August 10, 2009

Paper Heart

قصه شرمگین و معصوم عشق: «قلب کاغذی»

 

paper_heart_1 فیلم «قلب کاغذی» با شرکت دو هنرمند جوان، شارلین یی و مایکل سرا -- یک فیلم کمدی عاشقانه است در دل نیمه مستندی درباره عشق و عاشقی.  فیلمی است سنت شکن که می خواهد قراردادهای سینما را زیر سئوال ببرد اما هر چند شروعی پرسشگر و بدعت آمیز دارد، ولی وقتی به قصه عشق می رسد، لحنی متعارف و آشنا پیدا می کند.  حجب و شرم هر دو بازیگران، جاذبه اصلی فیلم است که با تصور تماشاگر از واقعی و ساختگی، مستند و داستانی، بازی می کند.

 

فیلم «قلب کاغذی» که نمایش آن از جمعه در سینماهای شهرهای بزرگ شروع شده. نیمه مستند است.  فیلمی است که زیرکانه تمام قراردادهای سینما را زیر سئوال می برد و روی پاشنه شان می چرخاند... این جور فیلمسازی را تاحدودی در فیلم بورات و برونو، کار بعدی ساشا بارون کوهن  هم  می بینیم --  و فیلمهای نظائر آن که ماکومنتری Mockumentary خوانده می شوند، یا تمسخر مستند.   هنرمندی که دارد نقش بازی می کند و تماشاگر می داند دارد نقش بازی می کند، در بده بستان با آدمهائی که نقش بازی نمی کنند، قرار می گیرد. مثل برنامه های دوربین مخفی، یا  شبیه تمهیدی که فیلمساز برجسته سینمای ایران عباس کیارستمی در خیلی از فیلمهایش به کار برد -- هم به صورت مصاحبه با مردم کوچه و خیابان بدون تمرین، و هم به صورت مصاحبه با بازیگرانی که وانمود می کردند بی تمرین دارند  حرف می زنند. 

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

هنرمند می خواهد تزویر فیلم را، ساختگی بودن صحنه های زندگی در سینما را  یک درجه اضافه کند با تظاهر به حذف آن، یعنی تزویر دوگانه... هدف فیلمساز این است که تماشاگر خیال کند لحظه هائی خصوصی را نگاه می کند  که قرار نبوده اتفاق بیافتد یا قرار نبوده فیلم گرفته شود. این همان تزویر سینماست که ما را به درون زندگی های خصوصی می برد اما اینجا تزویر را با واقعی جلوه دادن زندگی، شدت بخشیده. مضاعف کرده، چون شارلین یی، که عشقش با مایکل سرا موضوع داستان این فیلم است، در زندگی واقعی هم دوست دختر مایکل سرا است.

 

شارلین یی، هنرپیشه و کمدین جوانی که در فیلم Knocked Up نقش نسبتا مهم جانبی داشت، شروع می کند به ساختن فیلمی در باره نظر  مردم دور آمریکا در باره عشق چون خودش نه عشق را می شناسد نه فکر می کند روزی به آن خواهد رسید. ولی ضمن ساختن این فیلم، عاشق می شود..  اگر گیج کننده است، برای این است که این جوانهای زرنگ، اصلا با هدف گیج کردن تماشاگر فیلم ساخته اند.

 

***

 

فیلم «قلب کاغذی» با  فیلم مستندی شروع می شود که کمدین غیرمتعارف شارلین یی،  برای درک باور خودش و مردم در باره عشق می سازد، در مصاحبه با مردم دور آمریکا، اما آشنائی او هنگام فیلمبرداری با جوانی با بازی مایکل سرا، به عشق می انجامد و این این داستان عاشقانه، بخشی از فیلم می شود.

 

paper_heart_4 نویسنده و کارگردان فیلم، نیکلاس جیسنوویک می گوید  ما می دانستیم که این فیلم ممکن است بعضی ها را گیج کند ولی همین شوق انگیز بود که تماشاگر نمی داند کجای فیلم مستند است و کجای آن ساختگی است او می گوید فکر اصلی این بود که اگر شما فکر کنید آنچه می بینید می تواند بالقوه  واقعی باشد، شاید بیشتر از داستانی که می دانید ساختگی است، جذب آن بشوید.

 

در این صحنه، شارلین یی به کارگردان فیلم مستندش  می گوید که قرار است با مایکل سرا بیرون برود ولی می گوید این یک قرار معمولی است و قرار عاشقانه نیست.  شارلین می گوید صحنه های مستند هست از مصاحبه با مردم واقعی و صحنه های ساختگی است در باره رابطه عاشقانه بین شخصیت او و شخصیت مایکل سرا، که فیلم سعی می کند آنها را با هم مخلوط کند. او می گوید خلاصه ای داشتند و دیالوگها را فی البداهه گفتند به امید اینکه واقعی جلوه کند.

 

علاقمندان هنرمند جوان سینما و صحنه، شارلین یی از این فیلم استقبال می کنند به  خصوص به خاطر حضور مایکل سرا، که در زندگی واقعی هم دوست پسر اوست و حتی به صحنه های ساختگی هم رنگ واقعیت داده است.

 

کارگردان نیکلاس جیسنویک می گوید در این سبک فیلمبرداری، نمی شود هیچ نوع کشش ساختگی درست کرد بین شارلین و مایک، یا بین شارلین و شخصیت کارگردان. او می گوید این داستان به قدری شخصی و خودمانی است که همه عناصر آن باید این جنبه را نشان دهد، از جمله طرز ساخته شدن فیلم -- او می گوید ترکیب مستند و داستانی از خود شارلین بود که دلش نمی خواست یک مستند سنتی درست کند از مصاحبه ها.

در یک صحنه، بازیگر نقش کارگردان به شارلین یادآوری می کند که حالا که از مایکل سرا خوشش آمده، آنها می خواهند همه لحظات آنها را با هم فیلمبرداری کنند و در فیلم بگذارند.

 

در صحنه ای دیگر،  بوسه و کنار دو دلداده کمرو و جوان، در خلوت، در یک صحنه خصوصی، به خاطر حضور فیلمبرداران، شرم و خجالتی بر می انگیزاند، که ممکن است ساختگی باشد یا نباشد.

 

فیلمبردار جی هانتر می گوید سعی کردیم فیلم داستانی و مستند شکل مشابهی داشته باشند که تماشاگر صحنه های ساختگی را هم واقعی تصور کند.  مهم بود که روی دست فیلمبرداری شود و طبیعی باشد انگار همه چیز برای اولین بار جلوی ما اتفاق می افتد.

در صحنه های فیلم، مردم واقعی در باره عشق اظهارنظر می کنند.  کارگردان نیکلاس جیسنوویک می گوید شارلین یک بازیگر سنتی سینما نیست و همین برای ما شوق انگیز بود که او را در محور یک فیلم قرار بدهیم و چنین فیلمهائی همیشه جالب می شوند برای اینکه شخصیت اصلی کسی نیست که قبلا در جائی در سینما دیده باشید.

 

***

 

Paper_Heart_poster موفقیت این فیلم، اگر توفیقی داشته باشد، در این است که با همه  این تمهیدها، یعنی مستندسازی، خجالت ظاهری از دوربین، شرم حضور، با تظاهر اتفاقی بودن و فی البداهه بودن، دست آخر، آن جادوی اصلی سینما را روی تماشاگر بازی کند، یعنی حس و عاطفه را بیدار کند و این تنها وقتی ممکن است که ما در عشق و رابطه شخصیت ها سهیم بشویم، و وقتی سهیم می شویم که باور کنیم -- برای همین، هر چند شارلین یی، با موضع رادیکالی فیلم را شروع می کند که عشق وجود ندارد و دروغ است، ولی در مصاحبه با انواع آدمها در اطراف آمریکا، درست به عکس این نتیجه می رسد. یعنی در نهایت، همان باور که در یک فیلم عاشقانه متعارف وجود دارد و همان حس به تماشاگر می رسد منتهی ضمن اینکه خیال می کند کسی نخواسته با تصویربازی، هوش را از سرش برباید. ولی شیرینی کار شارلین یی، و همکار کارگردانش، نیکلاس جیسینووک در این است که تصویربازی خودشان را به تماشاگر به عنوان واقعیت نشان داده اند.

 

به این ترتیب، فیلم مدام این سئوال را بر می انگیزد که آیا صحنه ای واقعی است یا تمرین شده؟ به قول جاستین لو، منتقد هالیوود ریپورتر، که این فیلم را در جشنواره ساندنس دیده، عینیت گرائی این فیلم در لایه های متعددی که روی آن اضافه شده، به تدریج کمرنگ می شود، مثلا چطور مستندی است که در آن یک نفر دارد نقش کارگردان را بازی می کند.  مثل فیلم «زندگی و دیگر هیچ» عباس کیارستمی است.

 

بعد هم داستان عشق شارلین و مایکل سرا، این سئوال که آیا کل فیلم ساختگی است یا بعضی قسمت هاش فی البداهه است، و بعضی اش از قبل نوشته شده، ذهن منتقدها را هم به خودش مشغول کرده، ولی منتقد هالیوود ریپورتر می نویسد این بازی با فرمت فیلم در حالیکه شارلین یی به جستجوی رازهای عشق می پردازد، به تدریج تحت الشعاع یک قصه متعارف عاشقانه یا آنچه در فیلم «رابطه» خوانده می شود، قرار می گردد و این خط داستانی گیرا هم، در پایان حل نشده باقی می ماند.

 

ولی این شاید بی انصافی باشد که فیلمی را به خاطر اینکه عشق متعارف در آن هست، بکوبیم.  ولی این انتقاد را خود فیلم با ژست پیچیده ای که می گیرد، در واقع برای خودش می خرد، اما به قول کلودیا پوئیگ، منتقد USA Today حتی دیرباورترین آدمها هم نمی توانند در برابر دلبری فیلم «قلب کاغذی» مقاومت کنند.

 

paper_heart_5 از دید منتقد یو اس ای تودی، ترکیب مستند و عشقی، فیلمی است با طراوت و  روح افزا، و لجبازانه اصرار دارد بدعت گذار باشد، و البته بخش بزرگی از جذابیت فیلم هم حضور شرمگین هنرپیشه عینکی و بی پیرایه، خانم شارلین یی است که هم شوخ است و هم صریح و صادق.  خانم پوئیگ نوشته فیلم گاهی مغشوش به نظر می رسد اما همین هم بخشی از دلربائی آن است.

 

بتسی شارکی در لس انجلس تایمز می نویسد حتی اسم این فیلم نوعی شیرینی به ذهن متبادر می کند، انگار این فیلم جشن عشق است، با استفاده از کاغذ برشهای کاردستی کودکستان، قبل از آنکه بلوغ، تلاش برای آشنائی و عشق، و نومیدی های بعدی، تصویر عشق را رنگین کند. یعنی فیلمی است به معصومیت همان کاردستی های کودکستان.

