفق شدند که جهت نگاه غرب را به هنر ایران تغییر بدهند، به طوریکه حالا در جستجوی آثار هنری هستند که بتواند مثل آثاری که در نمایشگاه موزه چلسی می بینیم، کمک کند به درک بیشتر از تحولات جامعه ایران، کمک کند به آگاهی نسبت به لایه های فرهنگی مختلفی که الان در جامعه ایران در کنار هم قرار گرفته اند.... شاید در هیچ مقاله یا تفسیری، نتوانیم این همه آگاهی در باره فرهنگ معاصر ایران پیدا کنیم که در آثار این نمایشگاه به صورتی موجز وهنرمندانه کنار هم قرار گرفته اند.

 

نیویورک الان شاهد نمایشگاه های متعدد و همزمان از هنر ایران است، از جمله اینها، نمایشگاهی است از چهل هنرمند ایرانی تحت عنوان «سلسله زلزله» در گالری لیلا تقی نیا میلانی هلر، که خانم لیلا دیبا، هنرشناس، در برگزاری آن نقش عمده داشته. در این نمایشگاه هم کار هنرمندان داخل و خارج از کشور کنار هم قرار گرفته با این فلسفه که این هنرمندان، در پیامد سلسله ای از سنت ها می آیند و هنرمندان نسل های گذشته که از آنها آموخته اند، ولی زلزله می آفرینند.

 

نمایشگاه موزه چلسیعلاوه بر این، یک گالری بزرگ دیگر در محله دیگر گالری ها در نیویورک، یعنی خیابان مدیسون، کارهائی از 28 هنرمند ایرانی در نمایشگاهی عرضه کرد تا همین هفته پیش هم دائر بود، به نام Looped and Layered یا لایه دار و در هم تنیده. همچنین، کار پنج هنرمند ایرانی الان بخشی است از یک نمایشگاه بزرگ در موزه بروکلین نیویورک، به نام «ترجمه» که نمونه هائی از کار هنرمندان دیگر خاورمیانه ای و آسیای مرکزی در آن به نمایش گذاشته شده.

ویدیو و دنباله مقاله...

May 12, 2009

“Tangled Alphabets” at MoMA

الفبای درهم دو هنرمند آمریکای لاتین

 

Ferrari_Schendel_1 یک نمایشگاه ابتکاری از مرور بر آثار دو هنرمند لاتین در موزه هنر مدرن نیویورک -- الفبای درهم -- تجربه با خط، زبان و حرف، در هنر تجسمی. لئون فراری آرژانتینی و میرا شندل، برزیلی سوئیسی تبار، همزمان ولی بدون اطلاع از همدیگر، نقاشی ها و مجسمه هائی بر اساس خط و نگارش به وجود آوردند، که جلوه ای دیگر است از تحول هنر مدرن خارج از محور آمریکا - اروپا.

 

هنر شرق پر از خطاطی است و نقش و نگار با خط، و جالب است دیدن برخورد هنرمندهای دیگر با خط. اما خطاطی یعنی خوشنویسی، یک جنبه از بصری کردن زبان است، ولی در هنرمندان معاصر ایران، شاهد استفاده های دیگر از خط بودیم که در خیلی ازموارد، معروف ترین آنها، حسین زنده رودی، از خوش نویسی دور می شود و به موضوع زبان می پردازد، به موضوع حرف.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

موزه هنر مدرن نیویورک در ادامه راه جدیدش برای نشان دادن نمونه هائی از هنر مدرن فراتر از چارچوب شناخته شده محور اروپائی - آمریکائی آن، دو هنرمند آمریکای لاتینی را کنار هم گذاشته است -- لئون فراری، آرژانتینی و میرا شندل، برزیلی - سوئیسی تبار -- که هر دو تقریبا همزمان به دنیا آمدند در سال 1919 و 1920 -- شندل در هفتاد سالگی در سال 1989 در گذشت، ولی ولی لئون فراری 89 ساله همچنان زنده و فعال است. این دو، الان از معروف ترین و معتبرترین هنرمندان کشورهای خودشان هستند، ولی این نمایشگاه یگانه، کارهای این ها دو هنرمند را که همدیگر را هم نمی شناختند، برای اولین بار کنار هم می گذارد، به خاطر وجه مشترکی که موزه دار، لوئیس پرز اوراماس درآنها دیده است، که هر کدام از راهی، به «حرف» پرداخته اند و کار ساخته اند در باره حرف.

 

***

 

در اثری تحت «عنوان نامه ای به ژنرال» که در اوج اختناق سیاسی در آرژانتین ساخته شده، لئون فراری، با قلمی فاخر و آشتی ناپذیر، حرفهای ناگفتنی را نوشته است، به خط و زبانی ناخوانا، شاید بیگانه، اما پر از معانی مشخص و تیز.  همزمان با او، میرا شندل، در برزیل، برخوردی متفاوت با واژگان و حروف را نشان می دهد با الفبای آشنا، حرفهای رازآلود می زند، و حرف را می پیچاند مثل کلافی...یا گردابی... که فکر در آن گم می شود.

 tangled_luis

  موزه هنرهای مدرن آثار لئون فراری آرژانتینی و میرا شندل برزیلی را در تالارهائی کنارهم قرار داده است که معمولا برای مرور بر آثار یک هنرمند به کار می رود -- کنار هم، کارهای این دو هنرمند، که هر دو «حرف » را دستمایه کرده اند، حرف هم را تکمیل می کنند.

