March 11, 2009

The Great Buck Howard

وردست شعبده باز پیر: «باک هاوارد کبیر»

buck_howard_4 

«باک هاوارد کبیر» که اکران آن از هفته آینده در آمریکا شروع می شود، فیلمی است با شرکت کالین هنکس،  پسر تام هنکس، ستاره برجسته هالیوود و برنده جایزه اسکار، نوآمده 31 ساله به عالم سینما، که برای اولین بار در نقش اول ظاهر می شود. هنرپیشه شدن پسر یک ستاره مشهور، رقابت ناعادلانه ای می شود  برای جوانهای ناشناسی که بروند نقشی را بخواهند که پسر تام هنکس هم آن را خواسته باشد. اما دنیای نامردی است و پارتی بازی، و کمتر کسی پیدا می شود که باباش بیاید نه  تنها فیلم اول او را تهیه کند، یعنی برود سرمایه برایش پیدا کند، بلکه خودش هم در آن نقش بازی کند، که به اصطلاح فیلم اول با حضور یک هنرپیشه طراز اول هالیوودی بیرون بیاید.

 

اما شانس را  کارگردان جوان «شان مکگینلی» آورده که این پدر و پسر، سناریوی او را پسندیده اند برای اولین فیلم مشترکشان.  این فیلم زمستان سال پیش یعنی 2008 یکی از فیلمهای مطرح جشنواره ساندنس بود، البته به خاطر حضور تام هنکس، و حالا هم در میان موج فیلمهای پارسال ساندنس که یکی یکی دارند اکران می شوند، این فیلم هم می آید روی اکران.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

به مناسبت اکران همگانی قریب الوقوع نخستین فیلمی که پسر تام هنکس در آن نقش اول را بازی می کند، تام هنکس، پسرش کالین هنکس و همبازی هایش جان مالکوویچ و امیلی بلانت، و تهیه کننده فیلم استیون شارشیان، جمع  بودند در حمایت از کارگردان فیلم اولی شان مکگینلی. در فیلم باک هاوارد کبیر، جان ملککوویچ نقش شعبده باز کهنه کار ولی فرسوده ای را بازی می کند، و کالین هنکس، دستیار جوان او.

 

مالکوویچ می گوید این شخصیت خیلی شبیه آدمهای قدیمی است که در کار نمایش به آنها بر می خوریم، آدمی است عجیب و خیلی مشغول کننده. این نقش را سناریست وکارگردان «شان مکگینلی» بر اساس زندگی شعبده بازی نوشته است به نام Amazing Kreskin  یا «کرسکین اعجاب آور» که برای افتتاح فیلم آن شب در محله ترایبکای نیویورک حاضر شده بود، در کنار تام هنکس و دیگران. 

 

مکگینلی می گوید در 22 سالگی ازقضای اتفاق کاری پیدا کرد به عنوان مدیر برنامه یک شعبده باز پیر به نام  کرسکین، و داستان آن را بار ها در میهمانی ها تعریف می کرد تا اینکه سرانجام به توصیه دوستان، آن را سناریو کرد. او می افزاید همه فیلم داستان او نیست، بلکه از این طرف و آن طرف به آن اضافه کرده، ولی می گوید ده دقیقه اول فیلم، عین حقیقت است، و بقیه داستان، ساختگی. 

 

فیلم «باک هاوارد کبیر» برای اولین بار، کالین هنکس، 31 ساله  را به عنوان یک هنرپیشه سینما به تماشاگران معرفی می کند.  کالین هنکس می گوید وقتی قرار شد شغلی در زندگی انتخاب کند، هنرپیشگی در راس فهرست کارهائی که دوست دارد، قرار گرفت و تصمیم گرفت آن را دنبال کند، علیرغم غرولندهائی که ممکن بود بلند شود.  کالین هنکس قدرت بازیگرش اش به  امیلی بلانت، همبازی اش در فیلم «باک هاوارد» ثابت کرده.  امیلی بلانت می گوید کالین هنکس هم خیلی باحال است و هم خیلی با استعداد، و بازی اش نقدهای خوبی هم گرفته.

 

***

 

کالین هنکس ظاهرا سربلند است، به خاطر اینکه نویسنده وکارگردان شان مکگینلی، که  بیست سال است سناریست است و این اولین فیلم عمده ای است که می سازد بعد از چند فیلم مستقل،  به گفته منتقدها، توانسته یک فیلم کمدی تحویل بدهد با توجه به توجه به جزئیات سنتهای قدیم نمایش در آمریکا و شخصیتی که با کمک جان مالککوویچ خلق کرده، خیلی به دل می نشیند. این شخصیت، شعبده باز نیست، بلکه منتالیست mentalist است، یعنی نمایش هائی از  قدرت ذهنی می دهد، در مثلا خواندن افکار دیگران یا پیدا کردن اشیاء گمشده، که البته همه نمایشی است.  روزگاری بروبیائی داشته و مثلا بارها می گوید که شصت و یک بار در شوتلویزیونی تونایت شو Tonight Show، در کنار جانی کارسن ظاهر شده، اما هر چند از استعداد و توانائی او چیزی کم نشده، زمانه اش گذشته، و حالا مجبور است در شهرهای دور افتاده و در تالارهای رنگ و رورفته خانه های سالمندان برنامه اجرا کند. 

buck_howard_1

 

دانشجوی ترک تحصیلکرده حقوق با گرفتن شغل مدیربرنامه این هنرمند کارکشته، درواقع آماج زخم زبانهای او می شود و هدف نیش وکنایه های تحقیرآمیز این آدم، که در باره توانائی ها و شهرت و محبوبیت خودش، به توهم دچار است. تام هنکس هم غیر از اینکه تهیه کننده فیلم است، یعنی سرمایه را پیدا کرده و مدیریت کرده،  در دو سه صحنه هم در نقش پدر این جوان ظاهر می شود، یعنی نقش پدر شخصیت پسرش را بازی می کند. اما  صحنه هائی کلیدی است برای اینکه این پسر جلوی پدرش می ایستد و علیرغم اصرار او دانشکده حقوق و آینده ای که پدرش ترسیم کرده، را رها می کند و به سوی ماجرا می رود، در کار جدیدش، که وردست باک هاوارد است، در دنیای نمایشی رنگ و رو باخته.