 

بتسی شارکی البته یادآور شده که در بخش های مستند فیلم «قلب کاغذی»، حرف تازه ای از مردم در باره عشق نمی شنویم، ولی در بهترین صورتش، اینها سرگرم کننده هستند، ولی هدف از اینها رسیدن به این پیام است که برخلاف تز اول فیلم، مردم هنوز هم عاشق می شوند و راهی می یابند که عشق خود  را برای یک زندگی سرپا نگه دارند که یعنی خوش ترین پایان متصور را دارد.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 9, 2009

Orphan

بیگانه در جمع خانواده: «یتیم»

 

یتیم قهرمان فیلم ترسناک «یتیم» که اکران آن از همین جمعه در سینماهای آمریکا شروع شد، یک بچه پرورشگاهی شیطان صفت است که زوج فرزندباخته ای او را به فرزندی قبول می کنند. هیچکس به هشدارهای مادر در باره نافرزندی غیرعادی توجه ندارد. «یتیم» که یک فیلم فرمولی از سینمای ترسناک بچه محور است، در دست کارگردان اسپانیائی هوم کولت - سرا، از محدودیت های ژانر فراتر می رود و منتقدها انسجام وصلابت آن را ستوده اند.

 

وسط ماه آگست است و ظاهرا وقتی است که هر کس هر چه دستش برسد اکران می کند. به طور سنتی، این ماه فیلمهای عمده تابستانی را همه دیده اند و فیلمهای فصل جدید هنوز شروع نشده، خیلی از مردم در سفر هستند برای تعطیلات و بچه ها هنوز هم همه دنبال سرگرمی می گردند -- برای همین جدول اکران فیلمها در هم است -- از یک طرف جی آی جو را داریم فیلم جنگی 180 میلیون دلاری شرکت پارامونت که قرار است پسربچه ها را به خودش بکشاند و از طرف دیگر، یک سری فیلم مختلف است که هر کس «جی آی جو» را نخواهد، می تواند یکی از آنها را انتخاب کند. فیلم ترسناک «یتیم» در این دسته بندی می افتد.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

فیلم «یتیم» کار یک هنرمند سی و چهار ساله اسپانیولی است به نام هوم کولت سرا Jaume Collet-Serra که فیلم موفقی دارد با شرکت کیونو بکر، در نقش سانیاگو مونس، فوتبالیست رال مادرید، و با فیلم خانه مومی House of Wax به تماشاگران معرفی شد. فیلم یتیم سومین فیلم هوم کولت سرا است و فیلمی است که خواسته در درون یک ژانر مشخص، نوآوری بکند.

 

به قول میک لاسال، منتقد سنفرانسیسکو کرانیکل، فیلم «یتیم» است فیلمی است شلخته، فرومایه و بی شرم و بسیار سرگرم کننده، که هر چه در یک فیلم ترسناک بچه محور هیجانی بخواهید، در خود جمع دارد و با چنان افراط و سرخوشی که علیرغم سوژه تکراری، همچنان شگفتی و خیرگی دارد، و از صحنه تولد بچه مرده در آغاز فیلم، که انگار تجلیل از دیوید کروننبرگ، خالق فیلمهای ترسناک است، تا اوج وحشت و خشونت در پایان فیلم، دوساعت فروپاشی روانی است، که حتی وقتی به قدری مسخره است که خنده دار می شود، و حتی وقتی غیرمنطقی است و حتی وقتی قابل پیش بینی است، باز هم اعصاب خردکن است تماشای آن، و جذابیت آن هم به این خاطر است که از همان اوائل فیلم پیام می دهد که می خواهد تماشاگر را فراتر ببرد از جائی که انتظار دارد برده شود یا حتی می خواهد او را ببرند.

 

***

 

orphan_peter_sarsgaardt در فیلم ترسناک «یتیم» بچه ظاهرا ساکت و سربه زیری که یک زوج آمریکائی به فرزندی قبول می کنند، زندگی آنها و اطرافیان را به ورطه وحشت و جنایت می کشاند. پیتر سارزگارد نقش پدرخوانده را بازی می کند.

 

پیتر سارزگارد می گوید این داستان براساس روانشناسی است و به همین جهت، یک فیلم هیجانی روانی است اما می افزاید که فرق این چیزها را نمی داند ولی معتقد است فیلمی که قرار است شما را بترساند، باید صادقانه بترساند.

 

مادر جوان با بازی ورا فارمیگا، بعد از غرق شدن دختر خردسالش در دریا و سقط جنین ناخواسته، تصمیم می گیرد بچه ای از پرورشگاه به فرزند خواندگی بپذیرد.

 

فارمیگا می گوید شخصیت مادر فرزند باخته، خود را گناهکار می بیند و به خاطر بچه ای که مرده و اعتیادش به الکل و جنینی که از دست داده، روحیه خوبی ندارد.

 

هنرپیشه خردسال ایزابل فورمن که او را دو سال پیش در فیلم Hounddog دیدیم، نقش یتیم شیطان صفت فیلم «یتیم» را بازی می کند.

ایزابل فورمن می گوید احساس کرد واقعا می تواند این شخصیت دیوانه و مجنون را بازی کند و سعی می کند به غریزه های خودش اعتماد کند.

قهرمان شرور فیلم «یتیم» به راحتی با جنایت همه را از سر راه خود بر می دارد.

 

فیلم «یتیم» به خاطر تصویر خشونت آمیزی که از اعمال شیطانی یک بچه پرورشگاهی نشان می دهد، از سوی هواداران حقوق کودک و سازمانهای فعال در یافتن والدین برای بچه های یتیم مورد انتقاد قرار گرفته است.

 

Orphan_3ایزابل فورمن می گوید این داستان که واقعی نیست ووقتی این راز را فهمیدید، همه فکرهای شما راجع به فیلم عوض می شود. فارمیگا می گوید معترضین اگر فیلم را ببینند متوجه می شوند که منظور فیلم این نیست که در باره پرورشگاه ها یا فرزند خواندگی بیانیه ای صادر کند.

پیتر سارزگارد اگر آدمی هستید که با دیدن این فیلم نظرتان راجع به فرزندی پذیرفتن یک یتیم عوض می شود، خوب است، برای این که شخصی مثل شما نباید فرزند داشته باشد.

 

***

 

خیلی فیلم در این ژانر ساخته شده. با رفتن در یک ژانر، فیلمساز ها کار خودشان را راحت می کنند. ولی کار تماشاگر را هم راحت می کنند، برای اینکه تلگراف می زنند به او که منتظر چه چیزی در این فیلم می تواند باشد و آن وقت رقابت بر سر عرضه همان کالاست در بسته بندی های جدید و هیجان انگیز... این آشنائی با تم و قراردادهای یک ژانر، تماشاگر را در آسایش جهانی شناخته قرار می دهد که آرامش می دهد -- نمونه های قبلی این نوع فیلم مثلا اگزورسیست یا جن زده از ویلیام فردکین... یا Omen یا کری از برایان دو پالما... یا بچه روزماری از رومن پولانسکی است که به قول راجر ایبرت، منتقد شیکاگو سان تایمز، بچه فیلم «یتیم» در خبیثی و شیطان صفتی، رودست همه آنهاست. ایبرت هم نوشته که فیلم «یتیم» فیلم ترسناک موثری است که روی یک شخصیت یک بچه استوار است، یعنی شیطان صفت ترین تبهکار سینما. ولی هنر این کارگردان، هوم کولت سرا هم در همین است -- در فیلم اولش خانه موم هم همین کار را کرد. یک ژانر آشنا و یک داستان کاملا فرمولی را برداشت بود تبدیل کره بود به یک فیلم کاملا گیرا و موثر.

 

در باره بچه خبیث اخیرا هم فیلم دیگری دیدیم به نام «جاشوا» (از سال 2007) که در آن یک خانواده مرفه یهودی در نیویورک، قربانی می شوند. نقش پدر را سم راک ول بازی می کرد ولی نقش مادر در آن فیلم هم با «ورا فارمیگا» بود.

 

Orphan_poster اما اعتراضی که به فیلم «یتیم» شده ظاهرا زیاد بی خود نیست، به خاطر تصویر خبیثی که از این بچه یتیم و بچه های پرورشگاهی بدست می دهد. ولی همانطور که سارزگارد گفت، اگر کسی بخواهد با دیدن یک فیلم از فرزندخوانده گرفتن یک بچه یتیم منصرف شود، بهتر است که منصرف شود. ولی چنین داستانی قطعا می خواهد در واهمه های تماشاگر از ناشناخته ها، دستاویزی بجوید، ولی طبعا از همان چیزی که دارد انتقاد می کند، بهره برداری هم می کند.

 

ولی اینجا، این بچه شیطان صف، شاید نماینده شیطانهای درون خود مادر باشند. یا آرزوی انتقام باشند برای شخصیت مادر، که از مسیر زندگی و هنر خودش منحرف شده و فکر می کند همه با او در زندگی بد تا کرده اند... محور داستان فیلم، شخصیت مادر است، و حس استیصالی که تماشاگر همراه با او حس می کند که این هم یک فرمول سینمای جنائی و هم سینمای ترسناک است و ترسناک هم هست وقتی یک نفر باشد که حقیقت وحشتناک و حیرت انگیزی را می داند و به دیگران می گوید اما علیرغم نشانه های آشکاری که تماشاگر و این شخصیت به راحتی می بینند، دیگران حرفش را باور نمی کنند و حتی او را دیوانه می پندارند و به تیمارستان می اندازند... خانم فارمینا، شخصیت مادر، اینجا نماینده تماشاگر در قصه است و این نقش را خوب در آورده. ولی نقش آن دو بچه دیگر، نابرادری و ناخواهری های دختر خبیث محور داستان، خیلی مورد انتقاد قرار گرفته به خطر استفاده ابزاری، چون با قرار دادن دو بچه معصوم در مخاطره دائم، فیلم در واقع دارد تماشاگر را بازی می دهد.

 

اما جالب است که چطور کارگردان توانسته به ژانر آشنا و داستان فرمولی، طراوت بدهد. معمولا کارگردان های جوان سراغ تصویر می روند و ترفندهای بصری، برای اینکه در یک ژانر مثلا نو آوری کنند، ولی هوم کولت سرا، کارگردان این فیلم، به قول میک لاسال، منتقد سنفرانسیسکو کرانیکل، با تصویرپردازی خارق العاده نیست که فیلمش را برای تماشاگر تاثیرگذار می سازد، بلکه از طریق شناخت غریزی از روانشناسی تماشاگر. صحنه هایش را با دقت می سازد و وقت می دهد به تماشاگر به درون شخصیت ها نزدیک شود و آن وقت طوری صحنه ها را ترتیب می دهد که تماشاگر نه فقط از از این بچه خبیث متنفر می شود، بلکه می خواهد با غیظ و خشم، او را تکه پاره کند.

 

اما «یتیم» فیلمی است که چوب خور برای منتقد زیاد دارد، همین که تقلیدی بودن و تعلقش به یک ژانر سینمائی را پنهان نمی کند و از داستان فرمولی که دارد، شرمگین نیست، کافی است که منتقدها را برانگیزاند.

