August 19, 2009

Bandslam

 

مثلث عشقی در رقابت گروههای موسیقی دبیرستان

 

Bandslam_2 در فیلم سینمائی برخورد گروه های راک دبیرستان یا «بند اسلم» ونسا هاجنز،  در نقش دخترتودار و خجولی ظاهر می شود که دریک مثلث عشقی،  با دختر دیگری که یک خواننده پرشر وشور موسیقی راک است دردبیرستان، با بازی السیون میچالکا، بر سر عشق جوان سر به زیری که متخصص انواع موسیقی است، رقابت می کند.  فیلم به خاطر آگاهی عمیق از سبک های رایج موسیقی راک و به خاطر معرفی هنرپیشه نوآمده  «گی لن کانل» موردتحسین منتقدان قرار گرفته که «گی لن کانل» را با تام هنکز یا جان کیوسک مقایسه می کنند.

 

بندسلم Bandslam فیلم موفقی است درباره دنیای نوجوانی.  راجع به رقابت است در دبیرستان، و ظاهرا داستان «موزیکال دبیرستان» High School Musical  را وصل می کندبه موسیقی راک امروز و شخصیت های جدید.   ولی اینجا ونسا هاجنز، برعکس دختر آفتابی و باکله و محبوب که در موزیکال دبیرستان داشت،   دختر گوشه گیری است با زبان پرنیش و کنایه.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

در فیلم Bandslam ونسا هاجنز و شرکت سامیت اینترتینمت Summit Entertainment، تولید کننده فیلم دراکولائیTwilight    دارند از شهرت و اعتباری که فیلمهای موزیکال دبیرستان شرکت دیزنی بدست آورده اند، بهره برداری می کنند.  سامیت دارد با این فیلم و سری فیلمهای بسیار محبوب توایلایت،  روی نوجوانها و سلیقه های آنها تمرکز می دهد.

 

اما  از آنجا که بعضی چیزهای خوب و مقبول یک جا با هم تلاقی کرده اند، حاصل آن فیلمی شده است که حتی ستایش منتقدهای خیلی جدی را هم برانگیخته.  در واقع به قول لیزا شواتزباوم، منتقد هفته نامه «سرگرمی»Entertainment Weekly  (نشریه پرفروش شرکت تایم) همان ترانه آشنا اینجا هم  تکرار می شود، نوجوانهای رنجور و گوشه گیر، یک گروه موسیقی راک تشکیل می دهند در دبیرستان و در این روند، هم درس زندگی می گیرند و هم جام پیروزی بالا می گیرند.


***

 

در فیلم بندسلم، ونسا هاجنز بازیگر موزیکال دبیرستان باردیگر به دبیرستان بازگشته برای یک موزیکال دیگر. خانم هاجنز می گوید شخصیت او در این فیلم درونگرا است و ظاهری بی تفاوت دارد ولی بازی این نقش برای او خوب بود، چون در آخر فیلم با گیتار مدل وی، فلائینگ،   Flying V  از تولید کننده گیتار، شرکت گیبسون، موسیقی راک می زند.

پروژه پیروزی در مسابقه راک میان مدارس ایالتهای سه گانه نیوجرسی، نیویورک و کانتیکت، هنرمند نوآمده گی لن کانل در نقش ویل برتن، که مدیر یکی از گروه های راک مدرسه است، را به عشق نویافته اش با بازی ونسا هاجنز نزدیک می کند. چاشنی فیلم لیسا  کودرو است در نقش مادر ویل.

 

Bandslam_5 «گی لن کانل» می گوید برای این دبیرستانها، رقابت گروههای راک حکم مسابقه فوتبال را دارد. لیسا کودرا میگوید رقابت بزرگ است در سراسر ایالت و گروه این مدرسه همیشه برنده می شود.


«گی لن کانل» می گوید همانقدر که رقابت گروه های راک در این فیلم مهم است، این رقابت در موسیقی، خودش پسزمینه ی رابطه آدمهاست که فیلم را جذاب می کند -- درست است که موسیقی نیروی پیش برنده این فیلم است اما ضمنا این فیلم، در باره رابطه این پسر با مادرش هم هست که بهترین دوستش است ولی آدم با مادری حتی به خوبی لیسا، هم به دوستان واقعی احتیاج دارد.  کودرو می گوید منظورش دوستان هم سن است.


الیسون میچالکا، خواننده گروه الی و ای جی  Aly & AJ که حالا اسمش را عوض کرده اند، اینجا هم خواننده گروه راک مدرسه است.
الیسون میچالکا می گوید موسیقی برایش مهم است اما موسیقی را در بچگی با گوش دادن به موسیقی مذهبی سیاهان آمریکا،  گاسپل، و همچنین موسیقی کاونتری شروع کرد اما این موسیقی این نیست که حالا می زند. او حالا بیچ بویز و هارت و پلیس را منابع اصلی الهامش می داند.


ونسا هاجنز می گوید مثل شخصیتی که در این فیلم بازی می کند، در دبیرستان اولش زیاد معاشرتی نبود و در سالهای میانی خیلی به مد لباس علاقمند شد که خیلی بد بود چون به آن معتاد شد -- اما در هرحال، می گوید بچه بی عرضه ای بود.

 
Bandslam_4 الیسون میچالکا می گوید او و خواهرش را مادرشان در مدرسه درس داد  که خیلی خوش می گذشت چون با پیژامه می نشستند سر کلاس که همان آشپزخانه بود و حق داشتند آدامس بجوند. هاجنز می گوید بارها در مدرسه به خاطر آدامس جویدن به دردسر افتاد.
فیلم بنداسلم از  انرژی و اشتیاق هنرمندان جوانش مایه می گیرد و با تماشاگران نوجوان رابطه برقرار می کند.

 

***

الیسن میچالکا، که در زندگی واقعی خواننده یک گروه راک موفق دونفری به نام «الی وای جی Ali & AJ است، در فیلم بندسلم، خواننده محبوب ترین گروه راک دبیرستان است ولی چون می خواهد حتما در مسابقه بندسلم برنده بشود، از «گی لن کانل» دعوت به همکاری می کند و بعد هم که می بیند دل این جوان پیش دختر ساکتی که ونسا هاجنز بازی می کند، گیر کرده، کاری می کند که آنها به هم نزدیک شوند، که البته ماجرا را به یک مثلث عشقی تبدیل می کند -- جوانی بین دو دختر کاملا متفاوت، هنرمند و پراستعداد...

 

ولی این وسط لیسا کودرو در مقام مادر و بهترین دوست، به این ماجرا صیقل می زند و تفسیر و جوک و تعبیر و نصیحت به آن اضافه می کند اما فیلم، راجع به آسیب پذیری های روحی نوجوانهاست و دلبستگی های آنها...

 

بیشتر بازیگرهای این فیلم از دنیای پرزرق و برق کانال تلویزیونی دیزنی بیرون آمده اند. این فیلم با فیلمهای و سریالهای دیزنی چه فرقی دارد؟

 

می خواهد نوع دیگری تماشاگران نوجوان را تحریک کند، مثل فیلم توایلایت، با احساسات جوانی برخورد عمیق تری دارد.   برای خیلی از منتقدها، یاد آور کارهای هنرمند سینمای هالیوود جان هیوز هست که همین هفته پیش در گذشت... جان هیوز با فیلمهائی مثل شانزده شمع، و باشگاه صبحانه Breakfast Club اصلا یک ژانر سینمائی به وجود آورد در باره نوجوانها و برای نوجوانها. کری ریکی، منتقد فیلادلفیا اینکوایرر می نویسد این فیلم را روایتی از همان کلوپ صبحانه جان هیوز می داند که توسط یک گروه راک گاراژی.

 

Bandslam_3 مایکل رکتشافن، در هالیوود ریپورتر می نویسد  اگر روزی کامرون کرو و جان هیوز فقید روی فیلمی با هم کار می کردند که پر بود از ابرستاره های کانال دیزنی، نتیجه شاید به چیزی تبدیل می شد شبیه بندسلم و با موسیقی بندسلم. و اضافه کرده که این را باید برای فیلم بندسلم از کارگردان نوآمده تاد گرف، یک تعریف به شمار بیاوریم.  اما فرق این فیلم با کارهای جان هیوز البته در انرژی و سرعت این فیلم است که به قول کری ریکی، منتقد فیلادلفیا اینکوایرر،  یک مثلث عشقی دبیرستان است که انگار زیر تاثیر کافئین ساخته شده.


  کارگردان فیلم تاد گرف Todd Graff   به خاطر سابقه طولانی اش در بازیگری، به مشکلات آن طرف دوربین آشنا است و این دومین کارش است و اگر به او فرصت بدهند، بعید نیست که بتواند جائی باز کند در سینمای حرفه ای هالیوود، به خصوص فیلمهای نوجوانان.

فیلمی که قبل از این ساخته با سوژه ای نسبتا مشابه، فیلمی بود به نام Camp از سال 2003 شش سال پیش ،که در آن یک عده جوان داشتند زیر نظر یک استاد روی یک نمایش موزیکال کار می کردند در اردوئی کنار دریا.

 

هنر کارگردان  تاد گرف در این است که به قول منتقد هالیوود ریپورتر، توانسته  حساسیت های جوانانه و صادقانه ای در فیلم بندسلم به کار ببرد فیلمنامه  هم که گرف با همکاری جاش کی گن نوشته، آگاهی عمیقی از موسیقی پاپ معاصر نشان می دهد، و فضای زندگی جوانهای امروز، به خصوص تاثیر یوتوب و مای اسپیس، با این حال، در فضاسازی و قصه پردازی و شخصیت ها، بر می گردد به دهه 1980 یعنی همان زمان فیلمهای جان هیوز، به خاطر طرز برخورد این جوانها  با جهانی که به ارث برده اند - که از یک طرف محتاط است و هم فریبنده.

 

ونسا با گیتار مدل «وی» گیبسون یکی از نقاط قدرت فیلم موسیقی آن است و اجرای الیسن میچالکا که خودش در یک گروه دونفری الی و ای اجی می نوازد و می خواند... ولی خیلی چیزهای دیگر در فیلم هست مثلا همین بازیگر نوآمده «گی لن کانل» که می گوید می تواند جای «جان کیوسک» یا «تام هنکز» را بگیرد به خاطر بازی ای که درنقش ویل، پسر خجالتی ولی با دانش خارق العاده در باره موسیقی ارائه می دهد، و به قول راجر ایبرت، این جوان، با توانائی، دگرگونی درونی شخصیت «ویل» را نشان می دهد که از یک بچه خجالتی ولی پراطلاع و ماهر در موسیقی، که در iPod و دنیای درونی خودش، غرق است، انگار از دنیا بریده، تبدیل می شود به جوان خونسرد با اعتماد به نفس برای برنده شدن در مسابقه.

 

Bandslam_poster اندی وبستر، در نیویورک تایمز، از لحن پرنشاط فیلم و البته موسیقی راک فیلم تعریف کرده و آن را راضی کننده می داند والیزابت وایزمن در دیلی نیوز نیویورک از «گی لن کانل» تعریف می کند به عنوان چهره نوآمده که در این فیلم می شکفد. 