 

و فیلم در واقع، یک ژانر کلاسیک سینما را دنبال می کند،  یعنی مسافر دنیادیده و وردستش،ِ مثل مرشد و بچه مرشد.   در جریان این سفر، شخصیت باک با گذشته و به  تصور یا توهم آنچه که بوده و حالا نیست، درگیر است و شخصیت جوان وردستش، با آینده، در این طی طریق، این جوان هویت پیدا می کند، به استقلال می رسد از پدرش، و صدای خودش را پیدا می کند به عنوان یک نویسنده. این دو شخصیت هر دو، رویاباف هستند، یکی رویای گذشته را دارد و دیگری رویای آینده را، و رویای هر دو آنها از یک سری توهم ناشی می شود در باره موفقیت. به قول منتقد هالیوود ریپورتر، شان مکگینلی  در اطوارهای خودفریبانه شخصیت باک هاواراد، جاه طلبی او را می کاود، و در آرزوی موفقیت نویسنده جوان، اعتماد به نفس و عزم راسخ او را نشان می دهد برای رسیدن به هدف.

 

منتقدان از بازی ها تعریف کرده اند، به خصوص بازی جان ملکوویچ، که هر چند به اغراق متوسل می شود، ولی بازی اش را منتقد ورایتی،  «چند لایه» توصیف کرده است. فیلم از حضور امیلی بلانت درنقش مسئول روابط عمومی و تبلیغات یک برنامه محلی که باک هاوارد در آن حضور دارد، خیلی سود برده.   بعد از جشنواره ساندنس، نزدیک به یک سال است که این فیلم را در جشنواره های مختلف، به خصوص جشنواره های کمتر شناخته شده، دور می گردانند، و همه جا، حضور تام هنکس، و پسرش، نگاه های مطبوعات را به خود می کشد و فرصتی است برای مطرح کردن فیلمی که در غیر اینصورت  گمنام می ماند.  منتقد ورایتی نوشته فیلم لحنی دارد دسترسی پذیر، که هم برای جوانها جالب است  و هم برای میانسالها، ولی برای اینکه در گیشه جادو کند، باید تبلیغات ظریفی داشته باشد.

ویدیو و دنباله مقاله...

March 10, 2009

La Casa de los Espiritus

«خانه اشباح» روی صحنه نیویورک

House_of_Spirits_play_1 رمان مشهور ایسابل آینده   «خانه اشباح» که انتشار آن در سال 1982 برادرزاده نخست وزیر مقتول شیلی سالوادور آینده را به شهرت جهانی رسانید، برای اولین بار به زبان اسپانیائی روی صحنه می رود. در اجرائی از مهم ترین گروه تئاتر اسپانیولی زبان شهر،  رپرتوریو اسپانیول،  و به قلم یک نمایشنامه نویس برجسته و چند زبانه، خانم کاردیداد اسویچ  --   «خانه اشباح» رمان عجیبی است پر از صحنه های خیالی، شاید فیلم انیمشین بهتر بشود از آن درست کرد تا نمایش صحنه ای.

 

این رمان مشهور ایسابل آینده، مثل کارهای «گابریل گارسیا مارکز»، به سبک ادبی رآلیسم جادوئی است.  در این رمان که سال 1982 یعنی 27 سال پیش بیرون آمد،  زندگی  توفانی یک خانواده را دنبال می کند -- خانواده Trueba در بستر تحولات تاریخی خشونت بار و ناعادلانه آمریکای لاتین از دهه 1920 تا دهه 1970، ضمنا، دیکتاتوری و سوسیالیسم را مقابل هم قرار می دهد، یکی از شخصیت اصلی، مثلا، هرچه پیرتر می شود، کوچکتر می شود، یا یکباره مورچه ها حمله می کنند و همه جا را می گیرند. اینها را روی صحنه چطور می شود نشان داد؟

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

ولی منتقدها خانم کاردیداد اسویچ Svich نویسنده نمایش را تحسین کرده اند به خاطر  برداشت شاعرانه ای که در روایت این داستان ارائه داده، از دیدگاه زنانه، و توانائی اش در خلاصه کردن این رمان در چند شخصیت اصلی و حذف داستانها و شخصیت های فرعی، که جوهر اصلی آن که برخورد خشونت آمیز نیروهای اجتماعی است، تقویت کرده.. کار کارگردان خوزه زایاس هم ستایش شده، به خاطر اینکه توانسته  با استفاده از نور و جلوه های ویژه، بعضی صحنه های رویائی را روی صحنه بازسازی کند.

 

نمایش اسپانیولی زبان «خانه اشباح» می خواهد کاستی های فیلم سینمائی انگلیسی خانه اشباح را جبران کند، از طریق بازگرداندن روح آمریکای لاتین به داستان.  کارگردان خوزه زایاس می گوید می خواهد این داستان را برای آمریکای لاتین پس بگیرد برای اینکه به عنوان یک هنرمند لاتین، احساس کرد که  فیلم با شرکت جرمی آیرنز، مریل استریپ و گلن کلوز،  به امثال او بی اعتنائی کرده، چون فیلمی بود خیلی اروپائی، هرچند جادو را در آن حفظ کرده بودند، اما طعمش را از دست داده بود، که او می خواهد با این اجرا جبران کند. 

 

در کنار مریل استریپ، جرمی آیرنز، گلن کلوز، و وینونا رایدر، یک ستاره لاتین در فیلم بود، انتونیو بندراس، هنرپیشه اسپانیائی تبار هالیوود. بازیگر نمایش سلنیس لیوا می گوید تماشاگرها از اینکه می بینند این رمان زنده می شود، آنهم به زبان اسپانیائی، به شوق می آیند، به خصوص در شهر نیویورک، که پراست از مهاجر از همه جای آمریکای لاتین و جزائر کارائیب.