 

بهنام با پریسا مثلا منتقد هالیوود ریپورتر، کرک هانیکات، نوشته فیلمی است اطواری، هر چند که تاثیر گذار است، فیلمهای ترسناک کودن، مناسب فصل تابستان... هانیکات از کارگردان انتقاد کرده به دستمایه ای دارد اطمینان ندارد و برای همین قبل از ورد دختر بچه، سروصدای زائد و موسیقی شدید می خواهد به تماشاگر هشدار بدهد ولی تعریف کرده از فضاسازی فیلم که از یخبندان شهرهای شرق کانادا استفاده خوبی شده.

 

تای بر، منقد باستون گلوب نوشته چرخش دیوانه وار داستان فیلم در بیست دقیقه آخر، که به دنبالش بیست دقیقه هرج و مرج جهنمی به راه می افتد، بهترین بخش ان استو کلادیا پوئیگ در یو اس تودی می نویسد یک سرو گردن ناز فیلمهای ترسناک نوجوانها بالاتر است و چرخش آخر داستان آن را متفاوت می کند.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 6, 2009

Heath Ledger Video for Modest Mouse and Manchester Orchestra

منچستر ارکسترا و مادست ماوس: دو گروه راک پیشتاز از دو دوره

 

ledger_mouse_1 در این گزارش نگاهی داریم به دو گروه راک آمریکائی - یکی گروه باسابقه و تثبیت شده «مادست ماوس» است که موفقیت آن، نمونه انتقال یک گروه مستقل و غیروابسته موسیقی راک است از حاشیه به متن و همچنین می پردازیم به گروه نوپای راک جنوبی، «منچستر ارکسترا» که مادست ماوس را از جمله منابع الهام خود می داند. در انتهای گزارش، ویدیوی جدید ترین ترانه مادست ماوس را پخش می کنیم که آخرین اثر هنری هیث لجر، هنرپیشه جوانمرگ استرالیائی است.

 

گروه منچستر ارکسترا Manchester Orchestra، بر عکس مادست ماوس، که 16 سال است فعالیت می کنند، گروه نوپائی ست که سال 2006 به وجود آمد و بعد از بیرون دادن اولین آلبومش توجه منتقدها و کمپانی های صفحه پرکنی را جلب کرد. این گروه را اندی هال به وجود آورده که استعدادش در موسیقی را قبل از اینکه دبیرستان را تمام کنند کشف کردند و اصلا سال آخر دبیرستان را خانه ماند که کارموسیقی اش را پرورش بدهد. این گروه از آتلانتا برخاسته اند و نوع موسیقی آنها را راک جنوبی یا ساترن راک Southern Rock می گویند که الان جالب ترین و پیشتازترین نماینده آن گروه My Morning Jacket است که اتفاقا تهیه کننده آخرین آلبوم آن گروه که تهیه کننده گروه راک مستقل و موفق شینز Shins هم هست، در تهیه این البوم با گروه منچستر ارکسترا همکاری کرده.

 

***

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

گروه راک آمریکائی منچستر ارکسترا، از آتلانتا، در ایالت جورجیا برخاسته اند با آلبوم جدید خود «به معنی همه چیز به هیچ چیز» Mean Everything to Nothing در دنیا گل می کنند، با موسیقی مبتنی بر سنت راک جنوبی آمریکا که روایتی رویائی و شاعرانه در برابر راک سخت کوب تر شرق و غرب آمریکا قرار می دهد.

 

اعضای گروه فقط دو سال است که با هم کار می کنند. اندی هال، خواننده گروه منچستر ارکسترا می گوید سفر دائم و بیش از 300 اجرا در سال 2007 تجربه ای بود که موقع نوشتن آلبوم جدید، کار آنها را به هم جفت کرد... نوازنده کیبورد کریس فریمن هم می گوید نوشتن آلبوم به سادگی جریان پیدا کرد، سیال بود. این ویدیو، برای ترانه I've Got Friends از آلبوم جدید منچستر ارکسترا ست که ماه پیش بیرون آمد.

 

اعضای گروه که ماه پیش دور اروپا را زدند، همچنان به سفر خستگی ناپذیر خود دور آمریکا ادامه می دهند. اندی هال می گوید سفر در وانتی و یدک کشی که خودمان رانندگی می کنیم کار سختی است اما کسی نباید دلش برای ما بسوزد، برای اینکه ما در یک گروه راک می زنیم.

 

Manchester_Orchestra ترانه های آلبوم جدید منچستر اورکسترا، بازتاب زندگی سخت اعضای گروه است جاده در حالیکه اجرای کنسرت از شهری به شهر دیگر می روند.. این آلبوم در مجلات تخصصی موسیقی راک نقدهای خوبی گرفته. اندی هال می گوید در ازای هر نقد خوب، پنج نقد بد هم هست و چون در آمریکا آنها آلبوم را خودشان توزیع می کنند، باید خیلی چیزها بدانند و ضمنا از بعضی نقدها برای اجرا استفاده می کنند مثلا اگر کسی نوشته باشد از چیزی در اجرا خوشش نیامده، آن را بیشتر و بیشتر میکنند ببینند چقدر می توانند هواداران را عصبانی کنند.

 

اما آلبوم تازه و نقدهای خوب و تور مدام دور آمریکا و اروپا، برای اعضای گروه شهرتی نسبی به ارمغان آورده. اندی هال می گوید وقتی دو تای آنها با دیگر اعضای گروه فرق می کنند و قیافه های غیرعادی شان باعث می شود وقتی وارد رستوران می شوند یا همه خیال می کنند آمده اند آنجا برای سرقت، یا می دانند که آنها از برو بچه های گروه منچستر اورکسترا هستند. پس یکی از دو از چیز است...

 

***

 

نام گروه «منچستر ارکسترا» Manchester Orchestra در عالم اسامی عجیب موسیقی راک، اسم غلط اندازی است، مثلا ممکن است آدم فکر کند مال منچستر بریتانیا است، که در عالم موسیقی راک خیلی معنی دارد، یعنی مثلا Oasis و Smiths و Arctic Monkeys با هم جمع شده باشند ارکستری تشکیل داده باشند و یک موسیقی پانک جدید می زنند، ولی این موسیقی ربطی به پانک ندارد و می شود گفت ترکیب ایمو است با گرانج.

 

شبیه موسیقی ایمو emo یا راک عاطفی است،  شبیه به نوع تک صدائی آن، مثل کار Dashboard Confessional -- ولی در کار منچسترارکسترا، این موسیقی  با موسیقی راک معروف به «گرانج» Grunge سیاتل دهه 1990 مخلوط شده، که آن هم نوع عاطفی از گاراژ راک بود.  البته این یک توصیف ناقص است.

 

در واقع باید گفت موسیقی منچستر ارکسترا،  ترکیبی است از پیانو مغموم، با گیتار گه لالائی گونه، وگاه پرشیون، با آوازی اوج های شدید عاطفی پیدا می کند، یعنی از لالائی به فریادها و ناله و شیون های ایمو emo تبدیل می شود، مثل همان ترانه I’ve Got Friends که شنیدی... ترانه های منچستر ارکسترا، پر از شکوه ها و دردهای نوجوانی است... درد شنیده نشدن، درک نشدن، جا نشدن در اندام آدم بزرگ ها... سرخوردگی های عاطفی، عشقی، تنهائی…

 

***

 

موسیقی راک ایالات جنوبی آمریکا، یا راک جنوبی، سادرن راک Southern Rock که در دهه 1960 در صفحات جنوبی آمریکا که موسیقی بلوز نفوذ زیادی داشت، پا گرفت، ترکیبی است از موسیقی راک با کاونتری موسیقی، یا به اصطلاح موسیقی روستائی آمریکا که ریشه در فولک اروپائی دارد، به اضافه موسیقی بلوز سیاهان آمریکا. شروعش با هنرمندانی مثل الویس پرسلی و لیتل ریپارد و بو دیدلی بود و در دهه 1970 با گروه هائی مثل آلمان برادرز Alman Brothers و لنورد اسکینرد Lynard Skynard به اوج شهرت رسید.

 

وارثان این ها، در دهه های بعد، گروهی مثل Drive By Truckers هستند و Black Crowes اما حالا گروه هائی این زبان را امروزی و مدرن کرده اند، سرآمد اینها الان که از محبوبیت و شهرت جهانی هم برخوردار شده، گروهی مثل Kings Of Leon است و Band of Horses و My Morning Jacket – که هرکدام پیچشی تازه به ژانر قدیمی دادند.

 

کار گروه منچستر ارکسترا بیشتر به My Morning Jacket نزدیک است به خاطر تاکیدش بر همراهی رویائی زخمه های پرپیچش گیتار و نوع استفاده خواننده از صدایش در کل سازبندی. اما اجرای خواننده همان طور که گفتم بیشتر emo است تا راک جنوبی، چون از آرام و زمزمه وار شروع می کند و به فریاد و ضجه می رسد. بعد از موفقیت اولین آلبومش که سال 2007 در سطح جهانی توزیع شد،

 

manchester_orchestra_Andy_Hull گروه منچستر ارکسترا آلبوم جدیدش را Mean Everything to Nothing را با همکاری جو چیکارلی ضبط کرد که آلبوم گروه های طراز اولی مثل My Morning Jacket و The Shins را تهیه کرده بود.

 

منتقد مجله هفتگی رولینگ استون، ملسیا مارز، کار این گروه را به موسیقی گروه کینگز او لیون Kings of Leon شبیه می بیند، و می نویسد این موسیقی گاسپل است به روایت اندی هال... یعنی الهام از موسیقی کلیساهای سیاهان در همان حوالی جورجیا...

 

این منتقد، اندی هال، خواننده منچستر ارکسترا  را تشبیه کرده به پسر بچه ای که در فیلم «خون به پا خواهد شد» There Will Be Blood مورد سوء استفاده پدر سود جوش قرار می گرفت... به خصوص در یکی از ترانه های این آلبوم به نام The River که اندی هال، در باره غسل تعمدی خودش، ضجه می زند.

 

اما همه منتقدان در ستایش اندی هال و گروهش یکصدا نیستند، مثلا منتقد سخت گیر مجله تخصصی پیچفورک می نویسد اندی هال، نیروی خلاق پشت گروه Manchester Orchestra مثل همه بچه ها عجله دارد که زود بالغ شود و برای همین احساسات خیلی پیش پا افتاده را با ابزارغلو شده، ابراز می کند، و نوشته هرچند در آلبوم جدید گروه Mean Everything to Nothing همچنان عواطف خام و نه چندان عمیق بزرگ شده اند اما موسیقی بلوغ پیدا کرده و و بدون شک، سفرهای مکرر گروه در نضج گرفتن موسیقی این ها موثر بود.

 

ابراز احساس بی معذرت و عاطفی عریانی که در آهنگهای این آلبوم عرضه می شود، به قول منتقد باستون گلوب، برای کسانی که موسیقی راک جنوبی را دوست دارند و به خصوص از کار گروه های هنرمندی مثل ویزر Weezer خوششان می آید و همچنین پیروان مادست ماوس...خوشایند است.

