October 30, 2008

Buckminster Fuller: “Retrospective"

معمار آینده نگر، باکمینستر فولر

 

باکمینستر فولر Buckminster Fuller نمایشگاه موزه ی ویتنی  نیویورک از آثار و اندیشه «آینده پرداز» برجسته آمریکائی، باکمینستر فولر -- معمار، مخترع، ریاضی دان و فعال محیط زیست بار دیگر اندیشه پیشتاز او در باره معماری در خدمت «حداکثر بهره، از حداقل امکانات» را یادآورشد. کمتر کسی پیدا می شود که هم فیلسوف و هم پیشه ور، هم مخترع باشد و هم هنرمند، هم شاعر باشد و هم نظریه پرداز حفظ محیط زیست... و  وقتی کسی همه کاره بشود، معمولا نتیجه اش این است هیچکاره می شود. باکمینستر فولر واقعا یک همه کاره هیچکاره بود، و از خیلی جهات دیگر هم جمع اضداد بود. پیغمبری بود بدون دین، دانشمندی بود بدون تحصیل، که دو بار از دانشگاه هاروارد بیرونش انداختند، معماری بود بدون جواز و مدرک.

 

خودش دوست داشت بگوید موفق ترین شکست خورده ی دنیاست، برای اینکه از این همه طرح و نظریه و فلسفه  باکمینسترفولر، که الان در آرشیوی به وزن 45 تن، یعنی 45 هزار کیلو، در دانشگاه استنفورد نگهداری می شود، هیچکدام در زمان خودش و به دست خودش به مرحله تولید نرسید، نمایشگاه مرور بر آثار باکمینستر فولر در موزه ویتنی، تحت عنوان «آغازیدن از جهان» یادآور یاد آور ماموریت شخصی باکمینستر فولر است برای خودش، شبی در 32 سالگی و در نهایت بی پولی و بی کاری با زن و یک بچه، که معروف است گفته است مثل این بود که به او وحی شد، که ماموریتی دارد در این دنیا، که کمتر از تغییر کل جهان نیست و تصمیم گرفت از خودش به عنوان یک خوکچه آزمایشگاهی استفاده کند برای این تجربه عملی، که یک انسان منفرد، به تنهائی قادر به چه کارهائی است، از طرف بشریت و برای کل بشریت. از آن به بعد، باکمینستر فولر تلاش برای رفاه بشریت را آغاز کرد، از طریق تغییر بنیادین همه چیز جهان، و از دو نیاز اصلی بشر شروع کرد، مسکن و حمل و نقل، که می خواست با تولید انبوه و صرفه جوئی رادیکال در مصالح، بهترین و پیشرفته ترین را در اختیار بیشترین قرار دهد.

 

***

 

گزارش بهنام ناطقی

مرد هفتاد ساله ای که اینجا در سبزه زار زیر آفتاب نشسته، مسافری است بلندپرواز درکهکشان، سوار بر کشتی فضاپیمائی به نام «کره زمین» که در 32 سالگی، عمر خود را وقف کرد برای دگرگون کردن جهان و چاره اندیشی برای همسفرانش، میلیاردها انسان آن روز و آینده، با پروژه هایی عظیم ودورپرواز، از جمله حبابی به روی شهر نیویورک برای کنترل هوا، شهرکهائی پرنده در میان ابرها، خانه ای زیر آبی با مجمتع های مسکونی شناور در اقیانوس، برجهای ده طبقه ای سبک و قابل حمل به هر جای دنیا، اتوموبیل سه چرخه ای که قرار بود هلیکوپتر هم بشود، و شهرکهائی از خانه های همشکل پیش ساخته با استفاده از پیشرفتهای بشر در هواپیماسازی.

 

موزه ویتنی نیویورک در نمایشگاه بیسابقه اش در پائیز امسال، منزلگاه های سفر پر بار باکمینستر فولر را به روی نسل امروز گسترده است -- نسلی که در چاره جوئی های باکمینستر فولر برای صرفه جوئی رادیکال در منابع طبیعی کمیاب، چیزی بیشتر از هذیان ذهنی مغشوش می یابد. دینا میلر، برگزار کننده نمایشگاه در موزه ویتنی، در مصاحبه با بهنام ناطقی، از صدای آمریکا، می گوید: «شاخکهای آدم تیز می شود وقتی می بیند نسل های متعدد هنرمندان طی هفتاد سال به یک نفر توجه نشان می دهند. به نظر می رسد امور مورد علاقه فولر، به امروز خیلی مربوط هستند: محیط زیست، قابلیت تجدید منابع، نگاه به آینده از دیدگاه جهانی و دغدغه هنرمندان نسبت به این مسائل، باکمینستر فولر را در محور توجه ها قرار می دهد.»

 

Dana Miller, Curator دینا میلر باکمینستر فولر در یک فیلم مستند که در هفتاد سالگی از او درست شده، می گوید نخستین فکر او این بود که چگونه می توان از منابع کره زمین طوری استفاده کرد که همگان از آن بهره مند شوند و از اینجا به فکر ساختن خانه های سبک ده طبقه ای افتاد که می توانستند با استفاده از بالن های پرنده به نقاط مختلف جهان، از جمله قطب شمال منتقل شوند. پروژه بعدی او خانه ای بود برای یک خانوار به شکل کلاه فرنگی، که طبقات آن از یک ستون میانی آویزان می شدند و می توانستند دور همان ستون جمع شوند برای انتقال به شهری دیگر. فولر می گوید خانه ای مشابه که به طور سنتی با مصالح بنائی ساخته شده باشد، 150 تن وزن دارد در حالیکه وزن خانه «دایمکسیون» او از سه تُن تجاوزنمی کرد. دینا میلر، برگزارکننده نمایشگاه می گوید این نمایشگاه در حول دلمشغولی های اصلی باکمینستر فولر طرحریزی شده و این دلمشغولی ها در همه کار های او دیده می شود.

 

bucky_car فولردر سال 1933 اتوموبیلی ساخت سه چرخه که قرار بود مثل هلیکوپتر قابل پرواز هم باشد. به خاطر پائین بودن مرکز ثقل، این اتوموبیل چپه نمی شد و سه چرخه بودن، قابلیت مانوری بیشتر از اتوموبیل های معمولی به آن داده بود به طوریکه برای دور زدن در خیابانهای تنگ بهتر بود و همچنین به راحتی پارک می شد. بخشی از نمایشگاه به همکاری فولر با شرکت هواپیماسازی بیچ کرفت Beechcraft اختصاص دارد برای تولید خانه های مدور از آلومینوم، که به راحتی قابل حمل و نصب بودند. این خانه ها که هرگز به مرحله تولید انبوه نرسیدند، به کمک بادگیرهای دوار روی سقف تهویه می شدند و انواع وسایل مدرن زندگی در آنها پیش بینی شده بود، مثل هواپیما. روکش این خانه ها از آلومینیوم بود و ستون محوری آنها، از فولاد ضد زنگ درست شده بود به درازای 22 پا و وزن ده پاند، یا پنج کیلو. موزه ویتنی در کنار نمونه یکی از این خانه ها، ماکت دهکده ای که باکمینستر فولر از جمع آنها طرحریزی کرده بود، سفارش داده که بیننده را به ذهنیت او از تولید انبوه و ارزان آینده ای برای استفاده همه بشریت نزدیک می کند.

 

دینا میلر می گوید: «اساس فکرفولر دیدن جهان به صورت یک کل بود و این عقیده که نباید به خط های تمایز ملتها و ادیان اندیشید زیرا همه ابناء بشر در جهان سهیم است و با هم می برد و با هم می بازد؛ و او این فکر را در سال 1927 داشت، دهه ها قبل از آنکه بشری تصویر کره زمین را از فضا ببینند. و ما یادمان می رود که این اندیشه در اواخر دهه 1920 چه قدر نادر بود.»

 

Buckminster fulle _Whitney اما طرح و اختراعی که فولر سرانجام بعد از 20 سال کار با آن به شهرت جهانی رسید، گنبد صاف یا Geodesic Dome بود، گنبد سبک و هندسی با استفاده از قطعات پیش ساخته آلومینیومی و پوشش پلکسی گلاس، ساختمانی بود خیره کننده و آینده نگر، ترکیبی بود از هنر و تخیل و صنعت پیشرفته که زینت بخش غرفه آمریکا در نمایشگاه جهانی مونترال در سال 1967 شد، که پیامی برای همه جهان در بر داشت در باره دستاورد آمریکا برای آینده ای روشن برای همه بشریت.  و برای اولین بار جهانیان با معمار آینده پردازی روبرو شدند که برای ساختن فضاهای عظیم از سبک ترین دستمایه ها، راه تازه ای جسته بود.

 

دینا میلر، محقق هنر و برگزار کننده نمایشگاه می گوید: «فولر در طول سالها مفرهای متفاوتی برای یک سری ایده مشخص و مربوط به هم پیدا می کرد، از جمله ماشین، نقشه، یا گنبد صاف و هندسی. همه این ایده ها و نکته ها، حول یک محور دور می زند و آن صرفه جوئی در منابع است. هدف اصلی او این بود: دست یافتن به بیشترین با استفاده از کمترین.»

 

bucky_and_domeفولر از این ایده ها برای طرح جوامع آینده استفاده می کرد، از جمله انبوه سازی به روی دریا... اندیشه های فولر برای ساختمان سازی، دورپروازانه بودند، بیشتر به افسانه علمی شباهت داشتند تا معماری و مانند طرح های دیگر عمر او، هیچکدام آن طور که می خواست به تولید انبوه نرسیدند و عملی نشدند. دینا میلر می گوید: «ایده های فولر هیچوقت عمومیت نیافتند و از طرح های او هیچوقت ساختمانی به دست خود او ساخته نشد، اما شکل گنبدهندسی او بارها تقلید شده، از جمله مثلا در اپکات سنتر، در دیزنی ورلد Disney World, Florida و برای فولر همین کافی است که این اندیشه ها به امروز بیشتر از گذشته مربوطند، و مردم بیشتری این روزها کتابهای او را می خوانند و معنی آن این است که فولر، شکست خورده نیست، و میراث او بعد از مرگش همچنان ادامه دارد.»

 

***

 

باکی فولر، چهره یگانه ای است از تاریخ معاصر آمریکا، که شاید نسل امروز در ایران با او کاملا آشنا نباشند. جالب است دوره ای که این ابتکار ها مطرح شدند. مثلا، اتوموبیل های هشتاد سال پیش، شکل درشکه بودند، ولی اتوموبیل فولر مثل یک کپسول فضائی بود. کار باکمینستر فولر مصداق آن شعر حافظ است که می گوید فلک را سقف بگشائیم و طرحی نور در اندازیم – نمایشگاه ویتنی نشان می دهد قبل از هر چیز، باکمینستر فولر یک طراح است، و روی هنرمندان و معماران معاصر تاثیر عمیق داشته، و از دید هنرشناسی، ارتباطی وجود دارد بین فرضیه های فولر در باره منابع و بهسازی و تولید انبوه، با زیبائی شناختی امروز، که از ماشین، و تکنولوژی تولید انبوه، ملهم است.

