July 3, 2008

Louise Bourgeois Retrospective at Guggenheim

«زن محور» در جهان هنر مردانه

 

bourgeois_gugg در نمایشگاه عظیم موزه گوگنهایم نیویورک از دستاوردهای هفتاد سال خلاقیت هنری  مجسمه ساز سالمند نیویورکی، خانم لوئیس بورژوا،  هنرمند  96 ساله، فرانسوی تبار نیویورکی، گونه های خلاقیت او در طول بیش از هشتاد سال گذشته، کنار هم قرار می گیرد. بورژوا شاید سالخورده ترین هنرمند طراز اول هنر مدرن دنیا باشد، و این  اواخر، نمایشگاه های متعددی از کارهای او در  اروپا برگزار شده.  نمایشگاه موزه گوگنهایم، هرچند که ابعادی به مراتب وسیع تر از نمایشگاه های دیگر دارد، ولی در واقع روایتی از همان نمایشگاه مرور بر آثار لوئیس بورژوا است که سال گذشته در «تیت گالری» لندن و بعدش در مرکز ژرژ پمپیدوی پاریس به نمایش در آمد. در نیویورک، به خاطر اینکه هفتاد سال است خانم بورژوا اینجا زندگی و کار می کند، نمایشگاه او ابعادی وسیع تر دارد.

 

تالار مارپیچ موزه گوگنهایم نیویورک، فضای مناسبی بود برای نمایش مارپیچ های لوئیس بورژوا، هنرمند پاریسی تبار نیویورکی، که در 96 سالگی، همچنان مشغول ریختن خاطرات و عواطف خود در مجسمه های بزرگ و کوچک است. لوئیس بورژوا برای خلق مجسمه های خود، از زندگی مایه می گیرد، و چنانکه گفته است، همیشه در حال ساختن و خلق کردن است، زیرا ساختن را کار نمی داند.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

دو هنرمند نیویورکی اخیرا مستندی در باره او ساختند که همزمان با این نمایشگاه در سینما، به اکران عمومی گذاشته شد. چنانکه در این فیلم جدید از زندگی او می بینیم، او نه تنها از عواطف و احساساتش نسبت به روزگار و آدمها در مجسمه هایش مایه می گذارد، بلکه گاهی از وجود خودش برای ساختن مجسمه الگوبرداری می کند.

 

نمایشگاه موزه گوگنهایم با نقاشی های سورآلیستی لوئیس بورژوا شروع می شود، آثار سورآلیستی او از دهه 1930... لوئیس بورژوا، که از کودکی و جوانی اش در فرانسه خاطرات دردناکی دارد، همراه با شوهر هنرشناس قبل از جنگ جهانی دوم به نیویورک نقل مکان کرد، و به تدریج، نقاشی و سبک سوررآلیسم، هردو را کنار گذاشت، و به مجسمه سازی روی آورد. نیویورک، شخصیت هنری او را دگرگون کرد.

 

ننسی اسپکتر، سرپرست هنری موزه گوگنهایم و برگزارکننده نمایشگاه، درباره تاثیر این شهر بر هنر لوئیس بورژوا سخن می گوید. او در مصاحبه ای که صبح افتتاح این نمایشگاه در موزه با او داشتم می گوید: «نیویورک موطن اصلی اوست. لوئیس از وقتی به اینجا آمد، قویا به این شهر واکنش نشان داد، و مجسمه های شخصیت های او در دهه 1940، حالت عمودی آنها و اینکه آنها را روی بام آپارتمان مسکونی اش ساخت، واکنش به آسمانخراشهای نیویورک هستند، چشم اندازی متفاوت با شهر پاریس که در آن بزرگ شده بود.»

 

لوئیس بورژوا در مجسمه های اولیه اش در نیویورک، که به «شخصیت ها» مشهور است، با استفاده از تخته و الواری که درخیابانهای نیویورک پیدا می کرد، آدمهای زندگی گذشته و حال خودش را بازی سازی کرد و از آنها چیدمان هائی ساخت شبیه به میهمانی...در نمایشگاه موزه گوگنهایم، این چیدمان عینا از روی عکسهای نمایش اولیه این آثار در سال 1949 در گالری پریودات Periodat نیویورک باز سازی شده.

 

مجسمه های لوئیس بورژوا در دهه های 1950 و 1960 متحول شد، و فرم های پیچیده تری پیدا کرد،  و دستمایه های متفاوتی، از انواع سنگ گرفته تا فولاد و سیمان و شیشه... در جهان هنر تجسمی نیویورک آن دوران، که در تسخیر مردان سرسخت و بدعت گذار بود، هنرمندان زن برای اینکه  جلوه کنند، سعی می کردند مثل مردها کار کنند، اما لوئیس بورژوا، زنانگی  اش را در محور کار قرار داد.

 

bourgeois_louiseخانم  اسپکتر می گوید «لوئیس بورژوا از همان آغاز،  زنانگی خود را به عنوان یک هنرمند، آگاهانه پذیرفت و هم از نظر انتخاب دستمایه و هم  از نظر انتخاب سوژه کار، همیشه هنری خلق کرد که به زنها مربوط می شود، مثلا رنگ های صورتی یا آبی آسمانی، یا سوژه های شخصی، که جسورانه بود به خصوص در دهه های 1940 و 1950 که در آمریکا که هنرمندان آن بیشتر به هنر ابستره و انتزاعی گرایش داشتند. لوئیس بورژوا فرشته نگهبان چند نسل  پیاپی هنرمندان زن است.»

 

بعد از یک دوره سکوت 15 ساله، لوئیس بورژوا در آستانه دهه 1970 دوره تازه ای از خلاقیت هنری خود را شروع کرد، با دستمایه های نرمتر و قابل انعطاف تر، مثل پارچه، لتکس، کچ، سمغ... و فرمهای او، حالت ارگانیک تر، و در عین حال معما گونه تری به خود گرفتند.

اما  همچنانکه در این چیدمان با گوی های Latex و نور قرمز می بینیم، بورژوا به تم های خود، از جمله خاطرات کودکی وفادار ماند – این چیدمان، یادآور پدری خشمگین و عصبانی است سر میز شام... 

 

نمایشگاه موزه گوگنهایم نیویورک به خاطر مجموعه غنی این موزه از آثار خانم بورژوا، گسترده تر از نمایشگاه های مشابهی است که در گالری تیت Tate لندن و مرکز هنری ژرژ پمپیدوی پاریس برگزار شد، به خصوص به خاطر نمایش چیدمان های متعدد و محصور،  از کارهای جدیدتر لوئیس بورژوا.

 

 bourgeois_bn nanخانم اسپکتر می گوید چون فضائی که گوگنهایم در اختیار داشت از فضاهای این نمایشگاه در گالری تیت لندن و موزه پمپیدوی پاریس بزرگتر بود، گوگنهایم فرصت این را داشت که تعداد بیشتری از سلولهای خانم بورژوا را به نمایش بگذارد، در حالیکه نمایشگاه گالری تیت لندن  بر کارهای کوچکتر بورژوا تاکید داشت.

 

استودیوی بزرگتر در دهه 1980 به خانم بورژوا امکان داد که چیدمان های بزرگ تری به وجود بیاورد، نیمه پنهان، پشت درهای متعدد،  یا داخل حصار هائی که فضائی اطاق مانند را احاطه کرده اند. بورژوا در کارهای جدیدترش به پارچه و دوزندگی بازگشته است، هنری که در کودکی، از پدر و مادرش که تعمیرکار قالی و پرده بودند، آموخت.

 

خانم اسپکتر می گوید این نمایشگاه بیش از هفتاد سال خلاقیت لوئیس بورژوا را در بر می گیرد و او انتظار دارد مردم از تماشای آن با این فکر بیرون بروند که علیرغم دستمایه های گوناگون، محتوای کار لوئیس بورژوا همیشه ثابت بود، و او به تم رابطه های شخصی در باره رابطه ها و شور عواطف وفادار ماند، تم هائی آشنا برای همه انسانهای دلباز.

 

این روزها، لوئیس بورژوا را در جهان به خاطر مجسمه های عظیم عنکبوتی اش می شناسند که در ابعاد مختلف در میادین شهرهای دنیا کار گذاشته شده است، و نمونه ای از آن، به تماشاگران در موزه گوگنهایم خوشامد می گوید.

 

***

 

bourgeois_art peopleلوئیس بورژوا نمایشگاه مرور بر آثار بسیار داشته است.  عمده ترین نمایشگاهش در نیویورک، نمایشگاه مرور بر آثار لوئیس بورژوا در موزه هنر مدرن نیویورک بود که در سال 1982  برگزار شد، یعنی 25 سال پیش... به قول روبرتا اسمیت، منتقد هنرهای تجسمی روزنامه نیویورک تایمز، لوئیس بورژوا، هنرمندی است که دهه هاست جاش در موزه است و حضوری عظیم در عرصه هنر جهان دارد، و شخصیتی است پرحرف، که از بازگو کردن ماجراهایش خسته نمی شود، و بعضی ها نوشته اند که نمایشگاه مرور بر آثار لوئیس بورژوا حرف تازه ای نمی تواند داشته باشد.  اما قرار گرفتن این کارها در آن ساختمان، خودش تازگی دارد.

 

یکی از تم های بصری کارهای خانم لوئیس بورژوا تم مارپیچ است و جالب است تماشای جاافتادن این مارپیچ ها در مارپیچ ساختمان یگانه موزه گوگنهایم که یکی از شاهکار های معماری مدرن جهان است، از معمار برجسته دهه های 1940 و 1950 آمریکا، فرنک لوید رایت   Frank Llyod Wright -- که با فورم مدورش ، بدعت گذار بود در زبان هندسی معماری مدرن آن زمان، که جعبه ای و بی تزئین بود.

 

ساختمان مثل یک فنجان است، پائین اش تنگ است و هر چه بالاتر می رود دایره اش باز تر می شود و کل موزه، یک نوار مارپیچ است که کنار دیوار را می گیرد از پائین دور می زند، می چرخد، می رود بالا...  و جالب است که در باره نمایشگاه لوئیس بورژوا در این موزه، تقریبا هیچ منتقدی نتوانسته جلوی خودش را بگیرد و راجع به رابطه این مارپیچ موزه  با مارپیچ های لوئیس بورژوا حرف نزند.

 

هنر خانم لوئیس بورژوا از خیلی جهات، از زندگی اش الهام می گیرد، و داستانهای زندگی اش، مفاهیم عاطفی زندگی اش،  از بی مهری و خشونت پدر در بچگی گرفته تا تلخکامی های زندگی زناشوئی و عشق به فرزند را در کارهاش می بینی.  انگار همه عمر اسیر این عواطف مانده است. عواطفی که از جثه کوچولوی او خیلی بزرگتر هستند. ولی، به تعبیری، می توان گفت کارهای لوئیس بورژوا از نظر مفهوم، به نوعی ضد پیشرفت هستند، برای اینکه هر چند دستمایه هایش را دائم عوض کرده، ولی درونمایه عوض نمی شود...  حتی بررسی هفتاد سال کار او نشان می دهد که  چنان به آن غریزه های خودش نزدیک است، که کارش در این دوره هفتاد ساله، هیچوقت به اصطلاح بهتر نشده، بلکه متفاوت شده. یعنی مرور در آثار او نشان دهنده منحنی یادگیری نیست.

