August 3, 2009

The Ugly Truth

زن و مرد در نبرد عشق با شهوت: «حقیقت زشت» 

 

Ugly_Truth_3 کمدی عشقی «حقیقت زشت»   که از جمعه هفته پیش، در آمریکا اکران شده، ماجرای برخورد خشمگین  زن و مرد است که به عشق می نجامد.  کترین هایگل در نقش تهیه کننده باید با یک مجری تلویزیونی سر کند که اندرزهای بی پروا و غیرمتعارف در باره عشق و رابطه و ازدواج می دهد، از جمله اینکه کشش جنسی نه عشق، انگیزه اصلی روابط است. حرفهائی که به نظام اخلاقی شخصیتی که خانم هایگل بازی می کند، نمی برازد. اما در طول فیلم، مرد زیرک و زن شناس، با بازی جرالد باتلر، خودش  عاشق زن دلربائی می شود که با اندرزهای خود، از کترین هایگل می سازد.

 

«حقیقت زشت» ظاهرا فیلم زیبا و خوش رنگ و لعابی است با شرکت کترین هایگل که نمونه خوبی است برای همه چیز خوب و زیبا و بی نقص.. حقیقت زشت حقیقتی است که هیچکس نمی خواهد با آن روبرو بشود، که یعنی رابطه بدون دلفریبی نمی شود و آنچه می گویند عشق و در قلب جای دارد، شهوت است و در جای دیگری از بدن. 

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

اینها مطالب یک کتاب است به  نام Manual یا دستور استفاده، از یک مدل و زن باز سابق به نام استیو سانتاگاتی، مرد خوش قیافه و زن پسندی که در این کتاب طرز سلوک با مردها را  به زنها یاد می دهد، یعنی این حقیقت زشت که واقعا در ذهن مردها چی می گذرد اما به دور از کلیشه ها  احساساتی بازی، اندرزهای، صدای مردی است که از ته قلب به زنها احترام می گذارد و انها را دوست دارد از آن مردها که بلد هستند چطور سر صحبت را با زنها باز کنند که و چی بگویند که زن فقط صبح روز بعد وقتی دارد به آپارتمان خودش بر می گردد، متوجه قصد نهائی از حرفهای آنها بشود. 

 

در فیلم «حقیقت زشت» جرالد باتلر نقشی شبیه استیو سانتاگاتی Santagati نویسنده کتاب The Manual را بازی می کند --    سناریوی فیلم حاصل همکاری سه تا زن جوان است که دیالوگ های فیلم را پر کرده اند از تک جمله های پرمغز...  به هرحال، در طول فیلم، همانطور که معمول کمدی های عشقی است، این دو که همدیگر را دفع می کنند، به هم جذب می شوند و زن عصا قورت داده ای  که خانم هیگل نقشش را بازی می کند، و مرد سرسخت  و همه چیز دان و رام نشدنی که جرالد باتلر نقشش را بازی می کند، سرانجام در برابر هم نرم می شوند.

 

***

 

در حقیقت زشت، شخصیت کترین هایگل بس که جدی و پرکار و حاضر جواب است که  نمی تواند مردی برای عشق شکار کند، اما سرانجام   یک کارشناس تور زدن جنس مخالف، با بازی جرالد باتلر او را به دام می اندازد.  کترین هایگل   می گوید شوهرش جاش کلی در روزهای اول آشنائی خیلی خونسرد و بی اعتنا بود.

 

هیگل می گوید شوهرش جاش کلی که حالا خیلی مهربان و عاشقانه رفتار می کند، اوائل آشنائی با رفتار سردش کترین هایگل را عاشق خودش کرد، در حالیکه خانم هیگل را در باره عشق خودش در شک و تردید نگه داشته بود. هی گل می گوید پنج هفته بعد از آشنائی، مطمئن بود که جاش را دوست دارد و عشقش را به او به ابراز کرد، که کار ترسناکی است ولی کارگر افتاد.

 

جرالد باتلر حاضر نمی شود زن محبوب خود را برای خبرنگار توصیف کند و می گوید با هر زن فرق می کند، بخشی از آن زرنگ بودن بودن است و بخشی خنگ بودن. گاهی در زندگی به خودش می گوید زن زرنگ نمی خواهد ولی می بیند که نشد، پس می گوید زن زرنگ می خواهم، بعد که زن زرنگ را می گیرد، می بیند باز هم نشد...


شخصیت جرالد باتلر در فیلم «حقیقت زشت» نویسنده یک کتاب پرفروش و مجری برنامه تلویزیونی مشاوره عشقی است که به خصوص درسهای دلفریبی به مردها می آموزد. 

 

خانم هیگل می گوید در عشق به بازی دادن طرف اعتقاد ندارد و تلاش برای وانمود کردن و نقش ایفا کردن را بیهوده می داند و می پرسد اگر دختری  حرفهای شیطان و بانمک نداشت چی؟ اگر دلم نخواهد راجع به سیاست و پرزیدنت اوباما حرف بزنم چی؟ چرا نباید راجع به هر چی دلم می خواهد حرف بزنم، اگر او علاقه نداشته باشد، در هر حال  فایده ندارد.

 

Ugly_Truth_1دیروز آشپزی بود در فیلم جولی و جولیا، و امروز عاشقی، ظاهرا هالیوود زنها را کشف کرده، و این تازگی دارد. چون معمولا فیلم ها برای پسربچه ها ساخته می شود توسط پسر بچه های سابق، و خیلی از فیلمهای پرفروش مرد محور هستند، ولی سال گذشته، فیلمهائی مثل «سکس و شهر» یا «او چندان هم خاطرخواه تو نیست» یا  «خواستگاری»  The Proposal  فروش های خوبی در گیشه داشته اند و نشان دادند که یک بدنه تماشاگر هست که در بازار کنونی به اندازه کافی به او خدمت نشده.

 

ما به قول کرک هانیکات، منتقد هالیوود ریپورتر، فیلم «حقیقت زشت» اگر هم نتواند مثل فیلمهای موفقی که اسم بردم، بین همه زنها هواخواه داشته باشد، با زیرکی سعی کرده مردها را هم داشته باشد، و به این ترتیب، موفقیت متوسطی برایش پیش بینی شده بود که به آن رسید در دو هفته اخیر.. این فیلم کار  رابرت لوکدیکف کارگردانی است که تا حالا دو تا فیلم زن محور موفق داشته، یعنی Legally Blonde  با شرکت ریس ودرسپون و Monster-in-Law  --

 

ولی  داستان عشق دو آدم متضاد نمونه های هالیوودی زیاد دارد.... این دو تا چطور به هم می رسند؟ چه شگردی در سناریو هست؟

فیلم حقیقت عشق به خاطر اینکه  رومانتیک و لعابی و احساساتی و آفتابی و پر امید است، معذرت خواهی نمی کند. برای اینکه آمده یک سرگرمی بسازد برای روزهای داغ تابستان  -- ولی در واقع، پرده سینما ادامه بحثی است که بیشتر زوج های جوانی که با هم به سینما آمده اند بین هم دارند و بحثی است که در همه خانواده ها هم هست: آیا دوستی دختر و پسر همیشه عاشقانه است یا عاشقانه باد باشد یا خواهش تن و شهوت هم در آن نقش دارد.

 

درسی که شخصیت جرالد باتلر می دهد، این است که محور رابطه، خواهش تن است و شهوت است و با تهیه کننده برنامه کترین هایگل شرط می بندد که اگر او توانست خلاف آن را ثابت کند، از برنامه بیرون برود. درست مثل شرطی که در فیلم ده شیوه برای به هم زدن با دوست پسر دیدیم با بازی کیت هادسن.. دختر همان راک هادسن که متخصص این فیلمهای نبرد جنسیت ها بود، همراه با دوریس دی، به صورت خیلی موفق و کلاسیک اش در فیلمهای مشهور دوریس دی و راک هادسن مثل Pillow Talk و Lover Come Back هست -- یا فیلم های کترین هپپورن و اسپنسر تریسی، مثل Desk Set که آن دو هم همیشه یک زن و مرد همکار یا رقیب بودند خیلی متعهد به کارشان...  این فضائی است که فیلم حقیقت زشت می خواهد احیا کند و امروزی کند -- مبنای آن فیلم ها، رقابت یک زن و مرد جدی بود که هرکدام جداگانه در کارشان موفقیت خیره کننده دارند که دشمنی شدیدشان به تدریج به عشق شدید تبدیل می شود.


در پرداخت فیلم، به خصوص دیالوگها که قرار است  ذهنیت شخصت ها را نشان بدهد،  ولی درست عکس فرمول های این فیلمها عمل کرده اند، اینجا مرد است که نقش مربی عشوه گری را بازی می کند برای یک زن و حتی طرز لباس پوشیدن سکسی و حرف زدن و راه رفتن نوع خاص را به او یاد می دهد  و طبیعی است که کترین هایگل دل همین مرد را می برد.

 

از تضادهای دیگر آن، این است  که در حالیکه فیلمی است خوشرنگ و آفتابی، نویسندگان سعی کرده اند خلاف آب شنا کنند، زبان رکیکی دارد، خواسته یک جور سنت شکنی بکند، به قول  راجر ایبرت، فیلم «حقیقت زشت» به قدری دل انگیز است که آدم روش نمی شود مجلس آن را با انتقاد کردن بر هم بزند، اما این کمدی با همه تلاشی که می کند، گیر کرده در داستان قابل پیش بینی اش و در استفاده بی حدش از واژگان ناباب.

 

اما بعضی منتقدها  تحمل نمی کنند حتی درس های سطحی که این فیلم در باره عشق می دهد. مانولا درگیس منتقد نیویورک تایمز نوشته تعجب دارد که سه تا زن این آشغال را خلق کردند و کلمبیا که زیر نظر خانم ایمی پاسکال، یعنی یک زن اداره می شود، آن را تولید و پخش کرده . درسی که از این فیلم می گیریم این است که در ذهنیت هالیوود امروز، زنهای موفق و خواستنی هرگز نمی توانند خوشحال و مجرد و سکسی باشند.

 

منتقدها داستان فیلم را به خاطر اینکه قابل پیش بینی است، کوبیده اند. اینکه داستان یک فیلم فرمولی را بکوبند به خاطر اینکه فرمولی است مثل انتقاد از شربت است چون شکر دارد. ولی به قول منتقد روزنامه دیلی آبرور، دالاس، فیلم خوش ساخت و خوش آب ورنگی است با فیلمبرداری راسل کارپنتر، که فیلم تایتانیک را گرفته بود، به خصوص وقتی شخصیت کترین هایگل را در استودیوی تلویزیون نشان می دهد، صحنه های آن خیلی چمشگیر می شود.

 

این منتقد از زبان پرنیش و گاه رکیک دیالوگها هم تعریف کرده ولی نوشته دیالوگ شوخ و هنرپیشه هائی که روی پرده به هم کشش نشان دهند، این روزها کافی نیست برای جلب توجه تماشاگر. بنابراین، این فیلم حرفهای شیطان و بی پرده مایک، شخصیت جرالد باتلر را اضافه کرده در حالیکه سعی می کند شوق به کار بردن واژگان بی پرده در مکانهای عمومی را به شخصیت عصا قورت داده کترین هایگل نشان دهد و همچنین لذت پوشیدن بعضی زیرپوشهای خاص.