از دید نیکلاس راپولد، منتقد ویلج وویس، زیر  لایه بی مغز مسابقه گروه های راک،  هوشمندی تاد گرف در خلال سناریو، تلاش مذبوحانه ای می کند برای جلب توجه تماشاگر و کیمبرلی جونز منتقد روزنامه شهر دانشگاهی آستین، جاذبه اصلی بندسلم را ونسا هاجنز یا الیسن میچالکا نمی داند بلکه نوشته فیلم بندسلم متعلق است به این فیلم کیفیتی نایاب در سینما داده است، و آن صداقت است.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 18, 2009

Inglourious Bastards

انتقام یهودی ها از نازی ها: «حرامزاده های بی سیرت»

 

Inglourious_bastards_Tarantino در جدیدترین فیلم کوئنتین ترنتینو، «حرامزاده های بی سیرت»  برد پیت فرمانده یک جوخه آمریکائی است متشکل از افسران و سربازان یهودی، که پشت جبهه، در فرانسه تحت اشغال آلمان ها، به انتقام گیری از افسران اس اس مشغول هستند، آنهم انتقامی خشن و توام با خونریزی. برخلاف فیلمهای جنگ دوم، در این فیلم نازی ها و امریکائی ها به یک اندازه خشن و خبیث هستند و این هم رنگ و لعاب تارانتینوئی است که به قصه داده. اما قهرمان دیگر فیلم یک زن یهودی فرانسوی است  که از چنگ کشتار آلمانها گریخته و در مقام صاحب یک سینمای پاریسی، در عملیات خرابکاری در یک جشن عمده با حضور سران ارتش نازی، در توطئه قتل آدولف هیتلر شرکت می کند.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

از وقتی  این فیلم برای نخستین بار در جهان در جشنواره کن به نمایش در آمد، موضوع بحث انگیزی شده، به خصوص به خاطر اینکه در ظاهر یک فیلم تاریخی، داستانی کاملا خیالی دارد. 

 

در غالب یک فیلم جنگی، یک فیلم ترسناک خونین ساخته، که تخیل خشونت آمیز را محکوم می کند، یا ستایش می کند... این تعبیرهای مختلف ناشی از طبیعت به اصطلاح پسامدرن کار تارانتینو است، که به راحتی از تاریخ، و از تاریخ سینما وام می گیرد برای ساختن فیلمهائی که بیشتر از هر چیز واکنشی به سینما هستند از دید فیلم-آشنای یک محقق.

 
و برای همین کار تارانتینو تا حدودی سرد و نچسب هم می تواند بشود، چون نمایشی یا اطواری است تا واقعی و عاطفی.  در کار جدیدش، یک جوخه از ارتش آمریکا را نشان می دهد متشکل از افسران و سربازان یهودی... که البته چنین چیزی وجود نداشته... اینها را قرار می دهد در پشت جبهه در فرانسه، و توسط اینها، یک انتقام خیالی از جنایات نازیها و آلمانی ها در جنگ دوم می گیرد به دست یهودیان آمریکائی... یعنی با نازی ها حسابش را صاف می کند..

 

برخلاف فیلمهای جنگ دوم، در این فیلم نازی ها و امریکائی ها به یک اندازه خشن و خبیث هستند و این هم رنگ و لعاب تارانتینوئی است که به قصه داده . افتتاح پرسروصدای فیلم هم در لس آنجلس وهم  در نیویورک که در گزارش ما خواهید دید، قرار است اذهان عمومی را آماده کند برای نمایش این فیلم که از جمعه آینده شروع می شود در آمریکا.


***


Inglourious_bastards_3 هفته گذشته، در مراسم افتتاح اکران عمومی فیلم «حرامزده های بی سیرت» در هالیوود، ستاره برجسته هالیوود خانم انجلینا جولی، با لباسی از طرح های مایکل کورز،  در کنار شریک زندگی اش  برد پیت، حاضر شده بود روی فرش قرمز... برای سلام و علیک با هواداران...
از دیگر حاضران در آن مجلس، کوئنتین تارانتینو، نویسنده و کارگردان فیلم و همچنین دایان کروگر، بازیگر، که با دامن کوتاه و سنگدوزی شده، از طرحهای ورساچی روی فرش قرمز حاضر شده بود.


و چند شب بعد از آن در نیویورک،  نویسنده و کارگردان فیلم کوئنتین ترانتینو روی فرش قرمز بود، به همراه چند تن دیگر از ستارگان فیلم، از جمله جولیا استایلز، و همچنین بن کینگزلی، بازیگر بریتانیائی برنده جایزه اسکار، و ترنس هاوارد.

 
تارنتینو می گوید ده سال بود که شخصتی که برد پیت  فیلم بازی می کند  در ذهنش بود فقط به اسم آلدو، ولی سناریو نیمه کاره بود که به این نتیجه رسید که کسی جز برد پیت را برای ایفای نقش نمی خواهد و دهانها از تعجب باز ماند وقتی پیت نقش را قبول کرد.
برد پیت فرمانده یک دسته سربازان یهودی آمریکائی است که پشت جبهه در خاک فرانسه، علیه نیروهای آلمان دست به عملیات ایذائی خشونت باری می زنند.


Inglourious_bastards_2 هنرپیشه و کارگردان نیویورکی، ایلای راث  Eli Roth می گوید در نیویورک مدرسه رفته و در این حوالی بزرگ شده و پدرمادرش از یهودی های آمریکائی نیویورک هستند و در فیلم هم، او بخشی از یک واحد یهودی سربازان آمریکائی است که نازی ها را کتک می زنند و می ترسانند و حتی پوست می کنند و او می خواهد واکنش یهودی های نیویورکی را هنگام تماشای کتک خوردن نازی ها تماشا کند.


فیلم حرامزده های بی سیرت  در جشنواره کن سروصدای زیادی به پا کرد و مدتهاست نمایش آن در اروپا شروع شده است.   از تارانتینو در باره بزرگترین چالش ها هنگام ساختن فیلم سئوال می کنند که می گوید چالش این  بود که فیلمی که سالیان سال در ذهن داشت باید در مدت زمانی که برای چنین فیلمی اینچنین کوتاه است، فیلمبرداری می کرد و همین هم البته جذاب بود که کارگردان را مجبور می کند با همه وجود در عمق کار فرو برود. 


در فیلم حرامزده های بی سیرت، واحد آمریکائی پشت جبهه به کمک نیروهای مقاومت فرانسه، نقشه می کشند که سران ارتش آلمان را که در مراسمی در یک سینما در پاریس جمع می شوند، در آتش بسوزانند.


 

ملانی لوران در نقش صاحب سینمائی است در پاریس که کمک می کند به توطئه سوء قصد به سران ارتش المان در پاریس کمک می کند.
خانم ملانی لوران می گوید فرانسوی ها عاشق کوئنتین تارانتینو هستند و وقتی قرار شد نقشی در این فیلم به و داده شود، خیلی دستپاچه شد به خصوص که نقشی که برای او نوشته بود، یک قهرمان تارانتینوئی است که هم شکننده و آسیب پذیر است و هم قوی است وهمه را می کشد، و خیلی با حال بود.


خانم انجلینا جولی می گوید سناریو را خوانده بود و سرصحنه فیلمبرداری هم بود و خود فیلم را هم در فرانسه دید و آن را یک نمونه کلاسیک کار تارانتینو می داند و از کار برد پیت تعریف می کند ولی می گوید مهم این است که مردم خوششان بیاید.
از جمله خشونت های سرجوخه آمریکائی خیالی این فیلم علیه افسران نازی، انداختن علامت اس اس با چاقو روی پیشانی آنهاست. 
برد پیت می گوید در چاقو بازی استاد است و به شوخی می گوید از زمان کودکستان یا سال اول دبستان چاقو بازی می کرده. تارانتینو می گوید برد در طول فیلمبرداری با چاقو تمرین کرد و «هر چند نمی دانم با پیشانی آدم می تواند یانه، ولی روی گوشت کبابی می تواند با چاقو علامت اس اس بیاندازد.»


***


Inglourious_bastards_poster فیلمی که در آمریکا اکران می شود  با فیلمی که در جشنواره کن نشان داده شد، خیلی فرق دارد. در همان جشنواره کن هم خیلی ها نوشتند که تارانتینو وقتی برگردد هالیوود، استودیو  اصرار خواهد کرد که فیلم را کوتاه کند. در گزارشی چند ماه پیش، صحبت از این بودکه هاروی واینستاین، یکی از برادران واینستاین، تهیه کننده و پخش کننده فیلم در کمپانی واینستاین، می خواهد دست کم چهل دقیقه از فیلم حذف کند. 


تارانتینو بارها گفت که فیلمش عمده ترین کاری بود که در جشنواره کن به نمایش در آمد، ولی منتقدها دو دسته بودند. بعضی آن را ستایش کردند ولی برخی دیگر که زیاد بدشان نیامده بود، تاکید کردند که شاهکار نیست. ان تامپسن آن موقع در ورایتی نوشته بود که این یک فیلم هنری است نه یک فیلم تجاری برای توده ها -- لوموند آن را کوبید به خاطر تحریف تاریخ ولی نشریات هنری آن را بهترین کار تارانتینو دانستند.

 

معروف است که این فیلم ترکیبی است از یک فیلم جنگ دومی، یعنی با آن دکورها و لباسها و فضاسازی، با وسترن اسپاگتی، یا فیلمهای ایتالیائی وسترن های انتقامی، که تارانتینو سری کیل بیل را هم در ستایش آنها ساخته بود. ضمنا، ستایشی هم هست به فیلمهای جنگی اروپائی دهه شصت و هفتاد و ضمنا، ستایشی هم دارد از سینماگران برجسته آلمان قبل از جنگ و دوران جنگ. محور داستان فیلم نمایش یک فیلم المانی است در یک سینمای فرانسوی با حضور سردمداران ارتش هیتلری که قرار است هدف سوء قصد  این جوخه خرابکاران آمریکائی پشت جبهه باشند. 


 

اسم فیلم، که غلط هم هجی شده، ملهم از یک فیلم ایتالیائی است که در سال 1978 ساخته شده، یعنی سی سال پیش، اما داستان فیلم ربط زیادی به آن ندارد. داستان فیلم، ترکیب دو قصه است، یکی داستان زن یهودی فرانسوی است که خانواده اش به دست آلمانی ها کشته می شوند ولی خودش صاحب سینما می شود  در برنامه جوزف گوبلز رئیس تبلیغات المان هیتلری برای بزرگداشت از هیتلر، خرابکاری می کند. خط دوم داستانی فیلم، ماجراهای جوخه ای است آلمانی ها را در فرانسه هدف کشتار و خونریزی می گیرند و همیشه یکی را زنده می گذارند که داستان را برای دیگران تعریف کند.   این داستانها را تارانتینو با ظراف و عظمت اپرائی و با غلو و با الهام از سینما، به هم مربوط کرده در یک فیلم طولانی پر از صحنه های خون و خونریزی و خشونت..