 

موزه دار لوئیس پرز- اوراماس Luis Pérez-Oramas می گوید آنها همدیگر را نمی شناختند ولی روی اساس مشترک و علائق مشترکی کار می کردند و به راه حل هائی آشکارا متفاوت رسیدند ولی اینکه چطور ممکن است دو هنرمند با دو شخصیت و برخورد کاملا متفاوت، که هیچوقت هم همدیگر را ندیدند، این قدر وجه مشترک داشته باشند، سئوالی است که موزه به عنوان یک نهاد هنری، در خدمت پرسیدن آن قرار دارد.

 

نماشگاه از کارهای اولیه آنها شروع می شود -- و واقعا این سئوال از آغاز مطرح می شود که چطور بود که هردو در نقاشی و مجسمه سازی، به فرمها و حتی رنگهای مشابهی می پرداختند.

 

tangled_ben_momaمیرا شندل که تحت تاثیرهنرمندان سبک نئوکونکره، ابتدا نقاشی های مونوکروماتیک (تک رنگ) و سرامیک های ساده می ساخت. لئون فراری هم از مجسمه های سرامیک به نقاشی رسید. تصویر ما شباهت های سرامیک های آنها را نشان می دهد.

 

موزه دار لوئیس پرز اورماس می گوید این دو هنرمند از میراث مدرنیسم اروپائی بهره دارند، هر دو در اروپا زیسته اند و آن بخش از تاریخ هنرپیشتاز اروپا را جذب کرده اند، اما برخوردی کاملا متفاوت با مدرنیته به وجود آوردند.

 

کارهای فراری و شندل در دهه شصت بیشتر از دوره های دیگر، به هم نزدیک است. هر دو دلمشغول خط و نشان های الفبائی یا مغشوش زبان هستند و هر دو بیشتر با مرکب سیاه کار می کنند روی کاغذ.

 

اما در جستجوی چیزی شاعرانه تر و غنائی تر و عرفانی تر، به شعر بصری روی آورد و الفبائی با فشار دادن پودر رنگ روی کاغذ برنج ژاپنی به وجود می آورد.

 

آثار لئون فراری محتوائی سیاسی و پرخاشگرانه ونمایشی تر داشتند، بهترین آنها، انگار شکوائیه هائی هستند که به خط و زبانی پراحساس ولی بیگانه، یا نت های موسیقی به زبانی نا آشنا.

 

لوئیس پرز اوراماس می گوید متوجه شد که هر دو این هنرمندها کارهای بصری ساخته اند در باره زبان، به صورتی که گوئی تمایزی قائل نشده اند بین زبان و تصویر. او می گوید این تمایز میان زبان و تصویر، تمایزی غربی است برای اینکه در شرق هنر مبتنی بر زبان و خطاطی بسیار هست، و این دو هنرمند، طوری کار کرده اند که انگار خواندنی و تماشائی، یا دیدنی، در یک فضا و در یک جهان قرار دارند.  لئون فراری از مفتول های فلزی مجسمه هائی از خط در فضا به وجود می آورد، و همزمان با او، میرا شندل، در ادامه سیروسلوک عرفانی اش، خمیر کاغذ برنج را مثل طناب در هم می پیچید و ترکیبی از اشکال طبیعی و هندسی خلق می کرد.

 

با اینکه این دو هنرمند روی تجسم حرف و واژه در جهان تماشائی و قابل رویت به هم رسیدند، اما مبداء متفاوت داشتند و منزلگاه مقصود هر کدام با دیگری متفاوت بود.

 

لوئیس پرز اوراماس می گوید مایا شندل طبعی درونگرا و متفکر داشت و دنبال شفافیت می گشت در کدورت، و دنبال کدورت می گشت در شفافیت. از کارهای او این چیدمان زیباست از نخ های نازک نایلونی آویخته از سقف که لحظه ای را نشان می دهد که کدورت و تیرگی در شفافیت گم می شود. شندل دنبال این لحظه بود.

 

لوئیس پرز اوباماس می گوید برخلاف شندل، فراری هنرمندی مبارز بود علیه نظام سیاسی کشورش آرژانتین و هنرمندی بود که در زندگی شخصی اش، همدستی کلیسای کاتولیک را در تاریخ سیاسی کشورش، لمس کرده بود واین را در کارش بروز می داد و قصد او، ساختن شکل های زیبای انتزاعی نبود، بلکه بیان نگرانی ها و اندیشه های سیاسی بود.

 

درکارهای اخیر دو هنرمند، همچنان نشانه هائی از دلمشولی های مشترک آنها با خط و زبان و حرف دیده می شود اما در ابعادی تازه و ازدیدگاه هائی متفاوت...

 

پرز اوراماس می گوید میرا شندل با جزئیات وتکه پاره های زبان سروکار دارد و توانائی آن برای سکوت، در حالیکه لئون فراری زبان را به خاطر قدرت آن می خواهد و توانائی اش برای فریاد، برای اعتراض. اما وقتی کار آنها را کنار هم می گذاریم، می بینیم زمینه شکل و محتوای کار آنها، به هم شبیه است.