 

Moddest_Mouse(Band) گروه «مادست ماوس» Modest Mouse که هم یکی از منابع الهام گروه Manchester Orchestra یاست و هم از گروه های کلیدی راک غیرمتعارف و مستقل، از نزدیکی سیاتل برخاسته. مادست ماوس بعد از موفقیت متوسطش سرانجام سال 2001 با کمپانی سونی قرارداد بست و یکی از گروه هائی است که کمک کرد موسیقی راک مستقل و غیروابسته به خط اصلی موسیقی وارد بشود.. موفق ترین آلبومش سال 2004 بیرون آمد به نام Good News for People Who Love Bad News یا «اخبار خوب برای آدمهائی که اخبار بد دوست دارند».

 

این روز ها، گروه مادست ماوس در خبرهاست به خاطر اینکه پریروز، روز سه شنبه همزمان با انتشار آلبوم جدیدش که البومی کوتاه است EP به نام No One’s First, and You’re Next که نقدهای ستایش آمیزی هم گرفته... یک ویدیو منتشر کرد که خیلی ها منتظرش بودند...از هیث لجر، بازیگر جوانمرگ استرالیائی. .این ویدیوی ترانه King Rat یا شاه موش است از گروه مادست ماوس مادست ماوس در جهان موسیقی راک غیرمتعارف یا مستقل، Indie Rock پیشکسوت حساب می شوند.

 

در این آلبوم به قول منتقد پیچفورک، نمونه هائی از کارهای قدیمی مادست ماوس است و همچنین کارهائی که به جهت آینده آنها اشاره می کند و در واقع نشان می دهد که این گروه مبتکر، در آن واحد هم به جلو و هم به عقب در حرکت است. منتقد هفتگی پرتیراژ اینترتینمت ویکی Entertainment Weekly نوشته آلبوم جدید مادست ماوس خاصیت اصلی اش این است که مثل کارهای دیگر این گروه، هیچوقت کسالت آور نمی شود.

 

منتقد مجله اسلنت نوشته گروه مادست ماوس زیر نظر آقای آیزک براک Isaac Brock، بین پوچی کامل و معمولی کامل، همیشه در نوسان است.

 

heath_ledger_AP_File_Photo مادست ماوس که در سال 1993 در شهرک ایزاکش ایالت واشنگتن در غرب آمریکا به وجود آمد و در واقع یک گروه سیاتلی حساب می شود برآمده از موج گرانج Grunge راک آنجا.. ولی طی 16 سالی که از تاسیس آن می گذرد، از گروه راک غیرمتعارف، به یکی از ستارگان موسیقی راک مدرن تبدیل شده است. درکار جدیدش، باز هم شعرهای گزنده ایزاک براک را داریم با ضجه های کشدار یا آرامش لالائی ادا می شوند، در کنار سازبندی غیرعادی که در هر ترانه متفاوت است یک جا از بانجو و موسیقی فولکور استفاده شده و جای دیگر از پیانو، و در ترانه King Rat که ویدیوش را هیث لجر درست کرده، از سازهای بادی به سبک جاز دیکسی Dixie استفاده شده.

 

آهنگساز و نوازنده و خواننده اصلی این گروه، آیزاک براک با هیث لجر دوست بود. در خبر ها بود که چندماه قبل از مرگش در استرالیائی هیت لجر طرح ویدیوی انیمشن برای یکی از ترانه های گروه را به دوستش ایزاک براک نشان داد و او هم خیلی خوشش آمد ویدیوئی است بر علیه شکار غیرقانونی و بی رویه وال های یا نهنگ های دریائی بسازد.

 

modest_mouse_videoبرای نشان دادن آنچه بر سر این ماهیان غول آسا می آید، در این ویدیو نقش ها برعکس شده و ماهی ها هستند که آدمها را شکار می کنند و پوست می کنند. جمعیت های خیریه متعددی در سراسر دنیا برای پایان دادن به شکار بی رویه وال ها یا نهنگ های دریائی تلاش می کنند. مادست ماوس اعلام کرد که این ویدیو، آخرین کار هنری شخصی هیث لجر است که قبل از مرگش تمام جزئیات آن را به پایان برده بود.

 

اما ابتدا شایع شد و حتی روزنامه ها از جمله گاردین چاپ لندن نوشتند ویدیو کار هنرمند برجسته سینمای بریتانیا تری گیلین است. تری گیلیان کارگردان فیلمهائی مثل دوازده میمون و Fear Loathing in Las Vegas که ا کار خودش را با ساختن انیمشن های مانتی پایتون شروع کرد. اما بنا به گزارش هائی که بعدا در آمد، این را خود هیث لجر کارگردانی کرده، ولی تاثیر های سبک مشخص تری گیلین خیلی شکار است، مثل ترومپت هائی که از توی ابرها بیرون می آیند... این ویدیو محصولی است از کمپانی Masses که هیث لجر در آن سهام داشت.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 5, 2009

G. I. Joe: The Rise of Cobra

جی آی جو: خیزش کبرا – دور از چشم منتقدها

 

GI_Joe_1 فیلم عظیم و حادثه  پرخرج هالیوودی «جی آی جو: خیزش کبرا» که اکران سراسری آن تقریبا همزمان در سراسر جهان از فردا شروع می شود، بیشتر از 300 میلیون دلار خرج داشته. ظاهرا شرکت پارامونت تهیه کننده و پخش کننده فیلم «جی آ جو» دل زیادی بسته به موفقیت تجاری آن، ولی اینکه نخواسته فیلم را قبل از پخش منتقدها ببینند، خیلی ها را به محتوای این فیلم بدبین کرده است. این فیلم براساس شخصیت های اسباب بازی درست شده که دهه هاست نسلهای مختلف را سرگرم کرده و قرار است حسن نیت ایجاد کند نسبت به پوشندگان یونیفرم های جنگی.

 

فیلم «جی آی جو: خیزش کبرا» که داستان تخیلی حادثه ای یک جوخه از سربازان نمونه است که از همه کشورهای جهان گردآوری شده اند و ماموریت آنها شکست دادن یک دلال پلید اسلحه است. اما شرکت پارامونت روی این چند هفته اول اکران فیلم حساب می کند که اشتیاق مردم برای این داستان و آشنائی که نسل های مختلف با شخصیت های جی آی جو دارند، تماشاگر این فیلم را از قبل تضمین بکند.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

«جی آی جو» که اسم یک سری اسباب بازی سربازگونه است معرف شاخه های مختلف نیروهای مسلح آمریکا. دو حرف G.I. مخفف Government Issue یا دولتی معنی می دهد. جی آی جو، یک سری اسباب بازی یا عروسک ریز ولی طبیعی شکل هستند، که شرکت عروسک سازی هسبرو از دهه 1980 در اندازه سه چهار اینچی آنها را بیرون می دهد. اما این عروسکها براساس یک سری قصه مصور یا کامیک استریپ ساخته شده اند که در دوران جنگ دوم جهانی بیرون آمد اول هم اسمش Private Breger یا سرباز وظیفه برگر بود ولی آنچه به شهرت این قصه کمک کرد فیلمی بود که بلافاصله بعد از جنگ بیرون آمد با شرکت رابرت میچم و برجس مردیت که ستایش و بزرگداشت فداکاری های پیاده نظام آمریکا در جریان جنگ بود از دید یک خبرنگار...

 

داستان جی آی جو در کتاب مصور به جنگ کره منتقل شد و اولین عروسکهای جی ای جو را در اندازه ده تا 12 اینچی، شرکت هسبرو hasbro از اوائل دهه 1960 بیرون داد که اول از هر کدام از اجزای نیروی مسلح آمریکا، یعنی تفنگداران دریائی، نیروی دریائی، ارتش و نیروی هوائی یک عروسک بود بعد عروسک سیاهپوست و عروسک زن به این جوخه اضافه شد تا بیشتر بازتاب افکار اجتماعی دوران خودش باشد... و بعد هم جهانی شد، در دهه 1970 یعنی واحدی شد مرکب از سربازان نخبه جهان.

 

در دهه 1980 سری موفق تر و ریز تر GI Joe به بازار آمد و هر چند سال یکبار، با تغییری نسل تازه ای از آنها را شرکت هسبرو به بازار می فرستد و همین چند روز پیش هم اعلام شد که این شرکت در سه ماهه گذشته 5 درصد بر سودش اضافه شده که بهتر از پیش بینی بوده... منظور این است .. چندین فیلم و نقاشی متحرک از این شخصیت ها درست شده که نشان می دهد کمپانی پارامونت برای به بازار آوردن چنین فیلمی چرا این همه خرج می کند اما این که مورد استقبال مردم قرار می گیرد یا نه بحث دیگری است که بعد از دیدن این گزارش به آن می پردازیم.

 

***

 

در لندن هنرپیشگان فیلم جی ای جو، از جمله چنینگ تی تم و سی ینا میلر، با قایق روی فرش قرمز حاضر شدند. کمپانی پارامونت بیش از 150 میلیون خرج می کند که فیلم 180 میلیون دلاری اش جی آی جو را به جهانیان بفروشد.

 

استیون سامرز، کارگردان درکره جنوبی جمعیت زیادی آمده بودند به مصاحبه مطبوعاتی، که از جمله تهیه کننده فیلم لورنزو دی بوناونتورا نیز در آن حاضر بود اما کشش اصلی حضور ابرستاره کره ای فیلم بود، لی بونگ هون... و در توکیو... هواخواهان جی آی جو هجوم آوردند برای دیدن ستارگان فیلم ... مراسم افتتاح فیلم در توکیو از باشکوه ترین بود، و با چراغانی و آتش بازی در آسمان شهر همراه شد.

 

چنینگ تی تم، هنرپیشه فیلم، از استقبال تماشاگران ژاپنی از لی بونگ هون و سی ینا میلر شگفت زده نیست، ولی می گوید از محبوبیت عظیم عروسکهای جی ای جو در ژاپن در حیرت است.

 

در فیلم جی آی جو: خیزش مار کبرا ، جوخه نخبه سربازان جهان، مشهور به جی آی جو، که با الهام از عروسکهای جی ای جو ساخته شده اند، با سازمان مخوفی به رهبری یک دلال اسلحه مبارزه می کنند، به کمک آخرین پیشرفتهای علمی و نظامی، و در صحنه های هیجان انگیز تعقیب و گریز وانفجار، از جمله برج ایفل.

 

استیون سامرز، کارگردان فیلم می گوید هزاران ساعت روی آن صحنه کار شده و بعد از آنکه تمام جزئیات لحظات آن روی کاغذ از قبل طراحی شد، ولی برج ایفلی که در فیلم هست، خود برج ایفل است که از زوایای مختلف فیلمبرداری شده و بعد در کامپیوتر بازسازی شده، بنابراین خود برج ایفل است در فیلم، که در کامپیوتر آن را خم کرده ایم.

 

سی ینا میلر می گوید شش هفته برای صحنه نزاع او در فیلم تمرین شد و علاوه بر دعوای زنها، خیلی دوندگی در فیلم هست و شبها و روزها به بالا و پائین پریدن گذراندند ولی فایده اش این بود که برای اولین بار در زندگی اش، به تناسب اندام کامل دست پیدا کرد.

بیشتر فیلم صحنه های تعقیب و گریز حادثه ای است که از بازیگرها توانائی بدنی طلب می کند. بازیگر دیگر فیلم ریچل نیکولز می گوید گاهی یک روز کامل روی یک نوار نقاله می دوید و چنان از پا می افتد که تا دو روز بعد نمی توانست راه برود. او می گوید اگر بودجه فیلم پائین بود این همه خرج آماده سازی بازیگر ها نمی کردند.

