May 13, 2009

The Brothers Bloom

کلاهبرداری دوجانبه

 

brothers_bloom-4 فیلم «برادران بلوم»  فیلمی از سینمای مستقل آمریکا  -- کار جدیدی است از کارگردان رایان جانسن، که اکران عمومی از جمعه این هفته شروع می شود.  در این فیلم ادرین برودی، هنرپیشه خوش قیافه ای که برای فیلم پیانیست جایزه اسکار گرفت و مارک روفالو، نقش دو برادر را بازی می کنند که کارشان کلاهبرداری است - یک برادر قصه پرداز است و دیگری عاشق پیشه و قصه های برادر بزرگتر زن ها را برای برادر کوچکتر تور می زند.  هدف آخرین کلاهبرداری آنها یک زن میلیونر غیرعادی است از نیوجرسی که وانمود می کند به دام حقه برادران افتاده برای سفری به دور دنیا در پی عتیقه ای گران قیمت اما آنچه هر سه می جویند در واقع عشق است.

 

این فیلم دومین کار سناریست و کارگردان مبتکر رایان جانسن است که در فیلم قبلی اش، فیلمی با نام «آجر» Brick احترام خیلی از ناظران را برانگیخت برای اینکه یک داستان کارآگاهی و جنائی به سبک ریموند چندلر را برده بود در فضای دبیرستان، و به این ترتیب، یک تجلیل سینمائی ساخته بود از ژانر فیلمهای کارآگاهی.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

در فیلم جدیدش با شرکت سه چهره جایزه بگیر مثل ادریان برودی و ریچل وایس و مارک روفالو، بازهم سراغ یک ژانر سینمائی و ادبی می رود، یعنی داستان کلاهبرداران حرفه ای، ولی به سبک فیلمهای وس اندرسن، که آشکارا از آن متاثر است، حدفاصل قصه و تخیل و بزرگداشت سینمائی را پاک کرده و بنابراین فیلمی که برای بعضی یک داستان مفرح در باره کلاهبرداری و عشق است که در فضائی اتفاق می افتد خوشرنگ و عجیب،  که نه گذشته است و نه حال است. اما برای بعضی، یک فیلم هوشمندانه است که سر داستان عاشقانه ای، کلاه گذاشته است، و در هرحال، فرصتی است برای تماشای این سه هنرمند که به گفته منتقدها، آشکارا از بازی در این نقش های بی درو پیکر، لذت می برند.

 

***

 

ادرین برودی و ریچل وایس، هفته پیش در نیویورک، در کنار کارگردان ریان جانسن، در برنامه افتتاح اکران عمومی فیلمشان «برادران بلوم» -  ادرین برودی نقش بلوم، برادر عاشق پیشه را بازی می کند که همراه با برادر زبان باز و حقه بازش،  با بازی مارک روفالو، زرنگترین کلاهبرداران دنیا هستند که برای آخرین کلاهبرداری، یک زن میلیونر با بازی ریچل وایس را هدف می گیرند و سفری پرماجرا شروع می کنند دور دنیا که سرانجام به عشق می رسد.

 

brothers_bloom-2 ادرین برودی می گوید پنهان کردن احساسات برایش سخت است و به عنوان بازیگر، به جای اینکه ادای حسی را در بیاورد، باید خودش را قانع کند که بتواند آن را منتقل کند، در نتیجه مدام باید زحمت بکشد، که کار را برای خودش جالب می کند. کارگردان رایان جانسن می گوید شخصیت ادرین برودی از برادر دیگر عاطفی تر است و اینکه از کلاهبرداری خسته و دلزده شده، به نفع او تمام می شود، .و آن عواطف بیرون می آیند.  ریچل وایس می گوید برای او  پنهان کردن احساسات درونی سخت، چون صورتش همه چیز را لو می دهد. او می گوید آدم خوشباوری است، بنابراین کلاهبردار بدی است و شکار  خوبی برای کلاهبردارها.

 

فیلم برادران بلوم، در کلاف درهم داستانی در باره کلاهبرداری های متعدد، تماشاگررا به یک جهان رویائی و درخشانی می برد و سفری به دور دنیا، برای اینکه نشان دهد در درون هر کلاهبردار، قلب گرمی می تپد جویای محبت.

 

فیلمی است پر از شخصیت های عجیب و غریب، آدمهای غیرمتعارف. سبک این فیلم خیلی از منتقدها را یاد کارهای «وس اندرسن» فیلمساز پیشتاز و غیرمتعارف آمریکائی انداخته که اخیرا فیلم «دارجیلینگ اکسپرس» ،  را از او دیدیم که ادرین برودی هم در آن بازی میکرد و بهترین کارش، «تننبام های خارق العاده» از آن فیلمهای درخشان نسل جدید فیلمسازان آمریکا است.   اینجا هم چندین شخصیت غیرعادی مجموعه سیرک مانندی را تشکیل می دهند که زیاد شبیه به آدمهای دنیای بیرون نیستند و به خصوص لباسهای فاخر و مدل قدیم که به تن دارند، آنها را از زمان حال دور می کند هر چند که داستان فیلم در زمان حال می گذرد، یا در واقع در بی زمانی افسانه.

 

کلاهبردارها، همیشه از طمع آدمهای ساده لوح استفاه می کنند. ظاهرا داستان این فیلم هم همین است.   یک برادر، عاشق پیشه است و مردم گریز، با بازی ادرین برودی،  که غم و دلسنگینی اش، زنها را فریب می دهد. برادر دیگر، با بازی مارک روفالو، خیال پرداز است و زبان باز، و همیشه با داستانهائی که به هم می بافد، زنها را به دام می اندازد برای برادر کمرویش...  غیر از این دو شخصیت، یک زن چینی- یا شرقی هم اینجاست، به نام بنگ بنگ، با بازی رینکو کیکوچی، نماینده تمام فیلمهای کاراته ای هنک کنگی، که هر لحظه اسلحه عجیبی از جای نامعلومی بیرون می کشد.

 

شخصیت میلیونر نیوجرسیائی با بازی ریچل وایس هم آدم عجیبی است بسکه پول دارد و بسکه دنبال هیجان می گردد در زندگی، از تیراندازی تا بانجونوازی، همه چیز را حاضر است یاد بگیرد و انجام بدهد که فرار کند از روزمرگی زندگی اش...  و طبعا  آماده است برای اینکه یک نفر سرش را کلاه بگذارد -- چون به قول معروف، بدتر از فریب خوردن این است فریب نخوردن است...  

 

brothers_bloom-1 برادر کوچکتر، یعنی بلوم، به «مونته نگرو» در یوگسلاوی سابق  پناه برده که دیگر کلاهبرداری نکند اما برادر سراغش می آید برای آخرین کلاهبرداری... برش می گرداند که باهم بروند سروقت شخصیت ریچل وایس و خودشان را دلالان بین المللی اشیاء عتیقه جا می زنند و داستانی در باره پیدا کردن یک عتیقه با ارزش.  اما این زن به قدری دنبال ماجراجوئی است که وقتی کلاهبردارها سراغش می آیند که گولش بزنند و او را به سفری دور دنیا ببرند، طبق معمول این جور فیلمها، معلوم نیست که کی دارد سر کی را کلاه می گذارد.

 

فیلم پر است از شخصیت های رنگارنگ و عجیب. کلاهبرداران حرفه ای بین المللی در سفر دور دنیا با بازی ستارگان برجسته و این لباسهای گرانقیمت و مجلل.    سناریوی قشنگی هم دارد. گویا رایان جانسن سناریوهاش را مثل کتاب قصه می نویسد، ولی فیلم جدیدیش، به قول منتقد الونسو دورالد، روی کاغذ بهتر کار می کند تا روی پرده. ایرادی که از آن گرفته،  زورکی بودن آن است، با این حال، این منتقد آن را فیلم شاد و مفرحی می داند که تقریبا بیشتر مواقع، تماشاگر را سرحال نگه می دارد. موضوع فیلم، یعنی اینکه کلاهبرداری های پیاپی و پیچش های غیرمنتظره قصه، در خدمت جستجو برای عشق است، را خیلی ها تکراری می دانند. 

 

خیلی ها از فیلمبرداری و صحنه آرائی زیبای فیلم تعریف کرده اند، اما به قول یک منتقد این لباسها و این صحنه پردازی همه برای یادآوری است به تماشاگر که آنچه می بیند داستان واقعی نیست بلکه یک فیلم سینمائی است به سبک فیلمهای پسامدرن، الهامش را از خود سینما می گیرد نه از زندگی.  یک فیلم کمدی سبک عشقی، به سبک کارهای کلاسیکی مثل Trouble in Heaven «دردسر در بهشت» و To Catch A Thief

 

بیشتر منتقد ها آن را با فیلم قبلی  رایان جانسن، یعنی فیلم Brick قابل مقایسه نمی دانند اما منتقد ویلج وویس، رابرت ویلانسکی نوشته این از آن فیلمهاست که دچار سوء تفاهم می کند منتقدها را. او نوشته کارگردان رایان جانسن علاقه ای ندارد که معمائی برای تماشاگر بگذارد که آخر فیلم حل بشود بلکه فیلم در باره آدمهای خیال پرداز و تنهائی است که به آن لذت و خوشی که در زندگی واقعی نمی توانندبه آن برسند، در این داستانها پیدا کنند. او نوشته این فیلم را بعضی ممکن است زورکی و تقلیدی بدانند اما رایان جانسن به قدری در این احساس عشق و زیبائی گذاشته که باید لحظه های ناراحت کننده آن را نادیده بگیریم و بار دوم تماشای آن است که به هنر او پی می بریم چون بار دوم، جریان مغشوش قصه دیگر برای ما مهم نیست.

ویدیو و دنباله مقاله...

May 12, 2009

“Tangled Alphabets” at MoMA

الفبای درهم دو هنرمند آمریکای لاتین

 

Ferrari_Schendel_1 یک نمایشگاه ابتکاری از مرور بر آثار دو هنرمند لاتین در موزه هنر مدرن نیویورک -- الفبای درهم -- تجربه با خط، زبان و حرف، در هنر تجسمی. لئون فراری آرژانتینی و میرا شندل، برزیلی سوئیسی تبار، همزمان ولی بدون اطلاع از همدیگر، نقاشی ها و مجسمه هائی بر اساس خط و نگارش به وجود آوردند، که جلوه ای دیگر است از تحول هنر مدرن خارج از محور آمریکا - اروپا.