 

House_of_Spirits_play_4 خشونت سیاسی کتاب در نمایش تقویت شده چون از زبان دختر جوان  آلبا، بازگو می شود که در آغاز نمایش او را در شکنجه گاه حکومت دیکتاتوری نظامی می بینیم که در پایان کتاب به قدرت می رسد.  خوزه زایاس، کارگردان می گوید ایسابل آینده قبلا با این اجرا موافقت کرده بود و گفته بود کار آنها را تائید می کند، ولی  می افزاید این را بیشتر از خواندن گزارش هفته پیش نیویورک تایمز متوجه شدند که خبرنگار آن خودش با ایسابل آینده تماس گرفته بود.  زایاس می گوید با این حال،  این اجرا برداشت متفاوتی است و نخواستند یا ترسیدند که از ایسابل آینده در باره آن نظر بگیرند و خوشحال است که او این آزادی را به آنها داده است. اجرای اسپانیائی زبان با ترجمه همزمان انگلیسی همراه است و تا اواسط تابستان ادامه دارد.

***

شهر نیویورک یکی از مراکز جمعیت لاتین تبارهای آمریکائی و مهاجران است از کشورهای آمریکای لاتین... محله های عظیم شهر پر است از مثلا پورتوریکوئی ها یا سالوداوری ها و پروئی ها... اما در میان  گروه های تئاتری اسپانیولی زبان شهر، گروه رپرتوریو اسپانیول، بیشترسعی می کند با اجراهای نمایشی، ادبیات و فرهنگ آمریکای لاتین را معرفی کند، برای همین چهل سال است که نمایش سفارش می دهد به نویسنده ها براساس رمان  های نویسندگان بزرگ آمریکای لاتین، از جمله مثلا  نمایشی بر اساس «در احوال مرگ پیشگفته» Chronicle of a Death Foretold و  جشن بزغاله  از ماریو وارگاس لوسا، و جالب است که به خاطر حساسیت های زنانه شعرهاش، نوشتن  این نمایش را کارگردان خوزه زایاس، به شاعر  و نمایشنامه پرداز دو زبانه آمریکائی خانم کاریداد اسویچ سفارش دادند که زبان اصلی اش، انگلیسی است در نمایش هائی مثل «دوازده اوفلیا» و «روایت های بوث Booth Variations» -- کاریداد اسویچ متولد فیلادلفیا است و مقیم نیویورک، ولی از مادر کوبائی و پدر کروآسی تبار آرژانتینی، که به همین خاطر به اسپانیولی هم تسلط دارد و  کارش، یعنی اشعار نمایشنامه هایش  کاریداد اسوچ،  بیشتر در باره هویت گمشده است و جداافتادگی از اصل، از دیدگاه فمینستی.  

 

نویسنده «ایسابل آینده» در باره برداشت تئاتری با نیویورک تایمز مصاحبه ای داشت.  خانم اینده  66 ساله  در میان نویسندگان دیگر آمریکای لاتین که با آنها مقایسه می شود، به خاطر دیدگاه زنانه اش، یگانه است؛  و این کتاب یعنی «خانه اشباح» هم آغاز آن  بود و بعدش بیشتر از بیست کتاب دیگر از او منتشر شده، از داستان بلند و کوتاه و مجموعه مقاله. ایسابل آینده، که در شمال کالیفرنیا زندگی می کند، گفته بود که تصور می کند روی صحنه آوردن رئالیسم جادوئی کار سختی باشد چون حالت چشم بندی پیدا می کند و خطر آن هست که پیش پا افتاده جلوه بکند. اما این کتاب بارها به صورت های دیگر به نمایش انگلیسی تبدیل شده و معروف ترین آن، در دهه 1990 در لندن بود و نمایشی که ساخته بودند هفت ساعت طول می کشید و در طی دو شب متوالی باید آن را می دیدی. ولی خانم آینده گفته که برداشت گروه رپرتوریو اسپانیول نیویورک،  شانس موفقیت بیشتری دارد برای اینکه دو ساعت است و همچنین اولین برداشتی است از کارش برای صحنه که به زبانی که کار در آن نوشته شده، یعنی به اسپانیولی روی صحنه می رود.

 

Jose Zayas & Caridad Svich اگر وقایع تخیلی و به اصطلاح جادوئی آن را کنار بگذاریم، این کتاب یک درام خانوادگی است، خیلی شبیه به درامهای خانوادگی در باره برخورد نسل ها از نویسندگانی مثل یوجین اونیل و چخوف است که مدام در نیویورک اجرا می شوند  و بنابراین تن می دهد به تبدیل شدن به نمایش. ولی اجرا خیلی هم از نظر تکنولوژی پیشرفته است، یعنی ویدیو، فیلم، نورپردازی و دکورهای متحرک و وسایل دیگر را با هم ترکیب می کنند برای ساختن صحنه های رویائی...

 

نمایش در پایان کتاب شروع می شود، یعنی بعد از کودتای نظامی، و صحنه های داستان، به صورت خاطرات دختر خانواده، آلبا، بازگو می شود، که زیر شکنجه قرار دارد، توسط نظامیانی که برخی از افراد خانواده  خودش از کودتای آنها حمایت کردند. این اولین رمان نویسنده ای است که در جوانی شاهد کودتائی بود توسط ژنرال اگوستینو پینوشه، که سالوادور آلنده، رئیس جمهوری انتخابی و چپگرای شیلی را  ساقط کرد و دختر برادر او، ایسابل، درپی سقوط عمو، مجبور شد از شیلی خارج بشود.

 

یکی از بهترین نقدهائی که گرفته در نیویورک تایمز است که منتقد از تنها چیزی که انتقاد کرده ترجمه با گوشی است که صدای کار هنرپیشه ها را از تماشاگر دریغ می کند. انیتا گیتس Gates در نیویورک تایمز مینویسد علاوه بر روح لاتینی که فیلمی که همه دیده اند، نداشت  و در این اجرا هست، ترانه هائی هم که خانم اسویچ نوشته به قدرت بیانی این اثر می افزاید، هر چند که این نمایش، یک نمایش موزیکال نیست. این منتقد نوشته زیر سایه ویلای عظیم خانوادگی، شاهد تجاوز جنسی، شکنجه سیاسی، نزاع و خشونت خانوادگی، و جنگ سیاسی هستیم میان سوسیالیسم و ظلم، و اضافه کرده که کار همه بازیگران خوب است و تیم پشت صحنه موسیقی سینمائی، نورپردازی بدعت آمیز و صحنه پردازی را برای رسیدن به یک کل وهم آمیز، با هم ترکیب کرده، و شور خوزه زایاس نسبت به این داستان، از این اجرا پیداست.