سی ینا میلر ی گوید کار روی این فیلم خیلی سنگین بود و بزرگترین کاری بود که کرده ولی از نتیجه خوشحال است. بازیگر کره ای لی بونگ هون می گوید اوائل با زبان انگلیسی و کار در فرهنگ بیگانه مشکل داشت اما همکاران آمریکائی خصوصیت هائی داشتند که باعث شد او خیلی سریع به آنها نزدیک شود و آدمهای خیلی ساده ای هستن و به او کمک کردند به محیط جدید خو بگیرد.

 

سی ینا میلر می گوید از کار با هر دو بازیگر همکارش راضی است، چنینگ تی تم و لی بوینگ هون و هر دو را خوش قیافه ترین مردانجهان می داند و خوشحال است که در یک فیلم با آنها بوده...

 

***

 

GI_Joe_4 اما در حالیکه یکی دو روز به اکران سراسری فیلم در جهان باقی است، در مطبوعات آمریکا نقدی در باره آن در نیامده. معمولا وقتی فیلمی هست که روی استقبال هواخواهان اصلی کتاب یا شخصیت یا کل مجموعه حساب می کنند، می خواهند تا جائی که می توانند در روزهای اول بلیط بفروشند قبل از این که این هوادارانی که قطعا می آیند بلیط بخرند، از اینطرف و آن طرف چیزهای منفی در باره فیلم بشنوند و نیایند... برای همین است که بعضی مواقع فیلمها را بدون نشان دادن به منتقدها پخش می کنند.

 

به قول روزنامه لس آنجلس تایمز، شرکت پارامونت که بیشتر از 300 میلیون دلار روی جی آی جو قمار کرده، پیامی که به منتقد ها می دهد این است که مثل بقیه بروید توی صف و 12 دلار پول بلیط بدهید. یک سخنگوی استودیو هم همین را تائید کرد. به این ترتیب، اگر منتقدها بخواهند فیلم را ببینند باید جمعه یا نصف شب پنجشنبه به سینما بروند و بعد تا نقد آنها در بیاید، چند روز می گذرد. اما این کار معمول است.

 

هفته پیش دو فیلم دیگر، یکی Aliens in the Attic از شرکت فاکس و دیگری Collector از شرکت فری استایل، هیچکدام به منتقدها نشان داده نشدند. اما لس آنجلس تایمز می نویسد برای یک فیلم پرهزینه غیرعادی است که به منتقدها نشانش ندهند. برای اینکه این فیلم بازار بزرگی لازم دارد، و فیلمهائی مثل Wolverine یا ترنسفومرز همین چندماه گذشته با اینکه استودیو ها می دانستند منتقدها نقدهای بیرحمانه ای خواهند نوشت، باز هم به آنها نشان دادند و علیرغم نقدهای بد، فروش هم داشتند. یعنی کسی که آن فیلم ها را می رود، خواننده نقد نیست. ولی پارامونت برای رسیدن به هواخواهان، فیلم را به منتقدان پایگاه های اینترنتی مخصوص سینمای تخیلی و حادثه ای نشان داده، و نقدهای مثبی هم در آن پایگاه های اینترنتی گرفته.

 

برای تولید کننده کیفیت کارش فقط جائی اهمیت دارد که پول را برگرداند و خوب بفروشد. مجله هفتگی نیویورک می نویسد علامت هائی که در باره این فیلم می رسد از حالا خیلی منفی است. مثلا، بارها از ستارگان فیلم نقل شده است که فیلم کم مغزی است که در آن فقط تاکید بر نشان دادن برجستگی های اندام آنهاست... سی ینا میلر به خصوص خیلی انتقاد کرده... شایع بود که کارگردان استیون سامرز وسط کار اخراج شده که بعد معلوم شد اینطور نبوده.

 

GI_Joe_2 به هرحال، در واکنش به خبرهای منفی که مطبوعات وقتی اعلام شد فیلم را به منتقدها نشان نمی دهند، چاپ کردند، شرکت پارامونت چند تا مقاله چاپ کرد که قصد ندارد فیلم را مخفی کند ولی امروز خبرگزاری آسوشیتدپرس از معاون پارامونت، آقای راب مور، نقل قول کرده که گفته جی آی جو یک فیلم بزرگ و عمده تابستان است که ما دیده ایم تماشاگرها از فرودگاه ارتشی اندروز در مریلند، شرق امریکا گرفته تا فیلنیکس در آریزونا، غرب آمریکا، از آن لذت می برند و بعد از تجربه ترنسفورمرز که شکاف عظیمی بود بین واکنش تماشاگر ها و واکنش منتقدها، تصمیم گرفته شد که جی آی جو بدون نقدها پخش شود.

 

GI_Joe_poster چشمداشت مردم از این فیلم این است که به عروسکهائی که در بچگی داشته اند، جان بدهد. این فیلم ملهم از سری جدید عروسکهای هسبرو است که در اوائل 1980 بیرون آمدند و از این نظر، خیلی به استراتژی پارامونت به فیلم ترنسفورمرز که برای این شرکت خیلی پول در آورد، شباهت دارد که آن هم سری فیلمی بود که بر اساس موفقیت یک مجموعه عروسک اسباب بازی درست شده بود.

 

اما بنا به گزارش یو اس تودی، فیلم وقتی اولین آنونس در فوریه 2009 بیرون آمد کسی را ذوق زده نکرد و تبلیغ آن که در فاصله گران قیمت مسابقه فوتبال سال سوپربال پخش شد، واکنش ولرمی از تماشاگرها داشت. انونس های بعدی فیلم هم نتوانست کمک بکند. از جمله انتقاد هائی که شده بود، مثلا ماده قارچ سبزی بود که در داستان فیلم برج ایفل را در هم می شکند، که به حتی در آنونس ها هم خیلی کارتونی به نظر می رسید... و خیلی از انفجارهای فیلم، تقلید انفجارهای فیلم مرد آهنی بودند و خلاصه فیلم قرار است یک سری اسباب بازی برای آینده معرفی کند ولی اگر در گیشه شکست بخورد، خیزش کبرا در همین حرکت اول، فرو می نشیند.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 4, 2009

Thirst

«تشنگی»: شبرو خون آشام پارسا

 

thirst_5 در فیلم «تشنگی» ابرستاره سینمای کره جنوبی، نقش یک کشیش پرهیزگار و پارسا را بازی می کند  که به یک دراکولای خون آشام تبدیل می شود و از زن بهترین دوستش کام می گیرد و در ورطه هفت گناه کبیره سقوط می کند. «تشنگی» هم یک فیلم خونین دراکولائی است هم یک داستان عاشقانه پرشور. این فیلم به خاطر اینکه یک روحانی را به دراکولا تبدیل می کند و به ورطه لذت های جسمانی می کشاند، در محافل مذهبی به خصوص کاتولیک، جنجال برانگیز شده. در گزارشی که داریم کارگردان به این انتقاد پاسخ می دهد.

 

فیلم تشنگی، کار کارگردان برجسته سینمای کره جنوبی، پارک چن ووک Park Chan-wook که آن را شرکت فوکوس فیچرز که فیلمهای مستقل را پخش می کند، دارد در آمریکا اکران می کند، با کارنامه درخشانی وارد آمریکا می شود. این فیلم به اصطلاح فیلم ژانر است، یعنی به یک دسته فیلم در باره دراکولاهای خون آشام تعلق دارد و هم اولین فیلمی از نوع خودش بود که به بخش مسابقه جشنواره کن راه پیدا کرد و بعد هم طبعا اولین فیلم دراکولائی بود که توانست جایزه هیات داوران جشنواره کن را دریافت کند که جایزه دوم جشنواره محسوب می شود.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

تشنگی، فیلمی است که منتقدها در همه دنیا هم به عنوان یک نمونه متعالی از ژانر خون آشام و هم به عنوان یک داستان عاشقانه پرشور، تحسین کرده اند. قهرمان فیلم یک کشیش است که دراکولا می شود، در اثر یک اتفاق علمی، یعنی خون آشام و شبرو می شود. ماجرای کشیش خون آشام فیلم «تشنگی» وقتی پیچیده می شود که همسر دوستی از او برای جدا شدن از شوهرش کمک می خواهد، و به تدریج، پرهیزگار سابق، در جهانی از لذت های جسمانی غرق می شود.

 

***

 

تشنگی، برنده جایزه هیات داوران جشنواره کن، برداشت آزادی از افسانه شبرو خون آشام دراکولا است، که قهرمان آن یک کشیش کاتولیک است از سر خیرخواهی تسلیم یک آزمایش تجربی پزشکی می شود و با انتقال خون آلوده، تبدیل می شود به یک خون آشام شبرو، چیزی شبیه به دراکولا...

 

پارک چن ووک می گوید قصد شرور نمایاندن کشیش های کاتولیک را نداشته، بلکه عکس آن است برای اینکه از دید او، کشیش کاتولیک، یکی از مقدس ترین و قابل تکریم ترین مشاغل است. او می گوید می خواست نشان داد چطور آدمی به پرهیزگاری کشیش می تواند خون آشام بشود، که یعنی تنزل فرومایه مرتبه اخلاقی.

 

زبان بصری و بینش سینمائی پارک چن ووک، به فیلم تشنگی کمک کرده که از مرز زبان عبور کند و در دهها کشور جهان با استقبال تماشاگران روبرو شود. موفقیت جهانی فیلم «تشنگی» نظر تهیه کنندگان غربی را به هنر پارک چن ووک جلب کرده و او می گوید اگر از سناریوهائی که برایش فرستاده اند خوشش بیاید، به آمریکا یا فرانسه یا ژاپن خواهد رفت برای ساختن فیلم بعدی.

 

*** 

 

این کارگردان نسبتا جوان کره جنوبی، پارک چن ووک، یکی از چهره های برجسته رنسانس یا نوزائی سینما در سینمای شرق آسیا است. به خاطر سه فیلم مجموعه «انتقام» که در آمریکا روی DVD منتشر شد، بین خوره های سینما در آمریکا هم شهرت دارد به عنوان استاد خشونت عاطفی، و از موقعیت یگانه ای برخوردار است یعنی هم هنردوستان سینما در جهان، او را بزرگ می دارند و هم خوره های ژانر سینمای ترسناک و تصویرگری خشونت.

 

پارک چن ووک به قول اندرو اوهیر، منتقد مجله اینرتنتی سالان، پارک چن ووک ترکیبی است کوئنتین ترنتینو، اکیرا کوراساوا، رومن پولانسکی، هیچکاک... که در یک دستگاه مخلوط کن برقیف شدت بزنند تا کف کند و بعد هم مدتی بگذارند در شیشه در گلخانه داغ فرهنگی کره جنوبی، که تخمیر بشود.... حاصلش می شود پارک چن ووک... به قول منتقد لس آنجلس تایمز، پارک چن ووک در فیلمهایش همیشه در فیلمهاش سستی اراده انسان را

 

در فیلم «تشنگی» پارک چن ووگ مهارت بیان عاطفی خودش را که برای یک فیلم ترسناک خیلی مهم است، به اوج رسانده، ولی یکی از جاذبه های فیلم تلاش آن است که از نمونه های هالیوودی متمایز نباشد، یعنی در خط ژانر حرکت کند و وفادار بماند به آن قراردادها، ولی همه جنبه های ژانر را به شدت پیش می برد -- مثلا مردی که به دراکولا تبدیل می شود یک کشیش است اهل ریاضت که هر روز برای بیماران مشرف به مرگ دعا می کند و برای مقاومت در برابر خواهش های تن، خودزنی می کند، و مسیحاگونه، می خواهد دنیا را با رنج کشیدن و ریاضت، نجات دهد.