 

منتقد هالیوود ریپورتر نوشته جذابیت و کشش بازیگر ها این فیلم را جذاب می کند اما کارگردان نتوانسته از فضای استودیوی تلویزیون آنهم در شهری مثل سکرامنتو، پایتخت کالیفرنیا، بهره برداری کند.  کری ریکی، در فیلادلفیا اینکوایرر نوشته نیروبخش است دیدن زنی به کمال کترین هیگل در کنار مردی به برازندگی مردانه جرالد باتلر در کنار هم روی یک پرده ولی باید پرسید چرا این هنرپیشه های داغ روز خود را به یک کمدی عشقی متعهد کردند که حتی در دهه 1950 هم خنده دار نبود.  با این حال، خیلی از منتقدها هم این فیلم را کوبیده اند، مثلا کلادیا پوئیگ در یو اس تودی نوشته یک کمدی عشقی فاقد جذابیت است و به قدری قابل پیش بینی است که از آن باید برای درس کلاس اول کمدی عشقی نویسی استفاده شود.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 2, 2009

Julie and Julia

یک آشپزی در دو زمان: جولی و جولیا

 

جولی و جولیا فیلم جولی و جولیا، با شرکت مریل استریپ و ایمی ادمز، در باره مربی آشپزی جولیا چایلدز است و زن جوانی به نام جولی پاول که همه غذاهای کتاب او را یک سال پخت و در باره اش وب لاگ نوشت که به کتاب پرفروشی تبدیل شد. این فیلم داستان این دو زن است که در دو زمان مختلف با دو همسر و دو زندگی مختلف، تلاش کردند از طریق اشتیاق وسواس آمیز و پشتکار، خودشان و زندگی شان را از نو بسازند. این فیلم کار جدیدی است از نورا فران، سناریست و کارگردانانی که با فیلمهای زن محور با داستانهای دوگانه موازی، به شهرت رسیده.

 

در فیلم جولی و جولیا، زن ها همه کاره هستند... و آن هم نه همه زنها... فیلم جولی و جولیا، داستان دو تا زن است که زندگی عادی و شخصیت روزمره خود را به چیز دیگری تبدیل کردند، به چهره ای سراسری و محبوب. جذابیت آن این است که هر دو این زنها، زنهای موضوع فیلم جولی و جولیا.. واقعی هستند یعنی خیالی نیستند، وجود دارند، خانم جولیا چایلدز تا سال 2004 زنده بود و تا اواخر عمرش که به 91 سالگی رسید، در برنامه های تلویزیونی ظاهر می شد و بارها برنامه های قدیمی اش تجدید پخش شد، جولی پاول، بلاگ نویسی که تمام غذاهای کتاب جولیا چایلد را پخت هم که حاضر است.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

داستان این طرف دوربین هم مشابه آن طرف آن است، یعنی این فیلم حاصل زحمات نورا افران، سناریست و کارگردانی است که مثل زن های موضوع داستان، خودساخته است. افران وقتی معروف شد که داستان طلاقش با باب برنستین سردبیر اسبق واشنتگن پست را به صورت کتاب منتشر کرد که بعد هم فیلم شد Heartburn با شرکت مریل استریپ و جک نیکلسن.

 

فیلم جولی و جولیا، براساس دو کتاب ساخته شده. یکیش کتاب اتوبیوگرافی جولیا چایلدز است تحت عنوان «زندگی من در فرانسه» که تشریح می کند چطور در فرانسه در جنگ دوم جهانی، در اوج سرگردانی و نومیدی، زندگی خودش را با تکیه بر اشتیاق، پشتکار و بینش یگانه از نو ساخت. خانم چایلدز با کتابهای آشپزی اش، مربی بزرگی بود که آشپزی به سبک فرانسوی را به آمریکائی ها آموخت و نقش بزرگی در شکل دادن به ذائقه ها بازی کرد.

 

کتاب دیگری که این فیلم براساس آن ساخته شده، نوشته بلاگ نویس خانم جولی پاول است که زندگی کسالت بار خانوادگی داشت و در شغل خود منشگیری هم به بن بست رسیده بود، ولی وقتی شروع کرد با جدیت، روزی یکی دو غذا از کتاب جولیا چایلدز را پختن و در باره اش بلاگ نوشتن، به موفقیت تازه و خیره کننده ای دست پیدا کرد. خانم نورا افران در سناریوش، این دو شخصیت را در دو زمان و مقطع اجتماعی مختلف قرار داده که هرگز یکدیگر را نمی بینند ولی زندگی های آنها را در سناریوی خود به هم تنیده است.

 

***

 

julia_&_Julia_poster هفته پیش در سینمای زیگفرید نیویورک، مریل استریپ، ایمی ادمز، کریس مسینا و استنلی توچی... هنرمندان فیلم جولی و جولیا روی فرش قرمز بودند برای مراسم افتتاح اکران همگانی این فیلم، که از جمعه آینده خواهد بود. مریل استریپ در نقش جولیا چایلدز، مربی برجسته آشپزی ظاهر می شود و ایمی ادمز، در نقش جولی، بلاگ نویسی که تمام غذاهای کتاب او را در یک سال پخت. برنامه تلویزیونی جولیا چالدز دهها سال محبوب تماشاگران آمریکائی بود.

 

مریل استریپ می گوید خوشحال است که نقش زنی را بازی می کند که آن همه کار کرد و شوهرش را دوست داشت و همه توان و تخیل خود را صرف زیستن کرد. استریپ می گوید جولیا چایلدز فرق می کرد با شخصیت های عصبی یا ناجوری که قبلا بازی کرده است.

 

مریل استریپ می گوید دلیل محبوبیت جولیا چایلدز اشتیاق بود که به کارش نشان می داد، که واگیردار است. آدمی بود که بی تعارف خودش بود. سعی نکرد خودش را لعاب بزند یا مد روز باشد و مردم به طرف اصالت شخصیت او کشیده شدند.

 

جولی پاول، منشی دلخسته ای که ایمی ادمز نقش او را بازی می کند با پختن و نوشتن در باره غذاهای جولیا چایلدز، زندگی تازه پیدا کرد.

ایمی ادمز می گوید خوشحال است که قبل از این فیلم در فیلم «شک» با مریل استریپ همبازی بود برای اینکه همچنان زیر نفوذ درسهائی بود که از او گرفت، به خصوص درس حضور در لحظه و سخت کوشی. در فیلم «جولی و جولیا» کریس مسینا نقش شوهر جولی پاول را بازی می کند و استنلی توچی، شوهر جولیا چالد است.

 

کریس مسینا می گوید خیلی زود با ایمی ادمز خو گرفت و چون طبع شوخ مشابهی دارند، جلوی دوربین رابطه گرمی داشتند. استنلی توچی، می گوید کشش بین دو نفر یا هست یا نیست و زورکی نمی شود.

 

***

 

جولیا چایلدز به این ترتیب، و ظاهرا دو هنرپیشه طراز اول که هر کدام دو تا جایزه اسکار گرفته اند با آن خانمهای کدبانو، دستپخت خوشمزه ای درست کرده اند. البته به شرطی که زیادی آبکی نباشد.

 

خانم نورا افران از داستانهای موازی که در پایان به هم برسند، خیلی خوشش می آید هر چند که یک مقدار آن ها را زیادی رقیق و احساساتی درست می کند مثل فیلم پرفروشش «بی خواب در سیاتل» با شرکت تام هنکز، یا «شما نامه دارید» You Got Mail آن هم با شرکت تام هنکز، یا «وقتی هری با سلی ملاقات کرد» که سناریوش را خانم افران نوشته بود.

 

در فیلم جدیدش هم خانم افران دو داستان موازی را برگزیده که در دو زمان مختلف اتفاق می افتاد و خیلی ها آن را تشبیه کرده اند به غذای اصلی کتاب خانم جولیا چایلدز، یعنی آبگوشت فرانسوی با سس شراب، معروف به بیف بورگنیون... و این فیلم هم غذای پرچربی و سنگین و راضی کننده ای توصیف شده...

 

به قول خود نورما افران، اسم فیلم باید باشد مریل استریپ و ایمی ادمز و بیف بورگونیون. جولیا چایلدز، با بازی مریل استریپ، یک زن آمریکائی بود که بعد از جنگ در فرانسه به کلاس های آشپزی کوردون بلو در فرانسه رفت و مهارتی که پیدا کرد آمد با اشتیاق در کتاب و برنامه های رادیوئی و تلویزیونی با هموطنانش در آمریکا سهیم شد، و جولی پاول هم یک روز در سال 2002 تصمیم می گیرد تمام 524 دستور غذای کتاب «مهارت در آشپزی فرانسوی» جولیا چایلدز را ظرف یک سال بپزد و هر روز در باره تجربه اش بلاگ بنویسد. این بلاگها به تدریج چنان موفق می شود و خواننده پیدا می کند که به کتابی تبدیل می شود... به این ترتیب، زندگی این دو زن، به طرز شگفت انگیزی، در هم می پیچد. موضوع هر دو زندگی، جستجوی راهی برای مفید بودن و لذت بردن از مواهب زندگی و ارضاء شدن است.

 

julia_&_Julia شاید برای آنها که شخصیتی مثل جولیا چایلدز را نمی شناسند، دیدن این فیلم به آشنائی با یکی از چهره های مهم فرهنگ عامه در آمریکا کمک کند. زنی بود که از هر نظر به تماشاگرانش درس داد و یکی از درس های بزرگ او که شاید این فیلم بخواهد بهتر آن را باز گو کند، دیررس بودن شهرت و محبوبیت او بود. برای خانم افران هم همین از جاذبه های داستان است. برای اینکه جولیا چایلدز تا 50 سالگی چندان شناخته شده نبود این جولیا چایلدز افسانه ای که هم می شناسد و ازش خاطره دارند، از 50 سالگی به بعد است... یعنی توانست در میان سالگی خودش را از نو خلق کند. و فیلم جولی و جولیا، علاوه بر شخصیت جولیا چایلدز، شخصیت جولی پاول را هم معرفی می کند. او هم مثل جولیا چایلدز در چهار راه زندگی، خودش و زندگی اش را از نو می سازد و خلاء زندگی اش را با سرمشق گرفتن از جولیا چایلدز پر می کند. و در این مسیر نوسازی خویشتن است که به موفقیت می رسد. وجه مشترک آنها همان آبگوشت مشهور بیف بورگنیون است با شراب و پیازهای ریز سفید...

 

در جذابیت این شخصیت ها شکی نیست، ولی آثا کسی هست که در این دور و زمانه بخواهد دوساعت و نیم فیلم نگاه کند در باره کتاب آشپزی محبوب مادربزرگ؟ چون، حتی کتابهای آشپزی هم دیگر مدرن شده اند، و کتاب جولیا چایلدز با آن همه کره و کولسترول که توش می ریزد، واقعا مد قدیم است. حالا آشپزی سالم شده.

 

جو بلکسترو، منتقد فیلادلفیا اینکوایرر می نویسد هر چند تم های مطرح شده در این فیلم خیلی قوی هستند، ولی معلوم نیست که طرز مطرح کردن آنها و دو ساعت و نیم آشپزی، بتواند بلیط زیادی در گیشه بفروشد - ولی کرک هانیکات، منتقد هالیوود ریپورتر، می نویسد فیلمی است که در میان تماشاگران زن بسیار موفق خواهد بود و به تازگی هم شاهد بودیم تماشاگران زن به تنهائی قادر هستند دست کم در هفته اول اکران، فروش خوبی را تضمین کنند. خانم دبی پوئنته، منتقد اگزامینر، از بازی مریل استریپ تعریف می کند و می نویسد شما به عنوان هوادار مریل استریپ وارد سینما می شوید ولی هوادار جولیا چایلدز از سینما خارج می شوید. .. نویسنده فیلادلفیا اینکوایرر می نویسد، شکی نیست که مریل استریپ برای بازی اش در نقش جولیا چایلدز، بار دیگر نامزد اسکار می شود.