ویدیو و دنباله مقاله...

March 9, 2009

Breaking Bad (TV)

 

بد گشتن

breaking_bad_1 «بد گشتن» یا «بد شکنی» یک سریال غیرمتعارف تلویزیونی، که دیشب، یکشنبه شب، نخستین قسمت فصل دوم آن از شبکه کابلی AMC پخش شد.  برای سریال های اینطوری خیلی مهم است وقتی فصل دومی در پی فصل اول می آید، چون در مورد این سریال، منتقدها سال گذشته ضمن تحسین، پیش بینی نمی کردند کارش به فصل دوم بکشد. روی پرده نگه داشتن یک سریال هفتگی خیلی کار پرهزینه ای است و حالا شبکه های تلویزیونی کابلی، به خصوص این شبکه AMC که فیلم های سینمائی و سریالهای قدیمی معمولا نشان می دهد، افتاده اند به رقابت با شبکه های تلویزیونی سراسری و سرویس های آبونمانی... که ده برابر آنها بودجه و تماشاگر دارند. 

 

سریال Breaking Bad یا «بد شدن» که قشنگش می شود بد شکنی، ولی اصطلاح است در غرب آمریکا به معنی بد شدن، خراب شدن و فاسد شدن... این سریال در پی موفقیت سریال دیگری می آید به نام Mad Men که چند بار در باره اش گزارش داده ایم، این سریالها برای اولین بار اسم شبکه های کابلی را به جوائز «امی» که مخصوص هنرمندان تلویزیون است آوردند.  اما سریال «بد شکنی» یا Breaking Bad که ژانویه سال 2008 نمایش آن شروع شد، ظاهرا ناخواسته به موضوعی می پردازد که با توجه به مشکلات اقتصادی که آمریکا این روزها با آنها دست به گریبان است، خیلی داغ است، یعنی بی پولی.. قهرمان این سریال، یک معلم شیمی مدرسه، در میان قهرمان سریالهای تلویزیونی موجود نادری است، چون نه تبهکار با سابقه است و نه کارآگاه پلیس، و شخصیت افسانه ای فضائی هم نیست... بلکه آدمی است که مثل میلیونها حقوق بگیر، با اینکه علاوه بر معلمی، بعدازظهرها ماشین شوری هم می کند، باز نمی تواند خرج زندگی اش را در بیاورد،  از طرف دیگر، به خاطر اینکه دائم باید کار کند، اصلا زندگی ندارد.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

در سریال «بد گشتن» Breaking Bad  برایان کرنستن Brayn Cranston نقش معلم شیمی دبیرستان را بازی می کند در شهرکی دور افتاده در ایالت نیومکزیکو، با زنی حامله، بچه ای مریض، که  کشف می کند به سرطان ریه دچار است. کرنستن می گوید تشخیص سرطان برای این آدم پاکباخته به فرصتی تبدیل می شود هر چند کوتاه برای زندگی با اشتیاق و هیجان، و تصمیم می گیرد با استفاده از مهارت هایش در شیمی، از طریق ساختن متا امفتامین، پول در آورد که قبل از مرگش به زن و بچه اش بدهد. کرنستن که خیلی سپاسگذار است قسمت اول فصل دوم سریال را کارگردانی کرده، می گوید فصل دوم، ادامه داستان است، که شخصیت معلم و همکارش در یک قبرستان ماشین، دارند قرار معامله بزرگی می گذارند با یک پخش کننده ی مواد. علیرغم تصویر فقر وخشونت و بیرحمی که معلم شیمی مدرسه در زندگی جدید تبهکاری  با آن روبرو می شود، این سریال می خواهد یک کمدی باقی بماند. کرنستن می گوید کمدی باید برای بیننده خنده دار باشد و چیز ظریفی است، سخت تر از دراما.

 

سریال تلویزیونی Breaking Bad به موج جدید خلاقیت در تلویزیون کابلی آمریکا تعلق دارد که سوژه های جسورانه آنها، سریال شبکه های بزرگ تلویزیونی را به چالش می طلبد. این سریال کار نویسنده و تهیه کننده   وینس گیلیگان  Vince  Gilligan است که نویسنده سریال X-Files  و تهیه کننده آن بوده و اینجا کاری کاملا متفاوت ارائه داده. میلیونها آدمی که با مشکلات مشابه روبرو هستند، نمی روند لابراتوار موادسازی راه بیاندازند...  این راه حل رادیکال که این آدم برای حل مشکلات زندگی اش پیدا کرده، به خاطر افراطی بودنش است که موضوع سریال تلویزیونی می شود، اما همین داستان تخیلی و اغراق شده، که  سعی کرده اند جنبه های  کمیک آن را هم تقویت کنند، یک هشدار صریح و گزنده اجتماعی است. درست است که میلیونها آدم یکباره همه اصول را کنار نمی گذارند که تهبکار بشوند، ولی اگر تصویری که این سریال از جامعه نشان می دهد درست باشد، یک هشدار است.

 

اما این که آدم درستکار و تحصیلکرده طبقه متوسط، که به خاطر خرج زندگی به مواد فروشی بیافتد، در سریالهای موج نوئی جدید تلویزیون آمریکا تازگی ندارد.  این را قبلا در سریال دیگری هم دیدیم، سریال Weeds  که در آن یک مادر با بازی مری لوئیس پارکر بعد از مرگ شوهرش شروع می کند به فروش علف به همسایه هاش و به تدریج بیشتر وارد تبهکاری می شود. در آن سریال هم ضمن اینکه مشکلات زنان با بچه را مطرح می کرد، موضوع اصلی زندگی بی رنگ و متحدالاشکل و قراردادی و بی شور و حال در شهرکهای حومه شهرهاست، حومه نشینی... که شخصیت های آن آدمهای تحصیل کرده و موفقی هستند، دکتر، وکیل و غیره، که علیه بی رمقی و زندگی بسته و قراردادی اطرافشان، قیام کرده اند.  فرق این دو، یکی جایگاه طبقاتی آدمهای آن است و نوع مشکلات آنها، عصیان اینها علیه بی رمقی و یکنواختی حومه نشینی نیست، بلکه مشکلات واقعی دارند، مثلا  بازنشستگی، مشکلات بیمه های درمانی، بیکاری...  تبهکاری و مواد فروشی اول به آن اندازه که به نظر می رسید، آسان نیست، و در آمد آن، با زحمت و خطرات جدی همراه ست، که کمترینش گیر افتادن و زندان رفتن است. ولی خوب، در هر دو سریال، انتقاد اجتماعی هست، تماشاگر به حماقت آدمهای تحصیل کرده طبقه متوسط می خندد، آدمهائی که خیلی ادعاشان می شود ولی موقع عمل، معمولا کم می آورند.