 

هنر شرق پر از خطاطی است و نقش و نگار با خط، و جالب است دیدن برخورد هنرمندهای دیگر با خط. اما خطاطی یعنی خوشنویسی، یک جنبه از بصری کردن زبان است، ولی در هنرمندان معاصر ایران، شاهد استفاده های دیگر از خط بودیم که در خیلی ازموارد، معروف ترین آنها، حسین زنده رودی، از خوش نویسی دور می شود و به موضوع زبان می پردازد، به موضوع حرف.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

موزه هنر مدرن نیویورک در ادامه راه جدیدش برای نشان دادن نمونه هائی از هنر مدرن فراتر از چارچوب شناخته شده محور اروپائی - آمریکائی آن، دو هنرمند آمریکای لاتینی را کنار هم گذاشته است -- لئون فراری، آرژانتینی و میرا شندل، برزیلی - سوئیسی تبار -- که هر دو تقریبا همزمان به دنیا آمدند در سال 1919 و 1920 -- شندل در هفتاد سالگی در سال 1989 در گذشت، ولی ولی لئون فراری 89 ساله همچنان زنده و فعال است. این دو، الان از معروف ترین و معتبرترین هنرمندان کشورهای خودشان هستند، ولی این نمایشگاه یگانه، کارهای این ها دو هنرمند را که همدیگر را هم نمی شناختند، برای اولین بار کنار هم می گذارد، به خاطر وجه مشترکی که موزه دار، لوئیس پرز اوراماس درآنها دیده است، که هر کدام از راهی، به «حرف» پرداخته اند و کار ساخته اند در باره حرف.

 

***

 

در اثری تحت «عنوان نامه ای به ژنرال» که در اوج اختناق سیاسی در آرژانتین ساخته شده، لئون فراری، با قلمی فاخر و آشتی ناپذیر، حرفهای ناگفتنی را نوشته است، به خط و زبانی ناخوانا، شاید بیگانه، اما پر از معانی مشخص و تیز.  همزمان با او، میرا شندل، در برزیل، برخوردی متفاوت با واژگان و حروف را نشان می دهد با الفبای آشنا، حرفهای رازآلود می زند، و حرف را می پیچاند مثل کلافی...یا گردابی... که فکر در آن گم می شود.

 tangled_luis

  موزه هنرهای مدرن آثار لئون فراری آرژانتینی و میرا شندل برزیلی را در تالارهائی کنارهم قرار داده است که معمولا برای مرور بر آثار یک هنرمند به کار می رود -- کنار هم، کارهای این دو هنرمند، که هر دو «حرف » را دستمایه کرده اند، حرف هم را تکمیل می کنند.

 

موزه دار لوئیس پرز- اوراماس Luis Pérez-Oramas می گوید آنها همدیگر را نمی شناختند ولی روی اساس مشترک و علائق مشترکی کار می کردند و به راه حل هائی آشکارا متفاوت رسیدند ولی اینکه چطور ممکن است دو هنرمند با دو شخصیت و برخورد کاملا متفاوت، که هیچوقت هم همدیگر را ندیدند، این قدر وجه مشترک داشته باشند، سئوالی است که موزه به عنوان یک نهاد هنری، در خدمت پرسیدن آن قرار دارد.

 

نماشگاه از کارهای اولیه آنها شروع می شود -- و واقعا این سئوال از آغاز مطرح می شود که چطور بود که هردو در نقاشی و مجسمه سازی، به فرمها و حتی رنگهای مشابهی می پرداختند.

 

tangled_ben_momaمیرا شندل که تحت تاثیرهنرمندان سبک نئوکونکره، ابتدا نقاشی های مونوکروماتیک (تک رنگ) و سرامیک های ساده می ساخت. لئون فراری هم از مجسمه های سرامیک به نقاشی رسید. تصویر ما شباهت های سرامیک های آنها را نشان می دهد.

 

موزه دار لوئیس پرز اورماس می گوید این دو هنرمند از میراث مدرنیسم اروپائی بهره دارند، هر دو در اروپا زیسته اند و آن بخش از تاریخ هنرپیشتاز اروپا را جذب کرده اند، اما برخوردی کاملا متفاوت با مدرنیته به وجود آوردند.

 

کارهای فراری و شندل در دهه شصت بیشتر از دوره های دیگر، به هم نزدیک است. هر دو دلمشغول خط و نشان های الفبائی یا مغشوش زبان هستند و هر دو بیشتر با مرکب سیاه کار می کنند روی کاغذ.

 

اما در جستجوی چیزی شاعرانه تر و غنائی تر و عرفانی تر، به شعر بصری روی آورد و الفبائی با فشار دادن پودر رنگ روی کاغذ برنج ژاپنی به وجود می آورد.

 

آثار لئون فراری محتوائی سیاسی و پرخاشگرانه ونمایشی تر داشتند، بهترین آنها، انگار شکوائیه هائی هستند که به خط و زبانی پراحساس ولی بیگانه، یا نت های موسیقی به زبانی نا آشنا.

 

لوئیس پرز اوراماس می گوید متوجه شد که هر دو این هنرمندها کارهای بصری ساخته اند در باره زبان، به صورتی که گوئی تمایزی قائل نشده اند بین زبان و تصویر. او می گوید این تمایز میان زبان و تصویر، تمایزی غربی است برای اینکه در شرق هنر مبتنی بر زبان و خطاطی بسیار هست، و این دو هنرمند، طوری کار کرده اند که انگار خواندنی و تماشائی، یا دیدنی، در یک فضا و در یک جهان قرار دارند.  لئون فراری از مفتول های فلزی مجسمه هائی از خط در فضا به وجود می آورد، و همزمان با او، میرا شندل، در ادامه سیروسلوک عرفانی اش، خمیر کاغذ برنج را مثل طناب در هم می پیچید و ترکیبی از اشکال طبیعی و هندسی خلق می کرد.

 

با اینکه این دو هنرمند روی تجسم حرف و واژه در جهان تماشائی و قابل رویت به هم رسیدند، اما مبداء متفاوت داشتند و منزلگاه مقصود هر کدام با دیگری متفاوت بود.

 

لوئیس پرز اوراماس می گوید مایا شندل طبعی درونگرا و متفکر داشت و دنبال شفافیت می گشت در کدورت، و دنبال کدورت می گشت در شفافیت. از کارهای او این چیدمان زیباست از نخ های نازک نایلونی آویخته از سقف که لحظه ای را نشان می دهد که کدورت و تیرگی در شفافیت گم می شود. شندل دنبال این لحظه بود.

 

لوئیس پرز اوباماس می گوید برخلاف شندل، فراری هنرمندی مبارز بود علیه نظام سیاسی کشورش آرژانتین و هنرمندی بود که در زندگی شخصی اش، همدستی کلیسای کاتولیک را در تاریخ سیاسی کشورش، لمس کرده بود واین را در کارش بروز می داد و قصد او، ساختن شکل های زیبای انتزاعی نبود، بلکه بیان نگرانی ها و اندیشه های سیاسی بود.

 

درکارهای اخیر دو هنرمند، همچنان نشانه هائی از دلمشولی های مشترک آنها با خط و زبان و حرف دیده می شود اما در ابعادی تازه و ازدیدگاه هائی متفاوت...

 

پرز اوراماس می گوید میرا شندل با جزئیات وتکه پاره های زبان سروکار دارد و توانائی آن برای سکوت، در حالیکه لئون فراری زبان را به خاطر قدرت آن می خواهد و توانائی اش برای فریاد، برای اعتراض. اما وقتی کار آنها را کنار هم می گذاریم، می بینیم زمینه شکل و محتوای کار آنها، به هم شبیه است.

 

Ferrari_Schendel_2 این نمایشگاه نشان می دهد که چطور می شود با خط کار کرد و خطاطی نکرد و حتی خط هم ننوشت. در کار های میرا شیندل می بینی از الفبا استفاده کرده، به طور پراکنده، یک دوره از کارهای لئون فراری هم خطوطی دارد که به دستنوشته خط لاتین شبیه است ولی در اصل، این ها با اندیشه خط، با فکر خط، با بهتر بگوئیم با فکر نگارش حرف، کار می کنند تا خود خط و از جهاتی، بعضی کارهاشان به هنر مفهومی نزدیک می شود، بعضی پیشدرآمد هنر پست مینیمالیستی در کارشان هست و کارهای دیگر هم کرده اند، از جمله لئون فراری چیدمان های بزرگ دارد به خصوص آنکه در سال 2007 در بی ینال ونیز بود از مسیحی که سوار بر بمب افکن آمریکائی فرود می آمد.

 

آنچه تماشای این کارها و فکر کردن به این دو هنرمند را جالب می کند این است که از دو خاستگاه مختلف می آیند، یکی از از شعر و عرفان و فلسفه (میرا شندل) و آن یکی از فعالیت سیاسی و مبارزه اعتراض آمیز با استبداد، مبارزه ای که 15 سال لئون فراری را به تبعید اجباری مجبور کرد و یک پسرش را هم در راه آن، قربانی داد -- و در حالیکه از خاستگاه های مختلف می آیند، به نتایج مختلفی هم می رسند، اما در یک نقطه، کار اینها با هم تلاقی می کند و آن هم پرداختن به خط و زبان است... دهه های 1960 و 1970 دوره ای که هنر این دو هنرمند شکل گرفت، همزمان بود با رو آمدن اندیشه فلسفی در باره مفهوم زبان... و انگار هر دو آنها ملهم از فکر غالب دوره خود، به این موضوع پرداخته اند، به محدودیت های زبان...

 

در هنر غرب هم استفاده از کلمه و خط را زیاد می بینیم. دو جور استفاده از خط در هنرمعاصر غرب در همان دهه های 1960 و 1970 رایج شد در هنر معاصر. یکی در پاپ آرت است، مثل اندی وارول و جیمز روزنکوئیست و نظائر آنها، و دیگری به خصوص در هنر مفهومی است، نمونه اش همین الان در نیویورک در گالری پائولا کوپر، کارهای سوفی کال، هنرمند مفهومی فرانسوی و در گالری دیگری، کارهای تازه جنی هولتز، که با شعارهای الکترویکی کار می کند. اما در همه اینها، زبان ابزار است. با کلمه دارند یک چیزی می گویند. اما میرا شندل و لئون فراری، خود کلمه را می گویند.