 

فلسفه معماری انسانگرایانه فولر، آن موقع هذیان به نظر می رسید، اما الان که بشریت خود را در چالش با تغییرات جوی و پدیده هائی مثل گرمایش زمین و آلودگی شدید هوا می بیند، جدی گرفته می شود. افکار و پروژه های باکمینستر فولر، در زمان خودشان، موضوع توجه و حساسیت مردم و مطبوعات و دانشگاه ها بودند. در ناخودآگاه جمامع وارد شدند و دیگران را الهام دادند و می دهند. برای این است که او را پیامبر بدون دین می خوانند، و معمار بدون مدرک.

 

bucky_model او شرکتهای عمده را به این پیشنهادها و اختراع ها جلب کرد و سرمایه های زیادی را جلب کرد در طرح و تحقیق، مثلا در نمایشگاه جهانی شیکاگو، فروشگاه زنجیره ای Marshal Field خانه Dymaxion را در غرفه اش عرضه کرده بود دایمکسیون هاوس... همکاری با هواپیماسازی Beech Aircraft بود که فولر معتقد بود از تکنولوژی هواپیماسازی باید برای ساختن خانه های مقاوم و سبک استفاده کنند، و حاصلش آن طرح خانه های گرد و فلزی بود. شرکت اتوموبیل سازی فورد اولین گنبد جیودیزیک را ساخت. گنبدی که یک واژگان تازه در معماری امروز به وجود آورد که تکرارش را در طرحهای معمارهای عمده از جمله آی. ام. پی I. M. Pei جیمز اینگو فرید James Ingo Freed، رنزو پیانو Renzo Piano و دیگران می بینیم، از جمله لوئی کان Kahn، (گالری هنر دانشگاه ییل Yale) یا نورمن فاستر Norman Foster که خود را رسما مرید باکی فولر اعلام کرده. بعضی از این ایده ها الان هم دور از ذهن هستند، چه رسد به پنجاه سال پیش... ولی شرکتهای عمده آمریکا اسپانسر این طرح ها می شدند.

 

bucky_luna با این حال، هر کدام از اینها، با وعده تولید انبوه و میلیونر شدن صاحبانش درست شده اند، مثل کامپیوتر اپل Apple یا برنامه عامل ویندوز Windows، در همه اینها، یک جور آرزو و تمایل وجود دارد برای گسترش طبقه متوسط در آمریکا و گسترش بی پایان بازارها در سراسر جهان، و این رویائی بود که فولر و شرکتهای عمده آمریکائی در آن مشترک بودند. با این حال، بعضی از این پروژه ها از دید امروز، کهنه شده اند، و مثل فیلمهای افسانه علمی قدیمی، شبیه به آینده ای هستند از دید گذشته، و برخی از این ها هم حاکی از تضادهای غیرقابل توضیح ذهنیت باکمنینستر فولر هستند، که ضمن اینکه به شدت به اصالت فرد و ابتکار شخصی معتقد بود، تا جائی که می خواست ببیند یک آدم با دست خالی چه کاری می تواند از طرف بشریت و برای بشریت انجام دهد، در عین حال، اعتقادش به تولید انبوه مسکن های یک شکل و قالبی، به نوعی نافی همان فردگرائی است برای اینکه یک جور همشکلی را به همه تحمیل می کند که الان نتیجه اش را می بینم در ده ها هزار شهرک زشت با ساختمانهای قالبی که حتی کارآئی و ایجاز طرحهای فولر را هم ندارند، اما در تولید انبوه و قالبی، به ایده ها او شبیه اند. شاید ریشه ی این در بدبینی فولر باشد به ناتوانی ذاتی بشر برای تغییر. فولر در مصاحبه ای در سال 1966 به مجله تایم گفته مخترع شدن او به این دلیل بود که دید انسانها قابل اصلاح نیستند، و می خواست فضاهائی بیافریند که بشر را به مسیر درست هدایت کند.

ویدیو و دنباله مقاله...

October 21, 2008

Synecdoche

حسرت عمرهای ناکرده


وجه مشترک سناریوهای کافمن، نوعی جستجوی ذهنی است در باره طبیعت و مسیر خلاقیت هنری. حالا در فیلم جدیدش، که خودش هم برای اولین بار آن را کارگردانی کرده، فیلم سینکداکی، آمده یک کارگردان تئاتر را نشان می دهد که بعد از گرفتن جایزه نبوغ از بنیاد مک آرتور به پول زیادی رسیده، و با دقتی وسواس آمیز می خواهد تمام نیویورک را در یک انبار بازسازی کند، و هنرپیشه هاش را وادار می کند که زندگی روزمره شان را به داخل دکور عظیمی که ساخته منتقْل کنند، ضمن اینکه با جزئیات زندگی خودش، با زنان زندگی اش، از جمله همسر سابق و دخترانش، درگیری عاطفی پیدا می کند.
 

 
چارلی کافمن، هنرمندی است که با سناریوهای ابتکاری اش، به همراه کارگردانان مبتکری چون اسپایک جونز و میشل گوندری، که آثارش را فیلم کرده اند، به وجود آورنده یک سبک است در سینمای جدید آمریکا، سبکی شبیه به واقعی گرائی جادوئی در ادبیات معاصر آمریکای لاتین، ولی از نوع ذهنی آن، شاید بشود گفت واقعی گرائی پوچ.
 
 
گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی همراه با لونا شاد
سینداکی Synecdoche یکی از ترفندهای کلامی است که معادلش را در بدیع داریم در شعر فارسی، به خصوص مکتب تبریز... شعرائی که خیلی با کلمه بازی می کردند... مثل ایهام و ایجاز و جناس و نظائر آن... مثلا این که اسم یکی از اجزا آورده می شود به نمایندگی از کل شیء، یا گروه، و بالعکس، یا اسم صفت یک چیز آورده می شود به معنی آن چیز، مثل نرگس به معنی چشم معشوق... از نرگسش مرواید بارید، که مثلا یعنی گریه کرد.
 

سینکداکی کلا به مفهوم جانشین کردن مفاهیم است به جای کلمات... و ضمنا کافمن اینجا بازی کرده با واژه سینداکی، برای اینکه خیلی شبیه به اسم یک شهر است نزدیک نیویورک، به نام اسکنکتدی Schenectady که بخشی از داستان فیلم در آن می گذرد، شهری است که این کارگردان قهرمان فیلم با بازی فیلیپ سیمور هافمن، کارش را در یک تئاتر کوچک آنجا شروع کرده، و فیلم هم آغاز می شود با وقایع مربوط به روی صحنه آوردن اجرائی واقعی گرایانه از نمایش «مرگ یک فروشنده» از آرتور میلر.
 
فیلم «سینکداکی، نیویورک» در باره کارگردانی است می خواهد با روی صحنه آوردن یک نمایش عظیم و پرخرج در ستایش لحظات کوچک و جزئی زندگی، به عمر خودش معنی و مفهوم ببخشد – ایفای نقش تقلید زندگی در هنر، کار هنرپیشه، فیلیپ سیمور هافمن را دشوار کرده بود.
 
synec_shotهافمن در مصاحبه ای در معرفی فیلمیش، می گوید سختی بازی این نقش، دقیقا به خاطر شیوه ای است هافمن به سختی حفظ یک زندگی می پردازد. او می گوید البته همه ما برای زندگی و چیزهائی که داریم شکرگذار هستیم، اما حفظ زندگی واقعا خیلی سخت است، با واهمه ها و پارانویا و همه چیزهائی که همراه آن است.
 
فیلم «سینکداکی»، نخستین تجربه چارلی کافمن، سناریست نواندیش هالیوود است در مقام کارگردان، و فیلمی است در باره روند خلاقیت. چارلی کافمن در این مصاحبه می گوید کارگردانی از سناریونویسی آسان تر است برای اینکه روز آدم برنامه ریزی شده است و تکلیف هر لحظه از قبل معلوم است. او می گوید هر چند کارگردانی سخت و خسته کننده است، ولی نشستن جلوی کامپیوتر و نوشتن چیزی که هیچکس منتظرش نیست، برای او خیلی سخت تر است.
 
فیلیپ سیمور هافمن، بازیگر نقش اول فیلم، می گوید آدم در زندگی هیچوقت بیشتر از میزان لازم انرژی مصرف نمی کند اما هنگام بازیگری آدم یکباره انرژی بیشتری می گذارد، و متوجه می شود که مشکل در زندگی هم همین است، آدم به کارهای لازم نمی رسد، منحرف می شود، و به تدریج می فهمد که بازیگری به زندگکی شبیه است و این نکته است که چارلی هافمن روی آن انگشت گذاشته، شخصیت کارگردان، می خواهد هنر و زندگی را توام کند.
 
synec_seymourدر فیلم سی نک داکی هافمن از جمله با «کترین کینر» همبازی است، که در چند فیلم قبلی براساس نوشته های چارلی کافمن هم نقش دارد. خانم کینر می گوید کافمن موقع نوشتن انتظار ندارد دیگران خوششان بیاید، و در کارگردانی هم همینطور. خانم کینر می گوید کافمن در مقام کارگردان تلاش ندارد نظر خودش را به بازیگر با تماشاگر تحمیل کند. خانم کینر می گوید برای کافمن به وجود آوردن هنر سخت است، خوب یا بد فرق نمی کند، و کافمن می گوید هنر بد ساختن آسان تر است ولی می افزاید به نظر او کترین کینرهنر بد نمی سازد.
 
نقدها
 
فیلم اول است و به قول تاد مککارتی، منتقد ورایتی، مثل همه فیلم اولی ها، خیال می کند که دیگر فرصت بهش نمی دهند، بنابراین، فیلمش بسیار بلندپروازانه است، که می خواهد در آن تکلیف زندگی، عشق، هنر، تطاول ایام و زوال و پیری، و مرگ را روشن کند، و همه اینها را در دو ساعت بگنجاند... و شگردهای سناریونویسی که چارلی کافمن را تا حالا معروف کرده، اینجا می بینیم، تداوم داستان در لایه های مختلف، بازی با زمان و مکان.
 
synec_charlieاما به عنوان یک فیلم اول، کار غیرعادی ای است، برای اینکه خیلی شبیه فیلمهائی است که در آن هنرمند به زندگی و حاصل عمرش نگاه می کند، مثل هشت و نیم فلینی، یا آن همه جاز All That Jazz از باب فاسی... چون شخصیت محوری فیلم، هنرمندی است با ضعف جسمی ناشی از گذر ایام دست به گریبان است و ترس از مرگ، آن هم در حالیکه دارد بزرگترین پروژه ی تئاتری عمرش را انجام می دهد. حتی جنبه های جسمی کهولت را به طرز چندش آوری تصویر می کند. ولی ضمن اینکه فیلم در وهله اول ممکن است برای تماشاگر مغشوش و گیج کننده باشد، از دید این منتقد، بازی های درجه اول هنرمندانش، به این ادعانامه فلسفی علیه پیری و مرگ و حسرت روزهای از دست رفته، زندگی می بخشند، حتی وقتی تماشاگر نمی داند واقعا چه اتفاقی در بعضی صحنه ها دارد می افتد.
 