 

اختلاف نظر میان منتقدها، همچنان ادامه دارد. مثلا دیوید ادلستاین، منتقد هفتگی «نیویورک» آن را یک خواب خیس انتقام توصیف می کند ولی می نویسد ارزش صبر کردن را داشت. ادلستاین می نویسد آنها که تارانتینو را متخصص صحنه های خشونت بار و چندش آور خونریزی می دانند، استعداد اصلی او را نادیده می گیرند که نوشتن دیالوگهای طولانی و پیچ در پیچ است، قبل از کشتار و خونریزی... از دید ادلستاین، زیبائی حرامزاده های بی سیرت در آن صحنه های خشونت و کشتار نیست که به صورت پاداش گوش دادن به دیالوگها به تماشاگر داده می شود، بلکه خود آن دیالوگهاست و آدم آرزو می کند صحنه کشتار هرگز فرا نرسد. این در حالی است که بعضی دیگر از منتقدها، از جمله مانولا درگیس در نیویورک تایمز، دیالوگ های فیلم را زورکی و کلیشه ای دانسته اند. 


Inglourious_bastards_4 ادلستاین فیلم حرامزاده های بی سیرت را ترکیبی از مناظره درونی تارانتینو می داند، که در آن، سینما با تاریخ تلاقی می کند، زن گریزی با فمینیسم می آمزد، جنون غیرآزاری، یا سادیسم، با رومانتیسیم یا تخیل شاعرانه مخلوط می شود و همه اینها، در هم می شکنند و به هم می ریزند در ترکیب های جدید و هر چند کل فیلم، مثل کولاژی است از چیزهای نامربوط، اما همه چیز در یک ترکیب ملهم از روانشناسی شاگرد فروید، یونگ، که به اصالت رویا اعتقاد داشت، با هم می خواند و هماهنگ است.

 

منتقد برجسته دیگر در نیویورک، دیوید دنبی Denby نویسنده هفتگی وزین نیویورکر، از سنگدلی اخلاقی فیلم انتقاد کرده و نوشته این فیلم همه اش هیجان است بدون احساس و عاطفه، سراسر جوشش است بدون حس. در این فیلم افسران آلمان نازی صرفا استعاره های سینمائی هستند، هیولاهائی سخنگو که استعداد اصلی آنها، غیرآزاری یا سادیسم است. اما آمریکائی ها همینطور هستند و با ظالم نشان دادن آمریکائی ها، تارانتینو می خواهد از تفکیک عادتی نیک و شر در امتداد مرزهای ملی، پرهیز کند  ولی با این کار، از پاسخگوئی اخلاقی هم فرار کرده است.


او می گوید از «جکی براون» به بعد، فیلمهای تارانتینو صرفا هیجان می آفرینند بدون محتوای احساسی، و این طرز فیلمسازی، سبُک تر و توخالی تر از آن است که بشود اسمش را نهیلیسم گذاشت. دنبی می نویسد اما اگر سنگدلی اخلاقی در فیلم پالپ فیکشن Pulp Fiction تا جائی می رود که خشونت و خونریزی ناگهانی شخصیت ها برای تماشاگر خنده دار می شود، اینجا در فیلم «حرامزاده ها» تارانتیو یک مصیبت یا تراژدی واقعی تاریخی را گرفته دارد با آن شوخی می کند.

 
او یادآور شده که هنرمندانی مثل چاپلین و ارنست لوبیچ هم فیلم هائی در هجو نازی های آلمان ساختند ولی انها از کمدی برای هشدار نسبت به فاجعه ای که در راه بود استفاده کردند در حالیکه  داستان ابرخشن تارانتینو فقط نشان دهنده این است که این است که او همچنان مثل پسربچه ها در رویای خشونت به سر می برد.

دنبی نوشته فیلم «حرامزاده ها»  است که با مهارت ساخته شده اما احمقانه تر از آن است که تماشایش لذت داشته باشد. اما کریستی لومایر منتقد خبرگزاری اسوشیتدپرس می نویسد اگر تارانتینوی کارگردان، این قدر تارانتینوی نویسنده را دوست نداشت، این فیلم می توانست عالی باشد، اما حالا یک فیلم خوب است با چند صحنه عالی.

 

Inglourious_bastards_6 راجر مور، منتقد اورلاندو سنیتل، که نقدهایش در دهها نشریه دیگر هم چاپ می شود، نوشته دو تا از  استعدادهای جنجالی سینمای آمریکا فیلمهای جنگ دوم ساختند و هر دو فیلم هم بد از اب در آمده، یکیش   تارانتینو است، که یک واحد سربازان یهودی آمریکائی را پشت جبهه در فرانسه نشان می دهد و دیگری، اسپایک لی، که یک واحد سربازان سیاهپوست آمریکائی را پشت جبهه در ایتالیا برده است.
راجر مور نوشته تارانتینو یک فیلم بد ایتالیائی را بازسازی کرده و فیلمی ساخته شلخته، و کند و خنگ و ناشیانه -- اولین فیلم ناشیانه تارانتینو، از دید این منتقد..


ریچارد کورلیس منتقد مجله تایم، در این فیلم هم خط درونمایه کارهای اخیر ترنتینو، یعنی Kill Bill  و Death Proof را دیده که  محورآنها زنهای خونخوار و قوی هستند و در این فیلم، یکی در نقش شوشانا، که ملانی لوران بازی می کند و یکی هم در نقش بریجیت، هنرپیشه سینمای آلمان درزمان رایش سوم، با بازی دایان کروگر، دو قهرمان زن آفریده ولی منتقد ماهنامه Empire که آشکارا یکی از هواداران ترنتینو و سینمای خاص اوست، نوشته فیلمی است درخشان و هر قسمت آن به اندازه اشتباه عمدی در املا واژه Inglourious اسم فیلم، من در آوردی است.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 17, 2009

500 Days of Summer

«500 روز سامر»: داستان توهم یک عاشق

 

500days_2 500 روز سامر -- با شرکت زوئی دشانل، در نقش «سامر» -- داستان عشق است از دیدگاه یکجانبه یک عاشق، که رفتار دوستانه و صمیمی دختر زیبای همکار اداری را به اشتباه نشانه علاقه او به خودش تعبیر می کند، و سرانجام دلش شکسته می شود وقتی رابطه به پایان می رسد. پایان غم انگیز فیلم از اسم فیلم معلوم است چون پایانی است برای رابطه. داستان در فیلم مثل خاطرات عاشق، پراکنده و بدون ترتیب زمانی بازگو می شود.

 

«پانصد روز سامر» از آن اسمهاست که به فارسی بی معنی می شود... چون معنی دوگانه دارد. سامر یعنی تابستان، که داغ است و تفنده و پرجوشش... ولی کلافه کننده -- و وقتی می گوئی 500 روز تابستان، شگفت انگیز است چون تابستان که 500 روز ندارد، اما سامر اسم دختر قهرمان داستان است. که در فیلم 500 روز سامر، داستان عشق او و مرد جوانی را داریم از دید این مرد جوان... فیلم از این نظر غیرمتعارف است که خلاف انتظار تماشاگر جلو می رود، هر چند که بیشتر صحنه ها و تصاویر آن، فرقی با فیلمهای کمدی عشق متعارف ندارد.. نقش دختر را زوئی دشانل بازی می کند هنرپیشه و خواننده ای که هم در سینمای غیرمتعارف و هم در موسیقی غیرمتعارف این روزها خیلی گل کرده است. فیلم کار اول مارک وب، کارگردانی است که در ساختن ویدیو کلیپ تجربه دارد.

 

***

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

کمدی رومانتیک «500 روز سامر» داستان آشنائی مرد جوانی است با دختر زیبائی که از او بدش نمی آید اما زیاد هم عاشق او نیست. جوزف گوردن لویت، بازیگر نقش تام، راوی داستان، می گوید فیلم، خاطرات این مرد جوان است از این عشق. آشنائی آنها و عشق تام به سامر 500 روز به طول می انجامد، هر چند معنی عشق برای شخصیت سامر معلوم نیست.

 

زوئی دشانل می گوید شخصیت سامر دختری است که واقعا نمی داند عشق چیست و به خودش اجازه نمی دهد که دل ببندد به چیزی که ممکن است خیالی باشد.

مرد عاشق، به خودفریبی دچار است و پیام های صریح زن را که عشق او را تلویحا رد می کند، نمی بیند. جوزف گوردون له ویت می گوید این مرد جوان به تصور کلیشه ای از عشق دل بسته و تعریفی از خودش ندارد اما در موقعیتی قرار می گیرد که انتظارش با واقعیت، تلاقی پیدا می کند و دلش می شکند.

 

او می گوید این یک کمدی عاشقانه است که برخلاف فرمول معمول فیلمهای هالیوودی، تماشاگر را با تصویری کاذب، فریب نمی دهد. گوردون له ویت در صحنه ای از فیلم از خوشحالی در خیال خودش به رقص در می آید. کارگردان مارک ویر می گوید صحنه را طور دیگری هم طرح کرده بود که گوردون له ویت مجبور نباشد برصد اما او گفت البته که می خواهد برقصد.

 

گوردون له ویت هم می گوید گفتم مگر شوخی داری.. چون بازیگر است و با موسیقی سروکار ندارد، شاید دیگر فرصت پیدا نمی کرد که رقص خودش را نشان بدهد. منتقدها رابطه ای که روی پرده بین دو بازیگر به وجود آمده، ستایش کرده اند. مارک وب، کارگردان، می گوید نمی شود آ و ب را کنار هم گذاشت بلکه باید پویائی، یا کشش یا ترکیب آنها را در فیلم گذاشت پویائی رومانتیک بین آنها، محور قصه است.

 

***

 

500days_5 اما شبیه این فیلم زیاد دیده شده است. یعنی کمدی عشقی با موسیقی راک غیرمتعارف؟ آدم یاد Garden State می افتد که حتی البوم ترانه هاش هم بیرون آمد. آدم به این صحنه ها که نگاه می کند، یاد دهها فیلم دیگر می افتد از سینماگران جوان و اهل حال، با شرکت هنرپیشه های جوان و اهل حال، در باره مردها و زنهای جوانی که عشق مشترک شان به یک گروه راک اهل حال، باعث آشنائی و ازدواج آنها می شود... و شاید جذابیت فیلم «500 روز سامر» هم در این باشد که با همین فرمول که گفتی، بازی کرده، یعنی خلاف جهت آب شنا کرده و به همین سبب، فضای آن آشناست در حالیکه مفهوم متفاوتی دارد. به قول رنه رادریگز، منتقد میامی هرالد، فیلمی است که روی پرده، با تصور قبلی تماشاگر کاملا متفاوت است، فیلمی است خنده دار و در عین حال غمگین، سرخوش ولی دلتنگ، و همچنین وجدآور.