 

Ferrari_Schendel_2 این نمایشگاه نشان می دهد که چطور می شود با خط کار کرد و خطاطی نکرد و حتی خط هم ننوشت. در کار های میرا شیندل می بینی از الفبا استفاده کرده، به طور پراکنده، یک دوره از کارهای لئون فراری هم خطوطی دارد که به دستنوشته خط لاتین شبیه است ولی در اصل، این ها با اندیشه خط، با فکر خط، با بهتر بگوئیم با فکر نگارش حرف، کار می کنند تا خود خط و از جهاتی، بعضی کارهاشان به هنر مفهومی نزدیک می شود، بعضی پیشدرآمد هنر پست مینیمالیستی در کارشان هست و کارهای دیگر هم کرده اند، از جمله لئون فراری چیدمان های بزرگ دارد به خصوص آنکه در سال 2007 در بی ینال ونیز بود از مسیحی که سوار بر بمب افکن آمریکائی فرود می آمد.

 

آنچه تماشای این کارها و فکر کردن به این دو هنرمند را جالب می کند این است که از دو خاستگاه مختلف می آیند، یکی از از شعر و عرفان و فلسفه (میرا شندل) و آن یکی از فعالیت سیاسی و مبارزه اعتراض آمیز با استبداد، مبارزه ای که 15 سال لئون فراری را به تبعید اجباری مجبور کرد و یک پسرش را هم در راه آن، قربانی داد -- و در حالیکه از خاستگاه های مختلف می آیند، به نتایج مختلفی هم می رسند، اما در یک نقطه، کار اینها با هم تلاقی می کند و آن هم پرداختن به خط و زبان است... دهه های 1960 و 1970 دوره ای که هنر این دو هنرمند شکل گرفت، همزمان بود با رو آمدن اندیشه فلسفی در باره مفهوم زبان... و انگار هر دو آنها ملهم از فکر غالب دوره خود، به این موضوع پرداخته اند، به محدودیت های زبان...

 

در هنر غرب هم استفاده از کلمه و خط را زیاد می بینیم. دو جور استفاده از خط در هنرمعاصر غرب در همان دهه های 1960 و 1970 رایج شد در هنر معاصر. یکی در پاپ آرت است، مثل اندی وارول و جیمز روزنکوئیست و نظائر آنها، و دیگری به خصوص در هنر مفهومی است، نمونه اش همین الان در نیویورک در گالری پائولا کوپر، کارهای سوفی کال، هنرمند مفهومی فرانسوی و در گالری دیگری، کارهای تازه جنی هولتز، که با شعارهای الکترویکی کار می کند. اما در همه اینها، زبان ابزار است. با کلمه دارند یک چیزی می گویند. اما میرا شندل و لئون فراری، خود کلمه را می گویند.

 

ویدیو بدون توضیحات در استودیو

استفاده میرا شندل و لئون فراری از خط، نه شبیه پاپ آرت است و نه ربطی به هنر مفهومی دارد بلکه به قول آقای لوئیس پرز اوراماس، این دو هنرمند، زبان را به عنوان یک دستمایه فیزیکی به کار برده ا ند به عنوان عنصری که مثل عناصر دیگر طبیعت در جهان وجود دارد، بنابراین، برای آنها، برخلاف پاپ آرت، زبان یک وسیله نیست و برخلاف هنر مفهومی، اینجا کار زبان غیرمادی کردن، یا معنوی کردن چیزها نیست بلکه در کار این دو هنرمند، زبان یک مجموعه شکل و تصویر است، تصویری تمثیلی، و مدام در حال تغییر.

 

اهمیت این نمایشگاه در چی است؟ اگر اهمیتی دارد؟ اول که برای ایرانی ها که با هنر خط خیلی آشنا هستند، شاید استفاده اینچنینی از خط در کار هنرمندان دیگر جالب باشد. دوم اینکه نمایشگاه با صفائی است، آدم از تنوع خلاقیت این دو هنرمند درشگفت می شود و نمایشگاهی ابتکاری است برای اینکه هیچوقت این دو را باهم نمایش نداده اند و نمایشگاهی است یگانه برای اینکه دست کم یکصد از این دویست کار را برای اولین بار در آمریکا نشان می دهد از کار هنرمندانی که در کشورهای خودشان معروف و محترم و سرآمد هستند. اهمیت دیگر آن این است که می خواهد هنر مدرن و تحولات آن را از انحصار فرهنگ اروپائی - آمریکائی بیرون بیاورد و تحول آن در فرهنگهای دیگر، اینجا مثلا فرهنگ آمریکای لاتین، نشان بدهد.

ویدیو و دنباله مقاله...

May 5, 2009

Stephen Petronio Dance

معمار فضای سیال: رقص استیون پترونیو

 

petronio_girls  طراح رقص نیویورکی، استیون پترونیو Petronio که بیست و پنجمین سالگرد تاسیس گروهش را جشن می گیرد، یک اثر جدید خلق کرده برای 11 رقصنده، ارکستر مجلسی و همسرایان  نوجوان، و خودش، در نقش کاپیتن کشتی. این رقص که در تئاتر جویس نیویورک، یکی از مراکز رقص معاصر، روی صحنه رفت، مثل کارهای دیگر او، اثری «انتزاعی» است که در آن، حرکات باله و رقص مدرن، در هم می پیچند برای ساختن تم یا درونمایه ای که بازتاب تغییرات جوی، توفان و گرداب و گردباد.