 

به قول منتقد تایم اوت، طعنه آمیز در باره خانم بورژوا این است که با اینکه پیشگام هنر فمینیستی دانسته می شود، کارهاش به هیچ وجه شعاری نیست و قصد آگاه کردن تماشاگر از وضع زنان را ندارد و در آنها سعی ندارد با جنس مقابل بر سر قدرت دعوا کند، بلکه آشکارا در آنها سعی می کند حدفاصل بین زن ومرد، بین هنر فیگوراتیو و هنر انتزاعی را از بین ببرد و جذابیت آنها، در گنگی و ابهام آنهاست و در خشونتی است که در زیر آنها موج می زند.

 

نمایشگاه را از روی تاریخ ساخت آثار تنظیم کرده اند و از پائین در دهه 1930 شروع می شود و بالا به قرن بیست و یکم می رسد... جذابیت نمایشگاه مرور بر آثار او در این است که به قول یک منتقد، نشان می دهد که لوئیس بورژوا به صورت یک چشمه خلاقیت و ایده های تازه، چطور الهامبخش هنرمندان عمده دیگر بوده، از بروس نومن گرفته تا کیکی اسمیت، از پال تک و کارل آندره گرفته تا زوئی لنرد، هنرمندهای برجسته معاصر را می شود دید که هر کدام دوره ها یا مفاهیم اصلی کارهای خود را به لوئیس بورژوا مدیون هستند، و به راهی که او هموار کرد، ولی خوب، کار خود خانم بورژوا هم محصول تاثیر پذیری از هنرمندهای دیگر است و مثلا تاثیر برانکوزی را در مجسمه های سفید مرمری می شود دید، یا تاثیر هنرمندی مثل دوشامپ یا حتی فرنان لژه را.

ویدیو و دنباله مقاله...

June 23, 2008

Wanted

تحت تعقیب


جمعه این هفته، یک فیلم حادثه ای عظیم اکران می شود، با شرکت انجلینا جولی – فیلم «تحت تعقیب» یا Wanted – نخستین تجربه یک کارگردان روسی در هالیوود –

 
ظاهرا انجلینا جولی از تیراندازی و بزن بزن بدش نمی آید برای اینکه در سطحی هست که می تواند هر فیلمی کار کند. اما در سطحی نیست که پولساز نباشد.. فیلم Wanted انجلینا جولی را در یک نقش خیلی حادثه ای و خیلی هیجان انگیز دارد، و در کنار او، مورگن فریدمن هست، که معروف است هر چی هر کس نوشته باشد، وقتی با صدای او ادا شود، خریدار پیدا می کند. اما فیلم Wanted مهارت کارگردان روسی تیمور بکممبتوف Bekmambetov در طراحی ترفندهای بصری و حادثه را نشان می دهد و در واقع، مال جیمزمک اووی McAvoy است که اینجا او هم به یک ستاره حادثه ای یا action star تبدیل می شود.
 
***
 
باز هم یک فیلم پر از تیراندازی و بنگ بنگ – مثل این که پسربچه های تازه بالغ و پسر بچه هائی که تا آخر عمر هم بالغ نمی شوند، هیچوقت سیر نمی شوند از تماشای بنگ بنگ. ولی ظاهرا فیلم Wanted فرق می کند با نمونه های دیگر فیلم های حادثه ای و بنگ بنگ... دست کم تکراری نیست.
 
کارگردان روسی تیمور بکممبتوف که فیلم های روسی Night Watch و Day Watch او نمونه های درخشانی هستند از سینمای تخیلی، و همچنین پرفروش ترین فیلم های تاریخ روسیه سینمای روسیه -- با ذهنی پر از ایده و تخیلی بصری قدم به میدان گذاشته.
به قول مایکل رکتشافن، منتقد مجله حرفه ای هالیوود ریپورتر، آقای تیمور بکممبتوف، بهترین استعداد هنرمندان فیلم های حادثه ای و کاراته ای هنک کنگی، استعداد بصری برادران واچاوسکی، سازندگان سری متریکس و همچنین استعداد کوئنتین ترنتینو، سازنده فیلم های پالپ فیکشن و کیل بیل را در خود جمع کرده.
 
امتیاز این فیلم، همانطور که خانم انجلینا جولی گفت، صحنه های اکشن است. کمتر پیش می آید که صحنه های اکشن در فیلمی، توجه ها را اینطور به خلاقیت کارگردان جلب کند. این فیلم، جریان فکری کارگردان را نشان می دهد. تیمور بکممبتوف – منتقدهای نشریات حرفه ای مثل ورایتی، مثلا، این فیلم را سراسر ستایش کرده اند برای اینکه کاری که قرار است انجام دهد، یعنی هیجان خیره کننده را به خوبی انجام می دهد.
 
تاد مککارتی در «ورایتی» نوشته بخواهید نخواهید فیلم Wanted شما را به صندلی میخکوب می کند و تا آخر ول نمی کند. یکی از منتقدها مثال جالبی زده و اگر تیمور بکممبتوف می خواست مثل فیلمش زندگی کند، لابد صبح به جای آسیاب کردن قهوه، دانه هار ا می پاشید هوا با تیر می زد که پودر بشوند، بعد پودر را نگه می داشت روی هوا می رفت از فلکه سر خیابان آب را با فشار می فرستاد توی پنجره آشپزخانه و بعد هم خانه اش را آتش می زد که آب جوش بیاید و پودرقهوه معلق در هوا، تبدیل به قهوه بشود بریزد توی فنجان صحنه های فیلم Wanted با یک چنین تخیل عجیب و غریبی دست شده...
 
اما از دیدی دیگر، این یعنی لقمه را دور سرش می گرداند چند بار، تا بگذارد در دهانش! ولی قصه فیلم هم کمی پیچیده به نظر می رسد. معلوم نیست برای چی می آیند دنبال این شخصیت که برود به گروه آدمکش های حرفه ای ملحق بشود. ظاهرا قصه فیلم وقتی معنی پیدا می کند که شخصیت جیمز مک اووی انتقام قتل پدرش را می گیرد، اما مثلا در این فیلم نمی فهمیم که این سازمان آدمکشهای حرفه ای برای کی کار می کنند، و برای چی وجود دارد.
 
ظریف ترین و پیچیده ترین ترفندهای بصری، اگر شخصیت ها و قصه را پشت سرنداشته باشد، توخالی جلوه می کند، مثل آدامس می شود، آنهم آدامس بدون شکر، که هیچی به آدم نمی دهد. ولی تنها خاصیت آن این است که مزه دهن را عوض می کند!
 
گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با لونا شاد
وقتی می رسد به شخصیت پردازی و قصه، فیلم «تحت تعقیب» کم می آورد، حتی از نظر فرهنگی. به قول انتونی لین، منتقد مجله نیویورکر، این کارگردان روسی نمی تواند آدم وازده و دلسردی که جیمز مک اووی بازی می کند، واقعا درست در بیاورد. آدمی است دلسرد از کار حسابداری توام با پااندازی، کاری که هم یکنواخت است هم با تحقیر همراه است. مثل شخصیت جک لمون، مثلا در فیلم آپارتمان، انتونی لین نوشته به جای اینکه یاس ساکت و اندوهگین این آدم را جا بیاندازد، صداها را بالا برده، دوربین را توی صورت این و آن می چپاند و تشبیه اش کرده به آدمی که وقتی برایت جوک می گوید، ضمنا با آرنجش هم می کوبد توی دلت که معنی جوکش را بفهمی.
 
به این ترتیب، تنها حسن این فیلم در اغراق زیاد از حد آن است و همین اغراق، عیب آن هم هست. ولی ظاهرا کم نیستند بچه های تازه بالغ و بچه های دیربالغ، که برای اینکه انجلینا جولی آنها را روی صندلی میخکوب کند، از حالا تا جمعه روزشماری می کنند. به قولی، از آدمی مثل انجلینا جولی، هر چی برسد صفا دارد، حتی گلوله داغ.




ویدیو و دنباله مقاله...

June 15, 2008

Tony Awards 2008

مراسم اهدای جوائز تئاتر حرفه ای آمریکا

 

tony_heightgs در این گزار ش، نگاهی به برندگان امسال جوائز تونی– جوائز تئاتر حرفه ای نیویورک – که مراسم اهدای آن در تئاتر رادیوسیتی نیویورک، با حضور ستارگان برجسته سینما وتئاتر، شب گذشته از شبکه CBS پخش شد. در این مراسم، نمایش «در هایتز» با موسیقی لاتین و نمایش آگست، استان آسج، بیشترین جوایز را گرفتند، و همچنین احیای موزیکال «جنوب اقیانوس آرام» هفت جایزه تونی برنده شد.

 

لونا شاد: در ادامه بخش هنری امشب، گزارشی  داریم از نیویورک، که شب گذشته شاهد برگزاری مراسم اهدای جوائز ئئاتری تونی Tony بود، با حضور هنرمندان برجسته سینما و تئاتر آمریکا --  موضوع گزارش امروز همکارم بهنام ناطقی، که از نیویورک به ما ملحق می شود.

 

لونا شاد:  بهنام!

بهنام ناطقی:  لونا شاد!

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با لونا شاد

لونا شاد:  پارسال پخش تلویزیونی مراسم اهدای جوائز تونی همزمان شده بود با آخرین قسمت سریال محبوب سوپرانو – و دیشب هم فوتبال رقیب اصلی این مراسم بود روی تلویزیون...  ولی جوائز تونی در تئاتر، مثل جوائز اسکار در سینما،  به فروش نمایش ها، خیلی کمک می کند.

 

بهنام ناطقی:  درسته! ولی در هر حال، برای میلیون نفر به خصوص در آمریکا و انگلستان، مراسم تونی تنها فرصتی است که می توانند به صحنه هائی از این نمایشهای پرفروش نگاه کنند. چون معمولا اجازه نمی دهند از این نمایش ها فیلمبرداری بشود. مراسم تونی فرصتی است برای تهیه کننده که صحنه هائی از نمایش های خود را جلوی تماشاگران ملی بگذارند که آنها را به نیویورک بکشانند، و می دانی که این تئاترها، با میلیاردها دلار فروش سالانه، از جاذبه های اصلی توریستی شهر نیویورک هستند. گزارشی کوتاه داریم از صحنه های مراسم دیشب و برنده های اصلی شصت و دومین دوره جوائز تونی.