 

ویدیو بدون توضیحات در استودیو

استفاده میرا شندل و لئون فراری از خط، نه شبیه پاپ آرت است و نه ربطی به هنر مفهومی دارد بلکه به قول آقای لوئیس پرز اوراماس، این دو هنرمند، زبان را به عنوان یک دستمایه فیزیکی به کار برده ا ند به عنوان عنصری که مثل عناصر دیگر طبیعت در جهان وجود دارد، بنابراین، برای آنها، برخلاف پاپ آرت، زبان یک وسیله نیست و برخلاف هنر مفهومی، اینجا کار زبان غیرمادی کردن، یا معنوی کردن چیزها نیست بلکه در کار این دو هنرمند، زبان یک مجموعه شکل و تصویر است، تصویری تمثیلی، و مدام در حال تغییر.

 

اهمیت این نمایشگاه در چی است؟ اگر اهمیتی دارد؟ اول که برای ایرانی ها که با هنر خط خیلی آشنا هستند، شاید استفاده اینچنینی از خط در کار هنرمندان دیگر جالب باشد. دوم اینکه نمایشگاه با صفائی است، آدم از تنوع خلاقیت این دو هنرمند درشگفت می شود و نمایشگاهی ابتکاری است برای اینکه هیچوقت این دو را باهم نمایش نداده اند و نمایشگاهی است یگانه برای اینکه دست کم یکصد از این دویست کار را برای اولین بار در آمریکا نشان می دهد از کار هنرمندانی که در کشورهای خودشان معروف و محترم و سرآمد هستند. اهمیت دیگر آن این است که می خواهد هنر مدرن و تحولات آن را از انحصار فرهنگ اروپائی - آمریکائی بیرون بیاورد و تحول آن در فرهنگهای دیگر، اینجا مثلا فرهنگ آمریکای لاتین، نشان بدهد.

ویدیو و دنباله مقاله...

May 10, 2009

Julia

مست  پرخروش، تبهکار ناشی: جولیا

 

Julia_3 فیلم «جولیا» بعد از نمایش موفقیت آمیز آن در جشنواره برلین، بهار گذشته در اروپا اکران شد اما تازه به آمریکا می رسد. در این فیلم تیلدا سوئینتون نقش یک زن الکلی را بازی می کند که بعد از آنکه شغل خود را در یک معاملات ملکی از دست می دهد، به زن مکزیکی همسایه را به کمک خود او از پدربزرگش می رباید برای اخاذی. فیلم را کارگردان فرانسوی «اریک زونکا» ساخته با عوامل فرانسوی، ولی با هنرپیشه های انگلیسی زبان در آمریکا.

 

معلوم نیست این فیلم فرانسوی است یا آمریکائی اما به عنوان یک فیلم از سینمای مستقل آمریکا به نمایش در می آید. شاید هم یکی از نارسائی های فیلم «جولیا» همین باشد. در حالیکه داستان فیلم در آمریکا و مکزیک می گذرد و شخصیت های اصلی را هنرپیشه های آمریکائی و انگلیسی بازی می کنند، کارگردان و فیلمبردار و بیشتر عوامل اینطرف دوربین، فرانسوی هستند، در نتیجه فیلمی است در ظاهر آمریکائی، ولی شاید در باطن فرانسوی... یک کم مغشوش در باره هویت فرهنگی اش.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

به خاطر گسترش فراگیر فیلمهای آمریکائی، همه دنیا به نوعی خود را از ساکنان سرزمین مجازی یا سینمائی می دانند که در فیلمهای آمریکائی تصویر می شود. هر چند همه کس ممکن است تصور نکند بتواند در بوزنی هرزگوین یا جنوب ایتالیا فیلمی در باره آن مردم بسازد، برای همه تصور ساختن یک فیلم آمریکائی در آمریکا ساده است. نمونه ایرانی اش مثلا امیر نادری که به آمریکا آمد با هدف اینکه فیلمساز آمریکائی شود و در باره موضوع های کاملا آمریکائی مثل سرخپوستها، فیلم بسازد. ولی این خودش یک مقاله دیگر می خواهد.

 

فیلم «جولیا» را اریک زونکا، یک کارگردان کم کار ولی بسیار معتبر فرانسوی، درست کرده برای تجلیل از یک کارگردان هنرمند از سینمای غیرمتعارف آمریکائی، جان کاساواتیس -- که به خصوص در میان روشنفکران فرانسوی خیلی هواخواه دارد، به خصوص فیلم سال 1980 او «گلوریا» و فیلم جولیا فرصتی به خانم تیلدا سوئینتون بازیگر انگیسی داده که او هم تجلیل سینمائی بکند از خانم جینا رالندز Rowlands، همسر جان کاساواتیس، که سی سال پیش در فیلم «گلوریا» به کارگردانی جان کاساواتیس، نقش زن بدخمری را بازی کرد همراه با یک بچه و یک طپانچه. جولیا هم زن دائم الخمری است که برای رهائی از وضع نابسامان خود دست به بچه ربائی می زند و گرفتار تر می شود.

تیلدا سوئینتون در جولیا، زن دائم الخمر پرشرو شوری را تصویر می کند که با شخصیت الکلی هائی که اغلب در فیلمها تصویر می شود فرق دارد.

 

خانم سوئینتون می گوید در فیلمها الکلی ها را بازنده و دلمرده نشان می دهند، و این حالتی است که او در الکی هائی که می شناسد و دوست دارد، نمی بیند، و الکی ها را لزوما بازنده نمی بیند، بلکه الکی ها از سرخوش ترین و با نشاط ترین آدمهائی هستند که می شناسد. بنابراین فکر کرد که چنین تصویری از الکلی بسازد و می افزاید اریک زونکا هم کارگردانی است که از عهده نمایش آن بر می آید.

 

اما بازی در نقش یک زن در حال مستی، برای خانم سوئینتون کار ساده ای نبود. او می گوید الکل به او نمی سازد. وقتی مست می کند، یا بالا می آورد یا خوابش می برد، و بنابراین مطمئن نبود از عهده اش برآید، ولی دید عملا سالهاست با این نقش آشنائی دارد، چون دوستانش همه مست هستند و او تظاهر به مستی می کند، و اوست که دست آخر پلیس را خبر می کند، صدای موزیک را پائین می آورد و همه را یکی یکی به خانه هاشان می رساند. بنابراین در تظاهر به مستی سالها تجربه دارد.

 

Julia_2 خانم سوئینتون دو سال پیش به خاطر بازی در مقابل جرج کلونی در فیلم «مایکل کلیتون» جایزه اسکار گرفت - خانم سوئینتون می گوید محل اصلی اش، جائی که واقعا در آن زندگی می کند، سینمای مستقل است و حضور او در فیلمهای بزرگ هالیوودی، تازگی دارد و غیرعادی است. او خودش را در فیلمهای هالیوودی به توریست تشبیه می کند، و فیلمسازی مستقل را وطن می داند.

 

خانم سوئینتون بازیگری را در تئاتر شروع کرد ولی ربع قرن است در فیلم بازی می کند و با فیلم اورلاندو 15 سال پیش دردنیا مطرح شد. تیلدا سوئینتون می گوید اهل آن نیست که بگوید تئاتر عشق اصلی اوست و راستش اصلا دلش نمی خواهد روی صحنه برگردد.

 

ده سال پیش اولین فیلم اریک زونکا بر پرده آمد و موفقیت هنری خیره کننده ای داشت، فیلمی بود به اسم «زندگی رویای فرشتگان» یا Dreamlife of Angels -- داستان آشنائی دو دختر نوجوان و خانه بدوش در مناطق دورافتاده مرکز فرانسه، و روزنامه ها از جمله این نکته را در گزارش های خود در باره جولیا یادآور می شوند که کارگردان هشت سال برای راه انداختن «جولیا» که اولین کار آمریکائی اش به حساب می آید، تقلا کرده . آن فیلم، یعنی Dreamlife of Angels را برای واقعی گرائی اش تحسین کرده اند، و تجلیل اش از روبر برسون، کارگردان نئورالیست برجسته سینمای فرانسه.

 

سال گذشته خیلی روی فیلم جولیا حساب می شد به خاطر حضور تیلدا سوئینتون که پارسال داغ بود بعد از گرفتن اسکار برای بازی در فیلم «مایکل کلیتون» -- و احتمالا در فرانسه فروش بدی نداشته چون پارسال بهار در فرانسه اکران شد. برای فرانسوی ها باید جالب باشد این بازگشت به سینمای دهه 1970 آمریکا و تقلید از جان کاساواتیس -- به خصوص در صحنه های اولیه فیلم، نماهای کوتاه، تکه تکه از نزدیک، که چین و چروک صورت بازیگر را برجسته می کند، نورپرداری شبه طبیعی ولی خشن، و دیالوگی که ظاهری فی البداهه دارد، آشکارا تلاش برای بازسازی هنر جان کاساواتیس است.

 

فیلم هم با صحنه هائی از زندگی الکلی این زن شروع می شود، شبگردی در میخانه ها، آشنائی و عشق های کوتاه مدت با آدمهای ناشناس و دعواهای بعد از بدمستی در نور خیره کننده آفتاب روز بعد. مسیر زندگی یک آدم الکلی را تصمیم های غلط و نتایج دردناک آنها، همیشه دنبال کرده اند و الکلی نقشی است که خیلی بازیگران را به سیاه چال مغشوش و تاریک خود جلب کرده، اما به قول بتسی شارکی، منتقد لس آنجلس تایمز، رسیدن به عمیق تاریک آن مستلزم روکردن و بازنمایاندن جنبه زشت و کریهی از شخصیت درونی بازیگر است که هیچکس غیر از نیکلاس کیج در فیلم «ترک لاس وگاس» Leaving Las Vegas نتوانسته کاملا به آن برسد.

 

ولی داستان فیلم «جولیا» صرفا زندگی تباه یک الکلی نیست، بلکه یکباره در میانه فیلم، چرخش غیرمنتظره ای پیدا می کند وقتی این زن با یک الکلی دیگر، همدست می شود برای ربودن بچه آن زن از پدربزرگ میلیونرش و گرفتن باج. یعنی فیلم تبدیل می شود به یک فیلم جنائی، و این شخصیت در فرار به مکزیک و برخورد با تبهکاران مکزیکی، چهره دیگری از خودش می بیند که قبلا فکرش را هم نمی کرد. قسمت جنائی فیلم، استفاده زیبائی از کویر جنوب کالیفرنیا کرده برای داستانگوئی، که از دید منتقد هالیوود ریپورتر، گریگوری ولنز Valens تازگی دارد در یک فیلم هیجان انگیز یا thriller - در باره اخاذی، اما وقتی به شهر مرزی تی وانا می رسد، به دام کلیشه سازی می افتد چون شناخت دست اول ندارد، شناختش از فیلمهاست که معمولا کلیشه های هم را تکرار می کنند.