 

 

انتخاب یک گروه رقص در نیویورک، در شهری که به عنوان یکی از مراکز بین المللی رقص معاصر، همزمان شاهد حضور برجسته ترین گروه های رقص دنیا هستی، کار آسانی نیست. 

همین دو هفته پیش، مرس کانینگهام، طراح پیشتاز رقص معاصر، نودمین روز تولدش را با یک کار تازه جشن گرفت در بروکلین، و همین هفته، تریشا براون Trisha Brown، در اپراخانه بروکلین،BAM به مناسبت چهلمین سالگرد تاسیس گروهش، یک کار تازه ارائه داد. اولین رقصنده مرد گروه تریشا براون، سی سال پیش، جوان پرخروشی بود به نام استیون پترونیو، که به خاطر رقصهای پرانرژی و سکسی و پیام های خشن سیاسی در مبارزات حقوق همجنسگرایان، به خصوص در پی شیوع بیماری AIDS سروصدای زیادی در دهه 1990 به پا کرده بود. 

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

استیون پترونیوهم همزمان با استاد سابقش تریشا براون، در تئاتر دیگری، تئاتر جویس، که  یک مرکز عمده و اختصاصی رقص معاصر در دنیاست، بیست و پنجمین سالگرد گروهش را جشن می گیرد، او هم با یک کار جدید که اسمش را از جمله ای از نمایش توفان شکسپیر برداشته به نام «می نوشم هوای روبرو را» I Drink the Air Before Me --  بین گروههائی که اسم بردم، گروه استیون پترونیو که در 26 کشور  دنیا بارها برنامه اجرا  کرده، کمتر در ایران شناخته شده است، چون در دورانی مطرح شد و معروف شد که در ایران به رقص می گفتند «حرکات موزون!» و برای همین چند شب پیش رفتیم سراغ او...

***

 

در کارهای جدید استیون پترونیو، از جوشش های خشمگین قدیم، از اشارات آشکار و بی پرده به سکس و حرکات خشن و سریع و  نفس گیر رقصنده ها روی صحنه دیگر اثری نیست، و طراحی متفاوتی عرضه شده است. پترونیو می گوید «تغییر چیز خوبی است، برای پرهیز از ملال.»

 

اما در غیاب سکس و خشونت،  واژگان تغزلی و غنائی حرکت های سیال، مدام با جهش های سریع، قطع می شود و حاصل کار، اثری است با نام عجیب، «هوای روبرو را می نوشم» اثری در باره هوا و آب.

 

پترونیو می گوید در این رقص، که نامش جمله ای است از نمایش توفان شکسپیر، متاثر است از تغییرات جوی، تندباد، گردباد و توفان و گرداب، هم عینی و هم مجازی، توفان های درونی... . و از اینها به عنوان نقشه معماری استفاده کرده برای ساختن رقص ها... او این جمله نمایش را تمثیلی از سرعت حرکت می داند و می افزاید از این عبارت خوشش آمد و این شد عبارتی که رقص را در اطراف آن بنا می کند.

رقص جدید استیون پترونیو، با یک چیدمان نیمساعته شروع می شود که طی آن، خود پترونیو، در نقش ناخدای کشتی، در لباسی که هنرمند معاصر سیندی شرمن برای او خلق کرده، روی صحنه و در میان تماشاگران می گردد، بادبان ها را به ریسمان می بندد و سرانجام بر بلندی دکلی در گوشه صحنه جای می گیرد. بعد از پنج سال که رقصیدن را کنار گذاشته بود، این چیدمان، که به نمایش توفان شکسپیر اشاره دارد،  آشتی این رقصنده چابک قدیم، با صحنه است.

 

پترونیو می گوید  در مرحله انتقالی از عمر قرار دارد و دید که دیگر نمی تواند مثل یک جوان بیست ساله برقصد و با این چیدمان، می کوشد راهی پیدا کند برای بازگشت به رقص، اما به عنوان یک مرد بالغ.

 

موسیقیدان پیشتاز، نیکو مالیNico Mahly برای این اثر توفان، باد و رعدو برق و نسیم را با استفاده از ارکستر مجلسی، سازهای الکترونیک و صدای بیست خواننده در گروه همسرایان جوان نیویورک، به موسیقی تبدیل کرده است.

 

پترونیو می گوید معمولا با موسیقی شبه کلاسیک کار نمی کند اما این اثر، کلاسیک و معاصر را با هم داشت و گیج کننده بود و مدام در حال تغییر، و دید که بعد از مدتها، موسیقی چالش تازه ای پیش پای او گذاشته.