 

گفتار بهنام ناطقی روی ویدیو:

 

تالار رادیوسیتی در مرکز نیویورک، نور باران بود، به عنوان محل برگزاری شصت و دومین دوره جوائز تونی، که مثل هرسال، جشنی بود برای بزرگداشت دستاوردهای تئاتر حرفه ای در سالی که گذشت.

 

این بار، با مجری گری خانم ووپی گلدبرگ Woopie Goldberg  --  بزرگداشت اجرای نمایش مری پاپینز، که هم اکنون در نیویورک روی صحنه است، خانم گلدبرگ در هیات دایه قهرمان این نمایش روی صحنه ظاهر شد.

 

Lin-Manuel Miranda لین مانوئل میراندا جایزه بهترین موزیکال سال، نصیب اثر یک نویسنده، آهنگساز و بازیگر و رپر  28 ساله لاتینی تبار نیویورکی شد به نام لین مانوئل میراندا –  به خاطر نمایش «در هایتز» نمایشی در باره زندگی در محله لاتین نشین شمال شهر نیویورک، معروف به واشینگتن هایتز. آقای لین مانوئل میراندا می گوید رویاهای عجیبی در زندگی داشته است و حالا می بیند که رویایش به حقیقت پیوسته.

 

آقای دنیل ردکلیف، بازیگر نقش هری پاتر، که مشغول تمرین نمایش Equos است برای اجرای پائیز امسال در نیویورک، برنده جایزه بهترین نمایشنامه را اعلام کرد، تریسی لتز  Tracy Letts – به خاطر نمایش August: Osage County که ضمنا جایزه بازیگر نقش اول زن را برای خانم دینا دانگن Deanna Duuagan به همراه داشت و چهار جایزه دیگر گرفت، برای خانم رانی رید، بازیگر، و همچنین جوائز بهترین کارگردانی و طراحی صحنه.

 

Gypsy احیای نمایش قدیمی South Pacific  از آهنگساز ریچارد راجرز و ترانه سرا آسکار همرستاین Hammerstein  هفت جایزه گرفت، از جمله جایزه بهترین احیای موزیکال، و جایزه بهترین بازیگر مرد در موزیکال برای آقای پائولو زات، و جایزه های بهترین طراحی، صحنه، صدا و لباس.

 

رقیب اصلی برای بیشتر جوائز،  احیای نمایش موزیکال جیپسی بود، که برای بار سوم است که در سی سال اخیر روی صحنه می آید.

پتی لاپون، به خاطر احیای نقش مادر، جایزه بهترین بازیگر زن در یک نمایش موزیکال را دریافت کرد  این نمایش برای دو بازیگر دیگرش هم جایزه گرفت.

 

از مدعوین دیشب، خام جینا گرشان بود. خانم گرشان که در نمایش Boeing Boeing ظاهر می شود، می گوید برای او خنداندن تماشاگران تئاتر هر شب، کاری شفابخش است.


South Pacific - جنوب اقیانوس آرامآقای مارک رایلنس، همبازی خانم گرشان در کمدی سکسی بوئینگ بوئینگ، جایزه بهترین بازیگر مرد را گرفت.
روی فرش قرمز، خانم ماریسا تومه با لباس قرمز و دست دوزی های سیاهش، چشمها را خیره کرده بود. خانم بروک شیلدز، در پیرهن شلواری منجوق دوزی سیاه از طرحهای پروئنزا شولر Proenza Schouler   گفت افتخار می کند که از او برای دادن جایزه ها دعوت شده.

 

بخشی از نمایش شیرشاه The Lion King کار خانم جولی تیمور به خاطر اینکه ده سال است روی صحنه برادوی اجرا می شود، ار جاذبه های گیرای مراسم اهدای جوائز تونی بود.


***

 

لونا شاد:  مرسی بهنام از این گزارش! راجع به جوائز تئاتری. ما کمتر راجع به تئاتر آمریکا در این برنامه حرف می زنیم، شاید چون تئاتر یک هنر محلی است، در دسترس نیست...

 

Luna Shad لونا شاد بهنام ناطقی:   البته تئاترهای حرفه ای در برادوی نیویورک و وست اند لندن، بین المللی  هستند، برای اینکه هنرمندانی با شهرت جهانی را جلب می کنند و جهانی تبلیغ می کنند، هدفشان این است که از همه جای دنیا تماشاگرها را بکشانند به شهرشان و به تئاترهاشان... با بلیط های صد دلاری و دویست دلاری،  اگر بخواهی نمایشی را دو سه سال یا ده سال مثل نمایش Lion King یا حتی بیشتر، مثل نمایش Chorus Line روی صحنه نگاه بداری، باید از همه دنیا مشتری جلب کنی...  برای همین است که جوائز تئاتر برادوی را روی شبکه CBS پخش می کنند که سراسری است و در انگلیس و کشورهای دیگر هم آن را خیلی از نزدیک دنبال می کنند.

 

لونا شاد:  و خوش به حال تو و آنها که در نیویورک هستند برای اینکه شنیدم آنجا شبی 150 نمایش روی صحنه است، و سال گذشته، با اینکه 19 روز اعتصاب تئاتر بود در نیویورک، تئاترها فروش خوبی داشته اند... و مراسم دیشب در واقع نوعی جشن این موفقیت هم هست. 

 

بهنام ناطقی:  کلا بگم که فروش تئاترهای حرفه ای که اصطلاحا به آن می گویند تئاتر قانونی یا Legitimate Theater در سال 2007  حدود یک میلیارد دلار  بود، و این فقط مربوط به تئاترهای برادوی است، شامل تئاترهای حرفه ای Off Broadway و تئاترهای تجربی Off Off Broadway نمی شه – که خوب البته در سالنهای کوچکتر اجرا می شوند و بازده اقتصادی قابل توجهی ندارند. اما موفقیت تئاتر نیویورک در سالی که گذشت، هر چند که با عدد و آمار سنجیده می شه، ولی موفقیتی بود در عالم هنر، به خاطر هوای تازه ای که روی صحنه ها می شد نفس کشید...  این هوای تازه را چند نمایش تازه به شهر آوردند، به اضافه احیای درجه اول چند موزیکال با ارزش.
مهم ترین اینها، نمایش آگست استان آسج August: Osage County است، که دیشب برنده جایزه بهترین نمایش شد، و نویسنده اش، تریسی لتز Tracy Latts سه ماه پیش مهم ترین جایزه ادبی آمریکا، یعنی جایزه پولیتزر را هم دریافت کرد. این نمایش که دو بازیگرش، ازجمله بازیگر نقش مادر خانم دینا دانگن برنده جایزه های تونی شدند، به خاطر کارگردانی خانم ان شاپیرو Ann Shapiro هم جایزه بهترین کارگردانی را گرفت. اثری است سه ساعت و نیمه راجع به سه نسل از افراد یک خانواده که مادری معتاد و بدزبان دارند و پدری دائم الخمر که گم شده و حالا دور هم جمع شدند به خاطر مرگ پدر، و فرصتی پیدا کرده اند  برای تصفیه حساب های قدیمی... دکور نمایش در سه طبقه از کارهای خارق العاده سال بود که آن هم برنده جایزه بهترین دکور شد برای کار طراحش تاد روزنتال Todd Rosental.

 

لونا شاد:   موزیکال ها چی؟ خیلی در باره موزیکال Passing Strange  می شنویم، ولی توی گزارش  تو نبود. با اینکه جایزه هم گرفته.

 

بهنام ناطقی:  در رشته موزیکال، دو نمایش جدید، یکی همین که تو گفتی، یعنی Passing Strange – جایزه اش را قبل از شروع پخش CBS دادند --  و دیگری هم نمایش In the Heights برنده امسال جایزه تونی برای بهترین نمایش موزیکال جدید --  که هیچکدام اینها به نمایش های موزیکال کلاسیک برادوی شبیه نیستند، در سال گذشته در برادوی و تئاتر موزیکال آمریکا به طور کلی تحول ایجاد کردند، تحولی که دنباله بدعت هائی است که دانکن شیک، موزیسین راک، با نمایش خودش Spring Awakening از سال 2006 در برادوی شروع کرد.

 

In the Heights ویژگی این نمایش های جدید این است که در موسیقی، از موسیقی راک و ریتم اند بلوز استفاده می کنند – در مورد In the Heights موسیقی رقص لاتین، یعنی  سالزا و مرنگ و نظائر آن، که با موسیقی سنتی نمایش های برادوی متفاوت است. نمایش Passing Strange یا غریب عبور کردن، کار اول هنرمندی است به نام Stew که هم موسیقی آن را نوشته و هم داستانش را و به خاطر داستانش دیشب جایزه تونی بهترین داستان موزیکال را گرفت.

 

در این کارها، برخلاف تم های همیشگی، با تم تازه ای روبرو هستیم و آن جستجوی رستگاری در هنر  است. در Passing Strange آقای Stew موسیقیدان سیاهپیوست، داستان سرگشتگی جوانی خودش را بازگو می کند در کافه های برلین و پراگ، و یافتن خودش از طریق هنر موسیقی. در نمایش In the Heights هم آقای لین مانوئل میراندای 28 ساله نشان می دهد که چطور هنر وسیله ای می شود برای مهاجران پورتوریکوئی در محلات حاشیه ای نیویورک که از طریق  آن هم خود را پیدا کنند و هم جائی در جامعه باز کنند.

 

لونا شاد:  بلیط این ها هم لابد نایاب است... یادم است یک روز می گفتی از چند ماه قبل باید بلیط گرفت.

 

ناطقی و لونا شاد بهنام ناطقی:  تنها بلیط واقعا  نایاب، نمایش South Pacific  است براساس کتاب جیمز میچنر – که بازوی  تئاتری مجتمع عظیم هنری مرکز لینکلن آن را احیا کرده – و اجرائی است خارق العاده و پر  انرژی... که الان برای سپتامبر و نوامبر بلیط می فروشد.  بلیط کمیاب دیگر هم نمایش Gypsy است که تازه باز شده، و کارگردان 90 ساله آن، آقای آرتور لارنتز، که دیشب هم در میان حاضران در رادیوسیتی بود و این سومین بار است در سی سال اخیر که این نمایش را روی صحنه می آورد.

 

لونا شاد:   مرسی بهنام – پس آنها که در نیویورک هستند باید برای دوست هاشان که در نیویورک نیستند، بلیط بگیرند برای دیدن این نمایش ها... مرسی بهنام – تا فردا. 

 

بهنام ناطقی:   بلیط می گیرند – مرسی لونا شاد!

ویدیو و دنباله مقاله...

May 22, 2008

Narina: Caspian Prince

جهاد خیر علیه شر در «شاهزاده خزر»

 

در «شاهزاده خزر» فیلم جدید مجموعه «وقایع نارنیا» قهرمانان فیلم قبلی، که یک سال است به زندگی خود در دوران جنگ دوم در انگلستان بازگشته اند، از سوی شاهزاده خزر باردیگر به سرزمین افسانه ای نارنیا فراخوانده می شوند تا این سرزمین را از چنگ سپاه ظالمی که می خواهد شگفتی و جادو را در آن نابود کند، بیرون بیاورند. «شاهزاده خزر» Caspian Prince فیلمی که در نخستین روزهای اکران خود با فروش 56 میلیون دلار، به فیلم شماره یک بازار آمریکا تبدیل شد، دومین روایت از مجموعه سینمائی وقایع نارنیا Chronicles of Narnia است.