 

اما تسلیم شدن او به نیازهای تن است که این فیلم را متمایز می کند در صحنه کلیدی فیلم، تنش جنسی بین کشیش که حالا خونخوار شده و زن جوان دوستش، سرانجام به عشقبازی شهوت آلودی می انجامد که بقیه فیلم را شکل می دهد. تاحدود زیاد متاثر است از یک داستان امیل زولا به نام ترزا راکن راجع به زنی که به کمک معشوقش، شوهرش را سر به نیست می کند. به قول منتقد تایم، نتیجه الهام از بزرگان سینمای آمریکا و تخیل بصری پارک چن وو، فیلمی شده که به قول منتقدها، تماشاگر را روی صندلی میخکوب می کند سرشار از لذت حیرت زده... منتقد تایم آن را به لذیذترین گازی تشبیه کرده که از گردن گرفته شود.

 

تم دراکولا یا مرد خون آشام هر از چند سال یک بار به سینما بر می گردد... اخیرا هم فیلم Twilight با تم مشابهی به پرده آمد. شخصیت مرد خون آشام، این شخصیت شبرو، دراکولا، در اساس در باره وسوسه تن است و آن فیلم Twilight در باره خودداری و پرهیز بود از تسلیم شدن به این وسوسه، متعلق به جنبشی بود در میان اخلاقیون و محافظه کاران که پرهیز از تماس جنسی قبل از ازدواج را به جوانها توصیه می کنند... در فیلم «تشنگی» هم همان تم بر می گردد و این بار، همانطور که خودش اشاره کرد، قربانی، پرهیزکار ترین و پارساترین آدمها است.

 

اما این شخصیت دراکولا، یا شب رو خون آشام، که در غرب ریشه ادبی دارد و در سینما و تئاتر تخیل خیلی از هنرمندان را تحریک کرده -- منتقد هفتگی تایم، ریچارد کورلیس، در نقد ستایش آمیزی که در باره فیلم «تشنگی» نوشته، محبوبیت شخصیت دراکولا یا خون آشام را مقایسه کرده با شخصیت دیگر فیلمهای ترسناک، زامبی ها، که به خصوص به خاطر ویدیوی Thriller مایکل جکسن این روزها در برابر دیدها بودند و شاهد بازگشت آنها بودیم در فیلمهای متعددی این اواخر، از جمله کار تازه جرج رومیرو، مبتکر فیلمهای زامبی.

 

thirst_poster ولی ریچارد کورلیس در تایم می نویسد زامبی ها بدترین صفات و لحظات ما آدمها را نشان می دهند، وقتی خسته و بی حال از کار روزانه بر می گردیم در ماه های سرد زمستان، یا وقتی پشت هم صف می بندیم برای گذشتن از مراحل بازبینی امنیتی قبل از سوار شدن به هواپیما، یا وقتی صبح ها با سردرد از بدمستی شب گذشته، از خواب بر می خیزیم. ولی دراکولا، عاشق و عاشق پیشه درون هر انسان را خطاب قرار می دهد، نیاز ما را برای داشتن تماس انسانی، تماس نزدیک، دندان به رگ گردن...

 

شبروان خون آشام ها جنبه اروتیک یا شهوتگرایانه انگیزه شکار یا به دام انداختن را متجلی می کنند، برعکس زامبی ها که در و دیوار را می شکنند، خون آشام ها مثل گربه شب از پنجره ها وارد اطاق خوابها می شوند و سرو کله قربانی را نمی کوبند، بلکه دو تا جای دندان تزئینی روی گردن یا سینه باقی می گذارند و وقتی داخل سیستم قربانی شدند، دیگر بیرون نمی روند... قربانی است که دنبال آنها می رود... همیشه عاشق پیشه و شیک پوش هستند مثل جانی دپ برعکس زامبی ها که لباسهای کهنه و پاره به تن دارند... به این ترتیب، نتیجه گیری کرده که خون آشام ها، اشراف هیولاها هستند، نخبه ها هستند، در حالیکه زامبی ها را می شود خس و خاشاک توصیف کرد. در فیلم تشنگی، شخصیت خون آشام تازه ای معرفی می شود که کشیش کتولیک است، با بازی ابرستاره سینمای کره جنوبی، سونگ کانگ هو Song Kang-ho

 

همه منتقدها در آمریکا از انتخاب سونگ کنگ هو، هنرپیشه نقش کشیش تعریف کرده اند... که جنبه مسیحاگونه این شخصیت را تشویق می کند و همه آنها مسابقه می دهند برای پیدا کردن تعریف های متعالی از این فیلم.. مثلا همان اندرو اوهیر در سالان Salon می نویسد اثری درخشان و سهمگین، از بدعت سینمائی و همینطور یک داستان عاشقانه پراحساس.

 

thirst_3 بتسی شارکی در لس آنجلس تایمز می پرسد اگر برای گرسنه باشید برای یک فیلم دراکولائی با وزن سنگین روشنفکری، با نیشی تیز ولی مسحورکننده و زنده، و یک مقدار کافی طنز، کار مولف سینمای کره جنوبی پارک چن ووک گرسنگی شما را ارضا می کند. مگی لی کیفیت تصاویر و کار سینمائی فیلم را خیره کننده توصیف کرده. لیزا شوارتزباوم در EW فیلم تشنگی را یک اثر پرنقش و لعاب، جسورانه و اپراگونه توصیف کرده که ملودرامی تحریک آمیز..

 

ای او اسکات، سرمنتقد فیلم در روزنامه نیویورک تایمز، می نویسد: این فیلم در تشریح خواهش یا تمناهای جسمی خیلی موفق است و روشن ترین آنها، تمنای خون، تمنای ارضای جنسی، و همچنین تمنای برای چیزی متعالی تر و آرامبخش از ارضای جنسی... و جالب اینجاست که در همه موارد، تمناهای این کشیش، از احساس گناه او رنگ می گیرند. به قول این منتقد، هم مثل کشیش قهرمان آن، چیزهای مختلف است برای آدمهای مختلف. از یک طرف یک فیلم ترسناک خونین است از طرف دیگر یک کمدی سیاه است و از طرف دیگر یک درام روانی در باره جنایت و مکافات، و ضمنا، یک ملودرام یا داستان احساساتی در باره عشق دیوانه وار و البته یک فیلم دراکولائی... اما از دید ای او اسکات، مشکل فیلم این است که کل آن از جمع اجزای آن کمتر است. یعنی به وحدت روائی در کارش توجه نکرده، و بیان عاطفی را فدای انسجام کرده.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 3, 2009

The Ugly Truth

زن و مرد در نبرد عشق با شهوت: «حقیقت زشت» 

 

Ugly_Truth_3 کمدی عشقی «حقیقت زشت»   که از جمعه هفته پیش، در آمریکا اکران شده، ماجرای برخورد خشمگین  زن و مرد است که به عشق می نجامد.  کترین هایگل در نقش تهیه کننده باید با یک مجری تلویزیونی سر کند که اندرزهای بی پروا و غیرمتعارف در باره عشق و رابطه و ازدواج می دهد، از جمله اینکه کشش جنسی نه عشق، انگیزه اصلی روابط است. حرفهائی که به نظام اخلاقی شخصیتی که خانم هایگل بازی می کند، نمی برازد. اما در طول فیلم، مرد زیرک و زن شناس، با بازی جرالد باتلر، خودش  عاشق زن دلربائی می شود که با اندرزهای خود، از کترین هایگل می سازد.

 

«حقیقت زشت» ظاهرا فیلم زیبا و خوش رنگ و لعابی است با شرکت کترین هایگل که نمونه خوبی است برای همه چیز خوب و زیبا و بی نقص.. حقیقت زشت حقیقتی است که هیچکس نمی خواهد با آن روبرو بشود، که یعنی رابطه بدون دلفریبی نمی شود و آنچه می گویند عشق و در قلب جای دارد، شهوت است و در جای دیگری از بدن. 

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

اینها مطالب یک کتاب است به  نام Manual یا دستور استفاده، از یک مدل و زن باز سابق به نام استیو سانتاگاتی، مرد خوش قیافه و زن پسندی که در این کتاب طرز سلوک با مردها را  به زنها یاد می دهد، یعنی این حقیقت زشت که واقعا در ذهن مردها چی می گذرد اما به دور از کلیشه ها  احساساتی بازی، اندرزهای، صدای مردی است که از ته قلب به زنها احترام می گذارد و انها را دوست دارد از آن مردها که بلد هستند چطور سر صحبت را با زنها باز کنند که و چی بگویند که زن فقط صبح روز بعد وقتی دارد به آپارتمان خودش بر می گردد، متوجه قصد نهائی از حرفهای آنها بشود. 

 

در فیلم «حقیقت زشت» جرالد باتلر نقشی شبیه استیو سانتاگاتی Santagati نویسنده کتاب The Manual را بازی می کند --    سناریوی فیلم حاصل همکاری سه تا زن جوان است که دیالوگ های فیلم را پر کرده اند از تک جمله های پرمغز...  به هرحال، در طول فیلم، همانطور که معمول کمدی های عشقی است، این دو که همدیگر را دفع می کنند، به هم جذب می شوند و زن عصا قورت داده ای  که خانم هیگل نقشش را بازی می کند، و مرد سرسخت  و همه چیز دان و رام نشدنی که جرالد باتلر نقشش را بازی می کند، سرانجام در برابر هم نرم می شوند.

 

***

 

در حقیقت زشت، شخصیت کترین هایگل بس که جدی و پرکار و حاضر جواب است که  نمی تواند مردی برای عشق شکار کند، اما سرانجام   یک کارشناس تور زدن جنس مخالف، با بازی جرالد باتلر او را به دام می اندازد.  کترین هایگل   می گوید شوهرش جاش کلی در روزهای اول آشنائی خیلی خونسرد و بی اعتنا بود.

 

هیگل می گوید شوهرش جاش کلی که حالا خیلی مهربان و عاشقانه رفتار می کند، اوائل آشنائی با رفتار سردش کترین هایگل را عاشق خودش کرد، در حالیکه خانم هیگل را در باره عشق خودش در شک و تردید نگه داشته بود. هی گل می گوید پنج هفته بعد از آشنائی، مطمئن بود که جاش را دوست دارد و عشقش را به او به ابراز کرد، که کار ترسناکی است ولی کارگر افتاد.