 

petronio_ben در رقص جدید، پترونیو از گذشته خشمگین و فعال سیاسی - اجتماعی خود، بیشتر دور می شود. رقص های مشهور دهه 1990 او، مثل رقص خشن و سکسی Middlesex Gorge حاصل همکاری او Act Up با سازمان دفاع از بیماران «ایدز» بود -- رقصی که همه رقصندگان با کرست روی صحنه ظاهر می شدند. اما کارهای اخیرتر او، مثل شهر چرخش City of Twist با موسیقی لری اندرسن در سال 2002 که در کنار ساختار پیچیده را حفظ کردند، اما تاکید بیشتری گذاشتند بر بیان عاطفی. نمونه دیگر از کارهای جدید او، این رقص است با آواز روفوس واینرایت، خواننده پاپ کانائائی تبار،  و صدای بهشتی همسرایان نوجوان، در اجرای اشعاری از والت ویتمن و امیلی دیکنسن.

 

او بارها گفته که هویت سیاسی که در گذشته برای خود ساخته بود، به تدریج او را اسیر خود کرده بود و محدود کننده شد.


پترونیو هویت را به لباس تشبیه می کند و می گوید هر از چند گاه باید آن را کند و بیرون انداخت. پترونیو می گوید از تصویر خود، به عنوان سکوئی برای پیشبرد اهداف اجتماعی استفاده می کرد و در همه مصاحبه ها، بیشتر بر همجنسگرائی خود تاکید می کرد و مسائل مربوط به مبارزه برای حقوق همجنسگرایان و بیماران ایدز، اما حالا دلش می خواهد مردم به کار او هم توجه کنند چون در گذشته موضوع های سیاسی را چنان در کارش جوش خورده بودکه کمتر کسی راجع به خود کار می نوشت یا صحبت می کرد. به همین جهت دید وقت تغییر فرارسیده.

 

منتقدها، جاذبه کار پترونیو را در تحرک شدید آن می دانند، و جهش ها و گامهائی که نه پی در پی، بلکه یکباره ظاهر می شوند، انگار هر گام و حرکت، یک فکر تازه است.

 

پترونیو سی سال پیش، اولین رقصنده مرد در گروه رقص تریشا براون بود، یکی از طراحان کلیدی رقص پسامدرن. از او می پرسم تا چه اندازه هنوز از تریشا براون تاثیر دارد؟

 

اومی گوید بر خلاف تریشا براون، به خالص بودن فرمهای رقص اعتقاد ندارد بلکه همانقدر که به فرمهای کلاسیک علاقمند است، به فرهنگ عامه و پاپ نیز وابسته است، اما جوهر کارش که خلق حرکت است را از تریشا براون الهام گرفته که طراحی را با حقیقت حرکت شروع می کند.

رقصنده های پترونیو پا برهنه می رقصند اما بعضی حرکات آنها شبیه باله است که روی سرپنجه رقصیده می شود. برخورد او با باله کلاسیک به استاد دیگر رقص معاصر، ویلیام فورسایت شبیه اس که استیون پترونیو سالها پیش برای گروه او طراحی می کرد.

 

پترونیو می گوید ویلیام فورسایت یکی از برجسته ترین طراحان معاصر رقص است و از هم چیزهای زیادی یاد گرفته اند اما او برخلاف فورسایت، تعیلم باله کلاسیک ندیده و خود را  سارق واژگان باله کلاسیک می داند، و می افزاید که دزد واژگان باله کلاسیک است اما جمله بندی باله کلاسیک را نمی داند.  او می گوید واژگان باله کلاسیک را می دزدد اما با دستور زبان باله کلاسیک کاری ندارد.

 

پترونیو می گوید او و فورسایت و خیلی از هنرمندان نسل او،  تحت تاثیر نسل قبلی، یعنی جان کیج و مرس کانیگهام هستند و نویسنده ویلیام باروز و نسل او.

 

***

 

petronio_stev جان کیج و مرس کانینگهم Merce Cunningham از پیشگامان موسیقی و رقص معاصر هستند و از اولین کسانی که هنرمندانی هستند که رقص انتزاعی خلق کردند که برای بیانگر بودن به قصه یا شخصیت و توجیه نیاز نداشت، و اصرار نداشت زیبا باشد. ویلیام باروز Buroughs  پیشکسوت همه نوگرایان ادبی دهه دوم قرن بیستم است. در ادبیات، ولی دست یازی یک خیل عظیم از هنرمندان معاصر آمریکا  به افکار ویلیام باروز، شاید منظورش به خاطر سبکی است که در باروز در نگارش بعضی از آثارش داشت،  معروف به سبک  Cut Up که منظور از آن، از غیرخطی کردن  قصه است. مثلا یک کتاب را بگیر، وصفحه هاش را پاره کن و بر بزن و بعد به هم بچسبان، حاصل کار را می توانی تحت عنوان یک رمان یا داستان کات آپ عرضه کنی، دیگر سر و ته و مقدمه و موخره ندارد، یا به اصطلاح linear یا خطی نیست.

 

استیون پترونیو با آوردن اسم باروز در بحث از باله، در واقع داشت تکنیک استفاده از واژگان باله کلاسیک در کار خودش را توضیح می داد که چطور تکه پاره اش کرده و دو باره سرهم کرده و تبدیل شده به چیزی کاملا متفاوت.  رقصی که دیدیم یک همچه حالتی دارد، یعنی قصه ندارد. استیون پترونیو معمولا دو جور رقص درست می کند، یکی رقص های معمارانه است که تاکیدش روی ساختار یا معماری رقص است...  و به اصطلاح عقلانی با رقص طرف می شود، که این تاثیر مرس کانینگهام است که اصرار دارد رقص ها را از عاطفه و بیان احساسی جدا کند...