 

کتاب مجموعه «وقایع نارنیا» کتابهائی است که نویسنده و محقق برجسته ایرلندی، سی اس لوئیس C. S. Lewis برای بچه ها نوشته است و در میان آثار بیشمار او، از تحقیق و داستان برای بزرگسالان، یگانه اند. روایت سناریست و کارگردان فیلم، اندرو ادمسن Andrew Adamson از کتاب، به تعبیر مایکل سراگا Michael Sragow منتقد بالتیمور سان، روایتی آزاد اندیشانه و پسافمینیستی است، که توانسته ضمن آنکه جاذبه های داستان لوئیس را حفظ کرده، آن را مال خودش بکند. کارگردان وقایع کتاب را تغییر داده، پس و پیش و کم و زیاد کرده، و آن را تبدیل کرده است به نمایشی از عجائب خیره کننده، پر از وحشت، عشق و شادی.

 

در داستان «شاهزاده خزر» چهار کودک قهرمان فیلم قبلی، «شیر، جادوگر و جامه» The Lion, the Witch and the Wardrobe یکسال بعد، بار دیگر به فراخوان ناگهانی شاهزاده خزر، کشور خود انگلستان را ترک می کنند تا به سرزمین افسانه ای محبوب خود، نارنیا Narnia بازگردند.

 

در انگستان، هنوز جنگ دوم ادامه دارد، اما در نارنیا، یکهزار و چهارصد سال گذشته است و این سرزمین زیر چکمه های خشن حکمران ظالمی به نام تلمارین Telmarines اسیر است و او که قرنها پیش این سرزمین را تسخیر کرده، می خواهد موجودات جادوئی آن، آدمهای حیوان سر، حیوانات آدم سر، پریان، کوتوله ها، جن ها و حیوانات گویای آن را نابود کند.

 

قهرمانان نوجوان به یک شاهزاده به نام خزر Caspian کمک می کنند علیه حکومت سیاه ظلم تلمارین، قیام کند. بازیگر انگلیسی بن بارنز Ben Barnes نقش «شاهزاده خزر» را بازی می کند.منتقدها این فیلم را به خاطر توانائی اش در نمایش تغییر سیال همه جنبه های زندگی ستوده اند، تغییر زندگی از خصوصی به اجتماعی، از خانه برادر تا تمدنی در آستانه قیامت.

 

اگر آدم کتاب های نارنیا را نخوانده باشد و فیلم اولی را هم ندیده باشد، کمی در تعقیب داستان و درک شخصیت های فیلم حاضر با مشکل روبرو خواهد شد. فیلم با جیغ یک زائو شروع می شود، و بخش عمده دوساعت و 18 دقیقه مدت فیلم به دو نبرد اختصاص دارد، نبردها، میان اهالی نارنیا است، از جمله انواع موجودات عجیب و غریب، حیوانات آدم سر، آدمهای حیوان سر، پرندگان افسانه ای و موشهای جنگنده، به عنوان نمایندگان خیر، و سپاه شر، تیلمارین ها.

 

به قول تای بر، منتقد باستن گلوب، پیامی که از داستان این فیلم بر می آید این است که بدون ایمان نمی توان پیروز شد، حالا ایمان به شیر تمثیلی، یا ایمان به خدائی که این شیر نماینده آن است، و آشکارا خدای تلمرین های شرور نیست. از این دیدگاه، این فیلم هم مانند مجموعه کتابهای نارنیا و آثار دیگر سی اس لوئیس، در اعتقادات مذهبی مسیحیت ریشه دارد و این نکته است که وقتی به تهیه کننده فیلم نگاه کنیم، آشکار تر می شود. شرکت والدن مدیا، که این فیلم را با همکاری دیزنی ساخته است، به فیلیپ انشوتز Philip Anschutz سرمایه دار میلیاردر و مبلغ مسیحیت تعلق دارد.

 

از یک دیدگاه، داستان فیلم «شاهزاده خزر» یک جنگ مذهبی، یا جهاد، میان نیروی خیر و شر است و به همین سبب، باید گفت، شاید سازندگان فیلم ناخواسته فیلمی تماشائی در تبلیغ فواید جنگ مذهبی ساخته اند.

 

بیش از دو هزار نفر، از بازیگر، سیاهی لشگر و کارکنان فنی، در ساختن این فیلم دست داشتند. در این میان، کار ساختن بیش از یکهزار و 600 پرده نقاشی کامپیوتری، با هنرمندانی بود که از بهترین های جهان برگزیده شدند، از جمله، از کارشناسان شرکت ولتا دیجیتال Welta Digital زلاندنو، که در ساختن مجموعه سینمائی خداوندگار حلقه ها، کارساز بودند. آنچه صدها نقاش متخصص در شرکت گرافیک کامپیوتری ولتا دیجیتال آقای پیتر جکسن در زلاندنو و دیگر کمپانی های نقاشی دیجیتال برای فیلم «شاهزاده خزر» تامین کرده اند، منظره های گسترده و عظیم صحنه های طبیعت دست نخورده و اولیه است، و صحنه های جنگ موجودات افسانه ای، و درختان متحرک...

 

فیلم «شاهزاده خزر» به مراتب از فیلم قبلی تیره تر است و به گفته مایکل رکتشافن Michael Rechtshaffen، منتقد هالیوود ریپورتر، فیلم قبلی، انتظار چندانی برای تماشای دنباله ایجاد نکرده بود ولی این دنباله، نشان می دهد که نارنیا هنوز هم می تواند جادو کند.

 

تاد مککارتی Todd McCarthy منتقد نشریه تخصصی Variety فیلم «شاهزاده خزر» را یک فیلم در ژانر فیلمهای جنگی قرون وسطائی می داند، و می نویسد برخلاف فیلم قبلی، این فیلم یک سفر خیالی به سرزمینی افسانه ای نیست، هر چند که از فیلم قبلی تمیزتر و حرفه ای تر ساخته شده.

 

تنها ایراد کلادیا پوئیگ Claudi Puig منتقد USA Today از این فیلم این است که طولانی است و به خصوص صحنه های جنگ در آن کشدار است. او می نویسد «شاهزاده خزر» یک سفر جادوئی نفس گیر ماجراجویانه است.

 

اما تای بر Ty Burr منتقد باستن گلوب می نویسد اگر سروصدا و موسیقی کوبنده را از این فیلم بگیریم، چیزی که می ماند یک فیلم در باره شمشیربازی و جادوگری است، که از فیلم قبلی بهتر ساخته شده و نشان می دهد که اندرو ادمسن، چیزی بیشتر از یک مسافر است، اما در بینش سینمائی، به پای پیتر جکسن Peter Jackson سازنده خداوندگار حلقه ها Lord of the Rings نمی رسد.

 

تفاوت این فیلم با فیلمهای اخیر در باره جنگهای قرون وسطائی، یا جنگهای باستانی و اسطوره ای، در این است که در هیچکدام از صحنه های جنگ آن، حتی یک قطره خون ریخته نمی شود. سازندگان فیلم سعی کرده اند اثری به وجود بیاورند که در آمریکا با گرفتن رده بندی PG برای همه خانواده دیدنی باشد. صحنه های جنگ، با صحنه های نرم تر در آمیخته شده اند، و به همین خاطر، تکلیف فیلم کمی با خودش روشن نیست. این فیلم را به نوجوانی تشبیه کرده اند که سخت تلاش می کند توازن خود را بدست بیاورد، هر چند که سرانجام، سر به راه می شود.

 

مایکل اسرگو در بالتیمور سان می نویسد: داستانگوئی بااطمینان ادمسن به قدرت اشاره اعتقاد دارد و هیچوقت هیچ چیز را به وضوح بیان نمی کند. از دید این منتقد، برای شخصیت های فیلم، داستان آن روایتی افسانه ای از نسبیت است: برای شخصیت های فیلم که در انگلستان نوجوان هستند، یک سال گذشته در حالیکه برای مردم نارنیا، صدها سال. آنها در نارنیا بچه هائی هستند در سرزمین شگفتی، در حالیکه از نظر مردم نارنیا، آنها پادشاهان و ملکه عادل و مهربان و دوست داشتنی دوران قبل هستند.

 

کارگردان ماجراهای محیرالعقول کتاب را طوری روایت می کند گوئی واقعی هستند، و در ضدونقیض آنها تامل کند و سعی ندارد مانند فیلمهای افسانه – علمی جدید، آنها را با تئوریهای شبه علمی توجیه کند. هنر او در این است که جهان های تودر توی فیلم را از هم جدا نگه دارد و نگذارد ذهن تماشاگر مشوش شود.

 

منتقد لس آنجلس تایمز می نویسد از تاکید فیلم بر پرش مدام میان صحنه های نرم و صحنه های خشن که بگذریم، این فیلم از فیلم اول این مجموعه خوش پردازتر است، و کاملا در سنت دیرینه شرکت والت دیزنی ریشه دارد در ساختن فیلم برای نوجوانان، قبل از آنکه فیلم نوجوانان به خشونت و سلاخی، آلوده شود.

 

کایل اسمیت Kyle Smith منتقد نیویورک پست New York Post هم همین جنبه از کار کارگردان اندرو ادمسن و همکارانش را ستایش می کند. او می نویسد آنها با امتناع از پیروی از مد روز، فیلمی ساخته اند که کهنه نخواهد شد.

 

برخی منتقدها به رشد شخصیت ها در قصه بین فیلم اول و فیلم دوم اشاره کرده اند، که چگونه برای هر یک از آنها، واکنش خاصی به تغییر در داستان تعبیه شده که به آنها بعدهای تازه می دهد، در حالیکه شاخص های قبلی آنها را به تماشاگر یادآور می شود. مثلا یک شخصیت دارد بالغ و زیبا می شود و با این تحول مشکل دارد. یا شخصیت دیگری، به مسئولیت خود در برابر دنیا پی می برد.

 

علاوه بر چهار شخصیت اصلی، که ماجراهای آنها در جهان موازی، وقایع نارنیا را تشکیل می دهد، در فیلم دوم، با شخصیت های جدیدی هم روبرو می شویم، هم انسان، و هم غیرانسان. از آن جمله، باید به شخصیت کوتوله سرخ غرغرو اشاره کرد با بازی پیتر دینکلج Peter Dinklage که در فیلم «مامور ایستگاه» Station Agent درخشید. شخصیت دیگر، یک موش شمشیرباز نقاشی متحرک است به نام ریپیچیپ Reepicheep که صدایش را کمدین انگلیسی ادی ایزارد Eddie Izzard تامین می کند.