 

خانم رادریگز می گوید این کمدی عشقی است که اصلا فکر سینمای کمدی عشقی را که تکراری و خسته کننده شده، از نو، تازه و گیرا می سازد، و یادآور می شود که کمدی عشقی تا چه اندازه می تواند تاثیر گذار باشد و انتقال دهنده باشد. پیتر تراورس در رولینگ استون نوشته این فیلم، نوع دیگری از داستان عاشقانه است که چیزی از دل تماشاگر می کندو می برد

 

در این داستان، تام، شخصیت مرد جوان، نقشی را دارد که معمولا دخترهای جوان در فیلمهای رومانتیک دارند، یعنی اوست که عاشق است و اوست که به خاطر این عشق، خودفریب شده و حرفها و اشارات طرف مقابل را یا غلط متوجه می شود یا خیالی تعبیر می کند. شغل این جوان در فیلم نویسندگی کارتهای تبریک است و این دختر، با بازی زوئی دشانل، آنجا کارآموز می شود.

 

جذابیت و ابهام رابطه آنها در این است که دختر از این جوان بدش نمی آید اما با او وقت می گذراند تا عشق اصلی اش را پیدا کند و طبیعی است که در پایان این فیلم، دل این جوان شکسته می شود.. داستان برای سناریست فیلم، اسکات نوستاتر Scott Neustadter اتفاق افتاده که عاشق دختری می شود که می گفت دوست پسر دائمی نمی خواهد و آنا عاشق او شد و دنبالش بود تا اینکه دختر رابطه اش را قطع کرد.

 

500days_1 فیلم خیلی غمگینی است، به خصوص که از دید مرد جوان بازگو می شود. ولی این داستان دلتنگ کننده تر و غم انگیزتر به گوش می رسد، ولی در فیلم این قدر سنگین و سخت نیست. مثلا اینکه سامر عاشق این جوان نیست، هر چند معلوم است، اما زیاد برجسته ی شود و تماشاگر حتی از اسم فیلم هم می تواند حدس بزند که روزگار تام با سامر، پایانی مشخص دارد.

 

اما ساختار فیلم خطی نیست، یعنی تام در خاطراتش بین روزهای مختلف پس و پیش می پرد، و ما شاهد این هستیم که رابطه آنها، هم گل می کند و می شکفد، و هم می پژمرد و فرو می ریزد... و این ساختار، لحن تلخ و شیرینی به فیلم می دهد. به قول راجر ایبرت منتقد شیکاگو سان تایمز، وقتی ما به رابطه های عشقی شکست خورده گذشته خود فکر می کنیم، هیچوقت ماجراها را به ترتیب تاریخی به یاد نمی آوردیم بلکه در مغزمان بین لحظه های سرخوشی و دلتنگی، امید و یاس، می پریم... معمولا مردم می گویند داستان را از اولش بگو، ولی آدم وقتی خودش اول یک داستان عشقی قرار دارد، نمی داند که آنجا اول داستان است، و فیلم 500 روز سامر هم همینطور است، از روز 488 شروع می شود.

 

به قول اوئن گلیبرمن، منتقد EW می نویسد برخلاف کمدی های عشقی متعارف که معمولا چند حالت مشخص را توصیف می کنند، فیلم «500 روز سامر»، حالتهای مابین آن حالتهای مشخص را نشان می دهد و هنر کارگردان مارک وب در این است که هر صحنه را هوشمندانه مثل یک عکس مقطعی از خاطره نشان داده و حس بازیگوشی او، بی نهایت است.

 

500days_poster هر دوره ای فیلم عشقی خاص خودش را دارد. مثلا دهه 1970 را فیلم وودی آلن، انی هال، تعریف می کرد و از نظر اوئن گلیبرمن، فیلم «500 روز سامر»، می تواند همان کار انی هال وودی آلن را بکند برای نسل بیست و چندساله امروز، و او را تشبیه کرده به وس اندرسن، کارگردان نسل جوان، ولی با این فرق که وس اندرسن، کارگردان فیلمهائی مثل راشمور و دارجیلینگ لیمیتد، از هوش و ابتکارش برای برتری پسامدرن استفاده می کند در حالیکه کارگردان 500 روز سامر، مارک وب، از هوش و ابتکاری در خدمت انسانیت استفاده کرده...

 

مایکل اسراگو در بالتیمور سان هم حالت فیلم را به انی هال وودی آلن تشبیه کرده به خصوص به خاطر تلاش تام شخصیت مرد جوان، برای بازسازی صحنه ها. ینطور که منتقدها نوشته اند، فیلم 500 روز سامر با کمدی عشقی هائی که دائم ساخته می شود فرق دارد. خیلی ها از عمق دیالوگها و طرز فکر شخصیتها تعریف کرده اند. مثلا راجر ایبرت یادآور می شود که شخصت دو عاشق در این فیلم در باره ارزش های زیبائی شناختی خودشان در معماری صحبت می کنند، راجع به تقابل زیبائی و حقیقت... و کمتر فیلمی را سراغ داریم که چنین بحثهائی زمینه رابطه عشقی را تشکیل بدهد.

 

شخصیت تام یک شاعر کارتهای تبریک است ولی درس معماری خوانده و مناظری از شهر لس انجلس به سامر نشان می دهد که تماشاگر در فیلمهای دیگر ندیده است. اما انتقادی که از فیلم شده، ابهام شخصیت سامر است، برای اینکه تام هیچوقت او را به درستی نمی شناسد، تماشاگر هم بیشتر از آنچه تام از سامر می داند، نمی داند.

 

دیوید ادلستاین، منتقد هفتگی نیویورک هوشمندی سناریوی فیلم را به کارهای سناریست و فیلمساز مبتکر نسل نوی سینمای آمریکاچارلی کافمن تشبیه کرده ولی نوشته در تحلیل نهائی، این فیلم، رقصی است روی خلاء -- و درام واقعی نمی تواند وجود داشته باشد وقتی شخصیت زن قهرمان فیلم اینقدر در پرده پوشیده شده -- حتی اگر موضوع فیلم همین باشد... باز هم فرق نمی کند، بازهم نمی تواند برخورد و درام بیافریند. اما جو نومایر در دیلی نیوز نیویورک نوشته این فیلم یک کمدی عشقی است که حس زندگی واقعی را دارد و دیوید واینگند در سنفرانسیسکو کرانیکل می نویسد فیلمی است غیرقابل مقاومت در باره عشق خوبی که بد می شود.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 16, 2009

Time Traveler’s Wife

سفر بی اختیار مرد خانواده به دوردستها

 

Time_Traveler's_Wife در فیلم «همسر مسافر زمان» ریچل مک ادمز زنی است که با یک مسافر زمان، با بازی اریک بانا ازدواج می کند. مردی که مدام و بی اختیار غیبش می زند و به زمانهای دور، در آینده و گذشته سفر می کند.   فیلم «همسر مسافر زمان» روایت سینمائی یک کتاب پرفروش است به همین، از نویسنده و هنرمند و مربی هنر،  45 ساله، خانم آدری نیفنگر، که سال 2003 بیرون آمد و دو میلیون و 500 هزار نسخه در آمریکا و انگلیس فروخته و محبوب جمع بزرگی است. امتیاز اصلی روایت سینمائی این اثر،  بازی های گیرای دو هنرپیشه اصلی توصیف شده است.

 

داستان های عجیب و تخیلی در فیلمها زیاد است اما گاهی به سطح پوچی مطلق می رسد، مثل همین داستان که شوهری بی اختیار بین اعصار مختلف در حال سفر باشد... یعنی با هیچ منطقی جور در نمی آید. قرار هم نیست منطقی باشد -- مگر داستان هری پاتر یا فیلمهای تخیلی دیگر با منطق جور است که این یکی باشد؟ 


گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

سفر در زمان هم که در ادبیات رایج است از «ماشین زمان» اچ جی ولز بگیر و دهها فیلمی که با الهام از آن یا درباره آن ساخته شده... ولی همیشه سفر در زمان استعاره است از چیز دیگر، و استعاره ای که جا برای تعبیر های زیادی دارد، مثلا می شود گفت شوهری که کنار زنش نشسته دارد رمان می خواند، یک مسافر زمان است که در لحظه ای که در آن داستان فرو می رود، برای زنش حضور ندارد؛  یا شوهری که مست می کند یا ماده مخدر مصرف می کند، به تعبیری، در آن لحظه زن و بچه را می گذارد می رود. در این فیلم، رابطه را با این استعاره نشان داده.

 

فیلم «همسر مسافر زمان» کار یک هنرمند آلمانی زاده هالیوود است به نام رابرت شوئنتکه Schwentke که اخیرا فیلم هیجان انگیز Flightplan با شرکت  از او دیدیم، با شرکت جودی فاستر --  کارگردانی مسلط است به خصوص به حادثه و سرعت پیشبرد قصه، ولی مهم تر از کارگردان، سناریست فیلم است بروس جول روبین، که بیست سال پیش برای فیلم «روح» جایزه اسکار گرفت که در آن روح زن مرده ای از طریق یک واسطه با زن زنده اش تماس می گیرد -- داستانی که بی شباهت به فیلم حاضر نیست. اما  فیلم «همسر مسافر زمان» روایت سینمائی یک کتاب پرفروش است به همین نام، از نویسنده و هنرمند و مربی هنر،  45 ساله، خانم آدری نیفنگر Niffenegger   -- که «همسر مسافر زمان» اولین کتابش است که سال 2003 یعنی شش سال پیش بیرون آمد و با دو میلیون و نیم نسخه فروش در آمریکا و انگلیس، کتابی است که خیلی ها دوستش دارند، و خانم نی فه نه گر را یکباره در فهرست نویسندگان پرفروش روز آورد.

 

***

 

آنچه داستان تخیلی و به دور از منطق مسافر زمان را برای تماشاگران باورپذیر می سازد، کشش گرمی است که دو بازیگر، ریچل مگ ادمز و اریک بانا روی پرده نسبت به هم نشان می دهند.  اریک بانا می گوید اگر کشش طبیعی با بازیگر نقش مقابل وجود نداشته باشد، با هیچ حیله ای نمی توان آن را واقعی جلوه داد.  او می گوید چون از قبل هوادار ریچل مک ادمز بود، غریزا می دانست که با هم خوب کار خواهند کرد.
مشکل همسر مسافر زمان این است که شوهرش ناغافل غیب می شود و مشکل مسافر زمان این است که سفرهای ناگهانی خود را نمی تواند کنترل کند.  اریک بانا می گوید عشق شخصیت او به کلر توصیف ناپذیر است، مثل داشتن یک شریک روحی است، کششی است حیوان گونه، مثل عشق در زندگی واقعی.

 

خانم مک ادمز می گوید شخصیت او کلر، ظاهرا عاشق عشق به مسافر زمان است، یعنی چیزی رویائی و عاشقانه است که در واقعیت، خیلی دشوار می شود -- سئوال این است که قابلیت سفر در زمان، آیا یک موهبت است یا یک مصیبت.