 

پترونیو خودش رابه این محدود نمی کند، بلکه یک دسته دیگر هم رقص دارد که خیلی شخصی واحساسی هستند.   رقص جدیدی که هفته پیش تا همین یکشنبه شب در تئاتر جویس  نیویورک عرضه کرد، یعنی همین «می نوشم هوای روبرو را» I Drink the Air Before Me به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد گروهش، ترکیبی از هر دو این ها را دارد... و بزرگترین جای تاسف این است که رقص را آدم معمولا بیشتر از یک دفعه نمی تواند تماشا کند در حالیکه خیلی از ظرافت های کار، مثل گوش کردن به موسیقی، از طریق تکرار حاصل می شود.

 

petronio_duo خیلی سخت است نقد نوشتن راجع به همچه رقصی... وقتی کار کاملا انتزاعی است، سخت است بررسی چنین کاری، بنابراین خیلی ها می پردازند به حاشیه ها، مثل اینکه همیشه وقتی از استیون پترونیو اسم برده می شود، یادآوری می کنند که روزگای او bad boy یا بچه تخص جهان هنر نیویورک بود، و بی قرار بود و سرکش و مبارزه جو... کارهاش همیشه با مد روز همراه است در طراحی لباسها، و انتخاب موسیقی، همیشه داغ ترین هنرمندهای روز را جذب می کند برای همکاری، و شاخک های فرهنگی دارد برای بوکشیدن آخرین فریاد. 

 

شهرت یافتن به طراح رقص «سکس و خشونت» به صراحت و بی پروائی زبان هنری مبارزه جویانه او بر می گردد در دهه های قبل، و اینکه از اشارات جنسی صریح در کارهاش پرهیز نداشت.  در دورانی بار آمد که همجنسگرا بودن و مرگ داشت تقریبا با هم مترادف می شد، به خصوص در محلات خاصی از نیویورک، و فریادهای اعتراض بلند بود وقتی می دیدند رفقا، جوانهای رعنا و با استعداد، مثل برگ خزان دانه دانه تلف می شدند، و فریادرسی نبود... به هرحال، پترونیو یکی از صداهای مشخص و رسای این جنبش خشمگین بود.

 

CV1 APRIL_0212.prep.qxd اما در باره کارجدیدش، و یک ربع قرن تاریخچه گروهش، در دنیای رقص موضوع مهمی بود و سروصدا کرد، مثلا  مجله رقص ماه گذشته روجلدش را به گروه پترونیو اختصاص داده بود با یک مقاله مفصل...   و منتقد رقص نیویورک تایمز، جیا کورلاس Courlas  این رقص را سفری پرتلاطم توصیف کرد و یادآور شده بود که رقص او، از فرم فیزیکی فراتر می رود تا خطوط نامرئی در صحنه سه بعدی نمایش است، حک کنند.

ویدیو و دنباله مقاله...

April 30, 2009

Roxy Paine on the Roof Garden

چیدمان جنگل توفان زده، بربام موزه متروپالیتن

 

roxy_w_ben چیدمان عظیم فولادی هنرمند آمریکائی «راکسی پین» بر بام موزه متروپالیتن نیویورک... «توفان» مجموعه ای است شبیه درختان فروافتاده و در هم پیچیده، که به تمامی از فولاد ضدزنگ ساخته شده و جنگلی بعد از توفان یا سلسله عصبی یا شریانها و مویرگها را تداعی می کند و در ارتباط قرار می گیرد با فضای باغ بام موزه، که پارک عظیم وسط شهر و آسمانخراشهای دور

آن را در پسرزمینه دارد.

 

موزه متروپالیتن مثل آن موزه های لوور پاریس و موزه بریتانیا، یک موزه انسیکلوپدیک است یعنی دائره المعارفی است که می خواهد از تمام دوره ها و فرهنگها، نمونه داشته باشد، و هنر مدرن هم جزو آن می شود. اما کمتر به آثار معاصر، یعنی اثری که همین ماه پیش ساختن آن تمام شده می پردازد.

 

این موزه کنار پارک مرکزی شهر نیویورک قرار گرفته و بام آن مناظر باصفائی دارد و آن را تابستانها در اختیار یک هنرمند معاصر می گذارند، پارسال جف کونز Jeff Koons بود و امسال راکسی پین Roxy Paine است که اثری مخصوص آنجا خلق کرده، از ده هزار لوله فولادی به وزن هفت تن، اثری است که 30 فوت (یا ده متر) ارتفاع آن است و 130 فوت (45 متر) طول آن...که سه هفته، کارگرهای متخصص با جرالثغیل، زیر نظر خودش مسئول نصب آن بودند روی بام موزه. این کار را راکسی پین در کارگاه خودش در شمال ایالت نیویورک ساخته و با چندین تا کامیون 18 چرخ آورده اند نزدیک موزه.