 

منتقدها نمی توانند به تلاش غیرمتعارفی که تیلدا سوئینتون برای احیای نقش یک الکلی عصبی و پرجوش و خروش انجام داده، بی اعتنا بمانند، اما اشکال فیلم این است که علیرغم تاکید زونکا بر واقعی گرائی، از ذهنیت شخصیت محوری فیلم دور می افتد و تماشاگر علاقه اش را به سرنوشت این آدم از دست می دهد.

 

مانولا درگیس، منتقد نیویورک تایمز که نصفه اول یعنی واقعی گرائی نمایش انحطاط یک آدم مست را تحسین می کند، می نویسد ماجرای بچه ربائی و اخاذی در این فیلم به قدری غیر محتمل است و به قدری درهم وشلوغ اتفاق می افتد که خیلی واقعی گرایانه تر به نظر می رسد از تبهکاری های دیگر سینمائی و تماشای آن ناگوار است به خاطر نمایش آن بچه 9 ساله، که بازیگر آن را خیلی خوب تصویر کرده. خانم درگیس نوشته صحنه های پیامد این آدمربائی به قدری تلخ و دردناک و درتنگنا فیلمبرداری شده ان که خود او به عنوان تماشاگر وادار شد از فیلم بیرون بزند و بقیه فیلم رااز بیرون تماشاکرد به خصوص وقتی جولیا یک مرد را نه یک بار بلکه دو بار زیر می گیرد.

 

منتقد ورایتی، ادی کاکرل هم نوشته که این فیلم سعی میکند حساسیت های یک فیلم هنری برای خواص را پیوند بدهد به یک فیلم جنائی - تبهکاری... اما به نظر او یک اشکال فیلم این است که گوش کارگردان فرانسوی، به زنگ و آهنگ دیالوگ گزنده انگیسی حساسیت ندارد، درست همان چیزی که به فیلمهای کاساوتیس ارزش می بخشید.

ویدیو و دنباله مقاله...

May 7, 2009

Star Trek

سفری به گذشته آینده «اختر نورد»

 

star_trek-1 ماجرای فیلم «استارترک» یا «اخترنورد» جدید، ده بیست سال قبل از داستانهای سریال تلویزیونی و یازده فیلم استارترک شروع می شود، اما علاقمندان این مجموعه که تعدادشان سر به میلیونها می زند در سراسر دنیا، را می برد به همان جهان آشنای تخیلی سفینه های فضائی و کابین فرماندهی سفینه جدید انترپرایز در سفری که آن را برای نخستین بار از کره زمین دور می کند، برای اولین نبردش با نیروهای اهریمنی فضائی که قصدی جز از بین بردن تمام سیارات عضو فدراسیون و نابود کردن کره زمین ندارند. در این سفر با جوانی آن شخصیت های آشنا همراه می شویم.

 

جوانی شخصیت های کاپیتن جیمز کرک و اسپاک را دو بازیگر جوان با چنان مهارتی بازی کرده اند که بلافاصله تماشاگر را در فضای رابطه آنها، فضای آشنائی که چهل سال است بارها و بارها در صدها داستان، از تلویزیونها پخش شده است، قرار می دهد. فیلم سینمائی جدید «استار ترک» نمونه دیگری است از خلاقیت دو نویسنده سناریو، یعنی الکس کورتزمن و روبرتو اورچی که در فیلمهای بالاتر ازخطر و ترنسفورمرز با هم کار کردند و برگ برنده خیره کننده ای است از کارگردان جوان JJ Abrams که تماشاگران ما او را به خاطر اپیزودهای متعدد سریال Lost خوب می شناسند و چیره دستی اش را در فیلمهای حادثه ای با بالاتر ازخطر سه Mission Impossible III نشان داد.

 

***

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

فیلم جدید استارترک یا «اخترنورد» Star Trek کارگردان جی جی ابرامز از چهل سال آشنائی هواداران استفاده می کند، نه برای یادآوری، بلکه برای نو کردن شخصیت ها و تم های این مجموعه، و به آن آغازی تازه می دهد. کارگردان جی جی ابرمز می گوید چون هوادار این مجموعه نبوده، ساختن فیلم برای او هم آموزشی بود. او می گوید سناریو او را جذب کرد، که عاطفی بود و بامزه و جای کار داشت برای عظمت و خلوت و امید. به خودش گفت حسود می شود اگر کس دیگری این سناریو را کار کند.

 

هواداران، شخصیت های آشنای مجموعه را در بازیگران جدید و جوان، به راحتی پیدا می کنند و لذت می برند که بیشتر از شخصیت های جوان فیلم، در باره سرنوشت و اینده آنها چیز می دانند. کریس پاین که نقش کپتن کرک را بازی می کند می گوید افشار روحی زیادی بود جای ویلیام شتنر را گرفتن، ولی کارگردان جی جی ابرامز به او گفت لازم نیست سعی کند ادای کس دیگری را در بیاورد یا کاری که قبلا شده بازسازی کند. بنابراین چالش اصلی، بازاندیشی این نقش بود که از عهده او بر می آمد.

 

از بازیگران سریال، تنها لنرد نیموی در فیلم جدید حضور دارد که در صحنه ای با جوانی شخصیت اسپاک با بازی زکری کوئینتو، روبرو می شود. نیموی می گوید دیدن این فیلم یاد رفتگان را زنده می کند، چون بازی ها ماهرانه، یادآور چهره های قدیم مجموعه است. او می گوید از دیدن جوانی شخصیت ها، تحت تاثیر قرار گرفت. زکری کوئینتو، بازیگرنقش اسپاک جوان هم می گوید حضور نیموی به او کمک کرد که شخصیت اسپاک را بهتر بشناسد و از حمایت او تشکر می کند.

 

تیم جوانی که مجموعه استارترک را نو کرده اند، با گنجاندن شخصیت ها و اشاره های آشنا، هواداران را راضی می کنند، اما برای نوآمدگان به این داستان هم، یک افسانه علمی پرتحرک حادثه ای ساخته اند که لذت بردن از آن، نیازی به آشنائی با سریال قبلی ندارد.

 

***

 

startrek_jj مسئولیت سنگینی روی دوش تیم جدید بود، با توجه به محبوبیت این مجموعه در میان هوادارانش... وقتی پخش این مجموعه چهل سال پیش در تلویزیون آمریکا شروع شد، در ابتدا محبوبیت چندانی نداشت، ولی به تدریج نسل های بیشتری را به خود جلب کرد به طوریکه چند سریال با هنرپیشه های دیگر از آن مشتق شد، و با فیلمهای سینمائی و سایر مشتقات، استار ترک مغازه عظیمی بود برای شرکت پرامانت، و به همین جهت وقتی فیلم آخری فروش نکرد، نگران شدند...

 

حالا این تیم تهیه کننده و نویسنده و کارگردان، که از داغ ترین چهره های روز هالیوود هستند که همه استودیوها دنبالشان هستند برای ساختن فیلمهای تخیلی پولساز، آمده اند گرد هم برای اینکه یک ماشین پولسازی چهل ساله را نوسازی کنند و به قول منتقد ری بنت Ray Bennet منتقد هالیوود ریپورتر، برای نوسازی یک ماشین زهوار دررفته ولی دوست داشتنی کهنه، تعویض باطری و یک دست رنگ کافی نیست بلکه موتور جدید و شاسی وکلا تجهیزات جدید می خواهد و این چیزهائی است و که جی جی ابرمز، کارگردان این فیلم، به استارترک داده است.

 

فیلمی است که سریع جلو می رود، صحنه های تعقیب و جنگ آن، پرداز ماهرانه دارند و بازیگران، به قدری در کار خود مهارت دارند که چهره های قدیم در رفتار آنها بلافاصله قابل تشخیص هستند. با روی پرده آمدن این فیلم امروز در پسزمینه فریادهای ستایش آمیز منتقدان روزنامه ها از هر سو، و پیش بینی فروش خارق العاده آن، اگر وضع اقتصاد و آگهی رسانه های اینطور فروافتاده نبود، امروز به یقین سهام وایاکام، صاحب شرکت پرامانت در بورس بالا می رفت.

 

 

startrek_film فیلم با صحنه خیره کننده ای از حمله رامولون های خبیث به سفینه انترپرایز شروع می شود که آن را نابود می کند و همزمان در سفینه نجات، شاهد به دنیا آمدن جیمز کرک هستیم، یعنی همان که بعدا با بازی ویلیام شتنر قرار است چهل سال سفینه انترپرایز را هدایت کند اما فعلا، با بازی چهره جوان و دوست داشتنی کریس پاین، در دانشکده افسری فضائی یک شاگرد سرکش و بی اعتقاد و لاابالی است و با همسفران آینده اش، آنجا آشنا می شود، از جمله با اسپاک، نیمه انسان، نیمه والکن... این دو جوان، که ابتدا دشمن هستند، به ناچار متحد می شوند وقتی در سفینه انترپرایز قرار می گیرند برای اولین بار و می روند برای نجات همدست اسیرشان و همچنین نجات جهان و کره زمین، یعنی ماموریتی مشابه همه ماموریت های قبلی...

 

منتقدها از زیرکی نویسنده ها تعریف کرده اند در گذاشتن جوهر روابطی که در آینده پرورده می شود، در دیالوگها و روابط این فیلم، روابطی که تماشاگر بهتر از خود شخصیت های جوان، با جزئیات و بالاو پائین آنها آشناست.