 

مجموعه نارنیا اثر سی. اس. لوئیس، هفت جلد است. فیلم «شیر، جادوگر و جامه» که سال 2005 به بازار آمد، اولین از این مجموعه بود که قرار است به تدریج توسط کمپانی والت دیزنی Disney و با همکاری شرکت والدن مدیا Walden Media فیلم بشود. این تصمیم بعد از آن اعلام شد که فیلم اول با استقبال شدیدی از سوی تماشاگران در سراسر دنیا روبرو شد به طوریکه نزدیک بیش از 700 میلیون دلار فروش کرد.

 

برای فیلم حاضر، که به گفته کنت توران Kenneth Turan منتقد لس آنجلس تایمز Los Angeles Times هم به فیلم قبلی شبیه است و هم با آن متفاوت است، فروشی معادل 80 میلیون دلار در سه روز اول پیش بینی می شد و به این ترتیب، فروش 56 میلیون دلاری سه روز اول این فیلم، از انتظار شرکت والت دیزنی پائین تر است.

 

نویسنده ایرلندی تبار، آقای کلایو استیپلز جک لوئیس Clive Staples Jack Lewis (که همیشه به سی اس لوئیس شناخته می شود)، به خاطر تحقیقاتی مشهور است که روی تاریخ و ادبیات قرون وسطی انجام داده است. او در کنار جی آر تولکین، نویسنده مجموعه «خداوندگار حلقه ها» Lord of the Rings در دانشگاه آکسفورد تدریس می کرد، و در کارش از تولکین خیلی تاثیر پذیرفته است. لوئیس، که در جوانی از کلیسای ایرلند Church of Ireland بریده بود و به خدا اعتقاد نداشت، در سی سالگی باردیگر به مسیحیت روی آورد و ایمان مذهبی از آن پس در کار او نقش عمده ای ایفا می کند. لوئیس و از جمله به خاطر برنامه های رادیوئی در زمان جنگ دوم جهانی شهرت پیدا کرد که در آنها معنی مسیحیت را از دیدگاه جدیدی برای شنوندگان توضیح می داد.

 

مشخصات فیلم

 

وقایع نارنیا: شاهزاده خزر The Chronicles of Narnia: Prince Caspian سناریست و کارگردان اندرو ادمسن Andrew Adamson بازیگران: جرجی هنلی Georgie Henley، سکندر کینز Skandar Keynes، ویلیام موزلی William Moseley، بن بارنز Ben Barnes و انا پاپلول Anna Popplewell. محصول مشترک شرکتهای والدن مدیا Walden Media و والت دیزنی Walt Disney Pictures .


ویدیو و دنباله مقاله...

Indiana Jones

 
 
 
 
ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه بلورین


 
 
جنجالی ترین برنامه شصت و یکمین دوره جشنواره سینمائی کن، نمایش قسمت جدید مجموعه «ایندیانا جونز» Indiana Jones بود که در آن دو غول سینمای معاصر آمریکا، کارگردان استیون اسپیلبرگ Steven Spielberg و تهیه کننده و سناریست، جرج لوکاس George Lucas، دست به دست هریسن فورد Harrison Ford ستاره اول این سری داده اند، در کنار بازیگران برجسته دیگر، از جمله شیا لوبوف Shia LeBeauf و کیت بلانشت Kate Blanchet. اما به نظر منتقدها، این چهارمین فیلم از سری «ایندیانا جونز» که «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه بلورین» Indiana Jones and the Kingdom of the Crystal Scull نام گرفته است، به زیبائی و استحکام فیلم اول این سری Raiders of the Lost Ark نیست، ولی می تواند به اندازه قسمتهای دوم و سوم آن برای انبوه تماشاگران سرگرم کننده باشد.
هر سال در جشنواره کن، یک فیلم جنجالی و پرهزینه از سینمای هالیوود عرضه می شود که سایه عظیم آن بر تمام جشنواره سنگینی می کند و ستارگان آن هدف خبرها و گزارشها و مصاحبه های متعددی هستند که مطبوعاتی های اعزامی از سراسر جهان سعی دارند برای راضی کردن سردبیران و خواننده های خود، هر روز مخابره کنند. دو سال پیش، فیلم «رمز داوینچی» The Da Vinci Code محصول شرکت والت دیزنی با شرکت تام هنکز Tom Hanks چنین موقعیتی داشت و امسال، نوبت چهارمین داستان از مجموعه سینمائی «ایندیانا جونز» بود که تبدیل به عظیم ترین حادثه جشنواره کن بشود.

 
اما برای تماشاییون اسپیی(دیروز)،ی نخستییش درآمد، جمعیتیی. او. اسکات A. O. Scott منتقد نیویورک تایمز New York Times برای اسامی سازندگان و هنرمندان این فیلم که روی پرده ظاهر می شد، اول فیلم خیلی بیشتر دست زدند تا آخر فیلم.
آقای اسکات می افزاید، البته معلوم نیست که آخر فیلم، تماشاگرها از آن نومید بودند یا از تماشای دوساعت صحنه های تعقیب و گریز پرسروصدا خسته شده بودند. اما هر چه بود، همه با اشتیاق آنجا بودند و کمپانی پرامانت، پخش کننده فیلم هم امیدوار است روز پنجشنبه 22 می، که این فیلم در سراسر دنیا همزمان اکران خواهد شد، میلیونها تماشاگر حس و حال همین تماشاگران فیییلم برای همه اسامی ایی پرده ظاهر می شود، دست نزنند. حوصله آقای اسکات از این فیلم سر رفت، و می نویسد حتما اسپیلبرگ هم موقع ساختن آن خمیازه می کشید.
هفته نامه تخصصی ورایتی Variety، یکی از اولین نشریات دنیا که نقد مفصل و رسمی خود را در باره محصول جدید شرکت دریم وورکز Dreamworks منتشر کرده است، می نویسد شاید در تاریخ سینما دنباله هیچ مجموعه ای به این اندازه مورد انتظار تماشاگران نبوده باشد. میان فیلم قبلی از این مجموعه و فیلم حاضر بیشتر از 19 سال فاصله افتاد و هریسن فورد، ستاره فیلم، که نقش دکتر ایندیانا جونز، باستانشناس ماجراجو را بازی می کند، حالا 65 ساله است.
از دیدگاه تاد مککارتی Tod Mccarthy منتقد ورایتی، فیلم جدید هر چند به خوبی و صلابت فیلم اول این مجموعه، یعنی «غارتگران کشتی گمشده» Raiders of the Lost Ark که در سال 1981 اکران شد، نیست، اما به اندازه دو فیلم بعدی، سرگرم کننده است. از دید کرک هانیکات Kirk Honeycutt منتقد مجله تخصصی هالیوود ریپورتر Hollywood Reporter آنچه برای علاقمندان این مجموعه نومیدکننده است، این است که فیلم جدید، طنز و عشق (رومانس) فیلم اول را که 27 سال پیش ساخته شده بود، ندارد، و فیلمی است که انگار برای ساختن آن زور زده اند. هریسن فورد 65 ساله آشکارا زور می زند که یادآور جوانی اش باشد یا به سرعت دلخواه اسپیلبرگ حرکت کند، و سناریست فیلم، دیوید کوپ David Koepp فیلم را از اکروبات بازی و تعقیب و گریزهای حیرت انگیز پرکرده، که هیچ ربطی به داستان فیلم ندارند.
فیلم پر از شوخی در باره سالمندشدن است، برای اینکه ایندیانا جونز در این فیلم مانند هنرپیشه آن به نیمه شصت سالگی رسیده است. ریچارد کورلیس Richard Corliss منتقد هفته نامه تایم Time می نویسد شوخی در باره پیری، همانقدر که در باره شخصیت ایندیانا جونز و بازیگر آن، هریسن فورد، صدق می کند، در باره خود اسپیلبرگ و جرج لوکاس هم صادق است. او یادآور می شود که سی سال پیش این دو هنرمند در ساحلی در یکی از جزائر هاوائی، به هم متعهد شدند که یک فیلم حادثه ای درست کنند، که آقای لوکاس بنویسد و تهیه کند، و آقای اسپیلبرگ کارگردانی کند.
اسپیلبرگ، 61 64 یگر آنها از جمله مونتور فیلم ماییلیامز هم از نیمه شصت سالگی. تایم می نویسد آنها باییر چپاول زمان بر توانائی هایییده بگیرند.
از دید منتقد تایم، صحنه هائی در فیییرمردها در خانه سالمندان شبیه است، و فیلم گاهی به ورطه روزمرگیی می افتد، و حتی عنوان فی.
زمان دهه 1950 است و هنگام شکار کمونیست ها در مطبوعات و دانشگاه ها در آمریکا، و ایندیانا جونز کار خود را از دست می دهد و همراه با شاگرد جوانش، با بازی شیا لابوف، عازم جنوب آمریکا می شود که مادر او را نجات دهد و جمجمه بلورین اکاتور Akator را بدست بیاورد. در این سفر، این دو قهرمان با یک جاسوس با بازی ری وینستن Ray Winston برخورد می کنند که هر نیم ساعت کارفرمایش را عوض می کند و به یک افسر بدکار روسیه شوروی برخورد می کنند، با بازی کیت بلانشت Kate Blanchett و با مجنونی با بازی جان هرتJohn Hurt همسفر می شوند که عمر خود را در جنگل گذرانده است.
مانند فیلمهای دیگر، هدف این سفر، دست یافتن به ییء جادوئی باستانی است، و مانند فیلمهای پیشین، رقیب ایندیانا جونز برای دستیازی به این شیء جادوئی، ییی باستانی این شیء برای مقاصد پلی. در فیلم حاضر، لشگر تمامیت طلب، از اتحاد شوروی است.
سازندگان فیی به یادماندنی فیلم های قبلی را ای. از یی بین المللی هستیم و از طرف دیگر، ایندیی و شلاق آشنایش در اینجا ظاهر می شود. مثل فیلم های قبلی، اینجا هم ییب و گریز با ماشیی در باره خانواده ایندیانا جونز افشا می شود و البته، سخن از باستانشناسی است.
اما باستانشناسی از نوعییندیانا جونز انجام می دهد، خودش حرفه ای قابل انتقاد است. برای ایین استاد دانشگاه در ماههای فراغت خود به نقاط دوردست می رود برای ایی باستانی آنجا را از عزیزترین و جادوئی ترین اشییدن به این شیء جادوئیی. یزی به تلالوی آن تمدنهای باستانی اضافه نمییین چهار فیلم، ایندیانا جونز دست خالی به خانه باز می گردد.
***
فیلم «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه بلورین» 22 دقیقه پویییرتر شده، ربوده می شود، در تیراندازی ها و بعد از تعقیب و گریز، از تصادف ماشین در ییم و مرموز، سواری بر ییی، جان سالم به در می برد، ولی ظاهرا همه اینها برای اسپیلبرگ فقط دستگرمی است.
در این فیلم نیز ماریان، معشوق سابق ایندیانا جونز، با بازی خانم کرن الن Karen Allen که حالا 56 سال دارد، باز می گردد و منتقدها نوشته اند در چشمهایش برق می زند و هنوز هم مغرور و سربلند گام بر می دارد. در مقایسه با ایندیانا جونز و معشوق سابقش، دیگر هنرمندان فیلم بچه هستند. کیت بلانشت، که نقش یک افسر سخت دل روسی را بازی می کند، 39 سال دارد و شیا لابوف، در نقش مات ویلیامز جوان، 21 ساله است. در جریان فیلم، معلوم می شود که ماریون مادر مت است.
یییندیانا جونز، این مجموعه را ادامه خواهد داد.
منتقد ورایتی، شروع پرهیجان وپرحادثه این فیلم را به شروع فیلم «نجات گروهبان رایان» Saving Private Ryan فیلم دیگری از اسپیلبرگ، تشبیه می کند، ولی می افزاید این شروع هیجان انگیز، انتظاری نسبت به ادامه فیلم در تماشاگر ایجاد می کند که درادامه، فیلم آن را بر نمی آورد.
بعد از ساعت اول، ادامه داستان فیلم رها می شود و سیلی از موجودات عجیب و انفجارها و تعقیب و گریزها، به سوی تماشاگر سرازیر می شود.
ایرادییچیده و ضرباهنگ سریع این فیلم گرفته اند ایییت ها فرصت بدهد همدی.
با این حال، منتقد ورایتیی ایی توضیح قصه در آن گنجانده شده، سناریوی دیویی آید: یی اییلم را مستقیم و باریی دارد و نمی گذارد به حشو و زوایییت خود ایندیانا جونز، صادق و وفادار مانده است. به همین سبب، و به خاطر بازی خود هریسن فورد، شخصیت ایندیانا جونز همانگونه ظاهر مییعنی ییییی فورد برای سن خودش، خوش اندام و خوش قیافه به نظر می رسد، و هرگز در فیلم ادعا نمی.
ورایتی می نویسد: از نظر فنی، همه دقایق این فیلم به همان خوش ساختی ای است که از اسپیلبرگ و بهترین تیم هالیوود انتظار می رود. سه تن ازهمکاران همیشگی اسپیلبرگ بار دیگر در این فیلم در کنار او هستند. یکی آقای مایکل کان Michael Kahn مونتور فیلم است، و دیگری آهنگساز برجسته جان ویلیامز John Williams، و طرحهای هنرمند صحنه آرائی، گای هندریکس دیاس Dyas Guy Hendrix خیره کننده است، به خصوص در آراستن محفظه باستانی و مدوری که جمجمه بلورین در آن جای دارد.
برای سه فیلم اول این مجموعه، فیلمبردار برجسته انگلیسی داگلاس اسلوکومب Douglas Slocombe، تصاویری جسورانه ولی تمیز و شفاف کار کرده بود. اما فیلمبردار اخیر اسپیلبرگ، آقای یانوش کامینسکی Janusz Kaminiski هر چند تلاش می کند همان سبک تصویربرداری را که با کار خودش خیلی تفاوت دارد، تقلید کند، ولی نمی تواند از به کار بردن بعضی از جنبه های سبک خود، مثلا اشعه های پراکنده نور، یا پسزمینه مه آلود، خودداری کند.
منتقد مجله تایم می نویسد هدف از ساخته شدن این فیلم این است که به نستالژی فوری تبدیل شود، و در واقع، گردهمائی دارودسته قدیمی است که بیست سی سال پیش سعی کردند با این فیلم یک ژانر کلاسیک سینما، یعنی ژانر فیلم های حادثه ای – افسانه ای را، احیا کنند، و به همین خاطر نمی توان از این فیلم انتظار تازگی فیلمهائی مثل «مرد آهنی» یا «قهرمان سرعت» Speed Racer را داشته باشیم.