 

***

 

این جوانه نازکی که از میان ترکهای کف بام موزه متروپولیتن نیویورک سر برافراشته است، و با گشودن برگهایش، به بهار خوشامد می گوید، طبیعت را نمایندگی می کند و خونسرد و بی اعتناست، نسبت به ساختار عظیم و صنعتی لوله های براق درهم تنیده فولادی ضدزنگ، که می خواهد طبیعت را جشن بگیرد.

 

چیدمان هنری در باغ روی بام موزه، جدیدترین و عظیم ترین کار هنرمند 42 ساله آمریکائی، راکسی پین Roxy Paine است که نزدیک به بیست سال است به خلق سازه های صنعتی نیرومندی مشغول است که در ضمن منظومه هائی هستند در ستایش رازهای طبیعت. راکسی پین می گوید برخورد این دو قلمرو ظاهرا ناهمگن، یعنی صنعت و طبیعت، برای او جالب است و او درکارش می خواهد ببیند از این تصادم، چه حاصل می شود، بدون اینکه قصد موعظه در باره اش داشته باشد.

 

بانی و متولی این چیدمان عظیم، کارشناس هنر قرن معاصر موزه متروپالیتن، خانم ان استراوس است. ان استراوس می گوید راکسی پین یک هنرمند مفهومی است و بسیار جوان، که در 42 سالگی به خصوص با این کار، که دورپروازانه ترین کار اوست، خود را تثبیت کرده است در جهان هنر مفهومی. او این کار را دورپروازانه، و بسیار پیچیده، توصیف می کند.

 

برخلاف خیلی از هنرمندان مفهومی، که از ساختن عملی کارهای خود فاصله می گیرند، راکسی پین مثل یک مجسمه ساز، در تمام مراحل خلق اثر حضور دارد. راکسی پین می گوید هر چند مقیاس کارهایش به طور فزاینده گسترش پیدا کرده، اما هنوز هم همه کارهایش را در کارگاهی که در شمال ایالت نیویورک دارد می سازد. او می گوید برای این طرح شش نفر دستیار به او کمک کردند ولی برایش مهم است که در همه مراحل کار حضور داشته باشد و کار او این طور نیست که یک طرح یا ماکت آن را به کارگاهی بفرستد که از روی آن تولید کنند، چون اتفاقات کوچکی که هنگام ساختن یک کار پیش می َآید، به شکل دادن کار بعدی کمک می کند و بنابراین، روند خلق اثر برای او خیلی مهم است.

 

راکسی پین می گوید ابتدا نمونه کوچکی از این اثر را ساخت تا نحوه تولید آن را بررسی کند. او می گوید این اثر را اختصاصا برای بام موزه متروپالیتن خلق کرده است ولی کار به موزه تعلق ندارد و بعدا باید به جای دیگری منتقل شود. او می گوید هنگام انتقال اثر، به ناچار تغییراتی در آن می دهد چون هیچ دو زمین مسطحی عین هم نیستند. او می گوید کارهایش را همیشه در ارتباط با معماری و در واکنش به معماری طرح می کند.

 

Roxy_4خانم استراوس می گوید راکسی به خصوص با تمایل بشر به کنترل طبیعیت سروکار دارد و بی اعتنائی مطلق طبیعت به تقلای بشر، و برای همین است که از او برای چیدمانی در ارتباط با پارک مرکزی نیویورک و ساختمانهای اطراف آن، دعوت کردیم چون در اینجا ما هم طبیعت داریم و هم جهان صنعتی، و بده بستان اینها و اینکه چطور با هم کنار می آیند، موضوعی است که راکسی پین در این مجسمه خارق العاده با آن سرو کار دارد که مفاهم متعدد آن فرصت فکر کردن به بازدیدکنندگان موزه خواهد داد.

 

خانم استراوس می گوید هر چند که لوله ها به تنه و شاخه درخت شبیه هستند، اما برگ ندارند، و از این نظر، در تضاد قرار دارند با پارکی که موزه را احاصه کرده است که پر از برگ است... و این هم یک جنبه دیگر از معنا در این اثر است. او یادآور می شود که وقتی راکسی پین مجموعه فولادین درخت مانند را آغاز کرد، کارهایش به فرم درخت در طبیعت بیشتر نزدیک بودند.

منتقدها اشاره کرده اند که بعد از دیدن توده درهم شاخه های راکسی پین بالای بام موزه، نگاه کردن به درختان ومناظرپارک شهر نیویورک، معنی تازه ای پیدا می کند.

 

راکسی پین قبول ندارد که کارش صیقل زده است. او تاکید دارد که نخواسته طبیعت صنعتی کارش را پنهان کند. او در مصاحبه با صدای آمریکا می گوید عریان بودن جای جوشکاری به این علت است که می خواسته روش صنعتی تولید این اثر عریان باشد، و نه تنها جنبه صنعتی آن را نخواسته پنهان کند، بلکه آن را بزرگ می کند.

 

از دید این هنرمند، خالص مطلق وجود ندارد. او می گوید اعتمادی به خلوص ندارد و اساسا فکر می کند که خالص نمی تواند وجود خارجی داشته باشد و تلاش برای دست یافتن به خلوص کامل گمراه کننده است برای اینکه معمولا کارهای ما ترکیب مقاصد مختلف است و ترکیب عواطف و ماده، و او دوست دارد این را در کارش منعکس کند.