 

بیشترین تحسین در باره این فیلم راجع به غذاهاست. می گویند گرسنه نروید تماشای این فیلم که تحملش سخت است و به قول یک منتقد، از این فیلم که بیرون می آئید نه اینکه می خواهید یک چیزی بخورید، بلکه چنان اشتهائی دارید که می خواهید همه چیز را بخورید.

 

روزنامه نیویورک تایمز آن را پورنوگرافی غذائی توصیف کرده به خاطر تصاویر اشتهابرانگیزی که از غذا نشان می دهد و همه غذاها از بس کره دارد، زیر نور فیلمبرداری برق می زند. جذابیت دیگر فیلم، تصویر جولیا چایلدز و شوهرش است که در میانسانی پر از شهوت و اشتها بودند برای زندگی و عشق و غذا.

 

julia_&_Julia_2 منتقدهای نشریات تخصصی که نقدهاشان را جلوتر بیرون می دهند، خیلی به آن خوشبین هستند. منتقد هالیوود ریپورتر درآمیختن دو کتاب را ستایش کرده و می نویسد حتی از نظر تجارتی هم فکر خوبی به نظر می رسد برای هیچکدام از این دو کتاب خاطره، برای فیلم پرفروش مناسب نیستند هر چند که شاید از کتاب چایلدز که داستان خودآفرینی خود را در فرانسه بعد از جنگ بازگو می کند، ارزش فیلم شدن جداگانه را داشته باشد. اما از دید این نویسنده، داستان جولیا پاول که عشق وسواس آمیزش به کتاب جولیا چایلدز را جزء به جزء تشریح کرده، زیادی خودمحور است و مزه نامطبوعی از خود به جای می گذارد و از مقابل گذاشتن زندگی کسالت بار این زن و شوهر جوان در محله شلوغ و کارگری کوئینز نیویورک با زندگی جولیا چایلدز و شوهرش در پاریس، فیلم تا حدودی زندگی چایلدز را تحریف می کند.

 

هانیکات می نویسد علیرغم بازی های خوب و بازسازی خاطره انگیز پاریس دهه 1950، فیلم خانم افران، معنی اصلی کتاب خانم چایلدز را نادیده گرفته و آن این است که او در فرانسه به آزادی رسید و فرانسه او را از ارزش های محافظه کارانه بورژوائی طبقه متوسط و جمهوریخواه آمریکائی رهائی بخشید. کشف غذا برای او کشف آزادی و لذت هائی بودکه در فرهنگ محافظه کار ممنوع بودند. جاستین چنگ منتقد ورایتی، نظر منفی تری نسبت به فیلم خانم افران دارد ولی می نویسد بازی مریل استریپ، تازه ترین ماده غذائی است که در پختن این فیلم به کار رفته و بدون آن، این کمدی - درام بیوگرافی گونه، غذائی قبلا پرحجم و از هضم گذشته است که سعی می کند داستان دو زنی که از راه غذا پختن ونوشتن در باره آن به ارضاء شخصی و شهرت رسیدند، امروزی کند.

ویدیو و دنباله مقاله...

July 30, 2009

Phoenix To Tour US

دیسکو راک گروه فرانسوی فینیکس

 

phoenix_band_photo گروه راک فرانسوی که شعرهای انگیسی می خوانند، به خصوص در آمریکا خیلی محبوب شده اند. هم حساسیت های راک غیرمتعارف در آن است، هم خواندن احساسی و صدای فالستو، یعنی ترکیبی از ریدیوهد و کولدپلی، و هم ریتم های دیسکوئی و رقص دارد سینت پاپ، یا دیسکو راک، به طوری که به قول یک منتقد، ترکیبی است که هر علاقمند موسیقی راک معاصر دنبالش بود، ترکیب راک غیرمتعارف دهه 1990 است با موسیقی گروه هائی مثل Strokes با سینت پاپ دهه 70 انگلیس... یا دیسکو است در ترکیب با سازبندی شیک گروه امروزی ای مثل Maroon 5 که زیادی تمیز و شسته رفته است.

 

در این دنیای پر رقابت موسیقی، وقتی این همه گروه آمریکائی برای جلب توجه رسانه ها، تلاش می کنند، یک گروه فرانسوی چطور توانسته اینطور موفق بشود؟ تور آنها در آمریکا که در طول پائیز خواهد بود، از حالا پیش فروش شده... نیویورک که قرار است سپتامبر بزنند که بلیط گیر نمی آید و جاهای دیگر هم همینطور است.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

البته موفقیت عظیم وجهانی شدن خیلی به شانس بستگی دارد، اما گروه فینیکس هوشمندانه موسیقی ای خلق کرده که با همه روندها یا گرایش های موسیقی روز تطبیق می کند، هم حساسیت های راک غیرمتعارف در آن است، هم خواندن احساسی و صدای فالستو، یعنی ترکیبی از ریدیوهد و کولدپلی، و هم ریتم های دیسکوئی و رقص دارد سینت پاپ، یا دیسکو راک، به طوری که به قول یک منتقد، ترکیبی است که هر علاقمند موسیقی راک معاصر دنبالش بود، ترکیب راک غیرمتعارف دهه 1990 است با موسیقی گروه هائی مثل Strokes با سینت پاپ دهه 70 انگلیس... یا دیسکو است در ترکیب با سازبندی شیک گروه امروزی ای مثل Maroon 5 که زیادی تمیز و شسته رفته است.

 

البوم چهارم گروه که اواخر بهار یعنی چندماه پیش در آمد، خیلی گل کرده -- آلبومی است به نام ولفگانگ آمادئوس، یعنی اشاره اش به اسم موتزارت است و از ترانه های موفق آن هم لیستومانیا است، اشاره به فرانتس لیست، پیانیست و آهنگساز مشهور قرن 19... اما تک ترانه ای که این البوم را مشهور کرد 1901 نام دارد یعنی آغاز قرن بیستم.

 

صدای موسیقی این گروه، صدای موسیقی محبوب روز است، به همان اندازه از کولدپلی مایه دارد که از گروه های الکترونیک، و جذابیت آن همین ترکیب اروگانیک و الکترونیک است... یا نپالوده و طبیعی با ریاضیات موسیقی الکترونیک.

 

فینیکس که الان در تور اروپا هستند، از ماه آینده برنامه تور مفصلی را دور آمریکا طی خواهند کرد با اجراهائی در کلوپ های نسبتا بزرگ شهرهای عمده... که به خاطر نقدهای درخشانی که البومشان در نشریه های تخصصی موسیقی راک گرفته، از حالا بیشتر بلیط های آن پیش فروش شده...

 

ترانه 1901 از آلبوم ولفگنگ آمادئوس فینیکس، که چندماه پیش بیرون آمد، این گروه دیسکو راک فرانسوی را در میان هواداران موسیقی غیرمتعارف در آمریکا و اروپا مطرح کرد -- تامس مارس، خواننده و درک دارسی، نوازنده بیس، دو عضو گروه فرانسوی فینیکس هستند -- که فکر نمی کردند آلبوم چهارم موفقیت تجاری داشته باشد.

 

تامس مارس، خواننده گروه می گوید شیوه استفاده ما از الات موسیقی و واژگان ترانه های ما مثلا در باره فرانتس لیست، زیاد دل انگیز نبود و فکر نمی کردیم کسی خوشش بیاید و وقتی آلبوم حاضر شد آن را بدون کمپانی صفحه پرکنی، خودمان توزیع کردیم و آهنگ را مفتی دادیم به دوستانمان و وقتی در برنامه زنده شنبه تلویزیون زدیم، به خاطر پخش مجانی آهنگ بود و برق زده شدیم همه وقتی دیدیم انگار برای اولین بار، همه چیز با هم جور شد.

 

در ترانه 1901 فینیکس از تلاش برای نظم بخشیدن به هرج و مرجی می خواند که گذشته و آینده و ایده های مختلف را در هم ریخته است. تامس مارس و سایر اعضای گروه در ورسای، نزدیک پاریس بزرگ شده اند. نوازنده گیتار بیس، دک دارسی می گوید ورسای محل بسیار محافظه کاری است که ربطی به راک اند رول ندارد و جائی نیست که آدم راک اند رول بزند.

 

مارس می گوید بارآمدن در ورسای، مثل بزرگ شدن در موزه است. سروصدا را دوست ندارند ولی نوجوان که بودیم می خواستیم عصیان کنیم، مثل سبیل کشیدن روی تصویر مونالیزا در موزه... چیزهای خوب آنجا مربوط به گذشته بود و هیچ چیز معاصری در آن وجود نداشت.

دیک دارسی می گوید گروه فینیکس اجرا کردن روی صحنه را به اندازه کار در استودیو دوست دارد. اولش خود را استودیوئی می دانستند نه صحنه ای، ولی حالا که زیاد سفر می روند، اجرای زنده بخش بزرگی از مغزشان شده است و حالا موقع آهنگ نوشتن هم اجرای زنده را در نظر می گیرند. اعضای گروه فینیکس جهانی شدن خود را طبیعی می دانند.

 

تامس مارس می گوید ما با این فکربزرگ شده ایم که انسان به کشور خاصی تعلق ندارد ولی برای خودمان هنوز رمزالود و غیرقابل باور است که یک شب در دن ور می زنیم و شب بعد در کانزاس.. بیشتر معجزه است تا منطق.

 

***

 

Phoenix_Wolfang_Amadeus_CD_Cover گروه فینیکس، که از بچگی در ورسای، نزدیک پاریس، همدیگر را می شناختند، و تا حالا چهار آلبوم بیرون دادند و بارها در آمریکا تور رفته اند اما آلبوم جدید به شهرت آنها کمک کرد. خواننده گروه، تامس مارس، که می دانی دوست دختر سوفیا کوپولا کارگردان جوان و دختر فرانسیس فورد کوپولا است که فیلم ماری انتوانت خودش را در ورسای ساخت و از جذابیت های آن موسیقی راک فیلم است.

 

گروه فینیکس، در واقع وامدار و وارث گروه سینت پاپ یا الکترونیک پاپ فرانسوی هستند مثل Deft Punk که آمده اند گیتار راک، سازبندی راک غیرمتعارف نیویورکی مثل Yeah Yeah Yeah و Strokes را با آن صدا قاطی کرده اند، شبیه کاری که در خود نیویورک هم دیدیم گروه هائی مثل Bowery به طرز موفقیت آمیز انجام دادند. یا حتی این همان فرمولی است که گروه کیلرز را به شهرت جهانی و ده آلبوم پرفروش روز رساند.

 

هفتگی فرهنگی رولینگ استون، همین تعبیر را در نقدش یادآور شده، و نوشته کار فینیکس شبیه استروکز است به شرطی که گروه استروکز یک کم بیشتر سعی کرده باشند و چند تا صفحه دیسکوی قدیمی هم خریده باشند.

 

جذابیت این موسیقی این است که ضمن اینکه عاطفی است و گاهی می تواند شکوه آمیز هم بشود، ولی همیشه دل انگیز است و به خاطر آن زمینه دیسکوئی، فضای آن همیشه سرخوش است و رقص دار است... اما در مقایسه با گروه هائی که اسم بردم، کار گروه فینیکس یک مقدار اسرارآمیزتر است و یک مقدار تجربی تر و یک مقدار پیچیده تر است. ولی از درامائی که از تضاد این دو نوع موسیقی به وجود می آید، تغذیه می کند. به آن صدای دیسکو، که غیرانسانی و ناشناس است، با صدای خواننده و گیتارها، هویت می دهد و عاطفه می دهد. چیزی که مثلا در نسل قبلی گروه های فرانسوی مثل دفت پانک نداریم...