 

در این برخوردهای اولیه، و نقب زدن از آن، به داستان اصلی فیلم. مثلا یکی از تم های اصلی این سریال، رقابت همیشگی منطق و عقل است در قالب شخصیت اسپاک، و عاطفه و تصمیم های شکمی ولی جسورانه است در شخصیت جیمز کرک، اما خوب، این سریالی بود که به خاطر جنگ و تعقیب و گریزش معروف نبود، بلکه شهرت آن در میان علاقمندان پروپا قرص سریالی که «جین رادنبری» Gene Roddenberry خلق کرد و الان نزدیک به 17 سال بعد از مرگ او هم هنوز پایدار است، در بحث های فلسفی و سیاسی - اجتماعی آن بود، در پیام جهانی آن بود، در موضع پیشتازش در باره همزیستی نژادها و ادیان بود و در موعظه برتری و اصالت عقلانیت و خردورزی در اداره جوامع بشری... ضمن اینکه طبعا در دهه 1960 و. 1970، بحث در باره نارسائی های نظامهای توتالیتر، از فاشیسم گرفته تا کمونیسم، هم مطرح بود.

 

امروز صبح، درروزنامه های آمریکا و در هفتگی ها، منتقدها مسابقه می دهند با هم در ستایش زیرکی تهیه کننده ودو نویسنده این سریال و همچنین هنر کارگردان جی جی ابرمز، در حرکت دادن به جریان عظیمی خیلی از منتقدها به زبانهای مختلف آن را بهترین فیلمی می دانند از نوع پیش درامد یک مجموعه سینمائی تلویزیونی بزرگ. جو نومه یر، در دیلی نیوز تعریف کرده که چطور داغ و نوین وامروزی را با کلاسیک قاطی کرده. رابرت ویلانسکی در ویلج وویس، نوشته از تمام جزئیات قدیمی استفاده شده برای ساختن یک آینده کاملا جدید.

 

startrek_bn bm تای بر در باستن گلوب نوشته سفر در زمان که باعث روبرو شدن شخصیت ها با آدمهای قبلی می شود، فکر نبوغ آسائی است که یک جهان موزای خلق می کند با جهان استارترک قبلی، ولی راجر ایبرت منتقد کارکشته شیکاگو سان تایمز با بقیه در ستایش این فیلم موافق نیست و نوشته سرعت و حادثه جانشین مباحث سیاسی و فلسفی شده است که در این سریال وجود داشت.

ویدیو و دنباله مقاله...

May 6, 2009

Adoration

کندوکاو در انواع حقیقت و هویت

 

adoration_2 فیلم ستایش، کار جدید کارگردان نوآور کانادائی، اتوم اگویان، که نمایش آن این هفته در سینماهای آمریکا شروع شده، بازگشتی است به تم و فضای فیلمهای بیست سال پیش اگویان که محور همه آنها، نقش تکنولوژی در وارونه کردن حقیقت بود و تاثیر آن در رابطه آدمها. در فیلم «ستایش» پسری که پدر اردنی و مادر کانائائی اش را سالها پیش در حادثه تصادف اتوموبیل از دست داده است، هویت کاذبی برای خودش می سازد به عنوان فرزند یک تروریست اردنی که در کیف معشوق حامله کانادائی خود، بمب کار گذاشته بود تا هواپیمای عازم اسرائیل را منفجر کند.

 

اتوم اگویان خیلی به تم ویدیو و تصور فرزند از پدرومادر برگشته در کارهایش. در یکی از کارهای اولیه اش که گل کرد بیست سال پیش، Family Viewing پدری دوست داشت از زندگی خانوادگی و اطاق خوابش فیلم بگیرد ولی پسرش نگران مادربزرگ بود که در خانه سالمندان مدام جلوی تلویزیون می نشست. در آن فیلم، حقیقت ویدیو و حقیقت تلویزیون و حقیقت زندگی را کنار هم می گذاشت. یا در فیلم دیگرش بیست سال پیش، Next of Kin باز پسری است که به دعواهای پدرمادر گوش می کند و روانپزشک از زندگی آنها ویدیو می گیرد. در خیلی دیگر از فیلمهای او، با بررسی حقیقت از دیدگاه های مختلف روبرو هستیم که بحث اصالت خاطره و هویت را مطرح می کند.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

جستجو برای حقیقت درونمایه خیلی از فیلمهای دیگر اتوم اگویان هم هست به خصوص مهم ترین فیلمش The Sweet Hereafter یا آخرت شیرین... که تحقیق است در باره یک تصادف اتوبوس مدرسه، از زبان آدمهای مختلف. اگویان، که پدرمادرش ارمنی های مصری هستند مهاجر به کانادا، در فیلم جدیدش، ستایش یا Adoration به موضوع تروریسم و اینترنت پرداخته، و حقیقت و دروغ، در خاطرات یک پسربچه که عامل و قربانی یک حادثه تروریستی را پدر و مادر خودش قلمداد می کند، و کارش به جائی کشیده می شود که تصورش را هم نمی کرد.

 

***

 

در فیلم «ستایش» اتوم اگویان بار دیگر به رابطه تکنولوژی، انسانیت و تروریسم می پردازد و می خواهد نشان دهد که تکنولوژی هر چند پیوندها و گفتگو میان جوامع را گسترش می دهد، اما می تواند حقیقت را وارونه جلوه کند.

 

کارگردان اتوم اگویان می گوید ما حالا توان خارق العاده ای داریم که همیشه در تماس باشیم و به جهان هائی دسترسی داریم که تصورش را هم نمی کردیم. اما هستی مان همچنان در فضای فیزیکی است و هنوز هم رابطه فیزیکی ما با آدمهای دیگر است که هویت ما را می سازد. او می گوید علیرغم تماس با جهان های دیگر، اینترنت و تکنولوژی نمی تواند به اندازه سفر ما در جهان فیزیکی، تاثیرگذار باشد.

 

بازیگر اسکات اسپیدمن می گوید خیلی از ماجراهای این فیلم فقط در سینما امکان پذیر است اما اساس آن، یعنی پسربچه ای که گذشته خودش، و پسر خودش را زیر سئوال می برد، کاری است که همه ما کم یا بیش می کنیم. به خصوص پدرمادری که مرده باشند. این پسر در سن یاغیگری است، سنی که می خواهد بداند کیست و هویت داشته باشد ودنبال راهی می گردد که در نقش جدیدی خود را گم کند، برایش شوق انگیز است که پسر یک تروریست باشد.

 

اسکات اسپیدمن در این فیلم نقش دائی پسربچه را بازی می کند که بعد از فوت خواهرش، پسر او را بزرگ می کند. اگویان توضیح می دهد که این نقش برای بازیگری مسن تر از اسکات اسپیدمن نوشته شده بود، ولی وقتی اسکات امتحان آن را داد، به قدری عاطفی بود که او نقش را به خاطر او عوض کرد، حالا این نقش معنی دیگری پیدا کرده یعنی دائی، به جای اینکه دهه چهارم عمر را صرف این بچه کرده باشد، بیست سالگی اش را وقف کرده... که از نظر عاطفی یک تغییر عظیم است ولحن فیلم را عوض می کند. او بازی اسپیدمن را «انفجاری» توصیف می کند.

محور داستان فیلم، نقش معلم مدرسه است که آن را هنرپیشه کانادائی خانم آرسینه خانجیان بازی می کند که همسر اتوم اگویان است و محور خیلی دیگر از فیلمهای او.

 

adoration_3 دیوان بوستیک می گوید از جمله، در این فیلم روی اینترنت برای مردم موعظه می کند در باره تروریسم و خانواده اش و تصور مردم در باره این چیزها. او می گوید موضوع فیلم این است که کار این پسربچه، با هویت کاذبی که برای خودش آفریده، به چه جاهای تیره ای کشیده می شود.

 

***

 

شاید داستان واقعی مرگ پدرومادر این پسربچه هم نوعی تروریسم بود -- پدر بزرگ بچه این اعتقاد را دارد یعنی می گوید تصادفی که در آن پدر اردنی بچه و مادر کانادائی او کشته می شوند، عمدی بوده، که این بچه را یتیم کرده. او همه عربها را به تروریسم متهم می کند.

 

معلم مدرسه یک خبر واقعی از روزنامه را می دهد به این پسربچه که ترجمه کند. خبر در باره تروریستی است که در چمدان معشوق حامله اش بمب گذاشته که هواپیمای عازم اسرائیل را منفجرکند. زن از ماجرا بی خبر است و جان او و فرزند نازاده اش، در جریان بازرسی امنیتی چمدانهای مسافران، نجات پیدا می کند.

 

به پیشنهاد معلم، این پسربچه که خودش از پدر اردنی و مادر کانادائی است، این خبر را داستان خودش می کند. یعنی خودش را می گذارد جای جنین زن حامله که در اثر کشف بمب در چمدانش، از مرگ نجات پیدا می کند. بعد، این را می برد گذارد روی اینترنت، به صورت ویدیو در چت روم، و بحث در می گیرد در چت روم ها.

 

حادثه تروریستی یعنی بمب همراه با مادر کانادائی حامله از شوهر اردنی، در اسرائیل منفجر نمی شود اما در فیلم، انفجار مجازی هم کافی است. تصادفی که گذشته و سرنوشت این بچه را شکل داده هم مثل این داستان دراماتیک و تکان دهنده است. مثل خیلی دیگر از فیلمهای اتوم اگویان، در هر حقیقت، یک چیز کاذب هست و در هر چیز کاذبی، حقیقت هست. و به این ترتیب، این بچه به جای دیگری می رسد از طریق هویت کاذبی که ساخته که یک خانواده جدید است و یک هویت جدید. این یک خلاصه بود از داستان فیلم که البته پر از پیچش و چرخش های عجیب و غریب است. یعنی یک ملودراماست در چارچوب یک فیلم غیرمتعارف.

 

اما فیلم، به قول ری بنت، منتقد ورایتی، که سال گذشته آن را در جشنواره کن دیده بود، فیلمی است در باره قدرت تفکر کاذب و دروغ به طور کلی و تاثیر آن بر تخیل و ایمان آدمهای دیگرکه دروغ را بارها و بارها تکرار می کنند. دروغی که بارها و بارها تکرار شود، به ایمان تبدیل می شود. فیلمی است با بصیرت، از دید این منتقد.

 

ولی ساختار فیلم، به این نیست. اگویان به سبک فیلمهای دیگرش، به خصوص فیلم «جائی که حقیقت نهفته» Where the Truth Lies ماجرا را در عین حال در چند لایه یا چند خط مختلف جلو می برد، یعنی قصه را همزمان در چند مقطع زمانی مختلف و از چند دیدگاه مختلف جلو می برد. ساختار پیچیده ای است، که می خواهد به بحث جنجالی در چت روم اینترنتی برسد. وقتی این پسربچه داستان را در اطاقهای گپ اینترنتی، یا چت روم ها بیان می کند، صدای اعتراض از گوشه و کنار بر می خیزد و مسائل جدیدی مطرح می شود، و از جمله بحث اخلاق تروریسم باز می شود و مفهوم قهرمانی و آنچه «شهادت» خوانده می شود.