 

breaking_bad_3از DVD  شامل هفت قسمت فصل اول این سریال که هفته پیش در آمد، استقبال خواهد شد. ولی منتقدها موفقیت بیشتری برای فصل دوم پیش بینی می کنند. از موضوع نقد اجتماعی گذشته،  محور اصلی داستان این سریال، قدرت رهائیبخشی است که خبر نزدیک بودن مرگ به آدم می دهد. چیزی که در همه آدمها مشترک است، اما به آن توجه نمی شود، چون کمتر می شود با دکتر روبرو بشویم که تاریخ نسبتا دقیقی از مرگ به ما بدهد. شخصیت والت، به مرحله ای بحرانی از زندگی خودش رسیده، چون از همه طرف باخته، می بیند وجودش حتی برای زن و بچه اش هم بی تفاوت شده، ولی وقتی از دکتر می شنود که سرفه هایش به خاطر سرطان ریه پیشرفته است، یکباره متحول می شود، صاحب هدف می شود حتی سرش را بالاتر می گیرد موقع راه رفتن، و به این ترتیب، پیامی فراگیر وانسانی دارد در باره مرگ و کوتاهی عمر، یعنی واقعیتی که این آدم حالا با نوع رادیکال و افراطی اش روبرو شده، ولی همه مردم دیگر خواهی نخواهی با آن روبرو هستند. 

 

منتقد نشریه تخصصی ورایتی، پارسال از موضوع سریال و بازی کرنیستن در نقش والت که تصویر خشم میانسالی و اختناق روحی است، تعریف کرده ولی پیش بینی اش در باره کوتاه بودن  عمر سریال درست از آب در نیامد.  منتقد نیوزدی نیویورک بعد از تمجید از چند صحنه از قسمت اول که دیشب پخش شد، نوشته این سریال، خارق العاده است و اگر بقیه این فصل، مثل برنامه دیشب یعنی قسمت اول سریال باشد، باید انتظار داشت که نامزد جایزه امی بهترین سریال درام در تلویزیون بشود.

 

ری ریچموند در هالیوود ریپورتر نوشته تلویزیون از این الهامبخش تر و از این تکان دهنده تر نمی شود. اگر فیلمبرداری فضاهای خفه و آزاردهنده فصل اول کار مایکل اسلوویس شما را خیره کرده بود، هنوز هیچی ندیده اید، برای اینکه فصل دوم خشونتش بیشتر، و فضایش، خشکتر و سردتر است و تعلیق و هیجان، فراتر.  و مری مکنامارا، منتقد تلویزیون در روزنامه لس آنجلس تایمز، نوشته: زیرک است، اما نه حیله گر، خنده دار است اما نه مسخره، تیره، است اما بدون اداهای ادبیات به اصطلاح noir...  و اضافه کرده که این یکی دیگر از سریالهای تلویزیونی در باره مافیا نیست، بلکه پادزهر آنهاست.

ویدیو و دنباله مقاله...

March 8, 2009

Watchmen

روایتی تلخ از ناتوانی نظامهای سیاسی

watchman_01 فیلم «دیده بانان» فیلم  جدیدی است از «زک اسنایدر» کارگردانی که فیلمش «300» به خاطر تصویر ایرانیان در جنگ با یونانیان، بحث انگیز بود. در  این فیلم که اکران سراسری آن در آمریکا از جمعه یعنی دو روز پیش شروع شد، «زک اسنایدر» سراغ یک افسانه علمی دیگر رفته، آن هم  باز بر اساس یک کتاب قصه مصور.

کتابهای قصه مصور، یا comic books به خاطر تخیل تصویری و شخصیت های رنگارنگ و غیرمعقولشان، سرچشمه خیلی از فیلمهای امروز سینما هستند، از انواع روایت های مردخفاشی، Batman که سال گذشته شاهد روایت بسیار تاریک و تلخ ولی عظیمی از آن بودیم در فیلم سلحشور تاریک  Dark Knight، تا دیگران، اسپایدرمن و غیره... ولی کتاب «دیده بانان» یا Watchmen که خیلی در دهه هشتاد هواخواه داشت وقتی بیرون آمد، به خاطر آنکه به موضوع وحشت از جنگ اتمی پرداخته بود که در آن دهه با بالاگرفتن جنگ سرد میان آمریکا و اتحاد شوروی سابق، به اوج خود رسیده بود. این کتاب، کار یکی از غول های کتاب قصه مصور است به نام Alan Moore که آثار دیگر او مثل V for Vendetta را در سینما دیده ایم.

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

کتاب دیده بانان، را همراه با نقاش و تصویرگر، David Gibbons نوشته --  به خاطر تنوع شخصیت هایش و داستان عجیب و غریبش و  صحنه های خارق العاده تخیلی، یکی از سخت ترین دانسته می شد برای فیلم شدن، و شاید به همین دلیل، خیلی از فیلمسازها سراغ آن نرفتند، و ماند برای زک اسنایدر، که این را تجربه کند، زیرا که او، با ساختن فیلم سیصد  به تکنیک بسیار موفقی در برگرداندن یک قصه مصور به فیلم دست یافته بود، با هنرپیشه های واقعی ولی روی پسزمینه های نقاشی کامپیوتری... که به خصوص در آن،  وفاداری خودش را به اصالت بصری کتاب و بینش بصری نقاشی و نویسنده نشان داده بود.