 

در اسم این البوم و اسم ترانه ها، اشاره به دو آهساز کلاسیک هست... موتزارت و فرانتس لیست. این هم خودش یک تضاد است، برای اینکه موتزات نمایانگر همه چیزهای فاخر و ظریف و منظم در موسیقی کلاسیک است در حالیکه فرانتس لیست، پیانیست و آهنگساز قرن 19 مجارستان، که مثل هنرمندان امروزی پاپ در میان مردم و به خصوص زن ها کشته مرده و هواخواه داشت، رومانتیک بود. اما در ترانه لیستومنیا، از ترانه های برجسته آلبوم «ولفگنگ آمادئوس» اشاره به Lisztomania فیلم هجوآمیز سال 1975 کن راسل فیلمساز بریتانیائی است، با شرکت خواننده گروه Who راجر دالتری... که در آن لیست یک بمب جاذبه جنسی بود و مثل نوازنده راک مورد پرستش... در شعر ترانه لیستومانیا، اشاره شده به انقلابی که رومانتیسیستم لیست که خودش از طبقه کارگر بود، در خانمهای طبقه اعیان واشراف که به کنسرتهای او می آمدند، بر می انگیخت.

 

این را در اولین خط های ترانه هم می شنویم که می خواند چه سانتی مانتال، و نه سانتی مانتال، رومانتیک، ولی نه نفرت انگیز، خواننده به مثابه دیوانه ای است که دو موجود افسانه ای افکار متضاد را زیرگوشش می خوانند... به قول رایان دامبال، منتقد نشریه تخصصی پیچفورک، ده ترانه ای که گروه فینیکس در چهارمین البوم خود کنار هم گذاشته، با مهارت و نهایت دقت و تسلط ماهرانه به موسیقی پاپ راک سازبندی شده اند و هر ده آهنگ، روایتگر احساساتی مثل بیم، سرگشتگی، نومیدی و دلسردی هستند، یعنی احساساتی کاملا جهانی و فراگیر، همه زندگی می کنند، عشق می ورزند و می میرند... از دید این منتقد، گروه فینیکس، لذت و یاس را با هم ترکیب می کنند، ترانه های آنها پر است از چنگک ها و نغمه ها و ضرباهنگهائی که حتی بچه 5 ساله را سرمست می کند و در عین حال، در ورای همه آنها، یک حس سیری ناپذیر وجود دارد که انگار این همه کافی نیست و نارضائی ادامه دارد -- و به تعبیری، در فینیکس از غروب زیبائی پیدا می کند و بیرون می کشد.

 

نقدهای منتقدان نشریات حرفه ای کمک کرد به مطرح شدن این گروه و ترکیبی بود از آن و همچنین ظاهر شدن در برنامه Saturday Night Live که در آمریکا می تواند جریان ساز باشد. لیا گرین بالت، منتقد مجله پرتیراژ EW می نویسد علیرغم اینکه آهنگی در جدول چهل ترانه پرفروش روز یا تاپ فورتی ندارند، گروه فینیکس یکی از پاکیزه ترین سلیقه های موسیقی پاپ را در اروپا به کار گرفته است و هیچ تلاشی دیده نمی شود در آلبوم چهارم آنها برای سرپوش گذاشتن به این اشتیاق آفتابی پرجوش.

 

منتقد دیگر جیک کوئن، در روزنامه باستون هرالد، در شهر باستون که فینیکس اخیرا آنجا کنسرت داد، می نویسد برداشت گروه فینیکس از گاراژراک نیویورکی، به ترکیبی از پاپ و راک بلوغ یافته شبیه است و می تواند منابع الهام گاه متضاد خود را در مجموعه ای یگانه و واحد یکجا بیاورد، و قدرت گروه را ستایش کرده برای عاطفه کشیدن از هر لحظه در ترانه یا در موسیقی.

 

منتقد مجله تخصصی بیلبورد می نویسد فینیکس در البوم چهارمش، الهام های آینده گرا و واپس نگر را با هم ترکیب می کند و کارش که در کمال مهارت عرضه می شود، احیای صدای راک دهه 1960 است، و تجربه با لایه های متعدد ریتم و بافت های صدا... بیشتر منتقدها، کنار هم آمدن تضاد ها را هم در موسیقی و سازبندی، و هم در طرز خواندن تامس مارس ستوده اند.

ویدیو و دنباله مقاله...

July 29, 2009

Funny People

نگاه تلخ «آدمهای خنده دار»

 

Funny_People در «آدمهای خنده دار» -- کار تازه جاد اپتو -- سلطان کمدی های پسرانه، مرد می شود. آدمهای خنده دار، با شرکت ادم سندلر، که از جمعه همین هفته اکران آن در آمریکا شروع می شود، داستان یک کمدین مشهور و ثروتمند است که می فهمند به سرطان مرگزائی مبتلا شده است و ناچار می شود نگاهی عمیق تر بیاندازد به زندگی خالی و تنها و بدون شادمانی که بی شباهت به زندگی دیگر کمدین های موفق ولی غمگین دور و برش نیست. منتقدان می گویند با این سومین فیلم، جاد اپتو خیلی زود خود را به عنوان نیروئی عمده درسینمای کمدی آمریکا تثبیت کرد.

 

باز وسط تابستان شد و جاد اپتو آمده به روش هر سال، در این چند سال اخیر، میلیونها دلار پول جمع کند و برود. جاد اپتو، تا حالا دو تا کمدی خودش نوشته و کارگردانی کرده، یکی باکره مرد چهل ساله و دیگری حامله، یا Knocked Up جاد اپتو ضمنا تهیه کننده و نویسنده و همه کاره یک سری فیلم کمدی بود در سه چهار سال اخیر که جاد اپتو را به یک کارخانه کمدی سازی تبدیل کرده بود با فروش های بالای صد میلیون در اکران اول هر فیلم.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

ولی فیلم جدید اپتو، «آدمهای خنده دار» با شرکت ادم سندلر و ست روگن، چنانکه منتقدها می گویند، بهترین فیلم و پیچیده ترین فیلم اوست که در آن کمدی پسرانه با شوخی های پائین تنه و جهاز هاضمه، تبدیل شده است که یک کمدی تلخ و بالغ در باره زندگی، و بیماری و روبرو شدن با مرگ زودرس، که سوژه آن، یعنی شخصیت های آن، کمدین ها هستند... و زندگی کسانی را نشان می دهد که علیرغم ثروت و شهرتی که از خنداندن مردم به دست آورده اند، هنوز از شوخی های تلخی که آنها را مشهور کرده است، دست بر نمی دارند و انگار این شوخی های تلخ را خودشان زندگی می کنند... ادم سندلر، نقش ستاره موفق و ثروتمندی را بازی می کند که می فهمد سرطان دارد و به زودی خواهد مرد.

 

ست روگن، نقش کمدین جوان و جویای نام ولی ناموفقی را بازی می کند که دستیار ستاره می شود -- فیلم مروری است بر جهان کمدی، و پراست از چهره های آشنا و ناآشنا... در نگاه غمگینی که حتی در غمگین ترین لحظات زندگی، در پراندن یک شوخی تلخ درنگ نمی کند.

 

***

 

برای افتتاح فیلم «آدمهای خنده دار» در سینمای آرکلایت لس آنجلس، هواداران آمده بودند برای نگاه انداختن به ستارگان فیلم روی فرش قرمز، از جمله ادم سندلر، بازیگر نقش اصلی، جاد اپتو، کارگردان ونویسنده فیلم، اریک بانا و ست روگن... و لسلی مان... بازیگر فیلم جانا هیل «آدمهای خنده دار» را خنده دار ترین فیلم اپتو می داند. جانا هیل می گوید موضوع فیلم جدی است و بنابراین شوخی ها نیشدارتر است. دو دوست و هم اطاق قدیمی، حاد اپتو و ادم سندلر، داستان ساخته شدن نخستین همکاری مشترک خود را می گویند: سندلر می گوید به اپتو گفتم فیلم بعدی با هم هستیم، و او رفت این سناریوی غول آسا را نوشت.

 

Funny_People_judd_apatow اپتو می گوید سندلر فیلم ناکت آپ را دید و گفت فیلم بعدی ات را هستم و من به فکر رفتم که چه فکری می تواند برای ادم سندلر مناسب باشد؟ مرد هشتاد ساله یا پسر 15 ساله که نمی شد، پس بالاخره یک چیز پیدا شد.فیلم آدمهای خنده دار هر چند راجع به کمدین هاست، و پراست از انواع شوخی، جدی ترین کار جاد اپتو توصیف شده. در فیلم «آدمهای خنده دار» نقش مقابل ادم سندلر را پای همیشگی فیلمهای اپتو، بازیگر کانادائی ست روگن ایفا می کند.

 

ست روگن می گوید ادم سندلر اولین کمدینی است که نسل او را مخاطب قرار داد. نسل قبل کمدین های خود را داشتند مثل بیل ماری، و جان کندی، ولی سندلر اولین کمدینی بود که نسل ست روگن می پسندید. اریک بانا، بازیگر دیگر فیلم، که نقش یک ثروتمند استرالیائی را بازی می کند، مضمون فیلم را تشریح می کند: بانا می گوید این فیلم را به عنوان فیلمی در باره کمدین ها به او پیشنهاد کردند که در آن شخصیت ادم سندلر سرطان می گیرد. او می گوید من مطمئن بودم اپتو می تواند حتی سرطان را هم خنده دار کند.

 

برای تهیه کننده و کارگردانی که از فیلم ساختن راجع به دلمشغولی های پسرهای جوان ظاهرا یک ژانر یا رشته تازه در سینما به وجود آورده است، حالا فیلمی می آید در باره جوانهای سابق، یعنی برای بزرگسالها. اسکات فونداس، منتقد ویلج وویس می نویسد فیلم اول جاد اپتو، باکره مرد چهل ساله، درباره عشق ورزیدن بود و فیلم بعدی او، حامله، در باره بچه دار شدن، و جاد اپتو با فیلم جدیدش، «آدمهای خنده دار» حلقه زندگی را کامل می کند.

 

دیوید دنبی، در مجله وزین نیویورکر می نویسد فیلم «آدمهای خنده دار» غنی ترین و پیچیده ترین فیلم جاد اپتو است که احساسات او را در باره کمدی و رابطه آن با کل هستی، جمع می زند. دیوید ادلستاین در هفتگی نیویورک می نویسد باورکردنی نیست که «آدمهای خنده دار» سومین فیلم جاد اپتو است -- شخصیت بچه مرد همیشگی اپتو، حالا قدم به دنیای بزرگسالی گذاشته...

 

Funny_People_3 این فیلم هم مثل فیلمهای قبلی پر از شوخی است، ولی دنیای بزرگسالان را نشان می دهد، نه جهان مرد بچه ها را. با این حال،

شخصیت اصلی همان بچه مرد است اما بزرگسالی وقتی است با شهرت رنگباخته و چشم انداز مرگ زودرس، روبرو می شود. فیلمهای قبلی جاد اپتو، چه فیلمهائی که خودش ساخت و چه فیلمهائی که بادیگران نوشت و تهیه کرد، و چه فیلمهای خودش، یک دید محافظه کارانه و اصولگرایانه یا قراردادی نسبت به عشق و ازدواج و خانواده عرضه می کنند و در این فیلم، از جمله جاد اپتو می خواهد نشان بدهد که این کمدین ها در زندگی های خودشان چقدر با این برداشت از زندگی فاصله دارند، و شاید همین توجیه تلخی لحن شوخی های آنها و تلخی لحن فیلم باشد. و در این فیلم هم اپتو یک محافظه کار باقی می ماند.