 

اریک بانا معتقد است که برای شخصیت های فیلم مصیبت است اما برای تماشاگران فیلم موهبت، برای سفر زمان در فیلم وسیله ای است که این دو را از هم جدا می کند و آنها را به تجریه وتحلیل در باره عشق به همدیگر وا می دارد.

 

برای نمایش بصری سفر در زمان، از ترفندهای سینمائی مختصری استفاده شده. کارگردان رابرت شوئنتکه می گوید متوجه بودیم که این فیلم از جلوه های بصری زیاد سوخت نمی گیرد بنابراین جلوه بصری باید نشان می داد که مفهوم سفر در زمان چه می تواند باشد برای شخصیت های فیلم و بنابراین این جلوه ها تا حدودی تکان دهنده هستند و سریع، که طبیعت غیرقابل کنترل و ناگهانی بودن آنها القا شود و برای نشان دادن آن از ریخته شدن ماسه در ساعت شیشه ای استفاده کردیم و پوست بدن که ور می آید... بنابراین چیزی به سر او می آید  که امیدواریم طعمی از سفر در زمان به تماشاگر بدهد.


***

 

Time_Traveler's_Wife درقصه این فیلم، سفر زمان برای  این زن و شوهر مشکل آفرین می شود و هر چند اینکه آدم بتواند مثلا به گذشته برگردد و با دوستهای قدیم یا عزیزان از دست رفته، دیدار داشته باشد...  پدیده پرکششی است اما سفر زمان برای شخصیت اریک بانا در این فیلم همیشه با دردسر همراه است، خستگی شدید، برهنگی... و ضمنا هر وقتی به جائی می رسد کسی دنبالش است که دستگیرش کند یا کتکش بزند... اما  این شخصیت، که اریک بانا نقش او را به قول منتقدها، با ظرافت و احساسات واقعی، بازی می کند، یک کتابدار است در کتابخانه که به خاطر مرگ ناگهانی مادرش، از بچگی بدون اینکه خودش بخواهد، مسافر زمان می شود و این وضع باعث انزوای او از اجتماع می شود و افسردگی به همراه دارد، ا اینکه با شخصیت دوست داشتنی ریچل ادمز، به نام کلر، برخورد می کند که به او می گوید انگار همیشه او را می شناخته و آینده شان به هم پیوسته است...


گفتیم که سفر زمان، استعاره ی کتاب خواندن می تواند باشد و  این مرد هم که شغلش کتابداری است، به مسافر زمان خیلی برازنده است.  آنها به قول کانی اوگل، منتقد روزنامه میامی هرالد، عشقی است که با این داستان، واقعا در محک زمان قرار می گیرد. . خوب، آن یک تعبیر است، ولی تعابیر دیگر هم می تواند داشته باشد، مثلا برای تای بر منتقد باستن گلوب، سفر زمان در بهترین حالتش می تواند تعبیری باشد برای لحظه های ارزشمند زندگی، که می خواهد بگوید این لحظه ها بیشتر مواقع از کنترل ما خارج هستند.  اما البته همین منتقد هم فکر اصلی فیلم را جنون آمیز می داند.


راجر ایبرت، منتقد شیکاگو سان تایمز، از فیلم خوشش آمده به خاطر اینکه بانا و مک ادمز به  نظر او به طرز شگفت انگیزی گرم و صمیمی هستند، علیرغم موضوع فیلم که آشکارا پوچ و بی معنی است.  راجر ایبرت می نویسد اگر آدم به خودش اجازه بدهد که یک لحظه به تضادها و مشکلات منطقی قصه فکر بکند، به کلی در آن گم می شود. برای اینکه فیلم امکان فکر عینی را نمی دهد.


Time_Traveler's_Wife_poster با وجود این، به قول جاستین چنگ،  منتقد هفته نامه ورایتی، ممکن است فیلم «همسر مسافر زمان» سراپا بی معنی باشد، اما به عنوان یک افسانه، یا قصه شاه پریان، چرت و پرتی مقاومت ناپذیر است.  چنگ می نویسد این فیلم در طبقه بندی فیلمهای مسخره اما دوست داشتنی و رویائی غیرممکن در ژانر افسانه علمی قرار می گیرد. مثل دیگر فیلمهای سفر زمان. چند سال پیش یک نمونه اش فیلمی بود با شرکت سندرا بولاک و کیانو ریوز، به نام «خانه ساحل دریاچه»  The Lake House که از زمان گذشته یا آینده برای دیگری که در آن خانه ساحل دریاچه منزل گرفته بود، نامه می فرستاد، یا فیلم «مکانی در زمان»  Somewhere in Time که اثری است قدیمی تر. در همه اینها، البته تماشاگر  باید توانائی تفکر منطقی خودش را کنار بگذارد.

 

ولی در فیلم «همسر مسافر زمان» برخلاف فیلمهای سفر در زمان، مثل Back to the Future مثلا، از این وسیله برای تغییر آینده یا زمان حال استفاده نمی شود، یعنی هر چند قهرمان داستان به گذشته بر می گردد، اما قادر نیست آینده خودش را عوض کند. از این نظر، یک کم شبیه به فیلم «قضییه غریب بنجامین باتن» است که آن هم دو معشوق را نشان می داد که در جهت عکس هم در زمان، یا در عمر در واقع، حرکت می کردند. منتقد ورایتی، غیر از بازی ها، که همه منتقدها آنها را ستایش کرده اند، از تصاویر فیلم تعریف کرده که با حس فانتزی و تخیل که در محور قصه است، جلوه می دهد. بیشتر داستان فیلم «همسر مسافرزمان» در شیکاگو قرار است بگذارد اما مثل خیلی از فیلمهای دیگر این دوره و زمانه، در تورانتو فیلمبرداری شده، تعریف کرده.


از گزنده ترین نقدها، مال کایل اسمیت، منتقد نیویورک پست است که نوشته این فیلم سرو ته ندارد و معلوم نیست شروع و پایان آن کجاست، و دلیل آن را هم تغییر ناپذیر بودن وضع شخصیت اول فیلم، یعنی هنری، با بازی اریک بانا می داند.  پیتر تراوس منتقد رولینگ استون نوشته ریچل ادمز و اریک بانا را در هر فیلمی حاضر است تماشا کند، اما فیلم «همسرمسافرزمان» زیاده روی می کند.  او اشاره کرده که شخصیت ریچل دائم از این گله می کند که همسرش که مسافر زمان است مدام سالگردها و جشن تولد ها که او برایش بهترین غذاها را پخته، غایب است. پیتر راینز نوشته آدم لازم نیست برای شنیدن این گله ها که هر روز در منزل وجود دارد، پول بدهد برود سینما.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 13, 2009

Woodstock - 40th Anniversary

وودستاک - نگاهی به آینده در گذشته

 

woodstock_doc1 به مناسبت چهلمین سالگرد کنسرت تاریخی وودستاک، در فیلم مستند «وودستاک» همراه با قسمت های پخش نشده از کنسرتها، و مصاحبه با برخی از هنرمندانی که چهل سال پیش آنجا بودند، منتشر می شود. در این گزارش، تفسیربعضی از متفکران را در باره میراث «وودستاک» می شنویم و مصاحبه کوتاهی است با گروه کرازبی، استیلز اند نش، که نخستین اجرای زنده آنها در «وودستاک» سرنوشت آنها را عوض کرد.

 

به مناسبت چهلمین سالگرد جشنواره سه روزه وودستاک، ازفردا در سراسر آمریکا مراسمی به یادبود آن برگزار می شود... بعضی از ما شاید بتوانند «وودستاک» را به خاطر بیاورند...

 

اما به عنوان یک رویداد تاریخی، «وودستاک» ظاهرا فراموش نشدنی است و هرچه می گذرد، بر اعتبار و اهمیتی که به آن نسبت می دهند، اضافه می شود، اما صاحبنظران جوان زبان به شکایت گشوده اند، به خصوص نویسنده های نسل های بعد از وودستاک که الان سی چهل سال دارند و وودستاک را پدیده ای مربوط به پدران وپدربزرگهایشان می دانند و از غلوی که در اعتبار و اهمیت آن می شود، ابراز شکایت می کنند و در مقالات متعدد، اشتباه ها و کج روی نسل وودستاک را مثال می آورند و از جمله می خوانیم هیچ کدام از دو رئیس جمهوری ای که نسل وودستاک به آمریکا داد، یعنی جرج بوش دوم و بیل کلینتون، به اخلاق پایبند نبودند.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

سال 1969 بود، تابستان عشق و صلح، تابستانی که نسل جوان آمریکا، برآمدگان از «بچه شکوفان» بعد از جنگ جهانی دوم، که به آنها Baby Boomers می گویند، نسلی بود که به خاطر شمارش در هر مرحله از عمرش که رسید، جهان اطراف خودش را دگرگون کرد. حالا در آستانه بازنشستگی، می بینیم که همان نسل «وودستاک» است در آمریکا که می خواهد بیمه وبهداشت و مستمری بازنشستگان را متحول کند.

 

موسیقی، راک نوین و موسیقی مردمی یا فولک، در آن مقطع از تاریخ از حاشیه به متن فرهنگ آمده بود و گردهمائی این نیم میلیون نفر یا 400 هزار نفر، در دو ساعتی شمال نیویورک، خودش نشان دهنده شهرت و اعتبار و اهمیت این موسیقیدان ها بود که برای این اجرا دعوت شده بودند.

کنسرت که 186 هزار بلیط فروخته بود، تبدیل شد به کنسرت مجانی، چون استقبال مردم آن را کنترل برگزارکنندگان خارج کرد. این برگزارکنندگان، چهار جوان بودند که از طریق یک آگهی در وال استریت جورنال برای انجام سرمایه گذاری جدید، دور هم جمع شدند با این فکر که از این جریان فرهنگی و شوق و ذوق تازه بهره برداری کنند.

 

برگزارکنندگان وودستاک، گذشته و حالمایکل لنگ، جان رابرتز، جول روزنمن و آرتی کورنفلد -- اولین فکر آنها تاسیس یک استودیوی ضبط صدا در شهرک وودستاک بود اما این به تدریج تبدیل شد به فکر برگزاری کنسرت در هوای آزاد و جائی که برایش پیدا کردند در مزرعه ای بود متعلق به کشاورزی به نام مکس یاسگر Max Yasgur در نزدیک شهرک بتل Bethel در شمال نیویورک، به فاصله نیمساعت از وودستاک...

 

هنرمندان برجسته ای آنجا اجراهائی کردند که در فیلم مستند وودستاک، که سال بعدش بیرون آمد تاریخی شد، از جمله جیمی هندریکس، ریچی هه ونز Richie Heavens و جو کاکر .. در مجموع 32 هنرمند و گروه برنامه اجرا کردند.