 

جرالد باتلر حاضر نمی شود زن محبوب خود را برای خبرنگار توصیف کند و می گوید با هر زن فرق می کند، بخشی از آن زرنگ بودن بودن است و بخشی خنگ بودن. گاهی در زندگی به خودش می گوید زن زرنگ نمی خواهد ولی می بیند که نشد، پس می گوید زن زرنگ می خواهم، بعد که زن زرنگ را می گیرد، می بیند باز هم نشد...


شخصیت جرالد باتلر در فیلم «حقیقت زشت» نویسنده یک کتاب پرفروش و مجری برنامه تلویزیونی مشاوره عشقی است که به خصوص درسهای دلفریبی به مردها می آموزد. 

 

خانم هیگل می گوید در عشق به بازی دادن طرف اعتقاد ندارد و تلاش برای وانمود کردن و نقش ایفا کردن را بیهوده می داند و می پرسد اگر دختری  حرفهای شیطان و بانمک نداشت چی؟ اگر دلم نخواهد راجع به سیاست و پرزیدنت اوباما حرف بزنم چی؟ چرا نباید راجع به هر چی دلم می خواهد حرف بزنم، اگر او علاقه نداشته باشد، در هر حال  فایده ندارد.

 

Ugly_Truth_1دیروز آشپزی بود در فیلم جولی و جولیا، و امروز عاشقی، ظاهرا هالیوود زنها را کشف کرده، و این تازگی دارد. چون معمولا فیلم ها برای پسربچه ها ساخته می شود توسط پسر بچه های سابق، و خیلی از فیلمهای پرفروش مرد محور هستند، ولی سال گذشته، فیلمهائی مثل «سکس و شهر» یا «او چندان هم خاطرخواه تو نیست» یا  «خواستگاری»  The Proposal  فروش های خوبی در گیشه داشته اند و نشان دادند که یک بدنه تماشاگر هست که در بازار کنونی به اندازه کافی به او خدمت نشده.

 

ما به قول کرک هانیکات، منتقد هالیوود ریپورتر، فیلم «حقیقت زشت» اگر هم نتواند مثل فیلمهای موفقی که اسم بردم، بین همه زنها هواخواه داشته باشد، با زیرکی سعی کرده مردها را هم داشته باشد، و به این ترتیب، موفقیت متوسطی برایش پیش بینی شده بود که به آن رسید در دو هفته اخیر.. این فیلم کار  رابرت لوکدیکف کارگردانی است که تا حالا دو تا فیلم زن محور موفق داشته، یعنی Legally Blonde  با شرکت ریس ودرسپون و Monster-in-Law  --

 

ولی  داستان عشق دو آدم متضاد نمونه های هالیوودی زیاد دارد.... این دو تا چطور به هم می رسند؟ چه شگردی در سناریو هست؟

فیلم حقیقت عشق به خاطر اینکه  رومانتیک و لعابی و احساساتی و آفتابی و پر امید است، معذرت خواهی نمی کند. برای اینکه آمده یک سرگرمی بسازد برای روزهای داغ تابستان  -- ولی در واقع، پرده سینما ادامه بحثی است که بیشتر زوج های جوانی که با هم به سینما آمده اند بین هم دارند و بحثی است که در همه خانواده ها هم هست: آیا دوستی دختر و پسر همیشه عاشقانه است یا عاشقانه باد باشد یا خواهش تن و شهوت هم در آن نقش دارد.

 

درسی که شخصیت جرالد باتلر می دهد، این است که محور رابطه، خواهش تن است و شهوت است و با تهیه کننده برنامه کترین هایگل شرط می بندد که اگر او توانست خلاف آن را ثابت کند، از برنامه بیرون برود. درست مثل شرطی که در فیلم ده شیوه برای به هم زدن با دوست پسر دیدیم با بازی کیت هادسن.. دختر همان راک هادسن که متخصص این فیلمهای نبرد جنسیت ها بود، همراه با دوریس دی، به صورت خیلی موفق و کلاسیک اش در فیلمهای مشهور دوریس دی و راک هادسن مثل Pillow Talk و Lover Come Back هست -- یا فیلم های کترین هپپورن و اسپنسر تریسی، مثل Desk Set که آن دو هم همیشه یک زن و مرد همکار یا رقیب بودند خیلی متعهد به کارشان...  این فضائی است که فیلم حقیقت زشت می خواهد احیا کند و امروزی کند -- مبنای آن فیلم ها، رقابت یک زن و مرد جدی بود که هرکدام جداگانه در کارشان موفقیت خیره کننده دارند که دشمنی شدیدشان به تدریج به عشق شدید تبدیل می شود.


در پرداخت فیلم، به خصوص دیالوگها که قرار است  ذهنیت شخصت ها را نشان بدهد،  ولی درست عکس فرمول های این فیلمها عمل کرده اند، اینجا مرد است که نقش مربی عشوه گری را بازی می کند برای یک زن و حتی طرز لباس پوشیدن سکسی و حرف زدن و راه رفتن نوع خاص را به او یاد می دهد  و طبیعی است که کترین هایگل دل همین مرد را می برد.

 

از تضادهای دیگر آن، این است  که در حالیکه فیلمی است خوشرنگ و آفتابی، نویسندگان سعی کرده اند خلاف آب شنا کنند، زبان رکیکی دارد، خواسته یک جور سنت شکنی بکند، به قول  راجر ایبرت، فیلم «حقیقت زشت» به قدری دل انگیز است که آدم روش نمی شود مجلس آن را با انتقاد کردن بر هم بزند، اما این کمدی با همه تلاشی که می کند، گیر کرده در داستان قابل پیش بینی اش و در استفاده بی حدش از واژگان ناباب.

 

اما بعضی منتقدها  تحمل نمی کنند حتی درس های سطحی که این فیلم در باره عشق می دهد. مانولا درگیس منتقد نیویورک تایمز نوشته تعجب دارد که سه تا زن این آشغال را خلق کردند و کلمبیا که زیر نظر خانم ایمی پاسکال، یعنی یک زن اداره می شود، آن را تولید و پخش کرده . درسی که از این فیلم می گیریم این است که در ذهنیت هالیوود امروز، زنهای موفق و خواستنی هرگز نمی توانند خوشحال و مجرد و سکسی باشند.

 

منتقدها داستان فیلم را به خاطر اینکه قابل پیش بینی است، کوبیده اند. اینکه داستان یک فیلم فرمولی را بکوبند به خاطر اینکه فرمولی است مثل انتقاد از شربت است چون شکر دارد. ولی به قول منتقد روزنامه دیلی آبرور، دالاس، فیلم خوش ساخت و خوش آب ورنگی است با فیلمبرداری راسل کارپنتر، که فیلم تایتانیک را گرفته بود، به خصوص وقتی شخصیت کترین هایگل را در استودیوی تلویزیون نشان می دهد، صحنه های آن خیلی چمشگیر می شود.

 

این منتقد از زبان پرنیش و گاه رکیک دیالوگها هم تعریف کرده ولی نوشته دیالوگ شوخ و هنرپیشه هائی که روی پرده به هم کشش نشان دهند، این روزها کافی نیست برای جلب توجه تماشاگر. بنابراین، این فیلم حرفهای شیطان و بی پرده مایک، شخصیت جرالد باتلر را اضافه کرده در حالیکه سعی می کند شوق به کار بردن واژگان بی پرده در مکانهای عمومی را به شخصیت عصا قورت داده کترین هایگل نشان دهد و همچنین لذت پوشیدن بعضی زیرپوشهای خاص.

 

منتقد هالیوود ریپورتر نوشته جذابیت و کشش بازیگر ها این فیلم را جذاب می کند اما کارگردان نتوانسته از فضای استودیوی تلویزیون آنهم در شهری مثل سکرامنتو، پایتخت کالیفرنیا، بهره برداری کند.  کری ریکی، در فیلادلفیا اینکوایرر نوشته نیروبخش است دیدن زنی به کمال کترین هیگل در کنار مردی به برازندگی مردانه جرالد باتلر در کنار هم روی یک پرده ولی باید پرسید چرا این هنرپیشه های داغ روز خود را به یک کمدی عشقی متعهد کردند که حتی در دهه 1950 هم خنده دار نبود.  با این حال، خیلی از منتقدها هم این فیلم را کوبیده اند، مثلا کلادیا پوئیگ در یو اس تودی نوشته یک کمدی عشقی فاقد جذابیت است و به قدری قابل پیش بینی است که از آن باید برای درس کلاس اول کمدی عشقی نویسی استفاده شود.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 2, 2009

Julie and Julia

یک آشپزی در دو زمان: جولی و جولیا

 

جولی و جولیا فیلم جولی و جولیا، با شرکت مریل استریپ و ایمی ادمز، در باره مربی آشپزی جولیا چایلدز است و زن جوانی به نام جولی پاول که همه غذاهای کتاب او را یک سال پخت و در باره اش وب لاگ نوشت که به کتاب پرفروشی تبدیل شد. این فیلم داستان این دو زن است که در دو زمان مختلف با دو همسر و دو زندگی مختلف، تلاش کردند از طریق اشتیاق وسواس آمیز و پشتکار، خودشان و زندگی شان را از نو بسازند. این فیلم کار جدیدی است از نورا فران، سناریست و کارگردانانی که با فیلمهای زن محور با داستانهای دوگانه موازی، به شهرت رسیده.

 

در فیلم جولی و جولیا، زن ها همه کاره هستند... و آن هم نه همه زنها... فیلم جولی و جولیا، داستان دو تا زن است که زندگی عادی و شخصیت روزمره خود را به چیز دیگری تبدیل کردند، به چهره ای سراسری و محبوب. جذابیت آن این است که هر دو این زنها، زنهای موضوع فیلم جولی و جولیا.. واقعی هستند یعنی خیالی نیستند، وجود دارند، خانم جولیا چایلدز تا سال 2004 زنده بود و تا اواخر عمرش که به 91 سالگی رسید، در برنامه های تلویزیونی ظاهر می شد و بارها برنامه های قدیمی اش تجدید پخش شد، جولی پاول، بلاگ نویسی که تمام غذاهای کتاب جولیا چایلد را پخت هم که حاضر است.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

داستان این طرف دوربین هم مشابه آن طرف آن است، یعنی این فیلم حاصل زحمات نورا افران، سناریست و کارگردانی است که مثل زن های موضوع داستان، خودساخته است. افران وقتی معروف شد که داستان طلاقش با باب برنستین سردبیر اسبق واشنتگن پست را به صورت کتاب منتشر کرد که بعد هم فیلم شد Heartburn با شرکت مریل استریپ و جک نیکلسن.

 

فیلم جولی و جولیا، براساس دو کتاب ساخته شده. یکیش کتاب اتوبیوگرافی جولیا چایلدز است تحت عنوان «زندگی من در فرانسه» که تشریح می کند چطور در فرانسه در جنگ دوم جهانی، در اوج سرگردانی و نومیدی، زندگی خودش را با تکیه بر اشتیاق، پشتکار و بینش یگانه از نو ساخت. خانم چایلدز با کتابهای آشپزی اش، مربی بزرگی بود که آشپزی به سبک فرانسوی را به آمریکائی ها آموخت و نقش بزرگی در شکل دادن به ذائقه ها بازی کرد.