 

شخصیت ادم سندلر قبلا عاشق دختری بوده با بازی لسلی مان که حالا زن یک مرد ثروتمند و موفق شده با بازی اریک بانا... لسلی مان زن خود اپتو و دخترهای او نقش این خانواده را ایفا می کنند و به قول دیوید ادلستاین، حتی در جهان تخیلی فیلم هم اپتو حاضر نیست خانواده را در هم بشکند، و بنابراین، شخصیت کمدین مشهور ادم سندلر، که به قول خیلی از منتقدها، بی شباهت به خود آدم سندلر هم نیست، یک بار دیگر از عشق قدیم سر می خورد و باید با تنهائی و غم و کسالت غریبگی خودش، سر کند.

 

Funny_People_posterدر فیلم های اپتو، موضوع اصلی، مقاومت جوانهای سابق است برای قبول مسئولیت های زندگی. جوانهائی که نمی خواهند از دنیای جوانی بیرون بیایند... و حتی اگر در جوانی هم چندان جوانی نکرده باشند، حسرت بازگشت دورانی را می خورند که شاید هرگز نداشته اند. اما حالا این کمدین های نوجوان به دنیای بلوغ پای می گذارند و به قول کرک هانیکات، منتقد هالیوود ریپورتر، شوخی های فیلم هم عمیق تر می شود و طنز فیلم، تیزتر.

 

کرک هانیکات می نویسد سخت است که این فیلم را چیزی غیر از یک کمدی بدانیم، علیرغم اینکه در باره سرطان مرگبار شخصیت اصلی است با بازی ادم سندلر. به نظر او، این فیلم می تواند برای اپتو یک فیلم انتقالی باشد، پله ای در تحول او. ادلستاین اشاره کرده که اپتو، فیلمی ساخته درونی و درون نگر، انگار ساکنان جهان را فقط این تیزهوش های تلخ اندیش و شوخ طبع تشکیل می دهند، کمدین ها، همان پسربچه های عصبانی و سرکش دبیرستان که با جوکهای خشمگین پول ساختند، اما هنوز همان همانقدر خشمگین اند. از جمله، حس ترحم شخصی در شخصیت ادم سندلر است، کمدینی با محبوبیت رنگ باخته و بدون دوست و تنها در خانه ای بزرگ و گران قیمت در هالیوود که خودش در آن گم می شود... خشم این کمدین ها در حالیکه غرق در ثروت و زرق و برق زندگی هالیو ودی هستند، برای دیوید دنبی، منتقد نیویورکر هم جالب است که هر چند زندگی سخت گذشته را سالهاست پشت سر گذاشته اند، از غیض و خشم آنها به دنیا، چیزی کم نمی شود.

 

ولی سرانجام درسی که این شخصت می گیرد فراتر است از این که زندگی سخت است و بعدش باید بمیری. طبیعی است که در برابر بیماری، از مراحل انکار و چک و چانه و خشم و افسردگی خاطر عبور می کند و به پذیرش شرایط زندگی اش می رسد. اما یکی از جذابیت های فیلم، برخوردی است که می بینیم میان کمدین های سالخورده و ثروتمند و دلزده و عبوس و تنها و افسرده، و کمدین های تازه نفس جوان، در بازی های ست روگن و جیسن شوارتزمن و جانا هیل..

 

Funny_People_5به قول اسکات فونداس منتقد ویلج وویس، اپتو چنان تصویری پر از نزاع و حسادت و رقابت های شخصی از پشت پرده هالیوود نشان می دهد که هر فیلم دیگری در این باره تعارف و خودنمائی به نظر می رسد.ولی تو گفتی درس فیلم، شاید درس فیلم در صحنه ای است وسط فیلم وقتی ادم سندلر در کمال تعجب از دکتر می شنود که داروهای تجربی کارگر افتاده و مردنی نیست... اینجاست که می فهمد هیچ علاقه ای ندارد به زندگی خودش برگردد.

 

ایرادی که خیلی از منتقد ها به فیلم گرفته اند، اغتشاش قصه است ولی فونداس نوشته این فیلم به قدری چیز خوب و تیزبین دارد که آدم آرزو می کند این قدر مغشوش نبود.

ویدیو و دنباله مقاله...

July 28, 2009

Merce Dies at 90

90 سال مرس کانینگهام

 

merce_cu مرس کانینگهام، طراح برجسته رقص معاصر، که روز یکشنبه در 90 سالگی در نیویورک از دنیا رفت، بزرگترین طراح رقص معاصر و غریب ترین بود، از آنجا که هر روز بناهای دیروز ساخته را فرو می ریخت و از نو می ساخت و پیروانش تقلید نکردن را از او یاد گرفتند و میراثی که بر جای گذاشت، استقلال و آزادی هنرمند است و آزادی رقص است از غیررقص، از قصه و تم و موضوع گرفته تا موسیقی و طرح و صحنه.

 

درمیان طراحان معاصر رقص، مرس کانینگهام در میان هنردوستان ایران شاید شناخته ترین باشد، برای اینکه چند بار در ایران برنامه داشت. البته برای اینکه برنامه های او را در ایران یاد بیاوری، باید سن پدرها و پدربزرگ های ما را داشته باشی، برای اینکه کار او در جشن هنر عرضه شد دو بار در دهه 1970 هنگامی که در اوج خلاقیت هنری بود، همراه با جان کیج و گروهش به ایران آمد.

حضور کانینگهام در ایران، فرصتی بود برای شناساندن این نوع رقص در ایران که مطبوعات آن موقع هم به تفصیل راجع به آن نوشتند اما بسیاری از آنها که آن را رقص ها را دیدند یا آن مطالب را در مطبوعات و تلویزیون آن زمان دیده اند، الان در آن دنیا با خود مرس کانینگهام مشحور شده اند.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

در این سی سال رقص از ادبیات رسمی ایران طرد شده. ولی به هرحال مرس کانینگهام، رقصنده پیشتاز همراه با جان کیج، آهنگساز، خالق نوع تازه ای از موسیقی و رقص بودند که خیلی از فلسفه هایش را به عرفان و آموزه های آئین بودائی و ریاضت و مدیتاسیون مدیون بود و موسیقی شرق دور.

 

مرس کانینگهام در دهه سوم عمرش یعنی بیست و چندسالگی اش در مقام رقصنده اول باله مارتا گراهام، به عنوان رقصنده روی صحنه می درخشید. هنگامی که کار مستقل خود را آغاز کرد، از آن سبک جدا شد. مارتا گراهام به خلق رقص اکسپرسیونیستی مشهور است که در آن رقصنده ها با حرکت، عواطف یک داستان یا تقویت می کردند و بیان می کردند. او درام و تم های سنگین و حماسی را وارد رقص مدرن کرد. ولی شاگرد او مرس کانینگهام، رقصی به وجود آورد که از عاطفه و قصه و تم به دور بود.

 

مرس کانینگهام چنانکه اطلاعیه بنیادش نشان می دهد، در 90 سالگی و در منزل خودش در نیویورک به مرگ طبیعی از این جهان رفت -- او در شهرک سنترالیا در ایالت واشنگتن در شمالغربی آمریکا به دنیا آمده بود و در سیاتل، در دانشگاه کورنیش مدرک هنری گرفته بود. علاوه بر گروه خودش، خیلی از باله های عمده دنیا کارهای او را اجرا کرده اند، از جمله اپرای باله پاریس و باله تئاتر آمریکا و باله نیویورک و باله باستن... از رقص های معروف او دوئتی است که با میخائیل باریشنیکوف اجرا کرد در هشتاد سالگی، یعنی ده سال پیش که صحنه هائی از آن را داریم در گزارشی که می بینید.

 

**

 

خبر درگذشت مرس کانینگهام، طراح رقص، خالق سبکی نوین در رقص امروز و الهام بخش هنرمندان در سراسر جهان، تکان دهنده بود، زیرا هر چند 90 سال داشت اما به قدری خلاق و همیشه پیشتاز بود که تصور درگذشت او در ذهن ها نمی گنجید.

 

کانینگهام گروه رقص خود را در سال 1953 به وجود آورد در بنیادی که برای رقص در نیویورک خلق کرده به خلق و نمایش رقص ادامه می داد. این ساختمان روز دوشنبه دیروز برای بازدید عموم باز بود و هزاران نفر برای وداع با این هنرمند بزرگ به آنجا رفتند.

 

 merce_soloمرس کانیگهام در شصت سال فعالیت هنری، بیشتر از 150 رقص به وجود آورد، و با همکاری هنرمندان برجسته جهان، از جمله شریک و همکار عمرش، موسیقیدان پیشتاز جان کیج، و هنرمندان بزرگ معاصر چون رابرت راشنبرگ و جسچر جانز، سبکی نوین آفرید که قصه گوئی و بیان عاطفی را در رقص کنار نهاد، قراردادهای قدیمی رقص را نفی می کرد و به همه عناصر هنری امکان بیان شخصی می داد و از ترکیب اتفاقی و ناگهانی خلاقیت ها، کار تازه می آفرید که رقص بود در باره رقص، و نه چیز دیگر.

 

رابرت سوئینتن، دستیار قدیمی کانینگهام می گوید 29 سال برای گروه رقص کانینگهام کار کرد و مرس را منبع دائمی الهام برای خودش و گروهش می داند و می افزاید که میراث او را زنده نگاه خواهند داشت.

 

بسیاری از هنرمندان امروز رقص معاصر، کار خود را به مرس کانینگهام وام دار هستند، حتی آنها که نظریه های تثبیت شده کانیگهام را به طور غیر مستقیم از دیگران گرفته اند.

 

نتلی تالیپانی، از دوستان مرس، می گوید روز غمگینی است، مثل این که ما پدر خود را بار دیگر از دست دادیم چون مرس برای خیلی از ما پدر و معلم و الهام بخش بود، و طراح و رقصنده ای بزرگ.

 

کانیگهام تا هشتاد سالگی هم می رقصید اما اخیرا دیگر خودش در رقص ها حضور نداشت. در مصاحبه ای درست یک سال پیش، کانینگهام گفت شجاعت لازم است که کاری که می خواهید انجام دهید.

 

merce_rehearsalمرس کانیگهام می گوید ممکن است حتی ندانید چکار می خواهید بکنید و چطور، ولی شروع کار و تداوم آن برای مدت طولانی، به خصوص برای رقصنده ها، شجاعت می خواهد - شجاعت ذهنی و جسمی، که قابل ملاحظه است.»

 

مرس کانینگهام از جمله جایزه مخصوص مرکز کندی در سال 1985 و مدال ملی هنر را در سال 1990 از دست روسای جمهوری وقت آمریکا دریافت کرد.

 

***

 

جائی که مرس در رقص پیشتاز امروز دارد شاید سوای هر هنرمند و رقصنده یا طراح رقص دیگری باشد، برای اینکه آفریننده یک مکتب مادر بود که دیگران از آن بهره گرفتند برای خلق مکاتب دیگر... از این نظر می شود او را با چهره های تاریخی رقص امروز، مثل ایزادورا دانکن، خالق رقص معاصر، مقایسه کرد یا سرژ دیاگلف، خالق باله روس، یا مارتا گراهام، که برای داستانگوئی در رقص، از باله فاصله گرفت و رقص مدرن را به وجود آورد، یا جرج بالانشین، طراح رقص باله نیویورک که باله را با امروز آشتی داد.