 

نام این اثر «توفان» است. اما این شاخه ها و تنه های براق فولادی شبیه درخت یا سلسله اعصاب یا رگهای بدن، که در ده هزار بند به هم جوش خورده اند، به طور سمبولیک، یا نمادین، از طریق این شیرفلکه ها، به سیستم لوله کشی داخل موزه متصل شده اند، انگار دارد شیره موزه را بالا می کشد، یا شاید دستگاه مرموزی است که آسمان را ذوب می کند و به داخل رگهای موزه می ریزد.

 

خانم استراوس، کارشناس موزه، شیرهای سمبولیکی که لوله های درهم پییچیده این اثر را به دیوار موزه مربوط می کنند را اشاره به آب می داند، همچنانکه اسم اثر هم می تواند به گرداب تعبیر شود. او می گوید وجود این شیرفلکه ها، هم اشاره دارد به نیروی خارق العاده طبیعت که می توان آن را باز کرد یا بست، و همچنین اشاره به مواد خام این اثر دارد، یعنی لوله های فولادی، که اساسا برای انتقال آب به کار می روند، در لوله کشی های ساختمانها، یا کارخانه ها، و حتی شاخه ها و تنه درختان که این اثر به آنها شبیه است هم هادی آب هستند. خانم اشتراوس می گوید فرم های راکسی پین، هر چند شکل ارگانیک و زنده دارند، ولی از دستمایه های صنعتی ساخته شده اند.

 

roxy_paine_bnشاخه های درهم و براق و فولادی راکسی پین،  امسال تابستان از جاذبه های توریستی نیویورک خواهند بود، و هنرمند مفهومی، که با تاکید بر عقلانیت و صنعت و معماری، می کوشد کارش را از بیان عاطفی بپیراید، از راه دیگر باز به زیبائی می رسد.

 

راکسی پین، قبول می کند که زییائی کارش ممکن است هزاران توریست  را به بام موزه بکشاند که در کنار آن از همدیگر عکس بگیرند، ولی می گوید از نظر او زیبائی، دستاورد فرعی چیزی است که بی نهایت پیچیده و فکرشده است و همزمان در لایه های متعدد معنی دارد. او می گوید زیبائی از دید او چیزی است که ما نتوانیم کنترلش کنیم، نتوانیم کاملا درکش کنیم.

 

 

هزاران تماشاگر در طول تابستان تا اواسط پائیز به دیدار این اثر بالای بام موزه خواهند آمد و قطعا چیز زیبائی در بدنه براق و پرتنش آن خواهند یافت، که درک تازه ای از طبیعت و و دید تازه ای از امکانات صنعت، عرضه می کند.

 

***

 

تماشاگر در برخورد با این اثر، طبعا بلافاصله اشاره آن به درخت و طبیعت را می گیرد، درخت است منتهی از فولاد ضد زنگ و جوشکاری و صنعت. اما هر چند این توده فولاد که مثل سلسله اعصاب یا رگهای بدن، شاخه شاخه، از تنه ها جدا می شوند، مثل ریشه های درخت، مثل شاخه های درخت، زیر آفتاب و آسمان نیمه ابری جلوی منظره زیبای پارک و آسمانخراشهائی که دورش را گرفته اند، زیبا به نظر می رسد، ولی خود هنرمند اصرار دارد که زیبائی هدفش نبوده، یعنی این کار تزئینی نیست. دکور نیست.

 

در بیانیه ای که منتشر کرده، راکسی پین می گوید این اثر می خواهد پنج فکر یا ایده گوناگون را همزمان القا کند: یک) جنگلی که نیروئی ویرانگر آن را ریشه کن کرده باشد، نیروئی هم طبیعی و هم مصنوع بشر؛ نیروئی پرهرج و مرج و افسارگسیخته، مثل توفان یا گردباد، دوم) نیروئی توفنده و جوشان و خروشان، سوم) درختی در روند آبستره، یا انتزاعی شدن، کش و قوس می آید و تغییر شکل می دهد، چهارم) به عنوان تمثیلی از غوغا و توفان درونی، مثل بیماری صرع، که شباهت اثر به سلسله اعصاب آن را نشان می دهد و بالاخره، پنجم)، یک سیستم لوله کشی صنعتی که مجنون شده باشد، مثلا کارخانه پتروشیمی، یا پالایشگاه نفت.

 

اما از این ها گذشته، درونمامه غالب در این کار او، ارتباط فرهنگ بشری است به طبیعت، یعنی چطور فرهنگ انسان، چیزی مستقل از طبیعت نیست بلکه بخشی از آن است.

 

roxy_bm bn راکسی پین همیشه روی ارتباط طبیعت و صنعت کار کرده، از دسته کارهاش که معروف بوده تا حالا، مجسمه های چدنی است از گیاهان عجیب است و یک مقدار چیدمان هائی که شبیه لابراتور تحقیقات گیاهی است، و چند سال است درختهای فولادی مثلا شکسته شده یا صاعقه زده درست می کند که نمونه اش درخت 10 متری ای عظیمی بود که همزمان با بی ینال ویتنی در همین پارک شهر نیویورک علم کرده بود.

ویدیو و دنباله مقاله...