فیلمهای چارلی کافمن، هر چند به خیلی از کارگردانهای نسل نوی سینمای آمریکا کمک کرد که تثبیت بشوند، آدمهائی مثل اسپایک جونز، و میشل گوندری، ولی به طرز غریبی همه در باره چارلی کافمن هستند و ذهن چارلی کافمن حتی مثل Adaptation یا اقتباس، دومین فیلمی که برای اسپایک جونز نوشت، شخصت محوری اصلا خود چارلی کافمن است که نقشش را نیکلاس کیج بازی می کند... در حال تلاش برای نوشتن یک سناریو است، براساس یک مقاله هفته نامه نیویورکر در باره ارکیدهای وحشی.
 
synec_synecاولین فیلم سینمائی اسپایک جونز و چارلی کافمن، فیلم خیره کننده وباورنکردنی «جان مالکوویچ بودن» که در آن شخصیت هنرمند، با بازی جان کیوسک، یک سوراخ پیدا کرده بود زیر میزش در یک ساختمان اداری، که راه پیدا می کرد به داخل مغز جان مالکوویچ، هنرپیشه سینما... یا فیلمی که برای سناریوی آن جایزه اسکار گرفت، آفتاب ازلی ذهنی بی خدشه The Eternal Sunshine of a Dangerous Mind از میشل گوندری، کارگردان فرانسوی... با بازی جیم کری، که در آن زوجها بعد از جدا شدن از هم می روند دکتر که خاطره طرف دیگر را از ذهنشان پاک کنند.
 
از تخیل بی مرز این آدم که بگذریم، فیلمهاش معمولا در باره دلواپسی های آدمهاست که به قول دیوید ادلستاین، منتقد هفتگی نیویورک، می توانست خیلی فرویدی، و خیلی قرن بیستمی، بیاید جستجو کند در احساسات و عواطف سرکوب شده یا افشاگری در باره بچگی یا گذشته اینها که توجیه کننده حالت روانی آنها باشد، اما آنچه کار کافمن را متفاوت می کند این است که عکس روش فرویدی را به کار می برد، یعنی گرداب سرگیجه آور داستانهای او،  در اطراف حقایق دردناک شخصی آدمها دور نمی زند، بلکه از آنها فرار می کند و از مرکز می گریزد و هویت آنها را نیروهای عظیم تری می بلعند.
 
synec_ls_bn اینجا هم مثل فیلمهای قبلی، روایت های متعددی از چارلی کافمن را داریم، از جمله شخصیتی که او را تعقیب می کندو بعد قهرمان نمایشش می شود.. و سئوالی که فیلم می خواهد مطرح کند، هرچند به زبان آورده نمی شود، روبرو شدن با مرگ است. در فیلم، وقتی زن کارگردان با بازی کترین کینر، که نقاش است، برای نمایشگاهش به برلین می رود، و بر نمی گردد، این کارگردان ضمن اینکه با نارسائی های جسمی ناشی از پیری روبروست، رابطه های جدیدی برقرار می کند با زنهای جوانی که وارد زندگی اش می شوند. ولی تماشاگر خط زمان و مکان را گم می کند. مثل خود این آدم.
 
آدمها می آیند و می روند و می میرند، و شخصت اصلی پیرتر می شود آدمی که همیشه تنها بوده، تنهاتر و تنهاتر می شود و عبور می کند از هویت خودش، از ویژگی اش، از استعدادش و حتی از اعتقاد خودش به علت و معلولی حوادث، و فیلم تبدیل می شود به سوک زندگی های نکرده، و حتی منتقدی اشاره کرده بود که شاید شخصیت اصلی مرده است و خودش نمی داند. به هرحال، فیلمی است که به قول منتقد ورایتی، باید چند بار آن را دید، ولی باز هم نمی شود دیاگرامی از همه روابط آن ترسیم کرد.

ویدیو و دنباله مقاله...

September 7, 2008

Aghdashloo on “Stoning Soraya M”

نمایش «سنگسار ثریا میم» در جشنواره تورونتو

 

stoningofsorayam در باره این فیلم، که برای اولین بار،  یکی از مجازتهای اسلامی را که این روزها خیلی در باره اش در خبرها می خوانیم، به صورت یک فیلم سینمائی در آورده – فیلم سنگسار ثریا میم را یک کارگردان ایرانی زاده هالیوودی ساخته که کار قبلی اش یک سریال مستند برای شبکه ABC به نام Path to Nine Eleven خیلی سروصدا کرد. نقش اول این فیلم را که راوی داستان، زهرا است، شهره آغداشلو بازی می کند، بازیگری که به خاطر تصویر کردن یک زن ایرانی در فیلم خانه شن و مه نامزد جایزه اسکار بود، و شاید  از جذابیت های فیلم، معرفی دو بازیگر دیگر باشد، مژان تورنو، که در نقش ثریا خیره کننده است و نوید نگهبان، در نقش علی، شوهر دیوصفت او... هر دو اینها در فیلمهای متعددی در هالیوود بازی کرده اند و مثل اینکه هر دو برای اولین بار است که در فیلمی با تم ایرانی شرکت می کنند.

 

***

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

فیلم «سنگسار ثریا م» در باره توطئه سران یک دهکده با شوهر یک زن به نام ثریا برای بستن اتهام زنا به این زن و گرفتن حکم سنگسار او از دادگاه شرع، بر اساس کتابی به همین نام نوشته شده به قلم نویسنده ایرانی – فرانسوی، فریدون صاحب جم، که بیست سال پیش در فرانسه، و بعد در آمریکا و انگلستان، به یک کتاب پرفروش روز تبدیل شد.

 

شهره آغداشلو (در مصاحبه با بهنام ناطقی، از تلویزیون فارسی صدای آمریکا): هنوز هم فعالان حقوق بشر و حقوق زنان   ازایران گزارش  می دهند که احکام سنگسار داره صادر می شه، اگر چه که رئیس قوه قضائیه آن را ملغی کرده، بخشنامه داده و معلق نگه داشته، ولی همچنان داره صادر می شود. وقتی این فیلمنامه آمد، من متوجه شدم که با ساختن این فیلم شاید بشود کمکی کرد به آگاهی افکار عمومی در جهان و آنها را متوجه این مجازات اسلامی کرد و بیشتر تاکید فیلم هم روی بخش جسمی یا فیزیکی این مجازات است از دید این زن که زیر بار سنگسار داره جان می سپره و هم  همه شادی من از بردن این آگاهی به سمت وسوی مردم جهان است که هیچ اطلاعی از این مجازات اسلامی ندارند.

 

بهنام ناطقی: نقش خود شما چیه در این فیلم؟

 

شهره آغداشلو: زهرا... زهرا، قهرمان این قصه است، که این قصه را برای ما تعریف می کند، یا برای خبرنگاری که از آن ده دارد می گذرد تعریف می کند. زهرا، همانطور که قبلا هم گفتم، به نظر من، نقش بسیار تمثیلی است و مام میهنه. در واقع این صدای زهرا است که همچنان ادامه دارد. این خواست زهرا است که ما این قصه را ببینیم و بشنویم. خودش در یک جائی با صدای بلند می گه، وقتی با خدا حرف می زنه، که حالا این قصه به گوش همه دنیا می رسد.

بهنام ناطقی: هر چند فیلم به زبان فارسی تهیه شده، اما مخاطب دلخواه آن، تماشاگران بین المللی هستند. اینکه هنرپیشه های ایرانی انتخاب شدند... چه دلیلی داشت؟

 

stoning_shohreh شهره آغداشلو: فیلم در آغاز قرار بود به انگلیسی تهیه بشود با هنرمندان ایرانی و آمریکائی، ولی بعد از مدتها فکر و شور، تهیه کننده، که همان تهیه کننده هائی هستند که فیلم The Passion of the Christ  یا «رنجهای مسیح» را ساخته اند، و کارگردان و من به این نتیجه رسیدیم که این به زبان فارسی، اصیل تر و واقعی  تر جلوه خواهد کرد و Steve McGreevity با فیلم «رنجهای مسیح» متوجه شده بود که وقتی قصه اهمیت دارد کلام مهم نیست و این صدای کلام است که مهم است مثل اینکه در فیلم رنجهای مسیح، از زبان آرامیک استفاده شده بود. زبان فارسی هم دست کمی از آرامیک نداره و همان قدر پر از صدای های عجیب و غریبی داره، خودش، و قصه هم پریمیتیو است و این ها را به هم دیگر خوب پیوند می زند.

 

stoning_cyrus کارگردان و سناریست فیلم، سیروس نورسته، که همراه همسر نویسنده اش بتسی بیش از ده سال برای به راه انداختن این فیلم تلاش کرده است، تمرکز فیلم را بر نمایش دردناک و خونین صحنه سنگسار قرار داده است که ممکن است بعضی، خشونت آن را چندش آور بدانند.

  سیروس نورسته می گوید نشان دادن سنگسار باید هم مخوف و چندش آور باشد ولی من نمی خواهم تماشاگر با حال تهوع از سالن بیرون برود. او می گوید سعی شده در حد امکان با سلیقه نشان داده شود، ولی در عین حال دهشت انگیز. او می افزاید خشونت هم مثل پورنوگرافی، نظر بیننده شرط است و یکی ممکن است خشونتی را چندش آور بداند و دیگری نه. نقش ثریا را خانم مژان تورنو بازی کرده است در مقابل نوید نگهبان، در نقش شوهرش علی – هر دو از بازیگران هالیوود.

 

بتسی گیفن نورسته سناریست دیگر فیلم می گوید سنگسار، شکنجه آهسته تا دم مرگ است و نمی شود آن را خوشگل کرد یا ماستمالی کرد، چون حقیقت را از دست می دهیم.  وحشیگری، جوهر این داستان است.

 

علی پورتاش در نقش ملای دهکده و دوست علی، شوهر ثریا ظاهر می شود.

 

stoning_ali علی پورتاش: اگر یک زنی حتی اگر قبول کنیم به شوهرش خیانت کرده به کسی مربوط نیست به خودش مربوط است و به شوهرش. به ده مربوط نیست به society مربوط نیست، به هیچکس مربوط نیست. به خودش مربوط است و شوهرش. دوستش ندارد طلاقش بدهد و دوست دارد ادامه بدهد زندگی اش را. ولی به آن دو تا مربوط است ولی دین، حکومت،  دولت، می خواهند توی همه کار دخالت بکنند و این به نظر من غلطه و برای همین یک همچه فیلمی باید ساخته می شد که تمام دنیا ببینند که سنگساری اصلا از... بابا! صد رحمت به حیوانها، برای اینکه قبول کرده ایم که حیوان هستند. اینها به اسم آدم کارهای بسیار حیوانی و جنگلی انجام می دهند.