 

به قول استاد رقص بریتانیائی، ریچارد گلستون، مرس کانینگهام در کنار فرد استر و مارگو فونتین، سه رقصنده بزرگی هستند که او در عمرش دیده بود. مرس کانینگهام را با اینها مقایسه می کنند و با همکارش جان کیج. هر دو اینها کارشان تنها خلق آثار جدید نبود بلکه متکب هنر تازه آفریدند.. مرس کانینگهام را خالق مکتبی از رقص امروز می دانند که مکتب نیویورک دانسته می شود، در کنار جروم رابینز و پال تیلر... وجه مشترک این سه طراح رقص این بود که از هنر و مکاتب رقص قبل از خود هم چه در باله و چه در رقص مدرن، الهام گرفتند و هم آن را نفی کردند.

کانیگهام، بالانشین و مارتا گراهام، نیویورک را در نیمه دوم قرن بیستم به مرکز رقص معاصر جهان تبدیل کردند و خیلی از طراحان برجسته امروز مثل مارک موریس و توایلا تارپ، خود را وامدار مرس کانینگهام و مارتا گراهام می دانند.

 

دیروز و امروز و حتما طی هفته های آینده، بزرگترین منتقدان و کارشناسان رقص امروز در روزنامه ها و مجلات جهان در باره میراث مرس کانیگنگهام مقاله می نویسند... هفتاد سال رقص و تحولی مداوم هم در شیوه اجرا و هم در نظریه ها، ولی همه اینها در خدمت یک بینش خاص از هنر و از رقص.

 

به قول الیستر مککالی، منتقد رقص نیویورک تایمز، طی هفتاد سال مرس کانینگهام سرگرم پرسیدن «اماها» و «چه می شد اگر» ها بود و مردم را وادار کرد که در جوهر هنر رقص و طراحی رقص، تجدید نظر کنند، و خودش هم تا اخرین رقصی که ارائه کرد، از این پرس و جو باز نایستاد. به قول منتقد سنفرانسیسکو کرانیکل، هواداران طراحانی مثل جرج بالانشین، رقص هائی خلق می کنند که تقلید کمرنگی از استاد است اما هواخواهان مرس کانینگهام، کار خودشان را می کنند.

 

merce_danceدر هفته های اخیر، در شهر پیچیده بود که مرس دارد می میرد و دوستان و آشنایان می رفتند به بالین او برای وداع، و حتی این روزها هم به آنها می گفت که در ذهنش دارد رقص خلق می کند. از دید این منتقد، مرس کانینگهام چه در رقص هایش و چه در مطالبی که می نوشت و می گفت، بر استقلال تاکید داشت. رقصنده های او، حتی در جمع، اغلب تنها بودند و منفرد، مستقل بودند. ساختن رقص را برخلاف تقریبا همه طراح های دیگر، از موسیقی شروع نمی کرد، بلکه موسیقی بعدا اضافه می شد به رقص، به عنوان فضائی که رقص در آن اتفاق می افتد. کار طراحی صحنه هم همین بود. او از نقاشان برجسته ای مثل رابرت راشنبرگ و جاسپر جانز طراحی صحنه می گرفت اما آن تصاویر یا نقش ها هم فضائی بودند برای رقص، نه اینکه رقص در باره آنها باشد یا موضوع مشترک داشته باشند... و حرکات هم در رقص های او، چه حرکات کشدار بازوها و شانه ها و پاها و چه پرشها، لزوما تداوم خاصی نداشتند و هردم به نظر می رسیدند.

 

تا سال 79 یعنی تا هفتاد سالگی، تقریبا در همه رقصهائی که خلق می کرد، خودش هم می رقصید. شهرت مرس کانینگهام ابتدا در اروپا فراگیر شد تا در خود آمریکا، که اینجا فقط در جامعه هنری و در میان روشنفکران شناخته شده بود. کارشناس رقص مجله نیویورکر، خانم جون اکوسه لا، در مقاله ای در باره یکی از رقص های مرس کانینگهام بر اساس موسیقی ریدیو هد نوشته بود که خیلی ها اشاره کرده اند که رقص های مرس کانینگهام مثل طبیعت است و همینطور هم هست.

 

مثل طبیعت، پر از شگفتی است در عین روزمرگی، و ترحم و غصه، در عین بی حسی و بی عاطفگی. اکوسه لا نوشته بود می شود رقصهائی دل انگیزتر و آسان تر از مرس کانینگهام زیاد است اما هیچ طراح رقصی در دنیا نمی تواند به حقیقت، از مرس کانینگهام نزدیک تر بشود. یعنی زیبائی، بدون دلیل، و بدون نگرانی از فقدان دلیل، یعنی زندگی، قبل از اطوار زندگی. خانم جون اکوسه لا Joan Acocella نوشته «گاهی وقتی من به صحنه کانیگهام نگاه می کنم فکر می کردم جهان را می بینم در روز هفتم خلقت وقتی همه چیز تازه است و خودش است، قبل از از راه رسیدن مار مکار، و اشکها و توضیحات.»

ویدیو و دنباله مقاله...

July 27, 2009

Harry Potter & the Half-Blood Prince

بلوغ هری پاتر

 

harry_potter_Radcliffe در فیلم جدید، ششمین از مجموعه سینمائی هری پاتر، که «شاهزاده دو رگه» نام گرفته، هری و دوستانش در سال ششم مدرسه جادوگری، با جهان تیره ای روبرو می شوند که در آن نیروهای اهریمنی کنترل را در دست گرفتند. راز موفقیت مبارزه آنها، دست یافتن به اسرار جوانی لرد وندرمورت است که از طریق کمک استاد بازنشسته معجون ها، با بازی جیم برادبنت، که به مدرسه هاگوارث بازگردانده می شود. هری پاتر جدید را به خاطر بالغ شدن موضوع ها وسبک فیلمسازی، ستوده اند.

 

فیلمی که در همه دنیا واز جمله در ایران صدها میلیون نفر منتظر اکران آن بودند -- قسمت ششم هری پاتر...که هری پاتر و شاهزاده دو رگه نام دارد. که هفته پیش با بیشتر از 77 میلیون دلار فروش، رکوردهای تازه ای در آمریکا بر جای گذاشت. ظاهرا محوبیت هری پاتر تمامی ندارد...

فیلم ششمی مجموعه هری پاتر، در هفته بعد از اکرانش در دنیا 158 میلیون دلار فروش کرد که رکورد تازه ای است که شکست می دهد فیلم سلحشور تاریک از مجموعه بتمن را... مجموعه هری پاتر، که با کتابهای خانم جی کی رالینز شروع شد، الان با فیلمهای سینمائی و کتابهای مصور و بازی های کامپیوتری و انواع و اقسام اسباب بازی ها و یادگار ها و کتابهائی که در باره این مجموعه و تاثیر آن بر فرهنگ عامه نوشته شده، خودش به یک صنعت تبدیل شده که از بعضی صنایع گردش پول بیشتری دارد.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

شش فیلم قبلی این مجموعه تا حالا (یا تا دو هفته پیش باید گفت) بیشتر از 5 میلیارد دلار فروش داشتند در مجموعه از اولی که سال 2001 بیرون آمد تا آخری که ده روز است اکران شده... از هفت کتاب هری پاتر 400 میلیون نسخه فروش رفته... و به 67 زبان ترجمه شده و یادم است که در ایران چند سال پیش همزمان 19 ترجمه از یکی از کتابهای مجموعه هری پاتر تقریبا همزمان منتشر شد.

 

ولی فیلم جدید نه تنها هواداران پروپا قرص مجموعه را ارضا می کند، بلکه تحسین منتقد ها را هم بر انگیخت که رویهم رفته بلوغ و به نوجوانی رسیدن شخصیت های اصلی فیلم را به بلوغ هنری آن تشبیه می کنند و از کار کارگردان دیوید ییتز و تیم او تعریف می کنند که نگذاشته اند استفاده از جلوه های ویژه کامپیوتری، از خیرگی عاطفی فیلم و شخصیت های آن، چیزی بکاهد.

 

هری پاتر و همکلاسی های که در سال ششم مدرسه جادوگری هاگوارتز، عشق و زندگی را در کنار دردها و دلتنگی های نوجوانی، با هم تجربه می کنند در جهانی به مراتب تیره تر از فیلمهای گذشته که در آن شخصیت هری پاتر و تماشاگرانش و فیلمسازان با هم به بلوغ می رسند.

دنی یل ردکلیف بازیگر نقش هری پاتر می گوید جذابیت بازیگری در این است که هر چه آن را سخت تر انجام دهید و جدی تر بگیرید، بیشتر حظ می برید، که شغل دیگری مثل آن نیست. او می گوید نقش هری پاتر به تدریج چالش آمیزتر می شود و لذت بخش تر است.

 

چالش هری پاتر، بازیافتن صحنه هائی است از کودکی لرد ولدرمورت - روپرت گرینت، بازیگر نقش ران ویزلی که در داستان ششم عاشق زیبای کله پوک لاوندر براون می شود با بازی جسی کیو. او می گوید قبلا در فیلم های هری پاتر ماجرای عشقی نبود و به خصوص بوسیدن جلوی دوربین کار ناخوشایندی است. او می گوید وقتی جسی را بوسید دومین بار بود که او را می دید و خجالت می کشید هر جند که کار خوبی بود. او می گوید گرفتاری او در یک مثلث عشقی با هری پاتر، داستان را یک کم پیچیده می کند.

 

دharry_potter_watsonر داستان پیچیده قسمت ششم، هری پاتر از ماموریت نهائی خود با خبر می شود و با کمک دوستانش نبردی سهمگین آغاز می کند علیه لرد  ولدرمورت، که بر جهان مسلط شده. نبرد جادوئی با ماجراهای عشقی شخصیت های نوجوان همراه می شود، از جمله برای هرمیون کتابخوان...

اما واتسن، بازیگر نقش هرمیون، می گوید تصور نمی کند شخصیت او در فیلم جدید رشد کرده باشد برای اینکه حال عاطفی خرابی دارد. او می گوید شخصیت هرمیون در فیلمهای قبلی معمولا مسلط و هوشمند است ولی د راین فیلم عاشق می شود و همه جوابهای آن را ندارد، ولی برای همین هم خیلی دوست داشتنی است و طرف دیگری از او می بینید.

 

داستان جدید هری پاتر را هم تیم نویسنده و کارگردان فیلمهای قبلی از کتاب به تصویر برگردانده اند - کارگردان دیوید ییتز از حالا کار روی قسمت هفتم را هم آغاز کرده. تام فلتن، بازیگر نقش دارکو ملفی می گوید شخصیت او از طرف نیروهای اهریمنی مامور می شود که در میان شاگردان هاگوارتز نفوذ کند و اولش دوست دارد که نقش جاسوس بدکار را بازی کند اما به تدریج در گزینه شرارت شک می کند.

 

***

 

به سبب کنجکاوی زیاد نسبت به هری پاتر، خیلی ها در ایران با کتاب ششم، «شاهزاده دورگه» آشنا هستند و احتمالا خیلی ها فیلم آن را هم دیده اند. اما برای آنها که ندیده اند، باید گفت داستان قسمت ششم از آخر قسمت پنجم شروع می شود که شاهد بازگشت نیروهای اهرمنی، نیروهای تاریکی، به اریکه قدرت هستیم. هری پاتر باید همراه با دوستانش این را شکست بدهد. اما نیروهای اهریمنی که به قدرت می رسند، مرگ خواران رها می کنند بین مردم لندن و هم برای مردم عادی و هم برای جادوگران، دردسر می آفرینند.

 

هری پاتر باید این نیروی اهریمنی را شکست دهد اما قبل از آنکه به کلاس ششم مدرسه جادوگری هاگ وارث برگردد، رئیس مدرسه او را صدا می کند و ماموریت تازه ای به او می دهد. این ماموریت تازه این است که به کمک یک استاد سموم قدیمی با بازی جیم برادبند را برگرداند

سرکارش که کمک کند برای تحقیق در باره ماجراهای جوانی لرد وندرمورت، ارباب جهان تاریکی. این ماموریتی می شود برای هری پاتر.