 

adoration_egoyan سئوال این است که یک عرب اردنی می خواسته دوست دختر حامله کانادائی اش را در انفجار هواپیمائی در اسرائیل قربانی کند، آیا قهرمان بوده یا جنایتکار؟ آیا قربانی کردن زن جوان و فرزند به دنیا نیامده او، یک قهرمانی است یا یک عمل خبیثانه؟ آیا این زن شهید است یا قربانی؟

اما به قول منتقد ورایتی، تماشای این بحث های چت روم ویدیوی یک کم خسته کننده است چون بحث ها خیلی طولانی می شود. اما در این فیلم، اگویان موضوع های مختلفی را مطرح می کند، از مشکل ارتباط در ماورای مرزها و فرهنگها، تا علاقه انسان به خلق هویت های متعدد و حقیقت های متعدد، یا جانشین سازی.

 

ورایتی نوشته هرچند اگویان، همانطور که در فیلمهای دهه 1980 خودش هم نشان داد، خیلی به موضوع نقش تکنولوژی و سوء استفاده از تکنولوژی در زندگی های ما علاقه دارد، اما در این فیلم، این ها را کنار می گذارد برای اینکه به قصه دراماتیک فیلم چرخشی غیرعادی بدهد، وقتی معلم مدرسه با بازی آرسینه خانیان، می رود با دائی بچه ملاقات می کند با سئوال های عجیب و غریب در باره والدین بچه... با توجه به اینکه ایده ترجمه آن خبر تروریست هم از خود این معلم آمده، شاید بشود حدس زد که داستان به کجا کشیده می شود.

منتقدها فیلمهای پیچیده دوست دارند، چون امکان قلمفرسائی به آنها می دهد. وکارگردانهائی مثل اتوم اگویان هم طوری کار می کنند که خوراک بدهند به منتقدها برای این قلمفرسائی ها. اصلا انگار نقد فیلمش را قبل از سناریوی آن در ذهنش می نویسد.

 

اما بعضی منتقدها زیرکانه دم به تله نمی دهند. . اسکات فونداس در ویلج وویس نوشته در این فیلم اگویان دارد زور می زند و عرق می ریزد که حرفهائی که در فیلمهای بست سال پیش بدون زحمت طرح می کرد را به خورد تماشاگر بدهد. و اختلاف سلیقه ها هم جالب است. در حالیکه منتقد هالیوودریپورتر موسیقی مایکل دینا Danna را امتیاز فیلم دانسته، منتقد «ورایتی» نوشته این موسیقی همان لطمه ای که به فیلمهای دیگر اگویان می زند، به این فیلم هم زده است.

ویدیو و دنباله مقاله...

May 5, 2009

Stephen Petronio Dance

معمار فضای سیال: رقص استیون پترونیو

 

petronio_girls  طراح رقص نیویورکی، استیون پترونیو Petronio که بیست و پنجمین سالگرد تاسیس گروهش را جشن می گیرد، یک اثر جدید خلق کرده برای 11 رقصنده، ارکستر مجلسی و همسرایان  نوجوان، و خودش، در نقش کاپیتن کشتی. این رقص که در تئاتر جویس نیویورک، یکی از مراکز رقص معاصر، روی صحنه رفت، مثل کارهای دیگر او، اثری «انتزاعی» است که در آن، حرکات باله و رقص مدرن، در هم می پیچند برای ساختن تم یا درونمایه ای که بازتاب تغییرات جوی، توفان و گرداب و گردباد.

 

 

انتخاب یک گروه رقص در نیویورک، در شهری که به عنوان یکی از مراکز بین المللی رقص معاصر، همزمان شاهد حضور برجسته ترین گروه های رقص دنیا هستی، کار آسانی نیست. 

همین دو هفته پیش، مرس کانینگهام، طراح پیشتاز رقص معاصر، نودمین روز تولدش را با یک کار تازه جشن گرفت در بروکلین، و همین هفته، تریشا براون Trisha Brown، در اپراخانه بروکلین،BAM به مناسبت چهلمین سالگرد تاسیس گروهش، یک کار تازه ارائه داد. اولین رقصنده مرد گروه تریشا براون، سی سال پیش، جوان پرخروشی بود به نام استیون پترونیو، که به خاطر رقصهای پرانرژی و سکسی و پیام های خشن سیاسی در مبارزات حقوق همجنسگرایان، به خصوص در پی شیوع بیماری AIDS سروصدای زیادی در دهه 1990 به پا کرده بود. 

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

استیون پترونیوهم همزمان با استاد سابقش تریشا براون، در تئاتر دیگری، تئاتر جویس، که  یک مرکز عمده و اختصاصی رقص معاصر در دنیاست، بیست و پنجمین سالگرد گروهش را جشن می گیرد، او هم با یک کار جدید که اسمش را از جمله ای از نمایش توفان شکسپیر برداشته به نام «می نوشم هوای روبرو را» I Drink the Air Before Me --  بین گروههائی که اسم بردم، گروه استیون پترونیو که در 26 کشور  دنیا بارها برنامه اجرا  کرده، کمتر در ایران شناخته شده است، چون در دورانی مطرح شد و معروف شد که در ایران به رقص می گفتند «حرکات موزون!» و برای همین چند شب پیش رفتیم سراغ او...

***

 

در کارهای جدید استیون پترونیو، از جوشش های خشمگین قدیم، از اشارات آشکار و بی پرده به سکس و حرکات خشن و سریع و  نفس گیر رقصنده ها روی صحنه دیگر اثری نیست، و طراحی متفاوتی عرضه شده است. پترونیو می گوید «تغییر چیز خوبی است، برای پرهیز از ملال.»

 

اما در غیاب سکس و خشونت،  واژگان تغزلی و غنائی حرکت های سیال، مدام با جهش های سریع، قطع می شود و حاصل کار، اثری است با نام عجیب، «هوای روبرو را می نوشم» اثری در باره هوا و آب.

 

پترونیو می گوید در این رقص، که نامش جمله ای است از نمایش توفان شکسپیر، متاثر است از تغییرات جوی، تندباد، گردباد و توفان و گرداب، هم عینی و هم مجازی، توفان های درونی... . و از اینها به عنوان نقشه معماری استفاده کرده برای ساختن رقص ها... او این جمله نمایش را تمثیلی از سرعت حرکت می داند و می افزاید از این عبارت خوشش آمد و این شد عبارتی که رقص را در اطراف آن بنا می کند.

رقص جدید استیون پترونیو، با یک چیدمان نیمساعته شروع می شود که طی آن، خود پترونیو، در نقش ناخدای کشتی، در لباسی که هنرمند معاصر سیندی شرمن برای او خلق کرده، روی صحنه و در میان تماشاگران می گردد، بادبان ها را به ریسمان می بندد و سرانجام بر بلندی دکلی در گوشه صحنه جای می گیرد. بعد از پنج سال که رقصیدن را کنار گذاشته بود، این چیدمان، که به نمایش توفان شکسپیر اشاره دارد،  آشتی این رقصنده چابک قدیم، با صحنه است.

 

پترونیو می گوید  در مرحله انتقالی از عمر قرار دارد و دید که دیگر نمی تواند مثل یک جوان بیست ساله برقصد و با این چیدمان، می کوشد راهی پیدا کند برای بازگشت به رقص، اما به عنوان یک مرد بالغ.

 

موسیقیدان پیشتاز، نیکو مالیNico Mahly برای این اثر توفان، باد و رعدو برق و نسیم را با استفاده از ارکستر مجلسی، سازهای الکترونیک و صدای بیست خواننده در گروه همسرایان جوان نیویورک، به موسیقی تبدیل کرده است.

 

پترونیو می گوید معمولا با موسیقی شبه کلاسیک کار نمی کند اما این اثر، کلاسیک و معاصر را با هم داشت و گیج کننده بود و مدام در حال تغییر، و دید که بعد از مدتها، موسیقی چالش تازه ای پیش پای او گذاشته.

 

petronio_ben در رقص جدید، پترونیو از گذشته خشمگین و فعال سیاسی - اجتماعی خود، بیشتر دور می شود. رقص های مشهور دهه 1990 او، مثل رقص خشن و سکسی Middlesex Gorge حاصل همکاری او Act Up با سازمان دفاع از بیماران «ایدز» بود -- رقصی که همه رقصندگان با کرست روی صحنه ظاهر می شدند. اما کارهای اخیرتر او، مثل شهر چرخش City of Twist با موسیقی لری اندرسن در سال 2002 که در کنار ساختار پیچیده را حفظ کردند، اما تاکید بیشتری گذاشتند بر بیان عاطفی. نمونه دیگر از کارهای جدید او، این رقص است با آواز روفوس واینرایت، خواننده پاپ کانائائی تبار،  و صدای بهشتی همسرایان نوجوان، در اجرای اشعاری از والت ویتمن و امیلی دیکنسن.

 

او بارها گفته که هویت سیاسی که در گذشته برای خود ساخته بود، به تدریج او را اسیر خود کرده بود و محدود کننده شد.


پترونیو هویت را به لباس تشبیه می کند و می گوید هر از چند گاه باید آن را کند و بیرون انداخت. پترونیو می گوید از تصویر خود، به عنوان سکوئی برای پیشبرد اهداف اجتماعی استفاده می کرد و در همه مصاحبه ها، بیشتر بر همجنسگرائی خود تاکید می کرد و مسائل مربوط به مبارزه برای حقوق همجنسگرایان و بیماران ایدز، اما حالا دلش می خواهد مردم به کار او هم توجه کنند چون در گذشته موضوع های سیاسی را چنان در کارش جوش خورده بودکه کمتر کسی راجع به خود کار می نوشت یا صحبت می کرد. به همین جهت دید وقت تغییر فرارسیده.

 

منتقدها، جاذبه کار پترونیو را در تحرک شدید آن می دانند، و جهش ها و گامهائی که نه پی در پی، بلکه یکباره ظاهر می شوند، انگار هر گام و حرکت، یک فکر تازه است.