 

سیروس نورسته می گوید سنگسار، مراحل خاصی دارد و این فیلم جزئیات دقیق آن را برای اولین بار در دنیا نشان می دهد و خواندن یا شنیدن در باره سنگسار یک چیز است و دیدن اینکه چه عمل دهشت انگیزی است، چیز دیگری است. او می گوید که تماشاگر را در حفره به جای قربانی قرار می دهد، که تجربه ای متفاوت است.

 

بهنام ناطقی (در مصاحبه با شهره آغداشلو):  وقتی خودتان برای اولین بار فیلم را دیدید چه احساسی داشتید؟

 

شهره آغداشلو: اول بار وقتی فیلم را دیدم، احساس غرور، احساس افتخار، احساس فارغ البالی، کاری بود تصمیم گرفته بودم باید انجام می دادم... فیلم مستقل خوبی از آب در آمده، بده من بگم، ولی روح مستقل خودش را دارد و صرفا برای گیشه ساخته نشده... برگ سبزی است تحفه درویش. من نمی گم که اتفاق عجیبی قرار است با این فیلم بیافتد ولی می تونم بگم که به گفته انتونین آرتو، من بازیگر حقیری هستیم که در آتش ایستاده و به حقیقت اشاره می کند، حقیقتی که در مقایسه با جهان به نظر هیچ می آید، اما به هر حال، فعلا در روشنائی قرار گرفته و به معرض نمایش عموم گذاشته شده.

 

نوید نگهبان، بازیگر نقش علی، شوهر  ثریا است که سقاوت زیادی در صحنه های فیلم نسبت  به این زن نشان می دهد. نوید نگهبان می گوید:

 

stoning_navid نوید نگهبان: برای من بازی کردن علی یک کم مشکل بود و سعی کردم از تمام دوستان و همکارانی که باهم کار می کردیم فاصله بگیرم. سعی می کردم یک مقدار خودخواه تر بشوم و خودخواه شدن برای من مشکل بود چون همیشه بزرگ که می شدیم همیشه این است که موقعی که بغل دست همکلاسی ات نشسته سعی کنی همکلاسی ات را نرنجانی و آدم با یک خصوصیات اینجوری که بزرگ می شود براش مشکل است احساسات خودخواهانه و خواهش های بیجا را درون خودش پیدا کند. طوری شده بود که موقعی که صحنه های سنگساری بودش، آن قدر برای من مشکل بود که بعد از هر صحنه که مثلا کات می کردند، من اشکم روان بود و نوید می آمد بیرون و نوید بود که از علی بدش می آمد و این جنگی که در سر من بود بین نوید و علی، تمام وقت که نقش را باید به بهترین وجه ممکنه پیاده کنم مشکلترین بود و حتی وقتی برگشتم دو سه هفته بعدش خانم و بچه ها می دیدند که من یک گوشه نشسته ام و از آنها کناره می گیرم.

شهره آغداشلو: آنچه را که من می خواهم تماشاگر از این فیلم بگیرد، این مجازات سنگسار است. می خوام با چشم خودش ببیند که این مجازات چگونه اتفاق می افتد.

 

دست اندرکاران فیلم سنگسار ثریا میم تلاش می کنند با نمایش آن در جشنواره های بین المللی، ضمن بالابردن سطح آگاهی در باره محتوای فیلم، برای نمایش آن در دنیا، پخش کننده مناسب پیدا کنند. 

 

***

 

stoning_bn_kam این فیلم به خاطر صحنه های سنگسارش فیلم بحث انگیزی خواهد شد، نه تنها آگاهی ایجاد می کند نسبت به سنگسار، بلکه در باره اش بحث خواهند کرد که تا چه حد سینما می  تواند در نشان دادن خشونت انسانی جلو برود. در این فیلم، جزئیات سنگ خوردن به یک زن، حس و حالی که جمعیت پرتاب کننده سنگ پیدا می کنند، نقشی که روحانی در تحریک مردم برای سنگ انداختن ایفا می کند، به ظرافت ودقت طوری بازسازی شده که بعضی از تماشاگرها ممکن است نتوانند تماشای آن را تحمل کنند، همانطور که تماشای قتل یک انسان از طریق شکنجه آهسته که سنگسار است، برای همه انسانها امکان پذیر نیست.

 

تا سه ساعت دیگر نخستین نمایش جهانی فیلم سنگسار ثریا میم در جشنواره تورانتو شروع می شود، و در خبرها بود که استقبال از آن در تورانتو به قدری بود که بلیط های سه نمایش این فیلم در فستیوال تورانتو ظرف ده دقیقه پیش فروش شد. حالا باید دید منتقدها بعد از دیدن آن در باره اش چه خواهند گفت. مرسی بهنام از این گزارش.

ویدیو و دنباله مقاله...

September 1, 2008

LACMA: “Art of the Ancient Americas”

بازگشائی مجموعه هنر باستانی قاره آمریکا در موزه لس آنجلس

 

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با لونا شاد

بازگشائی  تالارهای هنر باستانی و معاصر آمریکای مرکزی و جنوبی در موزه لس آنجلس – با چیدمان های رنگین و شوق انگیز از هنرمند کوبائی تبار آمریکائی، هورهه پاردو Jorge Pardo  همراه بود، که تالارهای مخصوص نمایش ثار باستانی مکزیک و آمریکای جنوبی در موزه عظیم شهر لس آنجلس را می خواهد طوری دگرگون کند که تصور ما  را از موزه رفتن  متحول سازد.  تصور ما و خیلی از تماشاگرهای ما از موزه آثار باستانی، جائی است معمولا یک کم خاک آلود، که کوزه ها و کاسه های چندهزار ساله را گذاشته اند زیر شیشه، با یکی دو پلاک توضیح کنارش که گاهی برای خواندنش باید حسابی دولا بشوی –  یک جورهائی شبیه کلاس درس یا آزمایشگاه.

 

مکتب غالب در طراحی و تزئین موزه ها همیشه ارزش را به طراح داخلی و معماری ای داده که مینیمال ترین و ساده ترین و بی ادعاترین و خنثی ترین فضاها را می سازد که اشیاء موزه جلوه کنند. اما  موزه Los Angeles County Museum برای عرضه مجدد مجموعه بزرگی که از هنر کشورهای آمریکای لاتین دارد، یک چیدمان به وجود آورده کار هنرمند کوبائی تبار آمریکائی، هورهه پاردو، هنرمند 45 ساله، که مدتی در مینیاپولیس کار کرد. 

 

LACMA_Latin_01Sep2008_0006چند تا کار در نیویورک دارد، از جمله سرسرای ورودی موزه بنیاد Dia و میکده یا باری به نام  Mountain Bar   -- حالا در لس آنجلس مقیم شده --  شهرتش در این است که مرز بین هنر، معماری و طراحی را کمرنگ می کند. پاردو برای مجموعه هنر ماقبل استعمار یا Pre-Columbian آمریکای مرکزی و جنوبی، فضاهائی به وجود آورده که اگر آثار باستانی سه هزارساله هم توش نمی گذاشتند، باز هم دیدنی می بود.  اما فضاهائی به وجود آورده، گرم و شوق انگیز، که گاهی به جلوه بهتر و بیشتر بعضی از این آثار کمک هم می کند.

 

***

 

LACMA_Latin_01Sep2008_0005 موزه لس آنجلس، عظیم ترین موزه غرب آمریکا، با مجموعه های نفیس از هنر باستانی و امروز آمریکا و همه جهان،  سرانجام چند هفته پیش، کلکسیون غنی خود از هنر آمریکای مرکزی و جنوبی را بار دیگر به روی بازدیدکنندگان گشود، با  شیوه ای غیرمتعارف هم در تقسیم بندی آثار و هم در چیدمان تالارها.  خانم ویرجینیا فیلدز، موزه دار ارشد هنر آمریکای مرکزی و جنوبی در موزه لس آنجلس LACMA مسئولیت چیدمان مجدد مجموعه موزه را به عهده داشت. او در باره  دامنه مجموعه موزه لس آنجلس از هنر بومی قاره آمریکا  به صدای آمریکا توضیح می دهد.  خانم فیلدز می گوید: «این مجموعه، طیف گسترده ای از اشیاء را در بر می گیرد که قدیمی ترین آنها به تمدن مکزیک تعلق دارد از هزار و 200 سال پیش از میلاد، یا نزدیک به سه هزار و 200 سال پیش. او می گوید با گسترش آن، این مجموعه اینک از دوران باستان تا هنر مدرن و معاصر آمریکای مرکزی و جنوبی را در بر می گیرد.» خانم فیلدز می گوید چیدمان مجدد این قسمت بخشی از دگرگونی کلی موزه کاونتی لس آنجلس بود که به او فرصت داد در عرضه آثار جهان باستان هم تجدید نظر کند. او می گوید معمولا در موزه ها، اشیاء را بر اساس تاریخ و منطقه تقسیم بندی می کنند، اما فکر او این بود که مثل نمایشگاه های ویژه، اشیاء مجموعه دائمی موزه را هم براساس تم ها و اندیشه های مشخص، تقسیم بندی کند، به امید نشان دادن انسجام و تداوم آثار و همچنین ارتباط موضوعی و فکری، میان آثار دوره ها و مناطق مختلف.

 

LACMA_Latin_01Sep2008_0004 آثار مجموعه موزه لس آنجلس، منطقه جغرافیائی 26 کشور امروزی را در بر می گیرد، که از نظر فرهنگی، به سه گروه عمده تقسیم می شود، آمریکای میانه، مکزیک و آمریکای مرکزی، و تمدن های باستانی اطراف کوههای آند، که تا جنوب شیلی را در بر می گیرد. مجموعه  همچنین نقاشی، مجسمه و طراحی دوره استعماری و استقلال آمریکای لاتین را نیز شامل  است. موزه «لس آنجلس کاونتی» همچنین آثار هنرمندان معاصر این کشورها را هم جمع می کند. در عرضه مجدد این آثار، نحوه غیرمتعارف عرضه آنها، یا چیدمان تالارها، به خصوص سه تالار آثار  باستانی آمریکای میانه، بحث  انگیز شد. خانم فیلدز می گوید از هنرمند کوبائی تبار مقیم لس آنجلس، هورهه پاردو  دعوت  شد که شیوه تازه ای پیدا کند برای نمایش آنچه موزه می خواست عرضه کند، و او فکر چشم انداز یا دورنما را مطرح کرد، در پستی و بلندیهای متفاوت روی دیوارها، و در انحناهای متفاوت سکوهای قفسه ها، که به نوعی تکرار فرازونشیب های خاک منطقه است.