مشخصات فیلم

ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه بلورین Indiana Jones and the Realm of the Crystal Skull سناریست و تهیه کننده: جرج لوکاس George Lucas کارگردان: استیون اسپیلبرگ Steven Spielberg بازیگران: هریسن فورد Harrison Ford، کیت بلانشت Kate Blanchett، شیا لابوف Shia LeBeauf و ری وینستن Ray Winston. فیلمبردار: یانوش کوزینسکی Janusz Kaminiski آهنگساز: جان ویلیامز John Williams


ویدیو و دنباله مقاله...

May 21, 2008

Edge of Heaven

سرگردان میان دو فرهنگ

در فیلم جدید فاتح اکین، کارگردان برجسته ترک تبار سینمای آلمان، مانند آثار دیگر او، فرهنگهای ترکیه و آلمان باردیگر در برخورد با یکدیگر، زندگی آدمهای قصه را در هم می کوبند. فیلم ماجراهای پراکنده شش شخصیت، چهار ترک و دو آلمانی، را باز می گوید، از نسلهای مختلف، که حوادث زندگی، آنها را در تماس هائی عاطفی و گاه مرگبار با هم قرار می دهد. این فیلم را منتقدان جهان به عنوان یکی از بهترین فیلم های دهه اخیر، ستایش کرده اند.


فاتح اکین Fatih Akin که دو سال پیش با فیلمش «روبرو» Head On خود را به عنوان یکی از کارگردانان اصیل سینمای معاصر تثبیت کرد، در سال 1973 از پدرومادری ترکی در آلمان زاده شده است و در کارهایش نشانه های از تاثیرپذیری از این دو فرهنگ را به نمایش می دهد. فیلم جدید او، «لب بهشت» The Edge of Heaven فیلمی است پرعاطفه با لایه های تودرتوی عشق و احساسات انسانی که تنیده شده در نگاه فیلمساز به زندگی در فرهنگ دوگانه.

«لب بهشت» Auf der anderen Seite جایزه بهترین سناریو را از جشنواره کن پارسال گرفت. این فیلم، از جاذبه های امسال جشنواره فیلم ترایبکا در نیویورک بود، و اکران آن از این هفته در آمریکا شروع می شود. در این فیلم، آقای اکین به سرنوشت های محتوم و درهم پیچیده شش شخصیت می پردازد، چهار ترک و دو آلمانی، که در جریانهای عشقی و سیاسی ای درگیر شده اند که از کنترل خودشان بیرون است.

در نخستین بخش این فیلم پیچیده، با شخصتی محتومی روبرو می شویم به نام ییتر Yeter – (با بازی نورسل کوسه Nursel Kose) یک روسپی سختکوش ترک، که در خیابانهای تمیز شهر آلمانی برمن Bremen کار می کند، و هیچ تصوری از آینده وامیدی به فردای خود ندارد. او بیشتر درآمدش را می فرستد به ترکیه برای آیتن Ayten دختر 27 ساله اش، که یک فعال سیاسی است، در مبارزه خشن با حکومت.

ییتر، از قضای اتفاق، با یک مهاجر ترک مسن تر از خود به نام علی Ali برخورد می کند، و برای فرار از لاتهای خیابان و آسایش بیشتر، قبول می کند که با علی زندگی کند و فقط برای او کار کند. نجات، پسر علی، که در دانشگاه، به دانشجویان آلمانی ادبیات آلمان درس می دهد و آثار گوته را برای آنها تشریح می کند، ابتدا با پدرش که یک روسپی را به خانه آورده، مخالفت می کند، اما بعد خودش به او دل می سپارد.

در دومین بخش فیلم، آیتن، دختر 27 ساله ییتر، و فعالیت سیاسی او در ترکیه، محور داستان است. بعد از مرگ ییتر، نجات به ترکیه می رود که آیتن، دختر ییتر، را پیدا کند. اما نمی داند که آیتن، از دست پلیس ترکیه به آلمان گریخته. آیتن در آلمان، در خانه یک دختر آلمانی جوان به نام لاتی Lotte با بازی پتریشیا زیولکاسکا Patrycia Ziolkowska پناه می گیرد، اما دو دختر که حرف هم را نمی فهمند، عاشق هم می شوند.

در داستان پیچیده و ملودراماتیک فیلم، فاتح آکین بی مهابا و بدون خجالت، از قضا و اتفاق و تقدیر استفاده می کند، و از این نظر، بعضی منتقدها را به یاد فیلم بابل Babel انداخته است که اتفاق های غیرمحتمل، از جمله گلوله خوردن اتفاقی زن آمریکائی در جاده مراکشی، محور داستان های تودرتوری آن را تشکیل می داد. اما فرق فیلم «لب بهشت» با «بابل» در این است که اکین شخصیت هایش را عمیق تر و غنی تر می پردازد و برخلاف الهاندرو گونزالس ایناریتو Inarritu کارگردان بابل، کمتر در بند شکل و سبک فیلمبرداری است.

با این حال، داستانگوئی به سبک «بابل» که حالا در خیلی از فیلم ها معمول شده است، یعنی داستانگوئی غیرخطی و فاقد محور، یا محورگریز، چارچوب مناسبی به آقای اکین می دهد برای درهم ریختن حادثه ها و روکردن ندیده ها و شگفت زده کردن تماشاگر با چرخش های غیرمحتمل قصه ها. با این حال، حتی قصه گوئی ملودراماتیک هم برای اکین اهمیت ندارد برای اینکه آخر هر قصه، تیتر شروع آن قصه است، و تماشاگر با علم به پایان هر قصه، آن را نگاه می کند. آکین دنبال چشم اندازی پهناورتر از خود قصه است. دانستن پایان قصه، تماشاگر را بیشتر به فکر و تحلیل وامی دارد.

اما از دید اسکات، منتقد نیویورک تایمز، هر چند به خاطر اینکه یک فیلم بین المللی است و تقریبا از همان سبک درهم تنیدن داستان و روایت غیرخطی فیلم بابل در فیلم «لب بهشت» استفاده شده، اما فرق کار فاتح اکین و ایناریتو در این است که اکین از شخصیت های پراکنده و متفاوت فیلم خود برای بازگو کردن یک حس مشترک ترس و وحشت، استفاده نکرده است.

تاکید بر اتفاق در قصه های فیلم، از دید انتنی لین Anthony Lane منتقد هفته نامه نیویورکر New Yorker انگار به ماشین تقدیر، قدرت تازه ای بخشیده است. آقای لین از قدرت فاتح اکین در تصویر کردن فضاهای سیاسی و اجتماعی با استفاده از چند نمای زودگذر تعریف کرده است. مثلا حالت و فضای شهر استانبول را با یک نما از تظاهرات خیابانی، چند نمای از تعقیب و گریز پلیس و فعالان سیاسی، و دستگیر شدن همراهان آیتن، نشان می دهد. وقتی فعالان سیاسی دستگیر می شوند، آنها نام های خود را به مردم فریاد می زنند و رهگذران را می بینیم که دست می زنند. تشویق رهگذران ممکن است همدلی مردم با فعالان سیاسی را نشان دهد، اما در جهان فاتح اکین، معنی عکس می دهد. اکین در مصاحبه ای گفته است که آنها دارند شجاعت پلیس ها را تشویق می کنند. اما هر جور که این صحنه تعبیر شود، صحنه ای است سرشار از احساسات آماده انفجار.