 

پترونیو سی سال پیش، اولین رقصنده مرد در گروه رقص تریشا براون بود، یکی از طراحان کلیدی رقص پسامدرن. از او می پرسم تا چه اندازه هنوز از تریشا براون تاثیر دارد؟

 

اومی گوید بر خلاف تریشا براون، به خالص بودن فرمهای رقص اعتقاد ندارد بلکه همانقدر که به فرمهای کلاسیک علاقمند است، به فرهنگ عامه و پاپ نیز وابسته است، اما جوهر کارش که خلق حرکت است را از تریشا براون الهام گرفته که طراحی را با حقیقت حرکت شروع می کند.

رقصنده های پترونیو پا برهنه می رقصند اما بعضی حرکات آنها شبیه باله است که روی سرپنجه رقصیده می شود. برخورد او با باله کلاسیک به استاد دیگر رقص معاصر، ویلیام فورسایت شبیه اس که استیون پترونیو سالها پیش برای گروه او طراحی می کرد.

 

پترونیو می گوید ویلیام فورسایت یکی از برجسته ترین طراحان معاصر رقص است و از هم چیزهای زیادی یاد گرفته اند اما او برخلاف فورسایت، تعیلم باله کلاسیک ندیده و خود را  سارق واژگان باله کلاسیک می داند، و می افزاید که دزد واژگان باله کلاسیک است اما جمله بندی باله کلاسیک را نمی داند.  او می گوید واژگان باله کلاسیک را می دزدد اما با دستور زبان باله کلاسیک کاری ندارد.

 

پترونیو می گوید او و فورسایت و خیلی از هنرمندان نسل او،  تحت تاثیر نسل قبلی، یعنی جان کیج و مرس کانیگهام هستند و نویسنده ویلیام باروز و نسل او.

 

***

 

petronio_stev جان کیج و مرس کانینگهم Merce Cunningham از پیشگامان موسیقی و رقص معاصر هستند و از اولین کسانی که هنرمندانی هستند که رقص انتزاعی خلق کردند که برای بیانگر بودن به قصه یا شخصیت و توجیه نیاز نداشت، و اصرار نداشت زیبا باشد. ویلیام باروز Buroughs  پیشکسوت همه نوگرایان ادبی دهه دوم قرن بیستم است. در ادبیات، ولی دست یازی یک خیل عظیم از هنرمندان معاصر آمریکا  به افکار ویلیام باروز، شاید منظورش به خاطر سبکی است که در باروز در نگارش بعضی از آثارش داشت،  معروف به سبک  Cut Up که منظور از آن، از غیرخطی کردن  قصه است. مثلا یک کتاب را بگیر، وصفحه هاش را پاره کن و بر بزن و بعد به هم بچسبان، حاصل کار را می توانی تحت عنوان یک رمان یا داستان کات آپ عرضه کنی، دیگر سر و ته و مقدمه و موخره ندارد، یا به اصطلاح linear یا خطی نیست.

 

استیون پترونیو با آوردن اسم باروز در بحث از باله، در واقع داشت تکنیک استفاده از واژگان باله کلاسیک در کار خودش را توضیح می داد که چطور تکه پاره اش کرده و دو باره سرهم کرده و تبدیل شده به چیزی کاملا متفاوت.  رقصی که دیدیم یک همچه حالتی دارد، یعنی قصه ندارد. استیون پترونیو معمولا دو جور رقص درست می کند، یکی رقص های معمارانه است که تاکیدش روی ساختار یا معماری رقص است...  و به اصطلاح عقلانی با رقص طرف می شود، که این تاثیر مرس کانینگهام است که اصرار دارد رقص ها را از عاطفه و بیان احساسی جدا کند...

 

پترونیو خودش رابه این محدود نمی کند، بلکه یک دسته دیگر هم رقص دارد که خیلی شخصی واحساسی هستند.   رقص جدیدی که هفته پیش تا همین یکشنبه شب در تئاتر جویس  نیویورک عرضه کرد، یعنی همین «می نوشم هوای روبرو را» I Drink the Air Before Me به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد گروهش، ترکیبی از هر دو این ها را دارد... و بزرگترین جای تاسف این است که رقص را آدم معمولا بیشتر از یک دفعه نمی تواند تماشا کند در حالیکه خیلی از ظرافت های کار، مثل گوش کردن به موسیقی، از طریق تکرار حاصل می شود.

 

petronio_duo خیلی سخت است نقد نوشتن راجع به همچه رقصی... وقتی کار کاملا انتزاعی است، سخت است بررسی چنین کاری، بنابراین خیلی ها می پردازند به حاشیه ها، مثل اینکه همیشه وقتی از استیون پترونیو اسم برده می شود، یادآوری می کنند که روزگای او bad boy یا بچه تخص جهان هنر نیویورک بود، و بی قرار بود و سرکش و مبارزه جو... کارهاش همیشه با مد روز همراه است در طراحی لباسها، و انتخاب موسیقی، همیشه داغ ترین هنرمندهای روز را جذب می کند برای همکاری، و شاخک های فرهنگی دارد برای بوکشیدن آخرین فریاد. 

 

شهرت یافتن به طراح رقص «سکس و خشونت» به صراحت و بی پروائی زبان هنری مبارزه جویانه او بر می گردد در دهه های قبل، و اینکه از اشارات جنسی صریح در کارهاش پرهیز نداشت.  در دورانی بار آمد که همجنسگرا بودن و مرگ داشت تقریبا با هم مترادف می شد، به خصوص در محلات خاصی از نیویورک، و فریادهای اعتراض بلند بود وقتی می دیدند رفقا، جوانهای رعنا و با استعداد، مثل برگ خزان دانه دانه تلف می شدند، و فریادرسی نبود... به هرحال، پترونیو یکی از صداهای مشخص و رسای این جنبش خشمگین بود.

 

CV1 APRIL_0212.prep.qxd اما در باره کارجدیدش، و یک ربع قرن تاریخچه گروهش، در دنیای رقص موضوع مهمی بود و سروصدا کرد، مثلا  مجله رقص ماه گذشته روجلدش را به گروه پترونیو اختصاص داده بود با یک مقاله مفصل...   و منتقد رقص نیویورک تایمز، جیا کورلاس Courlas  این رقص را سفری پرتلاطم توصیف کرد و یادآور شده بود که رقص او، از فرم فیزیکی فراتر می رود تا خطوط نامرئی در صحنه سه بعدی نمایش است، حک کنند.

ویدیو و دنباله مقاله...

May 3, 2009

Waiting for Godot

کار جدی دو دلقک کهنه کار: «چشم براه گودو»

 

Waiting_for_Godot_1 معروفترین نمایش تئاتر مدرن بعد از 50 سال به روی صحنه برادوی باز می گردد. در اجرای جدید «چشم براه گودو» شاهکار «ساموئل بکت» کمدین های برجسته سینما و تئاتر آمریکا، به ریشه های تجربه های گذشته خود در «میان پرده خوانی» یا تئاتر کمدی شبیه «لاله زاری» باز می گردند تا بر جنبه های کمیک این نمایشنامه کلیدی تئاتر سبک «پوچی» تاکید ورزند و منتقدان نیویورکی می نویسند اجرای حاضر، خنده دارترین و بهترین اجرائی است که از این نمایش تاکنون دیده اند.

 

هر چند نیویورک بارها شاهد اجراهای مختلف از «چشم براه گودو» بوده است، ا زج مله اجرائی بیست سال پیش به کارگردانی «مایک نیکولز» و با بازی «استیو مارتین» ولی این نمایش بر صحنه تئاتر برادوی نیویورک، یعنی تئاتر حرفه ای یا legitimate (قانونی) که اصطلاحا تئاتر برادوی Broadway خوانده می شود، اجرا نشده بود. طبعا در تئاترهای غیربرادوی و غیرغیربرادوی، و دانشگاهی اجراهای متعدد داشته با برجسته ترین هنرپیشگان تئاتر آمریکا، و بارها از تلویزیون اجرا شده...

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با پریسا

«چشم براه گودو» » -- یا «در انتظار گودو» Waiting for Godot اثر سموئل بکت، نویسنده ایرلندی تبار، نماینده تئاتر سبک پوچی است و نمایشی کلیدی و شاعرانه است در شکایت از تکرار و روزمرگی در زندگی بشر قرن بیستم، بعد از شصت سال که از نوشته شدن آن می گذرد، حالا با شرکت معروف ترین چهره تئاتر حرفه ای آمریکا و سینمای آمریکا یعنی Nathan Lane، بیل اروین Bill Irwin و جان گودمن John Goodman، و جان گروور John Grover روی صحنه می آید -- و جالب است که بعد از دیدن سریالهای تلویزیونی که از بطالت زندگی سرگرمی تلویزیونی ساختن برای گذران زندگی به بطالت، نمایش سموئل بکت هم برای هنرپیشه ها و هم برای تماشاگران، اشارات آشناتر و دسترسی پذیرتری پیدا کرده است.

 

پدران و پدربزرگ های ما، اجرای این نمایش را به یاد دارند چهل سال پیش، به ترجمه و کارگردانی «داوود رشیدی» در جشنواره مجله خوشه، که شاعر برجسته احمد شاملو بانی آن بود و بعدش روی صحنه انجمن ایران و آمریکا با شرکت پرویز صیاد و داود رشیدی و پرویز کاردان، در نقش های اصلی، اجرا شد.

 

تماشاگرها در سال 1953 وقتی «چشم براه گودو» در پاریس و لندن اجرا شد، گیج و حیرت زده بودند، و مطبوعات مردمی آنرا مسخره کردند و جالب است که اولین بار این نمایش در آمریکا، قبل از نیویورک، در شهر میامی بر صحنه رفت و معروف است که در دو هفته اجرای آن، هر شب نمایش هنوز به نیمه نرسیده، جلوی گیشه صف بود از تماشاگران پکری که می خواستند پول بلیطشان را پس بگیرند.

 

***

 

GODOT 547 در نمایش «چشم براه گودو» » دو آدم -- استراگون و ولادیمیر، به هم می رسند نزدیک یک درخت جائی در ناکجا، و متوجه می شوند که هردو انتظار ناشناسی را می کشند به نام «گودو» که هرگز نمی آید. آنها در جریان انتظار طولانی و به شدت ملالت بار خود، به دو تای دیگر بر می خورند، پوتزو، برده دار، که می رود برده اش، لاکی را در بازار بفروشد.

 

نیتن لین بازیگر نقش استراگون می گوید شعر و طنز این نمایش و عجیب و غریب بودن آن، او را جلب می کند و می افزاید، وقتی سن آدم بالا می رود، این نمایش عین زندگی می شود و دیگر پوچی گرا به نظر نمی رسد.