اکران سراسری فیلم دیده بانان یا واچمن در آمریکا با سروصدای زیادی همراه بود و چند شب پیش در لس آنجلس، چندتن از ستارگان فیلم و هواداران سرسخت کتاب، در سینمای تاریخی چاینیس شرکت گومن جمع شده بودند... از جمله زک افران و وانسا هاجز، همبازی های فیلم «موزیکال دبیرستان»، جان وویت و پتریک ویلسن، بازیگر نقش جغد شب، Night Owl  و ملین اکرمن، بازیگر نقش جوپیتر، در این لباس از رمی کشو.

خانم ملین اکرمن می گوید فرق اصلی فیلم با کتاب مصور در پایان آنهاست، ولی او می افزاید که تغییر پایان داستان، حتی مورد استقبال هواداران سرسخت کتاب هم قرار گرفته و حتی بعضی پایان فیلم را به پایان کتاب ترجیح می دهند. جفری دین مورگن، بازیگر نقش کامدین، ابرمردی که اول داستان کشته می شود، می گوید عصاره کتاب فیلم شده است، منهای فصل مربوط به مرکب ماهی و کشتی سیاه، ولی نسخه کامل آن روی DVD آخر تابستان منتشرمی شود که سه ساعت و نیم خواهد بود.

برخلاف قصه های مشابه، در فیلم دیده بانان، تمرکز روی یک شخصیت ابرمرد افسانه ای نیست. کارگردان زک اسنایدر می گوید در نهایت، این فیلم در باره یک دسته ابرقهرمان بازنشسته است که یکی از آنها کشته می شود و بقیه از بازنشستگی می آیند بیرون برای یافتن عامل و علت این قتل... ولی این چارچوب قصه است که همه طنز و شخصیت های و چیزهای دیگر دیده بانان، روی آن آویخته است.

نقش شخصیت اصلی دکتر منهتن را که موجودی ماسکدار و ظاهرا همیشه عریان و رادیوآکتیو است،  بیلی کراداپ بازی می کند. کراداپ می گوید شخصیتی که او بازی می کند، مثل همه قهرمانهای دهه 1950 به خوبی ذاتی کشورش و پیروی از رهبران آن، اعتقاد دارد و می خواهد از استعدادهایش در خدمت دولت استفاده کند.

 

در این روایت، از آخرین تکنولوژی سینما استفاده شده، اما داستان در همان دهه 1980 اتقاق می افتد و خیلی از صحنه ها عینا از روی کتاب، فیلم شده. کارگردان زک اسنایدر می گوید فیلم می تواند بیشتر عاطفی باشد، در حالیکه کتاب مصور بیشتر ذهنی و فلسفی است.  نویسنده و طراح کتاب  الن مور، آنجا نبود،اما همکار او دیو گیبنز را خبرنگاران در مراسم افتتاح فیلم دوره کرده بودند. همکار نویسنده وطراح کتاب، نهایت آرزوی او و همکارش آلن مور، خلق کردن یک کتاب افسانه مصور خارق العاده بود و اینکه حالا بعد از بیست سال فیلم شده است، مثل رویائی است که حقیقت پذیرفته.

در خبرها بود که سه روز اول اکران سراسری فیلم در آمریکا یعنی تا پایان امروز، یکشنبه،  در بیشتراز 3 هزار و 600 سینما،  از 55 میلیون دلار تجاوز می کند، که فروش خوبی است، هر چند کمتر است از فروش سه روز اول فیلم «سیصد» از همین کارگردان، که 71 میلیون دلار بود.  خوب، با 120 میلیون دلار بودجه، فیلم «دیده بانان» یا Watchmen  فیلمی است به مراتب پرخرج از فیلم سیصد، که ساختن آن،  در واقع، جایزه ای است که داده شد به زک اسنایدر، به خاطر فروش غیرمنتظره فیلم سیصد...

به قول یک منتقد، فقط در فصل آغازین فیلم زیر اسامی اول فیلم، بیشتر از هر سه قسمت مجموعه سینمای اسپایدرمن و سوپرمن، حادثه و شخصت می آیند و می روند. داستان کتاب مصور «واچمن» که یکی از محبوب ترین کتابهای مصور جدید است در دهه هشتاد در اوج جنگ سرد بیرون آمد و مبنای آن واهمه جهانی است از انفجار اتمی...   حالا که بحث است از دسترسی حکومت هائی مثل جمهوری اسلامی و کره شمالی به بمب اتمی، این داستان به فیلم در می آید.

داستانی است بدبینانه و تلخ، که ابرقهرمانهای رنگارنگ آن با قدرتهای افسانه ای،  در واقع از صحنه کناره گرفته اند... بازنشسته  شده اند، و از طرف دیگر، ، اساسا قانون تصویب کرده اند علیه ابرقهرمانها...  در فیلم مردم، در صحنه ای که یادآور سلحشور تاریک است  یا بتمن آخری است، تظاهر می کنند علیه ابرقهرمانها... آنها دیگر نمی توانند با مصونیت قانونی در کار پلیس دخالت کنند و بدون رای دادگاه، جنایتکاران را دستگیر کنند یا نابود کنند...  فیلم با کشته شدن ابرقهرمانی نهیلیست ولی خنده دار به نام کامدین شروع می شود که می بینیم با بی رحمی دوست دختر خودش را می کشد، ولی دیدگاه تلخی ارائه می کند نسبت به توانائی سیاستمداران آمریکا در حل و فصل مشکلات کشور. 