 

LACMA_Latin_01Sep2008_0001 هنرمند حورحه پاردو، پائین دیوارهای سه تالار و فضای بین ویترین ها را از نوارهای چوبی مواجی پوشانده، و با اضافه کردن رنگهای گرم، فضای خنثی موزه را به غارهای رنگین و شگفت انگیزی تبدیل کرده است پر از گنجینه هائی در انتظار کشف. خانم فیلدز می گوید کار هنرمند حورحه پاردو واقعا هم کمک کرد به تاکید بر اهمیت چشم انداز در ارائه کارها. او در جواب این انتقاد که می گویند آثار عتیقه در میان چیدمان ابتکاری، گم می شوند، جواب می دهد که وقتی بر تک تک آثار متمرکز شویم، چیدمان و دکور اطاقها دیگر حواس ما را پرت نمی کنند. او می گوید در نخستین تالار، هنر آمریکای میانه، مقیاس اشیاء کوچکتر است، اما حتی آنجا هم کاملا به چشم می آیند، به خاطر تراکم اشیاء در قفسه ها و تنوع آنها.  در تالار میانی که به هنر باستانی ایالات غربی مکزیک اختصاص دارد، هنر قوم مایا، که به خاطر اندازه بزرگتر مجسمه ها، رابطه میان چیدمان و اشیاء موزه متفاوت است و حس دیگری از مقیاس وجود دارد.  تم یا درونمایه اشیاء برگزیده برای این تالار، جشن ها و بزرگداشت رویدادهای عمده زندگی است، مثل عروسی، یا پیروزی در جنگ، که اغلب زوج ها را در کنار هم نشان می دهد.

 

خانم فیلدز نمونه ای از مجسمه های سفالین باستانی زوجها را نشان می دهد، از صفحات غربی مکزیک. زن و شوهر هر دو در لباسهای فاخر با پارچه باتیک یا نقش دار تصویر شده اند، مرد با قلاب کمری از گوش ماهی.  خانم فیلدز می گوید امیدش این بود که تماشاگر متوجه شود این تصاویر نمایشی یا انتزاعی نیستند، بلکه نمایشگر دقیق شیوه لباس و آرایش مردم آن زمان هستند.

 

LACMA_Latin_01Sep2008_0006 در ویترین دیگر، تصاویری از مردها قرار دارد برگرفته از غرب مکزیک، نماشگر شیوه لباس پوشیدن و زندگی مردم آن دوره و دلمشغولی های آنها، مثل مردی با کوله باری از کوزه های آب، یا مردی که دارد نان ذرت درست می کند، هر چند که این غذا قرنها بعد معمول بود، و یک نوازنده، و یک مرد عزادار. در ویترین بعدی، مجسمه های سفالین زنان قدرتمند، نشانگر بلوغ و رسیدن به سن ازدواج هستند. نقش های روی مجسمه ها نشان دهنده غنای پارچه بافی عهدباستان در این سرزمین است که به خاطر رطوبت، چیزی از آن نمانده. چیدمان نمایشگاه، تکرار و تداوم سنتها را در طول قرون و اعصار را نشان می دهد.  مثل این آدمکهای سفالی سیرک از 200 سال قبل از میلاد. خانم فیلدز می گوید از بخت خوب، پرده نقاشی غیرعادی ای اینجا هست از قرن هفدهم، صدها سال بعد از آن سرامیک، که در آن هم، سنت بندبازی روی تیر، تکرار شده است، و در کنار آن، تردستی با گوی های چوبی. او می گوید این تم ها، نمایشگر خوبی هستند برای نمایش انتقال سنتها از دوره ای به دوره دیگر.

 

مجموعه هنر دوره استعماری و بعد از آن، از نظر تاریخی مهم است و مجموعه غنی هنر مایاها و عهد باستان را وصل می کند به یک مجموعه غنی دیگر موزه... هنر مدرن و معاصر مکزیک. ویرجینیا فیلدز می گوید موزه امیدوار است تحت نظر موزه دار هنر مدرن ایلونا کتزو، مجموعه خود از هنر معاصر کشورهای آمریکای لاتین را گسترش دهد تا نشان دهنده تنوع امروزی هنر این26 کشور باشد.  آنچه مجموعه مدرن موزه را غنی کرده و جهت بخشیده، آثار آثار هنرمند مکزیکی «دی یه گو ری وه» است که یک تالار بزرگ به نمایش آن اختصاص دارد.

 

***

 

LACMA_Latin_01Sep2008_003 طراحی داخلی به قدری چشمگیر است که کسی متوجه ابتکارهای هنرشناس نمی شود، مگر اینکه خودش دست تو را بگیرد دانه دانه رابطه های تماتیک بین اشیاء ویترین ها را نشانت بدهد!  خوبی اش این بود که ما با راهنمائی خود ویرجینیا فیلدز از این نمایشگاه دیدن  کردیم، وگرنه تخصص می خواست که ببینی چطور  کارها را از دوره های مختلف و سرزمین های مختلف، به خاطر ارتباط موضوعی یا موتیف، کنار هم گذاشته بود... البته روش تماتیک تنظیم نمایشگاه را خانم ویرجینیا فیلدز چند وقت پیش در یک نمایشگاه موفق دیگر از هنر مقدس قوم باستانی مایا، امتحان کرده بود.

 

یکی از مقاصد همچه چیدمانی، سروصدا راه انداختن در باره چیزهای بی صداست، مثل زیرخاکی های سه هزار ساله در موزه...  کریستوفر نایت، منتقد لس آنجلس  تایمز، طراحی حورحه پاردو را خیره کننده توصیف کرده و نوشته نظیرش در هیچ موزه ای در هیچ کجای جهان وجود ندارد، و برمبنای درک عمیقی از توانائی بالقوه دکوراسیون هوشمندانه ساخته شده، و یادآور شده که مجموعه هنر ماقبل استعماری یا پیش از کریستف کلمب که بهش pre Columbian می گویند، در موزه لس آنجلس، در دنیا رقیب ندارد.  ولی بعضی منتقدها هم گفته اند این مجموعه برای خودش خیره کننده است.  مثلا هالند کاتر، منتقد هنرهای تجسمی نیویورک تایمز، همین سه روز پیش در یک نقد مفصل نوشت که حورحه پاردو، طراح کوبائی.  در بدعت گذاری و خلاقیت شلوغ پلوغ، این دفعه دیگر رودست خودش بلند شده، و زیاده روی کرده، به طوریکه تا حدود زیادی به آثار هنری که قرار است عرضه کند، لطمه زده. هالند کاتر، پرده ها رنگین حورحه پاردو را به روایت کارتونی آثار تقلیدی از عتیقه های اصیل تشبیه کرده که گاهی در فروشگاههای موزه ها می گذارند.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 12, 2008

Tucker Robbins: Salvage Artist

تاکر رابینز: طراحی بازیافت

tucker_cu_tuckerیک طراح داخلی به نام تاکر رابینز، که ده سال پیش یکی از معدود کاهن های بودائی آمریکائی تبار بود، اینک در کارگاه عظیمش در نیویورک،  از تخته و الوار و کُـنْدِه های خیس و پوک درختان مرده، میز و تختخواب مدرن می سازد. اثاثیه ای که رشته ای از معماری داخلی با پروای محیط زیست را در بر می گیرد به نام «بازیافته» یا salvaged.  رابینز از پیش پا افتاده ترین دستمایه ها، اثاثیه سنگین ومدرن می سازد مناسب  فضاها و زندگی های امروزی.

 

اثاثیه ی طرح تاکر رابینز طوری کار شده اند که تقریبا هیچکدام را نمی توان به فرهنگ خاصی، مثلا آفریقائی، یا هندی، یا ژاپنی، مربوط کرد. منشاء کار تاکر رابینز، طراح برجسته نیویورکی، خود طبیعت است.  در آفریقا، جنوب آمریکا، آسیا، دهها کشور وجنگلی که تاکر سفر کرده، درخت، درخت است  و چوب، چوب است... سعی می کند جوهر طبیعت را در نهایت سادگی اش بیاورد داخل خانه ها. و البته آن هم چه خانه هائی! چه فضائی آدم باید داشته باشد  که بتوانند میزناهار خوری سه چهار متری با پایه های 500 کیلوئی را در خودشان جای بدهند.   سرچشمه اینها، منشاء اینها و مراحلی که باید دستمایه طی کند تا به این طرحها تبدیل بشود، هنر تاکر را به هنر گرانی تبدیل می کند که مثل کار هر هنرمند برجسته دیگری، داشتنش برای همه نیست، اما می تواند الهام بخش همه باشد.

 

***

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

  میزی که آشکارا مقطع یک درخت توخالی است؛  تختخوابی از کنده عظیم یک درخت باستانی... و طرحها برای اثاثیه سنگین دیگر، مثل این قطعه از یک درخت که تبدیل شده به میز قهوه خوری... یا مبل های سنگین، همه از چوب های متروک و بلااستفاده و دورانداخته شده، ساخته شده اند که برای مردم بومی، گاهی حتی به کار سوزاندن هم نمی آیند. تاکر رابینز، طراح و فعال محیط زیست، می گوید تخته های عظیم بازیافته از کنده هائی هستند  که غواصان سریلانکائی آنها را از زیر آب به کمک فیل و ریسمان بیرون کشیده اند، و در کارگاه او به میزهای ناهارخوری فاخر و زیبا تبدیل می شوند. جستجو در سفربه آسیا و آفریقا، برای تنه های عظیم درختان که به درد بازیافت بخورند، بخشی ازداستانی است که در میزها و تخت های تاکر رابینز، نهفته است.

 

قطعات بازیافته از درختان مرده آفریقا، جنوب آمریکا و آسیا، به این کارگاه در نیویورک مهاجرت می کنند، تا برای زندگی جدید آماده شوند.

تاکر رابینز می گوید آنچه اینجا می بینید، بازیافته است از سراسر دنیا؛ ابزار شخم زدن خاک  از فیلیپین، قایق از سریلانکا، ستون خانه از هند، تخته از سریلانکا، کامرون و فیلیپین، که اینجا می مانند تا با آب و هوای شمالی نیویورک آموخته شوند و به میزصندلی سنگین تبدیل شوند. 

محور طرحهای تاکر رابینز، بازیافت دستمایه های مصرف شده است، تقریبا با کمترین دخل و تصرف. تاکر رابینز می گوید عناصر معماری بازیافت شده از ساختمانهای چوبی و قدیمی، در و پنجره خانه ها هم اینجا می آیند که خشک شوند.

 

دستمایه های بازیافته، وقتی در کارهای های تاکر رابینز به اشیائی نوین برای زندگی امروز تبدیل شوند، تاریخچه های خود از طبیعت، قبیله ها و خانواده ها و قرنها را،  از سرزمین های دور دست، به میان ساکنان شهرهای مدرن و امروزی می آورند. تاکر می گوید  کنده کاری های روی هر تخته یا چوب، نمادی است از یک خانواده، علائم جادوئی انرژی، هر زخم و نشان  روی چوب، قصه گذر عمر است برای یک خانواده خاص.

تاکر رابینز می گوید چوب از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود، با نقش و نشان هر نسل... او می گوید آمریکائی ها همه چیز را شسته رفته می خواهند، و یادشان رفته که چوپ، تاریخچه اتفاقات گذشته است. او می گوید خوشحالی اش این است که نقش قصه گوی اثاثیه و اسباب منزل را به آمریکائی ها یادآور شود.