 

اینک در چهلمین سالگرد وودستاک، همان فیلم از است که با مقداری صحنه های تازه، به صورت DVD بیرون آمده است، در برشی جدید شامل اجراهائی دیده نشده از گروه The Who و گرت فول دد به اضافه مصاحبه هائی با دست اندرکاران . تلویزیون ها از جمله شبکه VH1 چند مستند پخش می کند و انگ لی، کارگردان برجسته هالیووود، یک فیلم کمدی ساخته به نام Taking Woodstock که در جشنواره کن نمایش داده شد و از دو هفته دیگر اکران سراسری آن در آمریکا شروع می شود. گزارشی داریم از حرفهای اعضای گروه کرازبی استیلز و نشل که حضورشان در وودستاک، سرنوشت آنها را تغییر کرد و شاید سرنوشت موسیقی پاپ را آمریکا را.

 

woodstock_crosby_stills_nash کرازبی، استیلز اند نش Crosby, Stills and Nash، گروه راک مردمی کالیفرنیائی، چهل سال پیش، از طریق طریق مستند سینمائی که از کنسرت وودستاک در دنیا پخش شد، میلیونها شنونده جدید پیدا کردند. خاطره گراهام نش از وودستاک، گل و لای است، جمعیت و، مواد مخدر.

دیوید کرازبی هنرمندان برجسته دیگر را که آنجا بودند به یاد می آورد، گروه The Band، گریتفول دد، جفرسون ایرپلین، چیمی هندریکس-- او می گوید آنها اولین آلبوم ما را شنیده بودند اما اجرای زنده ما را ندیده بودند. وودستاک دومین کنسرت زنده ما بود و همه آنها می خواستند ببینند زنده چه می کنند.

 

جانی میچل، ترانه سرا و خواننده، از وددستاک می گوید، که چگونه صبح یکشنبه بعد از اجرای کنسرت در کالیفرنیا، خود را به وودستاک رسانید. ترانه وودستاک که جانی میچل در این باره ساخت و گروه کرازبی استیلز اند نش آن را اجرا کرد، به عنوان یادگاری از این رویداد، در خاطره ها باقی ماند و هنوز هم از تعریف کنندگان این مراسم است.

 

از خاطرات گروه کرازبی استیلز اند نش، یکی هم این است که وسایل گروه تا نیمساعت قبل از اجرا نرسیده بود ولی همه گروه ها، از جمله The Band گیتار و دستگاه های خودشان را به آنها تعارف می کردند.

 

woodstock_crowd نش می گوید این آخرین بار بود که نیم میلیون نفر یکجا جمع شده بودند، که از زمان جنگ دوم در نورماندی سابقه نداشت. شاید در آینده برای پاپ بیایند. از اجراهائی که مستند وودستاک تاریخی کرد، گروه سانتانا بود، اینجا در اجرای آهنگ Evil Way -- از جلوه های وودستاک، حضور ستاره موسیقی مردمی، خانم جون بائز بود.

 

فیلم سینمائی Taking Woodstock او در باره شرکای جوانی که کنسرت وودستاک را به راه انداختند، هفته آینده بیرون می آید. انگ لی، کارگردان فیلم، پیام آن را سهیم شدن با دیگران می داند. تهیه کننده و سناریست فیلم جیمز شیموس، پیام را امید می بیند اما دیمیتری مارتین، کمدینی که در فیلم بازی می کند می گوید چون آدمها چهل سال پیش بیشتر از حالا مو روی بدن داشتند، احتمالا وودستاک خیلی بو می داد.

لیو شرایبرر که در فیلم انگ لی بازی دارد، وودستاک را لحظه انتقال در فرهنگ و فکر در آمریکا می داند.فیلم کمدی انگ لی، Taking Woodstock دو هفته دیگر، بعد از پایان مراسم چهلمین سالگرد، اکران می شود.

 

***

 

کنسرت بزرگی در بیست و پنجمین سالگرد بر پا شد و بعد هم کنسرت دیگری در سی امین سالگرد، اما ظاهرا برنامه کنسرت برای چهلمین سالگرد هم در جریان است. شب آینده فیلم مستندی به نام وودستاک آن زمان و اکنون نمایش داده می شود که جمع بندی ای است از وودستاک و پیامد آن.

 

اما به قول نویسنده نیویورک تایمز، مایک هیل، هر کس در باره وودستاک فیلم بسازد، با چالش فیلم مستند خارق العاده وودستاک روبرو می شود از کارگردان Michael Wadleigh که در سال 1970 این کنسرت را با صحنه هائی که انتخاب کرده بود و نحوه مونتاژش برای میلیونها تماشاگر در آمریکا و سراسر جهان که در وودستاک نبودند، تعریف کرد، و در واقع، آنچه از وودستاک در خاطره ها هست، صحنه ها و روایتی است که مایکل وادلی و مونتور مسلط اش، به جهانیان عرضه کردند و جاودانی کردند.

 

اوئن گلیبرمن، منتقد هفته نامه پرتیراژ «اینترتینمنت ویکلی» EW  مستند وودستاک فیلمی است که هرگز کهنه نمی شود - او تماشای این فیلم را تجربه ای معجزه آسا توصیف کرده از یک انتقال انسانشناختی، تجربه ای یگانه، پاک، خاکی، فراگیر -- گلیبرمن نوشته قابل ملاحظه ترین جنبه این فیلم است که برخلاف تمام مستندهائی دیگر که در دهه های شصت و هفتاد ساخته شده اند، این فیلم اصلا از تکنیک مستندسازی با دوربین لرزان روی دست استفاده نمی کند، بلکه با شکوه و فاخر فیلمبرداری شده و مثل فیلمهای استنلی کوبریک، بی زمان است.

 

woodstock_santana اما آیا در این رویداد برای امروز پیامی هست؟ وودستاک برای نسل های بعد، به سمبول یا نماد زمانه خودش تبدیل شد، مخالفت با جنگ ویتنام، انقلاب گیتاربرقی در موسیقی راک و روی کار آمدن نسل تازه ای از هنرمندان مثل گروه هو، یا همان جیمی هندریکس، و گریت فوت دد، که این همراه بود با زیر سئوال رفتن ارزش های اجتماعی توسط نسل جدید...

 

تاریخ شناس موسیقی امروز، Dave Marsh در رساله ای که در نشریه Relix بیرون آمده، می نویسد خواه ناخواه، وودستاک به لحظه ای تعریف کننده برای نسلی از موسیقی تبدیل شد، اما ضمنا یک رویداد سیاسی خود جوش و اتفاقی هم بود، و تعبیرش، اعلام حضور یک طبقه جدید در نظام آمریکا بود، به نام طبقه جوان -- که از آن پس، اعلام موجودیت کرد.

 

مارش معتقد است که میراث واقعی نسل وودستاک، نبردهائی است که امروز در عرصه سیاست آمریکا می بینیم، این تلاش دولت اوباما برای خلق یک نظام بهداشت عمومی در آمریکا، تلاش برای پایان دادن به جنگهای بزرگ و کوچکی که آمریکا در آن گرفتار است و تلاش برای نجات شهرها و جوامعی که از فروپاشی نظام مالی در بحران اخیر، متضرر شدند. هر چند که خود اوباما زمان وودستاک بچه بود، ولی خیلی از نسل وودستاک در میان همکاران او هستند.

 

مارش می نویسد وقتی پرزیدنت اوباما در جریان مبارزه انتخاباتی اش جمله معروفش را گفت که «این در باره من نیست بلکه در باره شماست» او یاد وودستاک و راجر دالتری خواننده گروه د هو می افتد و آن ترانه معروف که در فیلم وودستاک جاودانه شده، که «پشت سر تو، میلیون ها را می بینم، جلوی تو، عزت و کرامت، و از تو، ایده می گیرم، از تو، داستان می گیرم

 

“Right behind you I see the millions

“On you I see the glory

“From you I get opinions

“From you I get the story.”

 

و هر چند راجر دالتری در دهها کنسرت گروه «هو» این ترانه را خوانده، اما تصویری که در ذهن این نویسنده هست، تصویر دالتری است با آن موهای بلند، و کت چرمی با آستین ریشه آویز،  و سینه عریانش، پشت به آسمان زیبای شب -- تصویری که فقط در فیلم مستند «وودستاک» هست.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 12, 2009

A Perfect Getaway

ماه عسل وحشت: گریز بی نقص

 

Perfect_Getaway_1 از فیلمهای عروسکی و گیشه داغان کن تابستان گذشتیم و می رسیم به یک فیلم هیچکاکی، لابد برای آنها که جادوی اسباب بازی های جی آی جو را نگرفته اند. توی این گرمای تابستان، واقعا احتیاج هست به نسیم خنک هاوائی به خصوصی وقتی از کنار میلا یونوویچ رد شود و به صورت آدم بخورد. او در این فیلم یک عروس جوانی است که با داماد برای ماه عسل به کوههای دورافتاده ترین جزیره هاوائی می روند جائی که یک زوج قاتل روانی، دنبال زن و شوهرهای جوان می گردند که آنها را به قتل برسانند.

 

به قول مانولا درگیس، منتقد نیویورک تایمز که فیلم «گریز بی نقص» یا A Perfect Getaway  را پسند کرده، این فیلم سرگرمی است لُخم و زرنگ،  که مختصری برهنگی دارد، مختصری خونریزی و یک چرخش سریع  چاقوی داستانی.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

فیلم «گریز بی نقص» از دیوید توهی، کارگردان و سناریست پرکاری است  که آخرین بار پنج سال پیش پشت دوربین بود برای ساختن فیلم حادثه ای و پرزدوخورد و پرخرج   Chronicle of Riddick.  «گریز بی نقص» فیلم جدید «توهی»  از نوع فیلمهای درجه دوم یا درجه B  است که مدام سرگرم می کند و با سرخوشی، از هر نوع اخلاقیات و پیام فلسفی و اجتماعی خالی است و بنابراین تفریحی ارزان است برای یک روز تابستانی.  فیلمی است که جاذبه های کوهستانهای دست نخورده و آسمان صاف هاوائی را با داستان جنائی مخلوط کرده.


***

 

در فیلم «گریز بی نقص» از کارگردان فیلمهای حادثه ای هالیوود دیوید توهی،   عروس و دمادی بهشت هاوائی را برای ماه عسل انتخاب کرده اند، اما با ماجرائی فراتر از کوهنوردی در دوردستهای طبیعت روبرو می شوند.

 

کارگردان دیوید توهی می گوید فیلم «گریز بی نقص» میلا یونوویچ و استیو زان زوج  ماجراجوئی هستند  نمی خواهند تعطیلات عادی در هاوائی داشته باشند، و دنبال ماجرا، به دورافتاده ترین جزیره می روند جزیره کائوای Kauai و کوههای کالالائو ولی می بینند که  همراهانی پیدا کرده اند. برای میلا یونویچ، هنرپیشه اوکرائینی تبار هالیوود، نقش عروس جوان با نقش های تاریخی یا ابرقهرمانهائی که قبلا بازی کرده، تفاوت دارد.