داستان تلاش هری پاتر و همشاگردانش را دنبال می کند برای یافتن ابزاری که بتوانند نیروی تاریکی را شکست دهند و چون حالا همه آنها به سن نوجوانی رسیده اند، چند داستان عشقی هم گنجانده شده. هورمون های قهرمانان داستان هم مثل هرمون های تماشاگرانشان تحریک شده و بنابراین همانطور که در فیلم اشاره کرد، هری پاتر عاشق جینی خواهر دوست وفادارش می شود و دوستش هم عاشق لوندر می شود و مثلث های عشقی به وجود می آید که آنها که با این داستانها بزرگ شده اند موقعش است که به این جور چیزها هم فکر کنند.

 

harry_potter_bn parisa کتابها در باره هری پاتر و علت موفقیت آن نوشته شده و یکی از جنبه های موفقیت آمیز آن تخیل غنی خانم رالینز در خود مجموعه نشان می دهد و جهان قائم به ذاتی که خلق کرده که قوانین خودش و آدمهای خودش و حتی فیزیک خودش را دارد و تماشاگر می تواتد در این جهان فراگیر گم بشود، اما از دلایل موفقیت فیلم آخری اگر بخواهی، رسیدن هری پاتر به نوجوانی باعث شده که فیلم بتواند به معنی های عمیق تری بپردازد از جمله اینکه فیلم تاریک تری است نسبت به فیلمهای قبلی و دید بینانه ای دارد در جهانی که خلق می کند، مثل «سلحشور تاریک» آخرین فیلم از سری بتمن... خیلی تاریک تر است. ضمنا طنز در آن شکفته شده و این طنز را در برابر عشق قرار داده، دیالوگها طنز و عشق.

 

نقدهائی که گرفته از فیلمهای قبلی این مجموعه بهتر بوده. منتقد ها می گویند سعی نمی کند با صحنه های غریب چشم تماشاگر را بنوازد بلکه مثل هر فیلم جا افتاده دیگری، روی شخصیت ها تاکید دارد و دیالوگها و طنزی که در آنها نهفته است. کنت توران در گزارش خود در لس آنجلس نوشته فیلم بهتر از فیلمهای قبلی جا افتاده و مثل کفش کهنه قابل اتکا شده است.

ویدیو و دنباله مقاله...

July 26, 2009

Global Solidarity Rally: San Francisco

تظاهرات همبستگی جهانی در سنفرانسیسکو: سخنرانی مسیح علی نژاد

 

masih_in_san_franciscoدر تظاهرات همبستگی جهانی با مردم ایران در سنفرانسیسکو، که بین 7 هزار تا 10 هزار نفر در آن شرکت داشتند، بیش از بیست سخنران، از سیاستمداران ایالتی و محلی آمریکائی، از رهبران مذهبی و کارگری سرشناس شهر، و همچنین فعالان سیاسی ایرانی، روی صحنه رفتند، در کنار 5 گروه برجسته موسیقی راک، رپ، سنتی و مجلسی. سخنران اصلی مراسم، مسیح علی نژاد بود که با فصاحت و خیرگی، در سخنرانی خود، خشم و امید را به هم آمیخت و گفت ترس، بعد از سی سال، از بدنه جامعه به حاکمیت منتقل شده و حالا آنها هستند که نمی دانند با ما چه کنند.

 

پریسا فرهادی: و می رسیم به گزارش همکار شباهنگ، بهنام ناطقی، که امروز از سنفرانسیسکو به ما ملحق می شود برای نگاهی به تظاهرات گسترده ای که روز گذشته، شنبه، در مرکز این شهر برپا شده بود.

 

پریسا فرهادی: بهنام! در خبرها بود که استقبال زیادی شده بود از این تظاهرات...

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی - بیست دقیقه

بهنام ناطقی: شاید به دلیل اینکه خیلی آمادگی برای آن وجود داشت و خیلی اطلاعرسانی شده بود. تظاهرات سنفرانسسیکو، هر چند که ویژگی هایش، آن طور که در گزارش ما خواهی دید، آن را یگانه می کرد، ولی بخشی از تظاهرات روز اتحاد جهانی بامردم ایران بود که به روایتی در هشتاد شهر دنیا روز گذشته برپا شد و حتما از دیروز تا حالا، بینندگان ما در ایران، شاهد گزارش هائی از برقراری آن در شهرهای مختلف جهان بوده اند.

 

تظاهرات سنفرانیسکو در محوطه عظیم مقابل شهرداری در مرکز سنفرانسیسکو برگزار شد که می گویند گنجایش بیش از 25 هزار نفر را دارد و کارشناسان تخمین جمعیت تظاهرات که آنجا بودند، شمار شرکت کنندگان را بین هفت هزار تا ده هزار نفر برآورد کردند.

 

ویژگی این تظاهرات، حضور یک سیاستمدار ایرانی – آمریکائی در راس آن بود – اولین عضو ایرانی تبار شورای شهر یا Board of Supervisors شهر سنفرانسیسکو، آقای راس میرکریمی، که در مصاحبه با ما توضیح داد که می خواهد اقلیت های دیگر، از سیاهان تا لاتینی ها تا آسیائی ها را که تجربه های مشابهی با ایرانیان دارند، در تظاهرات مربوط به ایران سهیم کند تا سطح آگاهی رسانی را بالا ببرد.

 

ویژگی دیگر این تظاهرات، که روزنامه سنفرانسیسکو کرانیکل، گزارش مفصلی از آن چاپ کرد، حضور سیاستمداران برجسته آمریکائی بود، از جمله جری براون، فرماندار سابق و دادستان کل کنونی کالیفرنیا و مارک لی نو، سناتور ایالتی... و رهبران کارگری و فعالان حقوق بشر، اما برگزارکنندگان تظاهرات، و همچنین جنبه هنری غنی آن بود، از انواع موسیقی، از رپ ایرانی – آمریکائی گرفته تا موسیقی راک زیرزمینی گروه کیوسک تا موسیقی عرفانی – قومی آقای حامد نیک پی با محتوای سیاسی باب روز گرفته تا هنرمندان کردی گروه خانم موژان و همچنین گروه موسیقی سنتی شمس، که خاطره ترانه های قدیمی و ملی را زنده کردند...

 

sf-rally1 اما آنچه تظاهرات سنفرانسیسکو را در خاطره حاضران نگه خواهد داشت و به یقین برای تماشاگران ما هم خاطره ساز خواهد شد، حضور خانم مسیح علی نژاد، روزنامه نگار برجسته ای بود که به تازگی، فکر می کنم سه چهار هفته پیش، از ایران آمده به آمریکا برای مصاحبه با رئیس جمهوری آمریکا، و نگاهی دست اول داشت به رویدادهای ایران در سخنرانی ای که لحن و محتوای آن برای همه تازگی داشت. به خصوص که آن را از نویسنده ای جوان می شنیدند که علیرغم جثه کوچکش، دل بزرگی دارد و بارها با هیولاهای سیاسی کشورش گلاویز شده...

 

پریسا فرهادی: این که اشاره کردی روزنامه نگاری که از ایران برای مصاحبه با اوباما آمده بلافاصله به یاد مقاله ای انداخت که مجله نیویورکر در وب سایتش چاپ کرده بود روز جمعه .... موضوع این مصاحبه چی بود؟

 

بهنام ناطقی: اینطور که لارا سکور Laura Secor، خبرنگاری که چندین بار به ایران سفر کرده و الان هم مشغول نوشتن کتابی در ایران ست، در مجله نیویورکر New Yorker نوشته، خانم مسیح نژاد، که قبلا خبرنگار مجلس بوده برای خبرگزاری کار و همچنین در چندین روزنامه اصلاح طلب که یکی بعد از دیگری تعطیل شدند، مقاله منتشر کرده در 9 سال اخیر، می بیند که جمهوری اسلامی روزنامه نگاران متعدد خارجی رادر ایران دعوت می کند و مقامات نظام با آنها مصاحبه می کنند در حالیکه عملا برای روزنامه نگاران ایرانی، کار در آمریکا هم به خاطر محدودیت های نظام ایران و هم به خاطر محدودیت های آمریکا، در سی سال اخیر امکان پذیر نبوده است.

 

masih_alinejad_2 نیویورکر به نقل از خانم مسیح علی نژاد می نویسد مصاحبه با اوباما ارزش این را داشت که ممنوعیت های نظام را به چالش بطلبد و بنابراین تقاضایش رادرنامه ای از طریق سفارت آمریکا در انگیس مطرح می کند ودر کمال تعجب متوجه می شود که این تقاضا از سوی کاخ سفید مورد قبول قرار می گیرد و ویزائی برای خانم علی نژاد صادر می شود که به آمریکا بیاید برای مصاحبه با رئیس جمهوری. خانم علی نژاد به اوباما می نویسد به جای مذاکره با نظام، در مصاحبه با یک خبرنگار، شما با نماینده مردم ایران حرف خواهید زد و نخستین گام را برخواهید داشت در راه شکستن مرزهای مصنوعی که میان این دو ملت بزرگ کشیده شده است.

 

کاخ سفید همچنین خانم علی نژاد را دعوت می کند که برای پوشش خبری به سخنرانی رئیس جمهوری آمریکا برای مسلمانان به مصر سفر کند ولی همان موقع درایران، دولت آقای احمدی نژاد پاسپورت خانم علی نژاد را در بازگشت از سفرش به لندن ضبط می کند...

 

سرانجام، وقتی بعد از انتخابات خانم علی نژاد به آمریکا می رسد می بیند که مصاحبه او با اوباما لغو شده – نیویورکر می نویسد با توجه به آنچه در انتخابات ایران گذشت، کاخ سفید که می خواهد در نزاع داخلی ایران موضع نگیرد، چگونه می تواند با یک خبرنگار اصلاح طلب مذاکره کند از سوی دیگر، چگونه اوباما می تواند از این مصاحبه صرفنظر کنددر شرایطی که مردم ایران دارند درخیابانها برای حقوق اساسی مبارزه می کنند و نمی خواهند در سیاست گفتگو با جهان اسلام اوباما، نادیده گرفته شوند.

 

نیویورکر اشاره کرده که خانم علی نژاد که در شرایط سیاسی ایران شفافیت و صداقت را بهترین دفاع می داند، از خوانندگان وبلاگش برای سئوال از اوباما پیشنهاد خواسته و ظرف یک روز 300 پیشنهاد سئوال دریافت کرده که جالب ترین آن می پرسد از اوباما بپرسید که آیا او با ماست؟

 

***

 

«نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم!»

 

هزاران نفر از اهالی شمال کالیفرنیا روز شنبه در تظاهرات گسترده ای مقابل ساختمان تاریخی شهرداری سنفرانسیسکو، با معترضان به نتیجه انتخابات در ایران، ابراز همدردی کردند.  یک جوان ایرانی، دانشجو، می گوید: «آمدم اینجا به مردم ایران دلگرمی بدهم در حرکتی که انجام دادند برای تغییر حکومت، و ممکن است این حرکت برای تغییر حکومت شروع نشده باشد، ولی به اینجا که رسیده، فکر می کنم شده برای تغییر حکومت، و نه فقط انتخابات.» یک خانم ایرانی، کارمند شرکت بیوتکنولوژی، می گوید: «این چند هفته به قدری نگران مردم ایران هستم که اینجوری خونشان دارد می ریزد در مملکت مریض شدم. به خاطر اینکه خواهران و برادران ما هستند. ما اینجا آزادی داریم و دلمان خون می شود برای هموطنان.»