 

رابینز می گوید و این حرفها، ما را باردیگر می آورد سر این مجسمه های اسناکاواکا، که هر کدام از یک شاخه درخت ساخته اند، و به  گوی هائی می مانند که انگار روی هم سوار شده اند، تصوری از توازن در ذهن ما ایجاد می کنند. او می گوید تکنولوژی آفریقا را می گیرد و آن را با تفکر غربی مخلوط می کند تا بیننده را سردرگم کند.

 

tucker_tableمیزها و وسایل دیگر زندگی که تاکر رابینز طرح می کند، ضمن آنکه ریشه ارگانیک، طبیعی و باستانی دارند، ولی یادآور خطوط ساده طراحی مدرن هستند. تاکر رابینز می گوید خیلی از شکل های معماری و طراحی مدرن همیشه وجود داشته اند، ازلی هستند، مثل اهرام مصر...  از دید او، طراحی مدرن، درباره ویراستن پیراهه هائی است که در طول قرنها در فرهنگ ما روی هم جمع شده اند، و به نوعی بازگشت است به ریشه های مشترک انسانها.

 

فلسفه بازیافت، که تاکر آن را در طراحی داخلی به کار می گیرد، ملهم از فلسفه دین بودائی است که از گزند رساندن به محیط زیست می پرهیزد و به چرخه تولد معتقد است، به معنی بازگشت های چند باره به جهان. تاکر، قبل از پرداختن به طراحی داخلی،  ده سال به عنوان یک راهب بودائی به نیایش و آموزش مشغول بود.

 

tucker_bn_tucker تاکر می گوید یک کاهن بودائی قبل از هرچیز باید خود را بشناسد و او، وقتی در درون خود به خودشناسی رسید، تصمیم گرفت از گوشه خلوت بیرون بیاید و در میان راه های بودن با مردم، چوپ را مناسب ترین یافت زیرا دستمایه ای است مشرک میان همه، و خودش هم عاشق درخت است. در دستمایه های بازیافته، تاکر رابینز، زیبائی را در کاستی ها و شکلهای غیرمتعارف جستجو می کند. تاکر رابینز می گوید از خود درخت چیزی زیباتر نیست و هدف او آوردن زیبائی طبیعت به درون خانه هاست، و شناختن ناصافی و درهم برهمی آن، بی نظمی آن، برای اینکه خود او هم همانطور است، و هیچکس همیشه کاملا صاف و کامل و شفاف و منظم نیست.

 

طرحهای تاکر رابینز، میزناهارخوری های بزرگ با ابعاد غیرعادی، چارپایه های سنگین از کُنده درختان، و اشیاء دیگر از جمله این قطعات آسیاب نیشکر، همه از چوب بازیافته ساخته شده اند و می خواهند دیدگاه قبیله ای و باستانی نسبت به اصالت طبیعت را به داخل ساختمانهای پیشرفته و شیک نیویورک بیاورند. او می گوید در خود طبیعت دنبال زیبائی و هماهنگی می گردد و سعی اش این  است که به جای طراحی در مغزش، طرح هائی که در درون دستمایه ها پیدا می کند، تشخیص دهد و بشناساند.

 

***

 

tucker_luna ارتباطی که بین خطوط ساده و پاکیزه طراحی مدرن با فلسفه شرقی نشان داد، به یقین برای بیننده های «صدای آمریکا» جالب بود.  کار او، بیشتر شبیه مجسمه سازی است تا طراحی میز و تختخواب. چون کارها را تک تک می سازند، و هر کار به خاطر شخصیت دستمایه، یعنی آن تخته چوب خاص که انتخاب شده، با کارهای دیگر متفاوت  و یگانه است.  بعضی از آنها به اثر هنری شبیه است، و بلندپروازی اش نیز قابل توجه است که انگار می خواهد در یک شیء که برای زندگی به وجود می آورد، همه چپز را با هم تلاقی دهد، کار هنری با شیء قابل مصرف، بازیافت و پرهیز از اصراف، فلسفه شرق و زندگی غرب.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 4, 2008

Dali & Films at MoMA

سالوادور دالی و سینما

 

Dali_dali نمایشگاه ابتکاری موزه ی هنر مدرن نیویورک از تجربه های سالوادور دالی در سینما – از فیلمهای سورالیستی با لوئی بونوئل گرفته تا طراحی صحنه برای فیلمهای هالیوودی در کنار آلفرد هیچکاک.

نقاش سورآلیست، سالوادور دالی، از جمله به خاطر همکاری هایش با فیلمسازان مشغول است. نمایشگاه بزرگی از کارهای سالوادور دالی در سینما، موضوع گزارش امشب بهنام ناطقی، همکار شباهنگ در نیویورک است.  چندین موزه در دنیا به نمایش کارهای سالوادور دالی اختصاص دارد، و جالب است که از کار سینمائی او در این موزه ها کمتر دیده می شود.

 

دالی  از  اعجوبه های قرن بیستم بود و از جمله هنرهاش، دستکاری کردن رسانه ها بود، پدیده ای کاملا قرن بیستمی، و تلاشش برای مشهور شدن از طریق وارد شدن در کار آگهی تبلیغاتی، سینما و تلویزیونی. 

 

ولی دلیل اینکه چرا در موزه ها کمتر از کارهای سینمائی دالی می بینیم، این است که اینکارها دست کم از نظر شرکت والت دیزنی که حقوق آنها را در اختیار دارد، هنوز ارزش تجاری دارند و می ارزد که جلوگیری بشود از تکثیر آزادانه آنها، که بشود برای نمایش آنها بلیط فروخت. بعضی از این کارها، به قدری حراست شده اند، که در موزه حتی اجازه عکسبرداری از آنها داده نمی شود. از جمله، دستینو Destino، فیلم کوتاه کارتونی سالوادور دالی برای شرکت والت دیزنی، که حتی اجازه عکسبرداری از نقاشی ها و طرحهای را هم نمی دهند. تماشاگران برای دیدن کاری که سالوادور دالی برای صحنه رویای فیلم «طلسم شده» Spellbound آلفرد هیچکاک انجام داده، باید خود فیلم را ببینند. نمایشگاه دالی، نقاشی وسینما را هنردوستان ابتدا در لندن دیدند، برای اینکه این  نمایشگاه با همکاری موزه هنر مدرن نیویورک، اول در Tate Gallery لندن افتتاح  شد.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

نمایشگاه دالی، نقاشی و فیلم، در MoMA موزه هنر مدرن نیویورک، از فیلم های صامت «سگ اندولسی» و «عصر طلائی» همراه با لوئی بونوئل، تا فیلم طلسم شده  Spellbound آلفرد هیچکاک با شرکت گرگوری پک، تا کارتون های دیسنی، بیننده ها را به دیدار کار دالی با فیلم و سینما می برد. خانم جودی هاتمن، هنرشناس موزه هنر مدرن که دو سال است همراه با هنرشناسان موزه Tate Gallery لندن روی این نمایشگاه کار کرده است، در باره اختصاص یافتن نمایشگاهی به کار سالوادور دالی در سینما می گوید: «بیشتر مردم سالوادور دالی را که یکی معروفترین نقاشان جهان است می شناسند. این نمایشگاه کوششی است برای نمایش بخشی کمترشناخته شده از کار او. بیشتر مردم با نقاشی های او آشنا هستند، که به عنوان سورالیست شناخته می شود و اینکه پیشگام یک تکنیک نقاشی بسیار دقیق بود.»

 

نقلشی های سالوادور دالی با دشتهای پر از آدمهای عجیب، زرافه های سوزان و خرچنگ ها و حلزون هایش در اندازه های مختلف برای همه آشناست. خانم هاتمن می گوید  بسیاری از مردم نمی دانند که سالوادور دالی فیلمساز هم بود و از جوانی به سینما علاقه داشت و در سال 1929 در جوانی نخستین فیلم خودش را ساخت و و علاوه بر  سینماگران آوانگارد مثل لوئی بونوئل، با فیلمسازان هالیوودی مثل الفرد هیچکاک و والت دیزنی نیز همکار بود.

 

دالی زبان بصری ویژه خود را ابتدا در فیلم «سگ اندولسی» به کار گرفت، فیلم مشترکی با لوئی بونوئل، که نخستین فیلم سوررالیست لقب گرفت و به خاطر تصویر آغازینش که تیغ صورت تراشی چشمی را به دو نیم می کند، معروف است. فیلم  عصرطلائی، دومین محصول همکاری سالوادور دالی و لوئی بونوئل، از سوی پیامبر سورآلیست ها، آندره برتون، به عنوان ستایش آزادی لجام گسیخته ستوده شد، اما لحن تیره و تهدیدگر آن، نشانگر نارضائی فکری اروپا بود که قدرت یافتن محافظه کاران دست راستی را در پی داشت.

 

خانم جودی هاتمن Judi Hauptman می گوید دالی خیلی به تغییر و دگرگونی علاقمند بود و در نقاشی هایش می بینیم که مثلا ساعت ها ذوب می شوند و کش می آیند.. او  در فیلم این تغییر و تبدیل ها  می توانست نشان بدهد، که مثلا چطور یک حلزون به شیر تبدیل می شود یا موی زیربغل یکی، روی صورت دیگری ظاهر می شود... در نقاشی ها این ها جدا هستند، اما در فیلم، اینها به هم تبدیل می شوند.

 

Dali_judi هر یک از تالارهای نمایشگاه به یکی از پروژه های سینمائی سالوادور دالی اختصاص یافته، هر اطاق اختصاص یافته، و طرحها و نقاشی های مرتبط با آن.  از خانم هاتمن در باره موفقیت سالوادور دالی در سینما سئوال می کنم، زیرا به نظر می رسد که چندان موفق نبود. خانم هاتمن می گوید صرفنظر از اینکه فکرهای او برای سینما بارها و بارها از سوی تهیه کننده ها رد می شد، سالوادور دالی به ارائه طرح و پیشنهاد ادامه می داد، و خیلی ها هستند که دالی مایل به همکاری با آنها بود،  ازجمله هارپو مارکس و استنلی کوبریک، اما اغلب وقتی کار مشترک آغاز می شدف دالی تقاضاهای دیوانه وار عجیب غریبی هم برای پول و هم برای چیزهای غیرممکن مطرح می کرد، که به ادامه پروژه لطمه می زد. به این ترتیب، از یک طرف مدام می خواست در سینما کار کند و از طرف دیگر، عقب می کشید.  مشهورترین همکار دالی در سینما، آلفرد هیچکاک است که با استفاده از ابتکارهای دالی، صحنه های رویای فیلم «افسون شده» خود را به وجود آورد. 