 

میلا یونوویچ می گوید در این فیلم سرانجام فرصت یافت دختر سر به زیری باشد که خانواده و اطرافیان در او سراغ دارند، به جای ابرقهرمان یا یک شخصیت تاریخی موجودی سیاه دل که در فیلمهای دیگر بازی کرده. او می گوید  در این فیلم در نقش یک دختر معمولی ظاهرا می شود و همین اش جالب بود.

 

Perfect_Getaway_6 در میان صخره های بلند کوههای دورافتاده، خطر سقوط و خطر قاتلی روانی که زوجهای جوان را می کشد، عروس و داماد قهرمان داستان را تهدید می کند. میلا یونوویچ می گوید سناریوی فیلم او را به سوی خود کشید، چون به سبک فیلمهای جنائی کلاسیک هیچکاک، بر شخصیت ها مبتنی است و او توانست نقش خودش را بازی کند.  در این فیلم، میلا یونوویچ برای نخستین بار در مقابل استیو زان قرار می گیرد.

 

میلا یونوویچ می گوید رابطه او و استیو زان سرصحنه پر از شوخی و خنده بود به طوری که همه آنها را از سروصدای خنده می توانستند پیدا کنند و کشش خوبی جلوی دوربین داشتند.

 

***

 

دیوید توهی، سناریست و کارگردانی حرفه است که بیشتر در محدوده ژانرهای هالیوودی کار کرده و فیلمهاش آمد نیامد داشته اند... هم فیلم خوب و مخوفق داشته مثل فیلم فراری با هریسون فورد، و هم فیلم های افسانه علمی مثل پیچ بلک و ماجراهای ریدیک -- که  آخرین فیلمش بود قبل از «گریز بی نقص» --  یک فیلم پرخرج بزن بزن هالیوودی بود به اسم ماجراهای ریدیک که به قول پیتر هارتلوب، منتقد سنفرانسیسکو کرانیکل، کسانی که آن فیلم را با بازی کارتونی وین دیزل دیده باشند،  پرونده فیلمسازی دیوید توهی را به کلی می بندند کنار می گذارند و خلاصه، به قدری درهم و شلوغ بود که باعث شد حس خوبی که فیلم قبلی دیوید توهی،  یعنی فیلم Pitch Black در تماشاگرها ایجاد کرده بود، تاحدودی زیادی از بین برود.

 

Perfect_Getaway_poster اما همین منتقد می نویسد فیلم «گریز بی نقص» فیلمی است هوشمند و هیجان انگیز به خاطر داستان جنائی اش، که در واقع خوشامدی است برای بازگشت دیوید توهی به پشت دوربین، ولی بعد از آن فیلم پرخرج، بودجه ها را قطع کرده اند و بنابراین، فیلم «گریز بی نقص» یک هزارم بودجه ترفندهای بصری که فیلم ریدیک داشت ندارد و بدون اینکه انفجاری در آن اتفاق بیافتد، فقط یک ساعت ونیم طول می کشد، اما به جای ترفندهای بصری و Special Effects کامپیوتری، بازی های خوب و نرم و قوی دارد و کارگردان موفق می شود که ریتم جسورانه وسریع و. جالبی  به فیلمش بدهد و حتی گاهی می رود که دیوار چهارم بین تماشاگر و بازیگر را فرو بریزد. 

 

از دید پیترهارتلوب، «گریز  بی نقص» از آن فیلمهای ارزان درجه دومی است که استودیوها به عنوان یدکی برای اینکه پشت بند فیلمهای گران، بیرون بدهند، می سازند ولی کارگردان دیوید توهی، تن نمی  دهد به این خفت و از این دستمایه و با این بودجه، کاری خلاف انتظار به وجود می آورد، و اعتبار را باید به این بازیگر ها داد به خصوص استیو زان و میلا یونویچ  -- و به دیالوگ تیز و خنده دار فیلم...  به قول مانولا درگیس، منتقد نیویورک تایمز، دیوید توهی ضرباهنگ آسانی به فیلم داده که هرچه دلهره و اضطراب بازیگران بالاتر می رود، تندتر می شود.

 

یک زوج قاتل، مثل همین عروس و دامادهائی که برای ماه عسل به هاوائی آمده اند، فراری در کوهستان، دنبال زوج های جوان می گردند که آنها را به قتل برسانند، بنابراین، این سئوال وجود دارد که کدامیک از زوج هائی جوان و شادابی که در راه دیده اند، می توانند آن زوج قاتل باشند، حضور خطر و دلهره و پیچش های قصه را به یک تعبیر می شود هیچکاکی توصیف کرد، اما این را باید منتقدها بگویند نه خود میلا یونوویچ... 

ولی به هرحال، داستان طوری جلو می رود که شخصیت استیو زان که سناریست جوان و نوتوفیقی است که فیلم اولش جلوی دوربین می رود، قرار می گیرد در برابر شخصیتی که تیموتی اولیفنت Olyphant بازی می کند، جوانی به نام نیک، که مرد ماهیچه و ورزش است، و نقطه مقابل شخصیت استیو زان، که مرد فکر  و ایده است و به هوش خودش مغرور.

 

شخصیت نیک به تدریج تهدیدکننده تر می شود و جالب است که بحثی که با سناریست می کند در باره این است که چه چیزی یک فیلم جنائی را بهتر می کند. لحظه ای است که به قول منتقد نیویورک تایمز، اشاره ای به خود فیلم است که اغلب در فیلمهای تازه کارها از آن استفاده می شود ولی در این فیلم، از دیالوگ در باره فیلم جنائی، استفاده خوبی شده برای بالابردن تنش در داستان. ولی به هرحال همین منتقد یادآور می شود که دیوید توهی دارد از آشنائی تماشاگر با قراردادهای این ژانر سینمائی استفاده می کند که تماشاگر را متوجه کلیدها و اشاره های قصه بکند.

 

استیون کول، منتقد روزنامه «گلوب اند میل» کانادا نوشته یکی از بهترین بازی های فیلم از تیموتی اولیفنت Timothy Olyphant  است در نقش نیک، که جنبه کمیک دل انگیزی دارد. از دید این منتقد، این فیلم از نادرترین لذت های سینماست یعنی یک فیلم درجه دوئم است که می داند کجا برود و چطور برود.

 

Perfect_Getaway_3 کول نوشته فیلم «گریز بی نقص»  نمی ترسد از اینکه که یک ملودرام سریع بشود و حتی گاهی  مسخره باشد و جنبه مثبت آن این است که کارگردان از فضای کوهستانی و ساحل جزیره هاوائی نهایت بهره را برده  و مناظر هاوائی را به تصاویر زیبا ولی تهدیدکننده و دلهره آور تبدیل کرده، و حتی ترس از لغزش روی کوره راه های سنگی کوه را به تماشاگر منتقل می کند.  ولی استیون کول معتقد است که فیلم گریز بی نقص تماما بی نقص نیست، برای اینکه آخر داستان چرخشی دارد که نه تنها باورکردنی نیست بلکه مسخره است.

 

راجر ایبرت در شیکاگو سان تایمز می نویسد خوشحال بود که وقتی به تماشای این فیلم نشست، هیچ چیز در باره آن نمی دانست برای اینکه این فیلم جنائی برای او موفق بود، چون نمی توانست در طول فیلم پایان ماجرا را حدس برند.  او هم از اینکه فیلم به تدریج تهدیدآمیزتر می شود، تعریف کرده. ولی نوشته آخر داستانT یک کم بحث می خواهد  بین تماشاگران بعد از دیدن فیلم، برای اینکه شاید بعضی ها فکر کنند گمراه کننده بود، که راجر ایبرت نوشته به نظر او  این طور نیست، فقط یک کمی حقه بازانه است ولی اشکالی ندارد از نظر این منتقد،  چون در جنگ و عشق، همه چیز رواست.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 11, 2009

District 9

بهره کشی و  آپارتید در «ناحیه 9»

 

District9_1 در فیلم افسانه علمی ی «ناحیه 9» --    جمعیتی از موجودات فضائی راه گم کرده، به شهروندان درجه دوم کره زمین تبدیل می شوند --  این فیلم تخیلی - علمی حادثه ای، حاصل همکاری پیتر جکسن، کارگردان خداوندگار حلقه ها با کارگردان  نیل بلومکمپ، که در این نخستین کار بلندش، تماشاگر را به زادگاهش ژوهانسبرگ می برد تا زندگی حقیرانه در مخروبه های شهرکهای تبعیض و فقر را به نمایش بگذارد.

 

***


در خبرها بود که جکسن تهیه کننده فیلمی شده بر اساس قصه های «هی لو» Halo-- پیتر جکسن، سازنده مجموعه «ارباب حلقه ها» Lord of the Rings در نیوزیلند استودیو و تجهیزات دارد و مشغول تولید است.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

اما تنها ربط فیلم District 9 به پروژه Halo که جکسن سه سال روی آن کار کرد، این است که کارگردانی که برای آن فیلم انتخاب کرده بود، نیل بلومکمپ کارگردان «ناحیه 9» است، و امتیاز فیلم و دلیل اینکه فیلم ناحیه 9 ساخته شده، حضور این کارگردان است، نیل بلومکمپ، هنرمند متولد آفریقای جنوبی، مقیم کانادا،  که در واقع می شود گفت کشف پیتر جکسن است -- فیلم کوتاه نیل بلومکمپ «زنده در جوبرگ» یا زنده در ژوهانسبرگ نام داشت که آن هم مثل فیلم تخیلی ناحیه 9، ریشه داشت در شهر عجیب و غریب ژوهانسبورگ، که سالها در آن تبعیض یا جداسازی نژادی به شدت رعایت می شد و سیاهپوستها در آنجا حکم شهروندان درجه دوم را داشتند.

 

وقتی فیلم Halo که برای ساختن آن نیل بلومکمپ از محل زندگی اش در کانادا، به نیوزیلند  نقل مکان کرده بود، به خاطر مذاکرات پیچیده بین استودیوهای بزرگ، ساخته نشد، نیل بلومکمپ فکر «ناحیه 9» را پیشنهاد کرد و به فاصله یک روز، تمام استودیو و کارکنان آن تجهیز شدند برای کار کردن روی پروژه جدید، که یکی از وجوه مشخصه اش این است که استودیو و سرمایه هالیوود در آن نیست و به طور مستقل تهیه شده.

 

در این فیلم نیل بلومکمپ ما را به زادگاهش ژوهانسبرگ می برد و به بهانه نشان دادن شهرکهای یا Township ها جداسازی شده -- و مخروبه های ح اصل از زوال شهری -- در فیلم «ناحیه 9» این خرابه ها، محل زندگی آدمهای فضائی درمانده ای است که به کره زمین پناه آورده اند ، فیلمی ساخته است در باره تبعیض نژادی و بهره کشی شرکتهای چندملیتی --  و رفتار توهین آمیز جامعه انسانی با مستمندان ودرماندگان.  در قالب یک داستان هیجان انگیز و حادثه ای تخیلی - علمی.