 

نماینده انجمن شهر سنفرانسیسکو، راس میرکریمی درسخنرانی می گوید دیگر جوامع با مردم ایران در مبارزه برای صلح و عدالت و حق اعتراض صلح آمیز، همصدا هستند. من تضمین می کنم که آژدهای خوابیده جوامع ایرانی، حالا بیدار شده است.»

 

تظاهرات سنفرانسیسکو حاصل زحمات صدها جوان است از ایرانیان مقیم کالیفرنیا که راس میرکریمی، عضو شورای شهر سنفرانسیسکو، آنها را گردهم آورده است.

 

راس میرکریمی می گوید «ما می خواهیم تاکید کنیم بر حق آزادی بیان مردم ایران و حق آنها برای اعتراض صلح آمیز، چه به انتخابات رئیس جمهوری و به هر چیز دیگر. و همچنین از دولت ایران می خواهد از وحشیگری دست بردارد و چهارمین خواسته، اصل عدم مداخله نظامی آمریکا در ایران است.»

 

از جمله سخنرانان مجلس، فرماندار سابق و دادستان کل کالیفرنیا، جری براون بود، و همچنین، رهبران مذهبی کالیفرنیا که خیزش مردم ایران را به جنبش مدنی مارتین لوتر کینگ تشبیه کردند.

 

گزارش بهنام ناطقی برای شباهنگ که به پخش نرسید اینجا اختصاصی وب

و همچنین چهره های سیاسی دیگر، از جمله فعالان کارگری، و سناتور مایک لاینو، سناتور ایالتی، که در سخنان خود، ضمن اشاره به همبستگی تظاهرات سنفرانسیسکو با دهها شهر در سراسر دنیا، مردم آمریکا مبارزه برای آزادی را که مردم ایران طی می کنند، چشیده اند و طعم دزدیده شدن انتخابات را هم چشیده اند. وی گفت در هشتاد شهر دنیا میلیونها آدم در کنار مردم ایران ایستاده اند.  تورج زعیم از پدرش کورش زعیم، فعال دمکراسی، و نظریه پرداز جبهه ملی یاد کرد که باردیگر به زندان افتاده است. 

 

نماینده مجلس ششم، خانم فاطمه حقیقت جو، از احقاق حقوق پایمال شده مردم می گوید.  فاطمه حقیقت جو می گوید: «امروز همه ما همصدا با همه ایرانیان در سراسر جهان دور هم جمع شده ایم تا به حمایت از جنبش سبز مردم ایران بپردازیم جنبشی که هدفش آزادی است.»

 

مسعود سپند، شاعر مقیم کالیفرنیا با اشعار تحریک آمیز مراسم را ادامه داد. «ای که در کار ولایت لنگی، سر به سر نام نداری، ننگی. با خداوند خرد می جنگی. بشکند این کمر استبداد. اهرمن ننگت باد.» و بهرام مشیری، تاریخدان و فعالان سیاسی با مروری بر رابطه ایرانیان و دمکراسی مراسم راادامه داد. «بایستی ما همه یک زبان بکوشیم این جنبشی که با این همه سختی به دست آمده است از میان نرود و کار ازادی و دمکراسی خواهی در ایران بیشتر از این به عقب نیافتد.»

 

گردهمائی سنفرانسیسکو حاصل زحمات گروه کثیری از ایرانیان مقیم کالیفرنیا بود.  سپهر، بیش از صد داوطلب را در ماه اخیر سازمان داده است. او می گوید از همه ناحیه خلیج سنفرانسیسکو نماینده داوطلب اینجا هست و اطاق کنفرانس را نشان می دهد که دهها نفر مشغول درست کردن پرچم و آرم هستند و در گوشه راهرو، جمع دیگری مشغول ساختن گردن آویزها هستند.

 

فاطمه کراری، مسئول گردآوری اعانه برای تامین هزینه این اجتماع عظیم بود. وی می گوید: «آنچه در جریان این تظاهرات پیش آمده مسئله خرج آن است. این برنامه تقریبا 50 هزار دلار خرج دارد که ده هزار دلار آن هزینه کسب اجازه از شهر سنفرانسیسکو بود. طوری که این پولها جمع آوری شده از طریق مردم بوده و برنامه های مختلفی که خود مردم گذاشتند و این پولها را جمع کردند. یک مثال آن جمعه شب قبل بود که گردهمائی داشتیم در سن حوزه که 20 هزار دلار جمع شد. تا به امروز 39 هزار دلار جمع شده و برنامه فرداست و چندهزار دلار کم داریم که امیدواریم از طریق فروش تی شرت و پوستر تامین کنیم.

 

دکتر آرمان جهانگیری که هسته اصلی این گروه را از طریق مدیریت سایت اینترنتی آن شکل داده می گوید: از روز اول این کار را به یک دلیل کردیم که مردم ایران جمعیت آمریکائی مکزیکی و همه دنیا ببینند که ما یادمان نرفته و پشت آنها هستیم.

 

سخنران اصلی مجلس مسیح علی نژاد، روزنامه نگار مقیم ایران بود که بنابه گزارش مجله نیویورکر، برای مصاحبه با پرزیدنت اوباما به آمریکا آمده است. خانم علی نژاد با فصاحت و خیرگی کلامش، خشم و امید را در هم آمیخت.

 

masih_alinejad_4 مسیح علی نژاد: « اما درخشان از آن رو  که ملت در یک گردش عاقلانه جایش را با  دولت و حاکمیت  عوض کرده است.  تا دیروز  زنان، جوانان، معلمان،  دانشجویان، روزنامه نگاران، وبلاگ نویسان و حتی شهروندان معمولی در تاکسی ها و اتوبوس های شهر پس از  هر کار و گفتاری به شکل فاجعه انگیزی  احساس نا امنی می کردند  اما از این پس این دولت و قدرت است که احساس ناامنی می کند. در کابینه کابوس اعتراض ما را می بینند، سپاه و بسیج  و نهادهای امنیتی و اطلاعاتی، از  صدای سکوت راهپیمایی کنندگان  هم هراسیده اند. حکومت بیش از ما دلش می لرزد و مردانش احساس نا امنی می کنند. احساس ناامنی کشنده تر از خود ناامنی است. اما احساس ناامنی از بدنه جامعه به حاکمیت منتقل شده است. از صدای سکوت ما در راهپیمائی می ترسند. و چه خوش است که سی سال ما ترسیدیم و لرزیدیم و اینک فصل آن است که حاکمیت بلرزد. شما بترسید.»

 

***

پریسا: مرسی بهنام از این گزارش.

 

بهنام ناطقی: نکته جالب حرفهای نماینده شورای شهر سنفرانسیسکو، آقای راس میرکریمی بود که سیاستمدار پرانرژی و با فکری است و پیروان زیادی پیدا کرده در میان نسل جوان در شهر سانفرانسیسکو که آینده بزرگی را برای او می بینند، آینده ای که در آن اقلیت های قومی، نه تنها ایرانی ها، بلکه لاتینی ها، سیاهان، آسیائی ها و دیگران که تجربه مشابه جوامع ایرانیان آمریکائی دارند. از حرفهای قشنگی که در سخنرانی اش در تظاهرات زد، این بود که گفت جامعه ایرانی، اژدهای خوابیده ای است که تازه بیدار شده و باید دید که به کجاها خواهد رفت و نکته دیگر، گفتم که فعالیت این سیاستمداران آمریکائی که در این تظاهرات حضور داشتند متفاوت است با آنچه در باره کاخ سفید یا واشنگتن می خوانیم. سیاستمداران در آمریکا، طبقات مختلف دارند و آن محدودیتهائی که برای سیاستمداران ملی هست در سطح فدرال، برای سیاستمداران ایالتی، محلی یا شهری وجود ندارد، و این سیاستمداران محلی بودند که با جسارت و جرات حمایت ابراز کردند از جنبش مردم ایران و آن را مقایسه کردند با جنبش های آزادیخواهانه ملل مختلفی که اینجا در آمریکا جمع شده اند.

 

ویدیوی کامل سخنرانی مسیح علی نژاد در سنفرانسیسکو

اما از همه اینها جالب تر دیروز، روز زیبائی بود در سنفرانسیسکو، و آسمان آبی شهر و ساختمانهای بسیار قشنگ مرکز شهر، جلوه قشنگی پیدا کرده بود با این همه رنگ و این همه نور که ایرانی ها آورده بودند با خود به آنجا و نور و رنگ ایرانی ها هم تکثرش جالب بود که نمی دانم در فیلم ما دیدی... خیلی از این پرچم ها بعضی شیروخورشید داشتند، بعضی هیچ علامتی نداشت و بعضی علامت جمهوری اسلامی را دا شتند. خیلی ها سبز پوشیده بودند و خیلی ها نخواسته بودند سبز بپوشند.

 

خیلی هااز تبعیدی های انقلاب بودند که خواستار براندازی بودند و فعالیت می کردند برای آن، و خیلی ها از تبعیدی های اصلاحات بودند، جوانانی که الان سی سالشان است، یا 35 سالشان شده، و زندان کشیده بودند و تجربه نوشتن و بزرگ شدن و بالیدن در این دوران را داشتند، خیلی جوانهائی بودند که تازه دو سه سال پیش از ایران آمده بودند، دانشجو بودند و در کنار اینها مادربزرگ هائی را می دیدی که با صندلی چرخدار آنها را آورده بودند و این تکثر در جمع معترضین، فکر می کنم حاکی از فضای تازه است که هم در میان ایرانیان خارج از کشور و هم در ایرانیان داخل کشور دیده می شود، فضائی که با خیزش ضد شمارش رای شروع شد و دیدیم که خیلی ها گفتند این خیزش به خاطر واکنشی که از جمهوری اسلامی دیدند، چیز دیگری شده است.

 

پریسا فرهادی: فکر می کنی واکنش رسانه های خارج چی بود؟

 

بهنام ناطقی: تلویزیون های اینجا خیلی پوشش دادند. اگر بروی در سایت های تلویزیونهای محلی سنفرانسیسکو، عکس های این تظاهرات را می بینی. عکسهای شکوهمندی بود حضور ایرانیها با این همه رنگ در برابر ساختمان تاریخی شهرداری سنفرانسیسکو که می دانیم چقدر در فیلمها بوده و چقدر خاطره داریم از آن. و بعد هم مطبوعات اینجا نوشتند، از جمله روزنامه کرانیکل نوشت و USA Today و نشریات دیگر. روزنامه های ملی آمریکا پوشش کلی تری داده بودند به تظاهرات ایرانی ها در شهرهای مختلف و همه از تظاهرات سنفرانسیسکو به عنوان یکی از تظاهرات نمونه اسم برده بودند و شاید یکی از جذاب ترین جنبه ها که در فیلم سعی کردم گوشه ای از آن را نشان بدهم، شور و اشتیاق این جوانها بود که یک ماه است دارند برای برگزاری مراسمی که این قدر منظم بود و این قدر رنگین بود و این قدر وسایل و تجهیزات و امکانات حرفه ای داشت و صدای خوبی داشت و صحنه خوبی داشت و منظم اجرا شد و این همه آدم را آوردند و بردند روی صحنه و این همه سخنران، بیش از بیست نفر و این همه نوازنده وگروه ارکستر... جذابیت آن تلاش این جوانها بود و عشقی بود که اینها گذاشتند در این یک ماهه و همه چیز یاد گرفتند از همدیگر در باره ایران و در باره این جریان و حتی بعضی ها گفتند از اینکه با هم بودیم، فارسی مان بهتر شد.

ویدیو و دنباله مقاله...