 

هنرشناس موزه هنرمدرن نیویورک می گوید برخی از تقاضاهای معروف دالی هنگام همکاری اش با آلفرد هیچکاک به روی فیلم افسون شده مطرح شد. هیچکاک که از صحنه های رویائی مبهم و مه آلود فیلمهای هالیوود دلزده بود، می خواست رویاهائی با تصاویر دقیق و درخشان برای قهرمان فیلمش خلق کند، تصاویری که به نقاشی های دالی شبیه بودند، اما دالی فکرهای دیوانه واری داشت، مثل فیلمبرداری از سوسکهائی که پشتشان تصویر چشم چسبانده بود یا  آویزان کردن دهها پیانو از سقف سالن رقص، که انجام آن برای تهیه کننده ها مقدور نبود. او می گوید ایده های دالی، فراتر از توانائی اجرائی تهیه کنندگان بود. نمایشگاه سالوادور دالی، نقاشی و سینما، که قبلا در لندن و لس آنجلس نیز برپا شد، فرصتی است برای تماشای مجذوبیت سینما برای هنرمندی که جهانی را مجذوب نقاشی های خود کرد.

 

***

Dali_installtion

  چیدمان این نمایشگاه خیلی ابتکاری بود، به خاطر اینکه نقاشی های دالی، طرحها و حتی نامه هاش راجع به هر فیلم، در هر تالار مختص آن فیلم قرار گرفته بود و خود فیلم روی پرده بزرگ، توی فضای تالار سلطنت می کرد...   که به خصوص برای فیلم های اولیه دالی، خیلی سنگ تمام گذاشته بودند،  مثل سگ اندلسی، اولین فیلم دالی که تمام فیلم تکرار می شد روی پرده، و جالب است که این فیلم هنوز هم خیرگی دارد، به خاطر سمبولیسم طنز آلودش در باره عشق و جنسیات، شهوت، و احساس گناه... که واکنشی هم بود به تحولات فکری و اخلاقی زمانه اش ... ولی تخیل بصری دالی را نشان می دهد که هر فریم فیلم  مثل یک تابلوی دالی است که به حرکت افتاده، مثل کلوز آپ دست، که یکهو از توش مورچه ها سرازیر می شوند... 

 

موفق ترین کارش در هالیوود سال 1945 با آلفرد هیچکاک بود برای طراحی صحنه مشهور رویا در فیلم طلسم شده... که انگار قهرمان فیلم فضاهای نقاشی های دالی را در خواب می بیند...  بعدش فیلم نقاشی متحرک Destino در شرکت والت دیزنی مهجور و ناتمام ماند تا اینکه سال 2003 با تکنیک های جدید تکمیلش کردند، که شاید آن چیزی نیست که دالی می خواست. این را هم اجازه فیلمبرداری یا حتی نمونه نشان دادن نداشتیم. دوره آخر رابطه دالی و سینما، کارهائی است که دالی با الهام از سینما و تصاویر هنرمندان سینما به وجود آورده بود، که آن هم یک خیزش دیگر در هنر دالی را نشان می داد.

ویدیو و دنباله مقاله...

July 3, 2008

Louise Bourgeois Retrospective at Guggenheim

«زن محور» در جهان هنر مردانه

 

bourgeois_gugg در نمایشگاه عظیم موزه گوگنهایم نیویورک از دستاوردهای هفتاد سال خلاقیت هنری  مجسمه ساز سالمند نیویورکی، خانم لوئیس بورژوا،  هنرمند  96 ساله، فرانسوی تبار نیویورکی، گونه های خلاقیت او در طول بیش از هشتاد سال گذشته، کنار هم قرار می گیرد. بورژوا شاید سالخورده ترین هنرمند طراز اول هنر مدرن دنیا باشد، و این  اواخر، نمایشگاه های متعددی از کارهای او در  اروپا برگزار شده.  نمایشگاه موزه گوگنهایم، هرچند که ابعادی به مراتب وسیع تر از نمایشگاه های دیگر دارد، ولی در واقع روایتی از همان نمایشگاه مرور بر آثار لوئیس بورژوا است که سال گذشته در «تیت گالری» لندن و بعدش در مرکز ژرژ پمپیدوی پاریس به نمایش در آمد. در نیویورک، به خاطر اینکه هفتاد سال است خانم بورژوا اینجا زندگی و کار می کند، نمایشگاه او ابعادی وسیع تر دارد.

 

تالار مارپیچ موزه گوگنهایم نیویورک، فضای مناسبی بود برای نمایش مارپیچ های لوئیس بورژوا، هنرمند پاریسی تبار نیویورکی، که در 96 سالگی، همچنان مشغول ریختن خاطرات و عواطف خود در مجسمه های بزرگ و کوچک است. لوئیس بورژوا برای خلق مجسمه های خود، از زندگی مایه می گیرد، و چنانکه گفته است، همیشه در حال ساختن و خلق کردن است، زیرا ساختن را کار نمی داند.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

دو هنرمند نیویورکی اخیرا مستندی در باره او ساختند که همزمان با این نمایشگاه در سینما، به اکران عمومی گذاشته شد. چنانکه در این فیلم جدید از زندگی او می بینیم، او نه تنها از عواطف و احساساتش نسبت به روزگار و آدمها در مجسمه هایش مایه می گذارد، بلکه گاهی از وجود خودش برای ساختن مجسمه الگوبرداری می کند.

 

نمایشگاه موزه گوگنهایم با نقاشی های سورآلیستی لوئیس بورژوا شروع می شود، آثار سورآلیستی او از دهه 1930... لوئیس بورژوا، که از کودکی و جوانی اش در فرانسه خاطرات دردناکی دارد، همراه با شوهر هنرشناس قبل از جنگ جهانی دوم به نیویورک نقل مکان کرد، و به تدریج، نقاشی و سبک سوررآلیسم، هردو را کنار گذاشت، و به مجسمه سازی روی آورد. نیویورک، شخصیت هنری او را دگرگون کرد.

 

ننسی اسپکتر، سرپرست هنری موزه گوگنهایم و برگزارکننده نمایشگاه، درباره تاثیر این شهر بر هنر لوئیس بورژوا سخن می گوید. او در مصاحبه ای که صبح افتتاح این نمایشگاه در موزه با او داشتم می گوید: «نیویورک موطن اصلی اوست. لوئیس از وقتی به اینجا آمد، قویا به این شهر واکنش نشان داد، و مجسمه های شخصیت های او در دهه 1940، حالت عمودی آنها و اینکه آنها را روی بام آپارتمان مسکونی اش ساخت، واکنش به آسمانخراشهای نیویورک هستند، چشم اندازی متفاوت با شهر پاریس که در آن بزرگ شده بود.»

 

لوئیس بورژوا در مجسمه های اولیه اش در نیویورک، که به «شخصیت ها» مشهور است، با استفاده از تخته و الواری که درخیابانهای نیویورک پیدا می کرد، آدمهای زندگی گذشته و حال خودش را بازی سازی کرد و از آنها چیدمان هائی ساخت شبیه به میهمانی...در نمایشگاه موزه گوگنهایم، این چیدمان عینا از روی عکسهای نمایش اولیه این آثار در سال 1949 در گالری پریودات Periodat نیویورک باز سازی شده.

 

مجسمه های لوئیس بورژوا در دهه های 1950 و 1960 متحول شد، و فرم های پیچیده تری پیدا کرد،  و دستمایه های متفاوتی، از انواع سنگ گرفته تا فولاد و سیمان و شیشه... در جهان هنر تجسمی نیویورک آن دوران، که در تسخیر مردان سرسخت و بدعت گذار بود، هنرمندان زن برای اینکه  جلوه کنند، سعی می کردند مثل مردها کار کنند، اما لوئیس بورژوا، زنانگی  اش را در محور کار قرار داد.

 

bourgeois_louiseخانم  اسپکتر می گوید «لوئیس بورژوا از همان آغاز،  زنانگی خود را به عنوان یک هنرمند، آگاهانه پذیرفت و هم از نظر انتخاب دستمایه و هم  از نظر انتخاب سوژه کار، همیشه هنری خلق کرد که به زنها مربوط می شود، مثلا رنگ های صورتی یا آبی آسمانی، یا سوژه های شخصی، که جسورانه بود به خصوص در دهه های 1940 و 1950 که در آمریکا که هنرمندان آن بیشتر به هنر ابستره و انتزاعی گرایش داشتند. لوئیس بورژوا فرشته نگهبان چند نسل  پیاپی هنرمندان زن است.»

 

بعد از یک دوره سکوت 15 ساله، لوئیس بورژوا در آستانه دهه 1970 دوره تازه ای از خلاقیت هنری خود را شروع کرد، با دستمایه های نرمتر و قابل انعطاف تر، مثل پارچه، لتکس، کچ، سمغ... و فرمهای او، حالت ارگانیک تر، و در عین حال معما گونه تری به خود گرفتند.

اما  همچنانکه در این چیدمان با گوی های Latex و نور قرمز می بینیم، بورژوا به تم های خود، از جمله خاطرات کودکی وفادار ماند – این چیدمان، یادآور پدری خشمگین و عصبانی است سر میز شام... 

 

نمایشگاه موزه گوگنهایم نیویورک به خاطر مجموعه غنی این موزه از آثار خانم بورژوا، گسترده تر از نمایشگاه های مشابهی است که در گالری تیت Tate لندن و مرکز هنری ژرژ پمپیدوی پاریس برگزار شد، به خصوص به خاطر نمایش چیدمان های متعدد و محصور،  از کارهای جدیدتر لوئیس بورژوا.

 

 bourgeois_bn nanخانم اسپکتر می گوید چون فضائی که گوگنهایم در اختیار داشت از فضاهای این نمایشگاه در گالری تیت لندن و موزه پمپیدوی پاریس بزرگتر بود، گوگنهایم فرصت این را داشت که تعداد بیشتری از سلولهای خانم بورژوا را به نمایش بگذارد، در حالیکه نمایشگاه گالری تیت لندن  بر کارهای کوچکتر بورژوا تاکید داشت.

 

استودیوی بزرگتر در دهه 1980 به خانم بورژوا امکان داد که چیدمان های بزرگ تری به وجود بیاورد، نیمه پنهان، پشت درهای متعدد،  یا داخل حصار هائی که فضائی اطاق مانند را احاطه کرده اند. بورژوا در کارهای جدیدترش به پارچه و دوزندگی بازگشته است، هنری که در کودکی، از پدر و مادرش که تعمیرکار قالی و پرده بودند، آموخت.

 

خانم اسپکتر می گوید این نمایشگاه بیش از هفتاد سال خلاقیت لوئیس بورژوا را در بر می گیرد و او انتظار دارد مردم از تماشای آن با این فکر بیرون بروند که علیرغم دستمایه های گوناگون، محتوای کار لوئیس بورژوا همیشه ثابت بود، و او به تم رابطه های شخصی در باره رابطه ها و شور عواطف وفادار ماند، تم هائی آشنا برای همه انسانهای دلباز.

 

این روزها، لوئیس بورژوا را در جهان به خاطر مجسمه های عظیم عنکبوتی اش می شناسند که در ابعاد مختلف در میادین شهرهای دنیا کار گذاشته شده است، و نمونه ای از آن، به تماشاگران در موزه گوگنهایم خوشامد می گوید.