برای این منتقد، خارق العاده در باره کار فاتح اکین این است که فیلمی پر از این عواطف سرخورده و انفجاری، خودش لحن آرامی دارد، فیلمی عصبانی نیست، و سرانجام به آرامشی گیج می رسد. او می نویسد اکین، با سرعتی بسیار پیش می تازد اما فیلم او عجول نمی نماید. داستان او را سرعت جلو نمی برد، بلکه آنچه این داستان را پیش می برد، غیر قابل اجتناب بودن حوادث است.

تم های اصلی اکین، به گفته دیوید ادلستاین Edelstein منتقد مجله هفتگی نیویورک، جابه جائی جغرافیائی است و ناهماهنگی. او می نویسد مثل شخصیت های فیلم، خود فیلم هم فاقد محور و مرکزیت است، و شاید محور آن همین خلاء باشد، که هویت های همه در آن محو می شود. ادلستاین می نویسد این شخصیت ها هیچکدام در وطن خود، در خانه خود نیستند. همه به نوعی جدا افتاده اند، اما هیچکدام نمی توانند از میراث فرهنگی و قومی خود فرار کنند.

داستانهای فیلم قابل خلاصه شدن نیستند، چون هم زیادند و هم خیلی پیچیده، اما ادلستاین می نویسد اکین، در داستانگوئی استادی ماهر است، و قادر است بدون زحمت، چشم انداز فیلم را از دید شخصیت های مختلف، عوض کند، و از نماهای نزدیک و خصوصی، به راحتی به فضاهای گسترده و پهناور و آرام، مهاجرت می کند و شخصیت هایش را به تماشاگر نزدیک می کند، قبل از اینکه آنها را به سرنوشت های محتومشان برساند.

در این فیلم، تماشگران فرصت می یابند مجددا با بازیگری روبرو شوند که در دهه های گذشته یکی از چهره های اصلی موج نوی سینمای آلمان بود. در فیلم «لب بهشت» خانم هنا شیگولا Hanna Schygulla نقش مادر لاتی را بازی می کند، زنی به نام سوزان، که با رابطه دخترش و آیتن، فراری مرموز ترک، مخالف است. جذابیت فیلم، این است که اجازه می دهد این شخصیت، که ابتدا یک زن محافظه کار و بورژوای آلمانی به نظر می رسد، در برابر تماشاگر شکوفان شود، ابعاد قابل لمس پیدا کند، و مثل بقیه فیلم، در خاطر تماشاگر باقی بماند.

سابقه خانم هنا شیگولا به عنوان سوگلی راینر فاسبیندر، کارگردان پرکار موج نوی سینمای آلمان دردهه 1970 هر چند بعضی از تماشاگران جوانتر ممکن است آن را به یاد نیاورند، اما روی این فیلم سنگینی می کند. مادر لاتی در فیلم قبلا هیپی بوده و حالا مسئولیت های زندگی او را به یک عضو طبقه متوسط تبدیل کرده است. خانم شیگولا این دو جنبه از درون این زن را با مهارت تصویر می کند.

در جهانی که اکین تصویر می کند، بچه ها گم می شوند، والدین گمشده هرگز پیدا نمی شوند، و شکاف میان نسل ها و میان ملت ها، نه تنها جوش نمی خورد، بلکه عمیق تر و عمیق تر می شود. با این حال، چنانکه ای. او. اسکات ،A. O. Scott سرمنتقد فیلم نیویورک تایمز New York Times می نویسد، در حالیکه زندگی های شش شخصیت فیلم اکین زیر ظلم بی قاعده و درهم برهم زندگی مدرن، به هم گره می خورند و در هم می پیچند، احساس می کنیم که روابط انسانی قویتر و تنومند تر می شوند، انگار در فراسوی ظلم کور زندگی امروز، یک نظام شکننده، نضج می گیرد. و هر چند فیلم پر از خشونت است، چه خشونت اتفاقی و چه خشونت سیستماتیک سیاسی، لحن فیلم به طرز کنجکاوی برانگیزی، ملایم و نرم است.

از دید منتقد نیویورک تایمز، یکی از پیام های فاتح اکین این است که ترحم و غمخواری، نه آسان به دل انسان می افتد، و نه آسان ابراز می شود. او شخصیت های غنی فیلم را بدون دلبستگی تصویر کرده است و نشان می دهد که چگونه نیت های خیر آنها نتیجه معکوس می دهد و انگیزش های بد آنها، عواقب شرربار دارد.

اسکات می نویسد: آقای اکین عمیقا و دقیقا، از شرارت و بی عدالتی و نفاقی که در هر دو فرهنگ، فرهنگ آلمان و فرهنگ ترکیه، وجود دارد، آگاه است؛ ولی در عین حال، دوربین او، زیبائی اصیل هر دو کشور را جذب می کند، از شهر تمیز و نظیف برمن گرفته تا شهر شلوغ و پرجنب و جوش استانبول، تا تپه های پوشیده از بته های چای و دهکده های ماهیگیری ساحل دریای سیاه -- فیلم «لب بهشت» عمیقا در این اماکن ریشه دارد، و کلیشه های رایج در باره شرق و غرب را با درکی که از هر محل نشان می دهد، در هم می کوبد.

ادلستاین، منتقد «نیویورک» می نویسد آلمان و ترکیه در فیلم اکین عکس هم تصویر می شوند، انگار یکی آینه مقابل دیگری است. آلمانی ها که در ظاهر لیبرال و آزادمنش به نظر می رسند، از درون شخصیتی سرکوفته دارند و پنهانی به ارتجاع گرایش دارند، در حالیکه ترک ها، که فاسد و سرکوبکر نمایش داده می شوند، در درون، غنائی عاطفی دارند.

با این داستانهای تودرتو، به قول دیوید انسن David Ansen منتقد هفته نامه نیوزویک Newsweek ، اکین می خواهد همه موضوع های مطرح جهان را در این دو ساعت فیلم بچپاند: از مهاجرت، تروریسم و بنیادگرائی اسلامی گرفته تا برخورد فرهنگهای شرق و غرب. اما انسن می نویسد: اکین از هر صحنه فیلم چنان تصویر نیرومند و متقاعد کننده ای می سازد، که تماشاگر خوشحال است که با او همه جا همراه شود.

سرانجام داستان های فیلم، به ترکیه ختم می شود. نجات، استاد ترک تبار دانشگاه در آلمان، در جستجوی آیتن در ترکیه گم می شود و پدرش علی، دنبال او به سرزمین پدری باز می گردد. آیتن، در آلمان دستگیر می شود و چون با تقاضای پناهندگی اش مخالفت می شود، به ترکیه باز می گردد، و لاتی هم برای یافتن او به استانبول می رود و در آنجا با مرگ روبرو می شود. سوزان، مادر لاتی، دنبال او به استانبول می رود تا به روح دخترش آرامش ابدی بدهد.

منتقد نیویورک تایمز می نویسد بازگشت همه شخصیت های فیلم به ترکیه معنی سیاسی ندارد. آقای اکین ترکیه را به آلمان ترجیح نمی دهد. درست است که فیلم نسبت به ناآرامی های اجتماعی در ترکیه نگران است، اما فکر سوزان، مادر لاتی، که مشکلات ترکیه با پیوستن آن به اتحادیه اروپا حل خواهد شد هم تصور عبث لیبرالهای اروپائی است، که علیرغم حسن نیت آنها، محدودیت های خودش را دارد. او می نویسد: موضوع اکین سیاست نیست. اسکات می نویسد: مانند رومان نویس های بزرگ، فاتح اکین هم در فیلمهایش در پی نمایش آن جنبه های لجوج و سرکش تجربه های خصوصی انسانی است که سیاست و وقایع سیاسی در برابر آنها کمرنگ می شوند.

در یکی از صحنه های پایانی فیلم، فعالان سیاسی ترک به صورت آیتن که با افتخار، فعالیت های سیاسی گذشته خود را رد می کند، تف می اندازند، اما آیتن، زنی نیست که از آرمانهایش دست برداشته باشد یا از ادامه راه منصرف شده باشد. بلکه اینک او زنی است که در آن برخورد کوتاه عاشقانه اش با لاتی، و در بخشش ملایمی که از سوزان مادر لاتی دیده، عشق را از نزدیک لمس کرده است و بنابراین، هدفی والاتر و شریفتر از فعالیت سیاسی در زندگی خود پیدا کرده است.

از این دیدگاه، فیلم «لب بهشت» به سینمای روز تعلق دارد. برای اینکه در جریانی شیرجه می رود که همه ما را در آن دست و پا می زنیم، همه پدرها و پسرها، مادرها و دخترها، همه آنها که ترک وطن کرده اند و درد بازگشت دارند، شخصیت های این فیلم را درک می کنند. داستان فیلم، هر چند خیلی ظریف و پیچیده است، اما هرگز مبهم نمی شود، و می تواند در هر جای دیگر دنیا، نظیر داشته باشد، مثلا در خانواده های مکزیکی مهاجر به آمریکا.

منتقد نیویورک تایمز می نویسد در پایان فیلم، تماشاگر، شخصیت ها را به قدری خوب شناخته که باورش نمی شود این فیلم را فقط یک بار دیده است، هر چند که وقتی فیلم را دو باره ببینید، آن را کاملا نو می یابید، انگار ا اصلا آن ندیده اید.

مشخصات فیلم

لب بهشت The Edge of Heaven

سناریست وکارگردان: فاتح اکین Fatih Akin

بازیگران: نیگول یسیلچای Nurgül Yesilçay، باکی دورژاک Baki ، Davrak تانسل کرتیز Tuncel Kurtiz و هنا شیگولا Hana Schygulla

پخش در آمریکا از استاندراد ریلیسنگ Standard Releasing

ویدیو و دنباله مقاله...

May 20, 2008

Changeling



نمایش «عوضی» فیلم جدید کلینت ایستوود در جشنواره کن




«عوضی» Changeling فیلم جدید هنرمند سالخورده سینمای آمریکا، فرصتی برای هنرنمائی خانم انجلینا جولی Angelina Jolie ، ستاره جنجالی سینمای هالیوود است، که نقش مادری را بازی می کند که مطمئن است بچه ای که پلیس به عنوان بچه گمشده اش به او تحویل داده، عوضی است و بعد از نمایش آن سه شنبه شب در جشنواره فیلم کن، این انتظار را در ناظران بیدار کرد که جایزه نخل طلائی را برای استاد 78 ساله به ارمغان بیاورد.