 

کتاب دیگری که این فیلم براساس آن ساخته شده، نوشته بلاگ نویس خانم جولی پاول است که زندگی کسالت بار خانوادگی داشت و در شغل خود منشگیری هم به بن بست رسیده بود، ولی وقتی شروع کرد با جدیت، روزی یکی دو غذا از کتاب جولیا چایلدز را پختن و در باره اش بلاگ نوشتن، به موفقیت تازه و خیره کننده ای دست پیدا کرد. خانم نورا افران در سناریوش، این دو شخصیت را در دو زمان و مقطع اجتماعی مختلف قرار داده که هرگز یکدیگر را نمی بینند ولی زندگی های آنها را در سناریوی خود به هم تنیده است.

 

***

 

julia_&_Julia_poster هفته پیش در سینمای زیگفرید نیویورک، مریل استریپ، ایمی ادمز، کریس مسینا و استنلی توچی... هنرمندان فیلم جولی و جولیا روی فرش قرمز بودند برای مراسم افتتاح اکران همگانی این فیلم، که از جمعه آینده خواهد بود. مریل استریپ در نقش جولیا چایلدز، مربی برجسته آشپزی ظاهر می شود و ایمی ادمز، در نقش جولی، بلاگ نویسی که تمام غذاهای کتاب او را در یک سال پخت. برنامه تلویزیونی جولیا چالدز دهها سال محبوب تماشاگران آمریکائی بود.

 

مریل استریپ می گوید خوشحال است که نقش زنی را بازی می کند که آن همه کار کرد و شوهرش را دوست داشت و همه توان و تخیل خود را صرف زیستن کرد. استریپ می گوید جولیا چایلدز فرق می کرد با شخصیت های عصبی یا ناجوری که قبلا بازی کرده است.

 

مریل استریپ می گوید دلیل محبوبیت جولیا چایلدز اشتیاق بود که به کارش نشان می داد، که واگیردار است. آدمی بود که بی تعارف خودش بود. سعی نکرد خودش را لعاب بزند یا مد روز باشد و مردم به طرف اصالت شخصیت او کشیده شدند.

 

جولی پاول، منشی دلخسته ای که ایمی ادمز نقش او را بازی می کند با پختن و نوشتن در باره غذاهای جولیا چایلدز، زندگی تازه پیدا کرد.

ایمی ادمز می گوید خوشحال است که قبل از این فیلم در فیلم «شک» با مریل استریپ همبازی بود برای اینکه همچنان زیر نفوذ درسهائی بود که از او گرفت، به خصوص درس حضور در لحظه و سخت کوشی. در فیلم «جولی و جولیا» کریس مسینا نقش شوهر جولی پاول را بازی می کند و استنلی توچی، شوهر جولیا چالد است.

 

کریس مسینا می گوید خیلی زود با ایمی ادمز خو گرفت و چون طبع شوخ مشابهی دارند، جلوی دوربین رابطه گرمی داشتند. استنلی توچی، می گوید کشش بین دو نفر یا هست یا نیست و زورکی نمی شود.

 

***

 

جولیا چایلدز به این ترتیب، و ظاهرا دو هنرپیشه طراز اول که هر کدام دو تا جایزه اسکار گرفته اند با آن خانمهای کدبانو، دستپخت خوشمزه ای درست کرده اند. البته به شرطی که زیادی آبکی نباشد.

 

خانم نورا افران از داستانهای موازی که در پایان به هم برسند، خیلی خوشش می آید هر چند که یک مقدار آن ها را زیادی رقیق و احساساتی درست می کند مثل فیلم پرفروشش «بی خواب در سیاتل» با شرکت تام هنکز، یا «شما نامه دارید» You Got Mail آن هم با شرکت تام هنکز، یا «وقتی هری با سلی ملاقات کرد» که سناریوش را خانم افران نوشته بود.

 

در فیلم جدیدش هم خانم افران دو داستان موازی را برگزیده که در دو زمان مختلف اتفاق می افتاد و خیلی ها آن را تشبیه کرده اند به غذای اصلی کتاب خانم جولیا چایلدز، یعنی آبگوشت فرانسوی با سس شراب، معروف به بیف بورگنیون... و این فیلم هم غذای پرچربی و سنگین و راضی کننده ای توصیف شده...

 

به قول خود نورما افران، اسم فیلم باید باشد مریل استریپ و ایمی ادمز و بیف بورگونیون. جولیا چایلدز، با بازی مریل استریپ، یک زن آمریکائی بود که بعد از جنگ در فرانسه به کلاس های آشپزی کوردون بلو در فرانسه رفت و مهارتی که پیدا کرد آمد با اشتیاق در کتاب و برنامه های رادیوئی و تلویزیونی با هموطنانش در آمریکا سهیم شد، و جولی پاول هم یک روز در سال 2002 تصمیم می گیرد تمام 524 دستور غذای کتاب «مهارت در آشپزی فرانسوی» جولیا چایلدز را ظرف یک سال بپزد و هر روز در باره تجربه اش بلاگ بنویسد. این بلاگها به تدریج چنان موفق می شود و خواننده پیدا می کند که به کتابی تبدیل می شود... به این ترتیب، زندگی این دو زن، به طرز شگفت انگیزی، در هم می پیچد. موضوع هر دو زندگی، جستجوی راهی برای مفید بودن و لذت بردن از مواهب زندگی و ارضاء شدن است.

 

julia_&_Julia شاید برای آنها که شخصیتی مثل جولیا چایلدز را نمی شناسند، دیدن این فیلم به آشنائی با یکی از چهره های مهم فرهنگ عامه در آمریکا کمک کند. زنی بود که از هر نظر به تماشاگرانش درس داد و یکی از درس های بزرگ او که شاید این فیلم بخواهد بهتر آن را باز گو کند، دیررس بودن شهرت و محبوبیت او بود. برای خانم افران هم همین از جاذبه های داستان است. برای اینکه جولیا چایلدز تا 50 سالگی چندان شناخته شده نبود این جولیا چایلدز افسانه ای که هم می شناسد و ازش خاطره دارند، از 50 سالگی به بعد است... یعنی توانست در میان سالگی خودش را از نو خلق کند. و فیلم جولی و جولیا، علاوه بر شخصیت جولیا چایلدز، شخصیت جولی پاول را هم معرفی می کند. او هم مثل جولیا چایلدز در چهار راه زندگی، خودش و زندگی اش را از نو می سازد و خلاء زندگی اش را با سرمشق گرفتن از جولیا چایلدز پر می کند. و در این مسیر نوسازی خویشتن است که به موفقیت می رسد. وجه مشترک آنها همان آبگوشت مشهور بیف بورگنیون است با شراب و پیازهای ریز سفید...

 

در جذابیت این شخصیت ها شکی نیست، ولی آثا کسی هست که در این دور و زمانه بخواهد دوساعت و نیم فیلم نگاه کند در باره کتاب آشپزی محبوب مادربزرگ؟ چون، حتی کتابهای آشپزی هم دیگر مدرن شده اند، و کتاب جولیا چایلدز با آن همه کره و کولسترول که توش می ریزد، واقعا مد قدیم است. حالا آشپزی سالم شده.

 

جو بلکسترو، منتقد فیلادلفیا اینکوایرر می نویسد هر چند تم های مطرح شده در این فیلم خیلی قوی هستند، ولی معلوم نیست که طرز مطرح کردن آنها و دو ساعت و نیم آشپزی، بتواند بلیط زیادی در گیشه بفروشد - ولی کرک هانیکات، منتقد هالیوود ریپورتر، می نویسد فیلمی است که در میان تماشاگران زن بسیار موفق خواهد بود و به تازگی هم شاهد بودیم تماشاگران زن به تنهائی قادر هستند دست کم در هفته اول اکران، فروش خوبی را تضمین کنند. خانم دبی پوئنته، منتقد اگزامینر، از بازی مریل استریپ تعریف می کند و می نویسد شما به عنوان هوادار مریل استریپ وارد سینما می شوید ولی هوادار جولیا چایلدز از سینما خارج می شوید. .. نویسنده فیلادلفیا اینکوایرر می نویسد، شکی نیست که مریل استریپ برای بازی اش در نقش جولیا چایلدز، بار دیگر نامزد اسکار می شود.

 

بیشترین تحسین در باره این فیلم راجع به غذاهاست. می گویند گرسنه نروید تماشای این فیلم که تحملش سخت است و به قول یک منتقد، از این فیلم که بیرون می آئید نه اینکه می خواهید یک چیزی بخورید، بلکه چنان اشتهائی دارید که می خواهید همه چیز را بخورید.

 

روزنامه نیویورک تایمز آن را پورنوگرافی غذائی توصیف کرده به خاطر تصاویر اشتهابرانگیزی که از غذا نشان می دهد و همه غذاها از بس کره دارد، زیر نور فیلمبرداری برق می زند. جذابیت دیگر فیلم، تصویر جولیا چایلدز و شوهرش است که در میانسانی پر از شهوت و اشتها بودند برای زندگی و عشق و غذا.

 

julia_&_Julia_2 منتقدهای نشریات تخصصی که نقدهاشان را جلوتر بیرون می دهند، خیلی به آن خوشبین هستند. منتقد هالیوود ریپورتر درآمیختن دو کتاب را ستایش کرده و می نویسد حتی از نظر تجارتی هم فکر خوبی به نظر می رسد برای هیچکدام از این دو کتاب خاطره، برای فیلم پرفروش مناسب نیستند هر چند که شاید از کتاب چایلدز که داستان خودآفرینی خود را در فرانسه بعد از جنگ بازگو می کند، ارزش فیلم شدن جداگانه را داشته باشد. اما از دید این نویسنده، داستان جولیا پاول که عشق وسواس آمیزش به کتاب جولیا چایلدز را جزء به جزء تشریح کرده، زیادی خودمحور است و مزه نامطبوعی از خود به جای می گذارد و از مقابل گذاشتن زندگی کسالت بار این زن و شوهر جوان در محله شلوغ و کارگری کوئینز نیویورک با زندگی جولیا چایلدز و شوهرش در پاریس، فیلم تا حدودی زندگی چایلدز را تحریف می کند.

 

هانیکات می نویسد علیرغم بازی های خوب و بازسازی خاطره انگیز پاریس دهه 1950، فیلم خانم افران، معنی اصلی کتاب خانم چایلدز را نادیده گرفته و آن این است که او در فرانسه به آزادی رسید و فرانسه او را از ارزش های محافظه کارانه بورژوائی طبقه متوسط و جمهوریخواه آمریکائی رهائی بخشید. کشف غذا برای او کشف آزادی و لذت هائی بودکه در فرهنگ محافظه کار ممنوع بودند. جاستین چنگ منتقد ورایتی، نظر منفی تری نسبت به فیلم خانم افران دارد ولی می نویسد بازی مریل استریپ، تازه ترین ماده غذائی است که در پختن این فیلم به کار رفته و بدون آن، این کمدی - درام بیوگرافی گونه، غذائی قبلا پرحجم و از هضم گذشته است که سعی می کند داستان دو زنی که از راه غذا پختن ونوشتن در باره آن به ارضاء شخصی و شهرت رسیدند، امروزی کند.

ویدیو و دنباله مقاله...