watchman_06این فیلم هم مثل «سلحشور تاریک» یا Dark Knight در واقع تمثیل سیاسی است.. ولی فیلم Watchmen به عنوان هزل، تلخ سیاسی، از «سلحشور تاریک» فراتر می رود، ولی به قول کایل اسمیت، منتقد نیویورک پست، اینجا هم شاهد همان ابهام هستیم در باره تقابل حقیقت و افسانه، ولی برخلاف Dark Knight در داستان «دیده بانان» بر خلاف کارهای دیگر الن مور، جهت گیری سیاسی مشخصی وجود ندارد، و حماقت اساسی و بنیادین فیلمهای ابرقهرمانی، اینجا در حداقل نگه داشته شده.. کتابهای الن مور، طراح و نویسنده اصلی  داستان،  بیشتر جانب لیبرال ها را می گیرند و مثل V for Vendetta     هشدارهائی هستند در باره زیاده روی محافظه کاران و گرایش ذاتی بنیادگرایان و اصول گرایان به اقتدارطلبی و تمامیت طلبی... اما در داستان «دیده بانان» ، هر دو دسته، یعنی هم لیبرالها و هم محافظه کاران زیر لبه انتقاد قرار دارند.  مثلا همان قدر که اقتدارطلبی ریچارد نیکسون را کوبیده،  به قول تاد سیوی Todd Seavey نویسنده محافظه کار، شخصیت لیبرالی در فیلم هست مثل برک اوباما که مدعی است  راه حل همه مشکلات را در ذهن دارد و فیلم حال و هوای پیغمبری و دارودسته ای که او را پرستش می کنند و انواع یادبودهائی که برای بزرگداشت او ساخته شده، دست می اندازد.  در واقع، در درون ذهنیت نویسنده و طراح اصلی کتاب الن مور، یک جنگ عقاید در جریان است و در تجزیه و تحلیل نهائی، این نویسنده که به شدت نسبت به همه عقاید جزمی بدبین است، شاید برخلاف میل خودش، بیشتر از دست راست و محافظه کاران حمایت می کند برای اینکه لیبرالیسم بیشتر از محافظه کاری براساس ایمان به چیزهای غیرمحتمل بنیان گذاشته شده.

 

watchman_02داستان «دیده بانان»، یک روایت دستکاری شده و تحریف شده و تخیلی است از تاریخ معاصر آمریکا... که  فرض می کند آمریکا در جنگ ویتنام پیروز شده  و قدرت افتاده به دست ریچارد نیکسن،  که برخلاف قانون، پنج دوره به ریاست جمهوری انتخاب می شود و حالا، یعنی در زمان وقوع داستان فیلم، سال 1985، جهان دوابرقدرت دارد، یکی آمریکا و یکی اتحاد شوروی که رقص مرگبار تانگوی اتمی شان را با هم آغاز کرده اند.  در فیلمهای ابرقهرمانی، مثل سوپرمن یا اسپایدرمن، تماشاگر منتظر است که ابرقهرمان با شلوارهای چسبان تنگ، و سینه های پهن از راه برسند و بدکاران را مجازات کنند و زمینه را فراهم کند برای دنباله داستان در فیلم بعدی، ولی در فیلم دیده بانانان، همه چیز مبهم است و مسیر نهائی آن مشخص نیست.

بعضی منتقد ها به شدت ستایش می کنند این کار را، مثلا همان کایل اسمیت می نویسد در صدا و تصویر این فیلم خیرگی و طراوت فیلم ادیسه فضائی 2001 را دارد در زمان خودش... یعنی این قدر پیشتاز و قوی است، و نوشته به قدری اندیشه های متناقض در فیلم گنجانده شده که برای دنبال کردن همه آنها باید فیلم را بارها و بارها با دقت و ایمان، تماشا کرد.  راجر ایبرت، منتقد پیشکسوت در شیکاگو سان تایمز هم کار زک اسنایدر را ستایش کرده و نوشته آن قدر در بند داستان نیست، بلکه در واقع در باره  زندگی در جهانی است که امید از آن رخت بربسته.  اما  خیلی منتقدها به شدت فیلم را کوبیده اند.  مثلا کرک هانیکت نوشته فروش سه روز اول مهم نیست، بعدش فروش فیلم سقوط خواهد کرد برای اینکه اسنایدر و نویسنده هایش سناریو، هیچ سعی نکرده اند این فیلم را برای آنها که کتاب قصه مصور آن را نمی شناسند، قابل درک بسازند، و اضافه کرده که اشکال فیلم است که تماشاگر با هیچکدام از شخصیت ها، همدردی نمی کند.

 

انتونی لین، در مجله وزین نیویورکر نوشته خبر بد این است که این فیلم دو ساعت و نیم به مخ ما می کوبد ولی خبر خوب این است که شما مجبور نیستید بعد از سکانس درخشان شروع فیلم، در سینما باقی بمانید.  انتونی لین و خیلی دیگر از منتقدها عقیده دارند که این فیلم باید همان  موقع ساخته می شد که کتابش در آمد، برای اینکه شاید داستان آن در زمان جنگ سرد معنی داشت برای تماشاگر، اما حالا کهنه شده و انگار در باره مسائل دنیائی است که واقعا دیگر وجود ندارد.

ویدیو و دنباله مقاله...

March 5, 2009

Phoebe in Wonderland

«فیبی در سرزمین عجایب»


Phoebe_in_Wonderland_1 فیلم غیرمتعارف «فیبی در سرزمین عجایب» به موضوع بیماری روانی یک دختر ده ساله می پردازد. سوژه سختی است بیماری روانی برای فیلم کردن، برای اینکه  ذاتا درونی است. تصویر کردن فکر جنون آمیز سخت است به خصوص اگر بخواهی با ظرافت و حساسیت این کار را انجام بدهی که تحقیرآمیز نباشد و سخت تر هم می شود وقتی موضوع، بچه ای باشد که از چنین نارسائی هائی یا بیماری رنج می برد. در فیلم «فیبی در سرزمین عجایب» ال فنینگ Elle Fanning،  نه  ساله، که حالا در نقش دختربچه های خردسال، جای خواهرش داکوتا فنینگ را گرفته، نقش دختربچه ای را بازی می کند که علیرغم هوش و استعدادی که دارد،  در دنیای خیال گیر می افتد و نمی تواند واقعیت روزمره را تحمل کند، به خصوص وقتی در تئاتر مدرسه نقش دلخواهش، یعنی نقش آلیس در سرزمین عجایب را می گیرد.

 

این فیلم را سال پیش برای اولین بار در جهان، نشان دادند در جشنواره سینمائی ساندنس Sundance در  پارک سیتی یوتا،  و یکی از نامزدهای دریافت جایزه بزرگ هیات داوران ساندنس بود به خاطر سناریو و کارگردانی دنیل بارنز Daniel Barnz،  که این، اولین فیلم بلندش است.