ظهور «عوضی» Changeling فیلم جدیدی از کلینت ایستوود در جشنواره کن، به نظر غیرممکن می رسد. کلینت ایستوود، هنرمندی که به نودمین دهه عمر خود نزدیک می شود، همین سال گذشته دو فیلم بزرگ و عمده به جهان داد، یکی به ژاپنی، «نامه های از ایووجیما Letters from Iwo Jima و یکی به انگلیسی، «پرچم پدران ما» Flags of Our Fathers، و این بعد از بود که از ساختن فیلم «رودخانه میستیک» Mystic River فارغ شده بود و فیلم «بچه یک میلیون دلاری» Million Dollar Baby را عرضه کرد، فیلمهائی که یکی پس از دیگری برای کلینت ایستوود و دیگر هنرمندان همراه او، جوائز اسکار و جایزه های سینمائی دیگر به ارمغان داشتند. به این ترتیب، در پنج بهار اخیر، آقای ایستوود چهار بهارش را در کن بوده است با یک فیلم جدید.
اما ایستوود، خستگی ناپذیر است. در حالیکه به خاطر نخستین نمایش جهانی فیلم «عوضی»، در جشنواره کن در کنار انجلینا جولی روی فرش قرمز، ایستاده است، آقای ایستوود فیلم دیگری به نام «گرن تورینو» Gran Torino را هم آماده نمایش کرده است.
آقای ایستوود در مصاحبه ای با کنت توران Kenneth Turan منتقد فیلم لس آنجلس تایمز، پرکاری سالهای اخیر خود را ناشی از تقدیر می داند و می گوید «نمی دانم یکباره چی شد!» آقای ایستوود می گوید: «به این نقطه از زندگی رسیدم که دیگر مجبور نبودم فیلمهای کلیشه ای (ژانر) بسازم و می توانم هرچه بخواهم بسازم و من در این حالت رشد می کنم و به خود می بالم و خوشم می آید.»
ناظران در جشنواره کن می گویند امسال بخت گرفتن جایزه نخل طلائی برای کلینت ایستوود بسیار است، به خصوص که هنرپیشه و کارگردان برجسته سینمای آمریکا، آقای شان پن Sean Penn ریاست هیات داوران جشنواره کن را بر عهده دارد. اما برای بعضی ها، دادن جایزه اول به ایستوود از طرف هیات داوران شان پن، ممکن است نوعی تضاد منافع در بر داشته باشد برای اینکه شان پن خود را به ایستوود مدیون می داند. تنها جایزه اسکاری که شان پن گرفته است، به خاطر هنرنمائی اش بود در فیلم رودخانه میستیک Mystic River از کلینت ایستوود.
استقبال تماشاگران در جشنواره کن از فیلم «عوضی» بیسابقه بود. تماشاگران، که در حضور کلینت ایستوود، و خانم انجلینا جولی، ستاره فیلم، و همسر او، آقای برد پیت Brad Pitt این فیلم را می دیدند، به قول خبرنگار شبکه تلویزیونی فاکس، «دیوانه وار» تشویق کردند و از کف زدن و غریو کشیدن، باز نمی ایستادند.
***
درام جدید کلینت ایستوود، بعد از فیلم برنده جایزه اسکارش، «بچه یک میلیون» دلاری، دومین فیلمی است از کلینت ایستوود که در آن، قهرمان فیلم، یعنی آن شخصیت منفردی که همیشه در برابر زور و فشارهای اجتماعی مقاومت می کند، یک زن است. در این فیلم هم انجلینا جولی، مثل شخصیت هیلری سوئنک Hillary Swank در «بچه یک میلیون دلاری» مادر جوانی است که از همه طرف مشت می خورد، اما این بار، صحنه مبارزه، رینگ بوکس نیست، بلکه اداره فاسد پلیس و آگاهی لس آنجلس است و آسایشگاه روانی و دادگاه ها.
«عوضی» ما را به سال 1928 و شهر لس آنجلس می برد و ماجرای واقعی زنی را بازگو می کند به نام کریستین کالینز Christine Collins (با بازی خانم جولی»، که پلیس اعلام می کند پسر 9 ساله که پنج ماه پیش گم کرده بود، پیدا شده. ولی کریستین می داند پسری که پلیس به او تحویل داده، پسر گم شده او نیست. وقتی کریستین می گوید پسر پیدا شده، فرزند او نیست، پلیس به دست و پا می افتد و رئیس پلیس پیشنهاد می کند که کریستین «به طور آزمایشی» پسر پیدا شده را منزل ببرد!
مشکل او این است که هیچکس حرف کریستین را باور نمی کند، و به خصوص پلیس فاسد لس آنجلس، از قبول اشتباه خود امتناع می کند. سرانجام کریستین را به آسایشگاه روانی می فرستند. در عین حال، در دادگاهی دیگر، مردی به جرم آزارجنسی و قتل 20 پسربچه تحت محاکمه است. نتیجه برخورد این دو ماجرا، تکان دهنده است و به پایان حیرت انگیزی می انجامد.
برخلاف فیلمهائی که از دهه 1920 ساخته می شود، در فیلم «عوضی» تصور رومانتیکی از آن دوره به عنوان دوره ای پاکیزه و معصوم نمی بینیم. بلکه کلینت ایستوود شهر و اداره پلیس آن را فرورفته در لجنزار فساد و سوءاستفاده تصویر می کند و جامعه ای را نمایش می دهد که در آن وقتی زنها، حرف مردها را به چالش بگیرند، با آنها مثل دیوانه و ناقص العقل رفتار می شود.
ایستوود بار دیگر در این فیلم به تم مورد علاقه خود سر می زند، و تلاش فرد را برای رسیدن به حق نمایش می دهد. کریستین، قهرمان فیلم، راه دیگری برای خود نمی بیند جز اینکه ایستادگی کند و سرانجام موفق می شود مردم شهر را باخود همراه کند که از پلیس وسیاستمداران فاسد، حساب بخواهند.
بیشتر منتقدها، بازی خیره کننده خانم انجلینا جولی در نقش کریستین را «یکپارچه» و نیرومند توصیف کرده اند. جذابیت بازی او در این است که شاید برخلاف انتظار، برای نمایش تنش درونی و استیصال این مادر فرزند گم کرده، جیغ و داد راه نمی اندازد. حضور خانم جولی در نقشی که به ناحق کارش به آسایشگاه روانی کشیده می شود، همه را به یاد یکی از فیلمهای اولیه و موفق خانم انجلینا جولی می اندازد، فیلم «دختر، گسیخته» Girl, Interrupted – و این تعبیر را همراه دارد که خانم جولی مایلی بود به یکی از موفقیت های خیره کننده خود در یک فیلم جدی، بازگردد.
در آسایشگاه روانی فیلم «عوضی» خانم جولی با ستاره جدید سینمای هالیوود، خانم ایمی رایان Amy Ryan همبازی است و صحنه های شوک الکتریکی خانم رایان توسط دکترهای شرور این آسایشگاه، از صحنه های به یادماندنی فیلم است.
از دیگر بازیگران برجسته ای که در این فیلم می درخشند، باید از جان مالکوویچ John Maclovich نام برد که نقش یک مبلغ مذهبی رادیوئی را بازی می کند که علیه پلیس لس آنجلس سخنوری می کند و به دفاع از کریستین کالینز می پردازد.
در محافل جشنواره کن، صحبت این است که اگر فیلم «عوضی» اسکار نگیرد، خانم انجلینا جولی، که با شکم حامله به این مراسم آمده بود، برای این بازی شایسته نامزدی جایزه اسکار است.
منتقد هالیوود ریپورتر می نویسد خانم جولی تصویر خود به عنوان یک ستاره سینما را با بازی در این فیلم نفی می کند و زنی را بازی می کند که اعتماد خود را به هر چه تصور می کرده می داند، از دست داده است، زنی هم مصمم، و هم آسیب پذیر.
داستان این فیلم را سناریست آن، آقای جی. مایکل استارشینسکی J. Michael Starczynski با تحقیق در پرونده های پلیس و دادگستری لس آنجلس و همچنین آرشیو روزنامه های آن زمان، پیدا کرده است و نوشته است، و فیلم، که تلاش می کند تا جای ممکن وقایع تاریخی را بازسازی کند، گاه تماشاگر را زیادی در دادگاه ها نگه می دارد، با این حال، کرک هانیکات می نویسد کلینت ایستوود و سناریست او داستان را سریع جلو می برند و این فیلم که دوساعت و 21 دقیقه به طول می انجامد، اصلا کوتاه به نظر می رسد.
خانم جولی عامل اصلی ساخته شدن فیلم «عوضی» بود و هم او بودت که کلینت ایستوود و آقای ران مایر Ron Meyer مدیر استودیوی فیلمسازی یونیورسال Universal Pictures را به ساختن این فیلم راضی کرد. بخشی از سرمایه برای این فیلم را نیز شرکت Imagine پرداخت کرده است.
روزنامه لس آنجلس تایمز می نویسد این شرکت قرار بود این بود این فیلم را که اولین کار سینمائی نویسنده آن است، به کارگردانی «ران هاوارد» Ron Howard تهیه کند، اما وقتی برنامه ریزی کار ممکن نشد، شرکت Imagine سناریو را برای کلینت ایستوود فرستاد.
ترکیب کلینت ایستوود و انجلینا جولی، قاعدتا باید فروش خوبی برای فیلم «عوضی» تضمین، با این حال، به قول کرک هانیکات Kirk Honeycutt منتقد نشریه تخصصی هالیوود ریپورتر Hollywood Reporter می نویسد بازاریابی برای فیلم «عوضی» ممکن است کار سختی باشد برای این که داستان فیلم همه وحشت های پدرومادرها را لمس می کند: گم شدن بچه، آنهم در دوره ای که برای جامعه امروز آمریکا غیرقابل تصور است. این منتقد پیشنهاد می کند که استودیوی یونیورسال این فیلم را به تماشاگرانی بفروشد که فیلم در باره فساد پلیس، از جمله فیلمهای مارتین اسکورسزی Martin Scorsese را دوست دارند.
از نظر تمرکزش بر یک دوره خاص از تاریخچه شهر لس آنجلس، داستان فیلم، فصل دیگری است از داستانهائی که در فیلم های برجسته ای مثل «محله چینی ها» Chinatown (از رومن پولانسکی) و «محرمانه لس آنجلس» LA Confidential (از کرتیس هنسن Curtis Hanson). شبیه آن را در فیلم های معاصرتر هم داریم، مثل فیلم «روز کارآموزی» Training Day نوشته دیوید آیر Ayer و فیلم «پادشاهان خیابان» Street Kings، از دیوید آیر.
فیلم «عوضی» پائیز امسال در آمریکا اکران خواهد شد.

مشخصات فیلم

«عوضی» Changeling سناریست جی. مایکل استارشینسکی J. Michael Starczynski کارگردان کلینت ایستوود Clint Eastwood بازیگران: انجلینا جولی Angelina Jolie و جان مالکوویچ John Malkovich پخش در آمریکا از شرکت یونیورسال Universal Pictures


ویدیو و دنباله مقاله...