 

***

District9_neil_blomkamp «ناحیه 9» جائی است که بیست سال پیش سفینه فضائی به پهنای یک شهر بر فراز ژوهانسبرگ متوقف شد و یک میلیون آدم فضائی بی خانمان که سوخت و غذا نداشتند، به شهروندان درجه دوم تبدیل شده اند.

 

هزینه ای که جامعه انسانی برای کمک به این همه موجود فضائی فقیر و مریض می پردازد، با اعتراض فقرا روبرو شده است.

بازیگر شارتلو کوپلی می گوید یک شرکت چند ملیتی، تولید کننده بزرگ  اسلحه در جهان ضمنا مسئولیت خدمت رسانی به موجودات  فضائی مهاجر را برعهده دارد.  او توضیح می دهد که نقش شخصیت او این است که به منطقه ممنوعه برود و مهاجران فضائی ساکن آنجا را به ناحیه دیگری منتقل کند.

نویسنده و کارگردان نیل بلومکمپ می گوید در محور این داستان دو نژاد قرار دارند در برابر هم -- و این حاصل تجربه بزرگ شدن اوست در کشور دو نژادی آفریقای جنوبی.

 

فیلم لحنی شبه مستند دارد با استفاده از اخبار تلویزیون و مصاحبه با شخصیت ها.  در یک صحنه از فیلم، یکی از مسئولان شرکت چندملیتی توضیح می دهد که موجودات فضائی ابتدا به دلایل انسانی جابه جا می شدند اما علت اصلی توجه به آنها، اسلحه های آنهاست که انسانها نمی توانند از آنها استفاده کنند چون مهندسی بیولوژیک دارد و فقط با ترکیب ژنتیک آنها کار می کند.

 

تهیه کننده فیلم پیتر جکسن می گوید  نیل بلومکمپ فیلمساز شجاعی است که از خطر کردن نمی هراسد. او می گوید از اصالت نیل بلومکمپ خوشش می آید، چون از روی دیگران یا براساس فیلمهای دیگر، کار نمی کند بلکه تصویری یگانه و اصیل از دنیا دارد که در فیلمهایش می گذارد، و این قابل احترام است.

 

کارمند دون پایه خدمات اجتماعی،  در جریان کشف یک لابراتوار مخفی موجودات فضائی، به معجون سیاهرنگی آلوده می شود که ناگهان او را به باارزش ترین موجود عالم تبدیل می کند برای اینکه تنها انسانی است که قادر می شود از سلاحهای لیزری موجودات فضائی استفاده کند.

کارگردان نیل بلومکمپ می گوید از فیلمهائی خوشش می آید که واقعیت های چندگانه دارند و از دیدگاه های مختلف می شود به آنها نگریست، مثل خلاقیت سه بعدی... او می گوید هر چند فقل کردن داستان سرانجام کمی دردناک بود اما حرکت در گوشه وکنار ناحیه 9 برای تعیین مسیر داستان، خیلی با حال بود.

 

***

 

District9_4 فیلمش طوری ساخته شده که تشخیص آن از گزارش تلویزیونی در باره آن ممکن نیست. چون از همان تکنیک گزارش استفاده کرده در ساختن فیلم. فیلم تاحدودی وامدار سبک مستندهای تمسخر آمیز یا ماکومنتری است که در فیلم «زنده در ژوهانسبرگ» امتحان کرده بود -- اما داستانش تا حدودی برداشتی است از ET که موجود درمانده فضائی بود که به زمین پناه آورده بود. اگر یک میلیون ای تET یا موجود فضائی بیمار و گرسنه و بدون سوخت بیایند چی می شود؟ چه فشاری به نظام رفاهی زمین وارد می شود؟  که یعنی،  فقرا و آوارگان چه فشاری به بودجه کشورها  و جوامع وارد می کنند، و چه تبعیض ها و حقارت هائی را تحمل می کنند؟

 

این را هم در سال 1988 در فیلم Alien Nation دیدیم که موجودت فضائی مخفیانه آمده بودند بین آدمها زندگی می کردند، که یعنی در باره مهاجران خارجی است مثل مکزیکی ها یا ایرانی ها که در جامعه آمریکا هستند اما به قول منتقد مجله تخصصی «ورایتی»، زبان فیلم، به وسایل بیانی زمان حال تعلق دارد، یعنی ملهم است از اخبار سی ان ان و برنامه های تفسیر تلویزیون...  و ضمنا خیلی هم وامدار فیلمهای سینمائی است که با camcoder یا دوربین های دستی ساخته شدند، مثل Blair Witch Project یا Cloverfield ...  ولی همه اینها را روی یک داستان استاندارد تعقیب فراری بیگناه استوار کرده.

 

کارشناسان سینما این فیلم را با فیلم Cloverfield مقایسه می کنند که تماما با دوربین های ارزان روی دست و بدون هنرپیشه عمده کار شده بود در باره نابودی نیویورک در اثر یک خیزاب و توفان سهمگین، و  علیرغم آنکه هنرپیشه مهمی در آن نبود، اکران اولش 171 میلیون دلار د رجهان فروش کرد. 

 

فیلم «ناحیه 9»  هم بدون داشتن حتی یک چهره معروف از ستارگان سینما، در جستجوی مخاطب انبوه است در سینمای جهان.  ولی به قول «ورایتی»، ستاره این فیلم در واقع خود «پیتر جکسن» تهیه کننده آن است و انتخاب او، کارگردان نیل بلومکمپ، به اضافه کشش جلوه های ویژه... و تبلیغات هوشمندانه ای که برای آن شده.  حاصل فیلمی است که به قول منتقدها،  اصیل است و شما را بلافاصله اسیر می کند و تا آخرین صحنه فیلم، یخه ی تماشاگر را ول نمی کند.

 

District9_poster به قول منتقد هالیوود ریپورتر، بهترین جزئیات بهترین فیلمهای افسانه علمی بعد از جنگ جهانی در این فیلم ترکیب شده اند با دینامیسم و پویائی ی نبض کوب تکنولوژی امروزی سینما، که می تواند موجودات فضائی تخیلی را بدون مشکلی وارد فضائی رالیستی و واقعی گرایانه انسانی بکند، فضائی مبتلا به زوال شهری و زوال اخلاقی.  به قول کرک هانیکات، منتقد هالیوود ریپورتر، که آن را در «کامیک کان» چند هفته  پیش دیده، فیلمی است که با عظمت لاس می زند. او نوشته که هیچ علاقمند واقعی فیلمهای افسانه علمی یا اساسا سینما، نمی تواند از تماشای این فیلم به هیجان نیاید.

 

داستان کلاسیک تعقیب فراری بیگناه است، منتهی در این فضا... همه دنبال گیر انداختن این آدم هستند -- آن شرکت عظیم چندملیتی MNU می خواهد اجزای بدن او را تجریه وتحلیل کند برای صنایع اسلحه سازی، و یک یاغی نیجریائی که قاچاقی، مقدار زیادی از آن ماده  ژنتیک آدمهای فضائی خریداری کرده، او را لازم دارد که دسترسی اش را به قوی ترین اسلحه جهان تقویت کند. در مابقی فیلم، او در حال گریز، می خواهد با کمک موجودات فضائی این ماده بیگانه را از بدن خودش بیرون کند وضمنا با این شرکت چند ملیتی اسلحه سازی و خدمت رسانی، که خودش روزگاری کارمند خوشحال آن بود، مبارزه کند.

 

در فیلم «ناحیه 9» ساختاری هست که در همه فیلمهای تعقیب دار می بینیم، ولی اینجا با این چاشنی سیاسی - اجتماعی، با اشاره به موضوع فقر، و تبعیض نژادی و جداسازی یا آپارتید، این چارچوب ساده را به یک ادعانامه خشن و دردمند تبدیل کرده علیه آپارتید، علیه سودجوئی غیرانسانی اسلحه سازان... یعنی فیلم حادثه ای تخیلی با پیام اجتماعی.

 

ولی جالب است که تنها پیام اجتماعی اش همین انتخاب لوکیشن داستان است. یعنی هیچ توضیحی هیچ نظری هیچ حرفی غیر از اینکه کشتی فضائی درآسمان  شهر ژوهانسبورگ گیر کرده، نمی دهد و  همین کافی است  برای اینکه این شهر، هنوز هم با تجربه جداسازی یا اپارتید که سالها آنجا حکمفرما بود، دست به گریبان است. از طرف دیگر،  برای همین است که موجودات فضائی عمدا مشمئز کننده ساخته شده اند، همین آنها بیشتر ترحم برانگیز کرده... ترکیبی هستند  از اندام حشرات و انسان.. و در فیلم، انسانها به آنها میگو می گویند به خاطر اینکه از آشغال و کثافات  دورریختنی تغذیه می کنند، و مثلا کنسرو غذای سگ و گربه بهترین خوراکی آنهاست.

 

District9_5 خیلی از منتقدها شتابزده رفتند هفته پیش این فیلم را در نمایش اولش در کنفرانس «کامیک کان» Comic Con کتابهای نقاشی مصوردیدند  فیلم District 9 آنجا خیلی گل کرد.  حالا تا دوسه روز دیگر، شاهد نقدهای زیادی در تحسین این فیلم خواهیم بود، مثل نقدهائی که تا حالا در آمده.

 

جاستین چنگ، منتقد ورایتی نوشته فیلمی است که خیلی بهتر وجامع تر از آنچه از یک کار مستقل و بدون بودجه انتظار می رود، ساخته و پرداخته شده، و خبر از تولد کارگردان چابکی به عالم سینما می دهد.  نقص فیلم این است فقط یک شخصیت انسانی سه بعدی در آن هست، با بازی کوپلی، که با این حال، به قول منتقد ورایتی بازی خارق العاده ای ارائه می دهد، فیلم روی دوش اوست. چون هم دگرگونی فیزیکی این آدم را باید باورپذیر بسازد  و چرخش اخلاقی که در ذهن شخصیت اتفاق می افتد.

 

ورایتی ضمن ستایش جلوه های بصری فیلم، نوشته ظاهر فی البداهه ی فیلم غلط انداز است چون در واقع نقابی است روی برنامه ریزی شدید و صحنه های دقیقا حساب شده که نه تنها در بخش فیلمبرداری، بلکه در همه بخش های تولید، ضرورت داشت که همچه فیلمی ساخته شود. منتقد دیگر، تیم گیرسون، در اسکرین اینترنشنال، ساختار داستان فیلم District 9 و پرورش آن را ضعیف می داند و می نویسد اشاره به آپارتید و فقر جوامع مرکز شهرها در غرب، بهانه ای است برای رسیدن به صحنه های پرخروش جنگ که تقریبا تمام نصف دوم فیلم را پر کرده اند. از دید این منتقد، هر چند که این فیلم ستاره سینما ندارد اما تبلیغات هوشمندانه که براش شده، تماشای جلوه های بصری خیره کننده و ارتباط فیلم با ابرستاره ای مثل پیتر جکسن، سه عامل موفقیت آن در گیشه خواهد بود.

ویدیو و دنباله مقاله...