 

بیل اروین، از چهره های برجسته تئاتر تجربی آمریکا، در سینمای غیرمتعارف هم موفق است، و اخیرا او را در فیلم «ریچل ازدواج می کند» دیدیم. بیل اروین می گوید بیست سال پیش، در اجرای مایک نیکولز در کنار استیو مارتین، در نقش دیگری در این اثر ظاهر شد (نقش لاکی) و از آن هنگام تا حالا، مشتاق بود به آن برگردد و می افزاید بازیگری نیست که ذهنش اسیر این نمایش نباشد. همه می خواهند در آن بازی کنند.

کمدین برجسته و تنومند سینما، جان گودمن، که سالها در سریال روزن Rosanne در تلویزیون درخشید، در نقش ظاهر می شود و جان گلوور، هنرپیشه سریال اسمال ویل Smallville نقش لاکی را بازی می کند.

 

جان گلوور می گوید در تمرین ها متوجه می شویم که این نمایش واقعا در باره زندگی است. او می گوید من مدام می گویم اگر «چشم براه گودو» » وجود نداشت، سریالی مثل ساینفلد Seinfeld نمی توانست به وجود بیاید. او می گوید به نظر می رسد که نمایش، در باره هیچی است. دو تا مرد در انتظار ایستاده اند و دو تای دیگر می آیند با آنها وقت می گذرانند.

 

به قول مشهور یک منتقد، بکت در چشم براه گودو به غیرممکن دست یافته زیرا نمایشی که در آن هیچ اتفاقی نمی افتد، تماشاگر را میخکوب روی صندلی نگه می دارد.

 

نیتن لین می گوید معروف است که سریال ساینفلد در باره هیچی بود و چشم براه گودو نمایشی است که در آن هیچی دو بار اتفاق می افتد. او می گوید البته مطمئن نیست، ولی شرط می بندد که یکنفر همین الان دارد کتابی در باره شباهت های چشم براه گودو و ساینفلد می نویسد -- که هر دو در باره رابطه ها هستند و انتظار چیزی که از راه برسد و زندگی آدم را عوض کند، ولی بعد می افزاید، اصلا هم البته شبیه نیستند.

 

***

 

Godot_play بعد از این انتظار طولانی چی می شود؟ همچنان امیدی نیست و هست. یک پسربچه می آید با پیامی از طرف گودو، که امروز نمی آید ولی فردا خواهد آمد.. که یعنی این ماجرا ادامه دارد، روزها در پی روزها، الا آخر... و فردا، وقتی پسر بچه با پیام مشابهی باز می گردد، یادش نیست که دیروز هم همین پیام را آورده بود. فلسفه غالب در نیمه دوم قرن بیستم، تفکر اگزیستانسیالیستی، و بدعت درادبیات نمایشی، با این اثر تعریف شد، که در باره بیهودگی زندگی است و انتظار بی حاصل برای پایان عمر...

 

با این، «چشم براه گودو» نمایش دلگیری نیست، هر چند 50 سال پیش، آخرین اجرای روی صحنه تئاتر حرفه ای که کمتر از دو ماه طول کشید، آخرین اجرای این اثر هم بود. چون دیگر به برادوی باز نگشت. ولی هر چند «چشم براه گودو» نمایش دلگیری نیست، اما دیدگاه تلخی که در باره جایگاه بشر در جهان هستی دارد.

 

نمایشی است بدون شروع و بدون پایان، مثل زندگی، که همیشه وسط آن هستیم... و گذشته و آینده در آن به یک اندازه دور و مبهم هستند. به خصوص در اجرای حاضر با شرکت کمدین های نابغه ای مثل نیتن لین و بیل ایروین، این نمایش در باره دلگیری انتظار بیهوده زندگی، نه تنها کسالت آور نیست بلکه قهقهه خنده در می آورد از تماشاگر برای اینکه به شدت خنده آور است. نمایش آدمهائی که بیهوده انتظار می کشند برای ظهور موجودی غیبی که معلوم نیست وجود داشته باشد.

 

خیلی ها می گویند منظور بکت از گودو، خدا است، بازی کرده با لغت خدا در اینگلیسی... یعنی گاد God.... ولی تفسیرهای متعددی در این باره هست...خدا هم می تواند باشد، اما به قول دیگری، می تواند پایان عمر باشد، که همه عملا و بیصبرانه منتظرش هستیم.

 

در هر حال، اجرای کارگردان برجسته Anthony Page که از پنجشنبه هفته گذشته در تئاتر استودیوی 54 باز شده، به قول منتقد «تری تیچات» وال استریت جورنال، اجرائی سرراست و بی پیرایه و ساده است، آنطور که بکت می خواست، و بازیگرها و کارگردان آن را ساده و سرراست عرضه می کنند و هیچکدام سر راه رابطه مستقیم تماشاگر به نوشته بکت قرار نمی گیرند، و سرآمد همه آنها، از این دیدگاه، نیتین لین است که شاید در ایران در فیلم موزیکال «تهیه کننده ها» از روی نمایش موزیکال مل بروکس او را دیده باشند. هنرمندی است که با اجرای شخصیت استراگون در چشم براه گودو، خود را احیا کرده و بازی خونسرد و بی ادعای او را ستایش کرده اند برای اینکه دنبال خنداندن تماشاگر نیست ولی خنده ها خود به خود و به وفور می آیند.

 

Waiting_for_Godot_2 نمایش چشم براه گودو، شاید بیشتر از هر نمایش قرن بیستم دیگر، مورد ستایش قرار گرفته، و تری تیچات Teachout منتقد وال استریت جورنال می گوید اینکه ستایش شده ترین نمایش عصر امروز، نمایش تلخی است در باره بی معنی بودن و پوچی زندگی، خودش پیامی است در باره عصر تجدد، یا مدرنیته، که ما درش زندگی می کنیم.

 

اما در پنجاه سال فاصله بین دو اجرای «چشم براه گودو» روی صحنه برادوی، شاهد تغییرات و تحولات زیادی در فرهنگ عامه بوده ایم که زمینه را برای بازگشت «چشم براه گودو» آماده کرده است.

 

از طرف دیگر، این روزها، که مردم سخت تر حاضرند برای تفریح گران قیمتی مثل تئاتر پول خرج کنند، در تئاتر برادوی، نوبت نمایش ها و اسامی شناخته شده است، که علاقه و شناخت نسبت به آنها، قطعی باشد.

 

این روزها، «گودو» در فرهنگ عامه، مثل تاید و کوکاکولا، یک مارک یا brand شناخته شده است، و چالشی که تهیه کننده پنجاه سال پیش نمایش برای ترغیب تماشاگران به دیدن این اثر با آن روبرو بود، دیگر وجود ندارد.

 

شاید بیشتر از هر نمایش دیگر قرن بیستم، در باره «چشم براه گودو» تفسیر و تحقیق و طنز و تقلید و اشاره نوشته شده -- در ادبیات نمایشی نقشی دارد شبیه پیکاسو در نقاشی، و مثل همان پیکاسو، که همین هقته در نمایشگاهی از کارهای ده سال آخر عمرش در نیویورک می درخشد، نمایش سموئل بکت هم گوئی از آزمون زمان سربلند بیرون می آید.

 

به قول ریچارد ایشروود، منتقد تئاتر نیویورک تایمز، برای زمان ما بیشتر از همیشه معنی دارد چون حتی سبک نمایش هم که 50 سال پیش تازگی داشت، حالا جا افتاده است. نوآوری بکت در خلق این اثر، حذف همه اجزاء سنتی یک نمایش است، از جمله قصه، تاریخچه شخصیت ها، روانشناسی شخصیت ها، انگیزه های آنها... در این نمایش در باره هیچکدام از این چیزها توضیح داده نمی شود. حذف این ها، نمایش را مبهم کرده است و بر جذابیت آن می افزاید.

 

«چشم براه گودو» به خاطر پرسش بزرگی که در باره موجودیت بشر و توجیه حیات انسان مطرح می کند، نمایشی است که بارها در واکنش به بحران های عظیم و مصیبت های غیرقابل توجیه، مثل توفان کترینا یا جنگ «سارایه وو» احیا شده است و بحران مالی و اقتصادی کنونی که آمریکا و جهان را فرا گرفته شاید موقع مناسبی برای بازگشت این اثر باشد. سوزان سنتاگ Susan Sontag، روشنفکر برجسته نیویورکی، اجرائی از آن را در «سارایه وو» زمان جنگ بالکان روی صحنه آورد و گروه تئاتر سیاه هارلم، اجرائی از آن کنار خرابه ای تندباد کترینا در نیوارولئان اجرا کرد.

 

به قول چارلز ایشروود، منتقد نیویورک تایمز، استراگون و ولادیمیر، شخصیت های این نمایش، هر چند در جای خاصی حضور ندارند (نمایش در ناکجا اتفاق می افتد) و کار خاصی نمی کنند، و گذشته و تاریخچه آنها معلوم نیست، اما در وجودشان قابلیت بالقوه تئاتری وجود دارد با قدرت بیانی بیشتر از هر شخصیت دراماتیک دیگر.

 

Godot_parisa از دید منتقدهای سختگیر نیویورکی، «چشم براه گودو» ظاهرا اجرای موفقی است برای اینکه تعریف های سخاوتمندانه ای می خوانیم. مثلا فرنک شک، در هالیوود ریپورتر، نوشته سرگرم کننده تر و قدرتمندتر از این اجرا را به یاد ندارد دیده باشد و اضافه کرده که پیچیده ترین نمایش سموئل بکت را راحت تر می توان درک کرد اگر با طنزعرضه شود و در این اجرا هنرمندان از سابقه خود در نمایش های «وودویل» که همان نوع آمریکائی تئاتر لاله زاری خودمان است، استفاده می کنند برای روح بخشیدن به این نقش ها. منتقد هفته نامه تام اوت Time Out ضمن ستایش همه بازیگرها، از جمله از کار جان گودمن تعریف کرده که به شخصیت پوزو، ابعادی بزرگتر از زندگی بخشیده. مایکل کاچوارا، منتقد اسوشیتدپرس نوشته احیای چشم براه گودو در برادوی را دو دلقک قدیمی رهبری می کنند که خوب می دانند کمدی، کاری جدی است.

ویدیو و دنباله مقاله...