 

***

 

bourgeois_art peopleلوئیس بورژوا نمایشگاه مرور بر آثار بسیار داشته است.  عمده ترین نمایشگاهش در نیویورک، نمایشگاه مرور بر آثار لوئیس بورژوا در موزه هنر مدرن نیویورک بود که در سال 1982  برگزار شد، یعنی 25 سال پیش... به قول روبرتا اسمیت، منتقد هنرهای تجسمی روزنامه نیویورک تایمز، لوئیس بورژوا، هنرمندی است که دهه هاست جاش در موزه است و حضوری عظیم در عرصه هنر جهان دارد، و شخصیتی است پرحرف، که از بازگو کردن ماجراهایش خسته نمی شود، و بعضی ها نوشته اند که نمایشگاه مرور بر آثار لوئیس بورژوا حرف تازه ای نمی تواند داشته باشد.  اما قرار گرفتن این کارها در آن ساختمان، خودش تازگی دارد.

 

یکی از تم های بصری کارهای خانم لوئیس بورژوا تم مارپیچ است و جالب است تماشای جاافتادن این مارپیچ ها در مارپیچ ساختمان یگانه موزه گوگنهایم که یکی از شاهکار های معماری مدرن جهان است، از معمار برجسته دهه های 1940 و 1950 آمریکا، فرنک لوید رایت   Frank Llyod Wright -- که با فورم مدورش ، بدعت گذار بود در زبان هندسی معماری مدرن آن زمان، که جعبه ای و بی تزئین بود.

 

ساختمان مثل یک فنجان است، پائین اش تنگ است و هر چه بالاتر می رود دایره اش باز تر می شود و کل موزه، یک نوار مارپیچ است که کنار دیوار را می گیرد از پائین دور می زند، می چرخد، می رود بالا...  و جالب است که در باره نمایشگاه لوئیس بورژوا در این موزه، تقریبا هیچ منتقدی نتوانسته جلوی خودش را بگیرد و راجع به رابطه این مارپیچ موزه  با مارپیچ های لوئیس بورژوا حرف نزند.

 

هنر خانم لوئیس بورژوا از خیلی جهات، از زندگی اش الهام می گیرد، و داستانهای زندگی اش، مفاهیم عاطفی زندگی اش،  از بی مهری و خشونت پدر در بچگی گرفته تا تلخکامی های زندگی زناشوئی و عشق به فرزند را در کارهاش می بینی.  انگار همه عمر اسیر این عواطف مانده است. عواطفی که از جثه کوچولوی او خیلی بزرگتر هستند. ولی، به تعبیری، می توان گفت کارهای لوئیس بورژوا از نظر مفهوم، به نوعی ضد پیشرفت هستند، برای اینکه هر چند دستمایه هایش را دائم عوض کرده، ولی درونمایه عوض نمی شود...  حتی بررسی هفتاد سال کار او نشان می دهد که  چنان به آن غریزه های خودش نزدیک است، که کارش در این دوره هفتاد ساله، هیچوقت به اصطلاح بهتر نشده، بلکه متفاوت شده. یعنی مرور در آثار او نشان دهنده منحنی یادگیری نیست.

 

به قول منتقد تایم اوت، طعنه آمیز در باره خانم بورژوا این است که با اینکه پیشگام هنر فمینیستی دانسته می شود، کارهاش به هیچ وجه شعاری نیست و قصد آگاه کردن تماشاگر از وضع زنان را ندارد و در آنها سعی ندارد با جنس مقابل بر سر قدرت دعوا کند، بلکه آشکارا در آنها سعی می کند حدفاصل بین زن ومرد، بین هنر فیگوراتیو و هنر انتزاعی را از بین ببرد و جذابیت آنها، در گنگی و ابهام آنهاست و در خشونتی است که در زیر آنها موج می زند.

 

نمایشگاه را از روی تاریخ ساخت آثار تنظیم کرده اند و از پائین در دهه 1930 شروع می شود و بالا به قرن بیست و یکم می رسد... جذابیت نمایشگاه مرور بر آثار او در این است که به قول یک منتقد، نشان می دهد که لوئیس بورژوا به صورت یک چشمه خلاقیت و ایده های تازه، چطور الهامبخش هنرمندان عمده دیگر بوده، از بروس نومن گرفته تا کیکی اسمیت، از پال تک و کارل آندره گرفته تا زوئی لنرد، هنرمندهای برجسته معاصر را می شود دید که هر کدام دوره ها یا مفاهیم اصلی کارهای خود را به لوئیس بورژوا مدیون هستند، و به راهی که او هموار کرد، ولی خوب، کار خود خانم بورژوا هم محصول تاثیر پذیری از هنرمندهای دیگر است و مثلا تاثیر برانکوزی را در مجسمه های سفید مرمری می شود دید، یا تاثیر هنرمندی مثل دوشامپ یا حتی فرنان لژه را.

ویدیو و دنباله مقاله...

June 23, 2008

Wanted

تحت تعقیب


جمعه این هفته، یک فیلم حادثه ای عظیم اکران می شود، با شرکت انجلینا جولی – فیلم «تحت تعقیب» یا Wanted – نخستین تجربه یک کارگردان روسی در هالیوود –

 
ظاهرا انجلینا جولی از تیراندازی و بزن بزن بدش نمی آید برای اینکه در سطحی هست که می تواند هر فیلمی کار کند. اما در سطحی نیست که پولساز نباشد.. فیلم Wanted انجلینا جولی را در یک نقش خیلی حادثه ای و خیلی هیجان انگیز دارد، و در کنار او، مورگن فریدمن هست، که معروف است هر چی هر کس نوشته باشد، وقتی با صدای او ادا شود، خریدار پیدا می کند. اما فیلم Wanted مهارت کارگردان روسی تیمور بکممبتوف Bekmambetov در طراحی ترفندهای بصری و حادثه را نشان می دهد و در واقع، مال جیمزمک اووی McAvoy است که اینجا او هم به یک ستاره حادثه ای یا action star تبدیل می شود.
 
***
 
باز هم یک فیلم پر از تیراندازی و بنگ بنگ – مثل این که پسربچه های تازه بالغ و پسر بچه هائی که تا آخر عمر هم بالغ نمی شوند، هیچوقت سیر نمی شوند از تماشای بنگ بنگ. ولی ظاهرا فیلم Wanted فرق می کند با نمونه های دیگر فیلم های حادثه ای و بنگ بنگ... دست کم تکراری نیست.
 
کارگردان روسی تیمور بکممبتوف که فیلم های روسی Night Watch و Day Watch او نمونه های درخشانی هستند از سینمای تخیلی، و همچنین پرفروش ترین فیلم های تاریخ روسیه سینمای روسیه -- با ذهنی پر از ایده و تخیلی بصری قدم به میدان گذاشته.
به قول مایکل رکتشافن، منتقد مجله حرفه ای هالیوود ریپورتر، آقای تیمور بکممبتوف، بهترین استعداد هنرمندان فیلم های حادثه ای و کاراته ای هنک کنگی، استعداد بصری برادران واچاوسکی، سازندگان سری متریکس و همچنین استعداد کوئنتین ترنتینو، سازنده فیلم های پالپ فیکشن و کیل بیل را در خود جمع کرده.
 
امتیاز این فیلم، همانطور که خانم انجلینا جولی گفت، صحنه های اکشن است. کمتر پیش می آید که صحنه های اکشن در فیلمی، توجه ها را اینطور به خلاقیت کارگردان جلب کند. این فیلم، جریان فکری کارگردان را نشان می دهد. تیمور بکممبتوف – منتقدهای نشریات حرفه ای مثل ورایتی، مثلا، این فیلم را سراسر ستایش کرده اند برای اینکه کاری که قرار است انجام دهد، یعنی هیجان خیره کننده را به خوبی انجام می دهد.
 
تاد مککارتی در «ورایتی» نوشته بخواهید نخواهید فیلم Wanted شما را به صندلی میخکوب می کند و تا آخر ول نمی کند. یکی از منتقدها مثال جالبی زده و اگر تیمور بکممبتوف می خواست مثل فیلمش زندگی کند، لابد صبح به جای آسیاب کردن قهوه، دانه هار ا می پاشید هوا با تیر می زد که پودر بشوند، بعد پودر را نگه می داشت روی هوا می رفت از فلکه سر خیابان آب را با فشار می فرستاد توی پنجره آشپزخانه و بعد هم خانه اش را آتش می زد که آب جوش بیاید و پودرقهوه معلق در هوا، تبدیل به قهوه بشود بریزد توی فنجان صحنه های فیلم Wanted با یک چنین تخیل عجیب و غریبی دست شده...
 
اما از دیدی دیگر، این یعنی لقمه را دور سرش می گرداند چند بار، تا بگذارد در دهانش! ولی قصه فیلم هم کمی پیچیده به نظر می رسد. معلوم نیست برای چی می آیند دنبال این شخصیت که برود به گروه آدمکش های حرفه ای ملحق بشود. ظاهرا قصه فیلم وقتی معنی پیدا می کند که شخصیت جیمز مک اووی انتقام قتل پدرش را می گیرد، اما مثلا در این فیلم نمی فهمیم که این سازمان آدمکشهای حرفه ای برای کی کار می کنند، و برای چی وجود دارد.
 
ظریف ترین و پیچیده ترین ترفندهای بصری، اگر شخصیت ها و قصه را پشت سرنداشته باشد، توخالی جلوه می کند، مثل آدامس می شود، آنهم آدامس بدون شکر، که هیچی به آدم نمی دهد. ولی تنها خاصیت آن این است که مزه دهن را عوض می کند!
 
گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با لونا شاد
وقتی می رسد به شخصیت پردازی و قصه، فیلم «تحت تعقیب» کم می آورد، حتی از نظر فرهنگی. به قول انتونی لین، منتقد مجله نیویورکر، این کارگردان روسی نمی تواند آدم وازده و دلسردی که جیمز مک اووی بازی می کند، واقعا درست در بیاورد. آدمی است دلسرد از کار حسابداری توام با پااندازی، کاری که هم یکنواخت است هم با تحقیر همراه است. مثل شخصیت جک لمون، مثلا در فیلم آپارتمان، انتونی لین نوشته به جای اینکه یاس ساکت و اندوهگین این آدم را جا بیاندازد، صداها را بالا برده، دوربین را توی صورت این و آن می چپاند و تشبیه اش کرده به آدمی که وقتی برایت جوک می گوید، ضمنا با آرنجش هم می کوبد توی دلت که معنی جوکش را بفهمی.
 
به این ترتیب، تنها حسن این فیلم در اغراق زیاد از حد آن است و همین اغراق، عیب آن هم هست. ولی ظاهرا کم نیستند بچه های تازه بالغ و بچه های دیربالغ، که برای اینکه انجلینا جولی آنها را روی صندلی میخکوب کند، از حالا تا جمعه روزشماری می کنند. به قولی، از آدمی مثل انجلینا جولی، هر چی برسد صفا دارد، حتی گلوله داغ.




ویدیو و دنباله مقاله...