 

 

علاوه بر دختر خردسالشان که انگار در سرزمین رویا گیر کرده،  فیلم «فیبی در سرزمین عجایب» همچنین محنت پدرومادری را تصویر می کند که حاضر نمی شوند بیماری روانی دختر خود را قبول کنند. خانم فلیسیتی هافمن بازیگر نقش مادر می گوید درک این زن و برخورد او با جهان برای او دشوار بود، ولی درک می کرد که این زن مثل هر مادری آرزو داشت بچه ای غیرعادی و خاص داشته باشد ولی حالا این بچه، چالش و درد و انزوا و تنهائی دارد و سخت می شود دفاع از ویژگی های بچه، واین گاهی آدم را نابینا می کند نسبت به نیازهای خاص بچه... او مادری را به راه رفتن روی لبه تیغ تشبیه می کند.

 

ال فنینگ در نقش فیبی، دختری است که بازیگوشی، تخیل جنون آمیز، او را به سوی رفتار خطرناک و خودآزار سوق می دهد.  ال فنینگ می گوید شخصیت فیبی خیلی یگانه است. او سناریست و کارگردان دنیل بارنز را ستایش می کند به خاطر آفریدن این شخصیت ستایش می کند، و می گوید همراه با دنیل بارنز به بازیکده ی «کالر می ماین» رفت و مثل Alice در سرزمین عجایب،  فنجان نعلبکی ها را رنگ کردند و  در باره سناریو حرف زدند.

 

فیبی با بازی در نمایش مدرسه، آلیس در سرزمین عجایب، مفری برای تخیل بازیگوش خود می یابد و معلم تئاتر مدرسه با بازی پتریشا کلارکسن، تیزهوشی و بازیگوشی  او را تشویق می کند. خانم هافمن می گوید ال فنینگ بی خیال بود از اینکه بار یک فیلم روی دوش دارد، و حتی دوازده ساعت حضور سر صحنه او را خسته نمی کرد. ال فنینگ قبل از این نقش کوتاهی در فیلم قضیه غریب بنجامین باتن در برابر برد پیت بازی کرده. ال فینیگ می گوید بازی در فیلم کار نیست و از بازی در نقش اول نگران نشد، بلکه خوشحال شد و برایش فرق نمی کرد که یک روز کار باشد یا دو ماه.

 

***

 
گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

فیلم فیبی در سرزمین عجایب از فردا در آمریکا اکران می شود.. شخصیت «فیبی»  عشق وسواس آمیزی دارد به اجرای نقش اول در نمایش «آلیس در سرزمین عجایب» در مدرسه،  و وقتی به آرزوش می رسد، یعنی نقش آلیس  به او داده می شود، این نمایش تخیلی برای او معنی خاصی پیدا می کند.

 

بیماری  وسواس، یا  Obsessive-Compulsive Disorder این روزها به سوژه روز تبدیل شده و خیلی می بینیم در فیلمها، آدم بزرگهائی که به این نارسائی روانی مبتلا هستند و خودشان نمی دانند، مثلا همین هفته پیش فیلمی در آمریکا اکران شده بود به نام «اعترافات یک معتاد به خرید» Confessions of a Shopaholic -- داستان زنی بود که در خرید زیاده روی می کرد وسواس خریدن داشت یا فیلم «فقط آنقدرها عاشق تو نیست» He's Just Not That Into You -- راجع آدمهائی که وسواس عشق پیدا می کنند.  بیماری وسواس،  در این دختر بچه، جلوه های دیگری پیدا می کند، دنیای تخیلی نمایش را با جهان واقعی عوض می کند و شروع می کند به بدرفتاری نگران کننده با اطرافیانش و آزار رساندن به خودش.

 

آلیس در سرزمین عجایب، در اصل داستانی است قرن نوزدهمی به همین نام از یک  واعظ کلیسای انگلیس، چارلز داجسن، Dodgson  که آن Phoebe_in_Wonderland_2را با نام مستعار «لوئیس کرول»  نوشته، بعد از سفری با قایق همراه به سه دختر  و یکی از آثار کلیدی ادبیات غرب است که بارها و بارها، به فیلم و نمایش تبدیل شده و سریال تبدیل شده.  اصلا عبارت «سرزمین عجایب» یا Wonderland که در انگلیسی واژه معمولی است، از این جا می آید. در این داستان، دختری به نام آلیس از سوراخی که خرگوش در زمین کنده، عبور می کند و از یک جهان عجیب و تخیلی ای سر در می آورد با موجوداتی که به مراتب رنگارنگ تر و دل انگیز تر از موجودات این جهان هستند، اما یادآور کسانی که در جهان واقعی می شناسد.  در داستان دیگر همین مجموعه، به نام «از توی آینه»  Through the Looking Glass آلیس از آینه می گذرد، و با آدمهای آن سوی آینه، که به آنها آدمهای آینه ای می  گوید، آشنا می شود.

 

ولی در روانشناسی، عارضه «آلیس در سرزمین عجایب» یا Alice in Wonderland Syndrome  یک عارضه روانی است که بیشتر گریبانگیر بچه ها می شود ولی بزرگتر هم آن را می گیرند، بیماری ای است که در درک واقعیت اختلال ایجاد می کند، و همه اینها به درک این فیلم کمک می کند، چون اینها را به هم و به شخصیت فیبی و دنیای امروزی یک کودک با تخیل و بازیگوش مربوط کرده، و جالب است که  مادر دختر، با بازی ی خانم فلیسیتی هافمن، خودش یک نویسنده است و دارد کتابی در باره الیس در سرزمین عجایب می نویسد، که به قول بعضی از منتقدها، این دیگر زیادی مناسب داستان فیلم است.

 

موضوعی که فیلم به آن می پردازد، یعنی conflict در محومر درام این فیلم، این است که مادروپدر نویسنده و روشنفکر فیبی، تشخیص روانپزشک در باره بیماری دخترشان را قبول نمی کنند و فکر می کنند می توانند  با آرامش و پرهیز از هیجان زدگی، و دادن حس ثبات و ایمنی به دختر، به او کمک کننند از این حالت بیرون بیاید.  به قول کریسی لومایر، منتقد خبرگزاری آسوشیتدپرس، صحنه های مکالمه مادر و دختر، گیراترین صحنه های این فیلم هستند.

 

Phoebe_in_Wonderland_fanning_clarkson فیلم «فیبی در سرزمین عجایب»  در جشنواره ساندنس پارسال از فیلمهای مطرح در ساندنس بود، چون به عنوان اولین فیلم کارگردانش، و آن هم فیلمی غیرمتعارف و مستقل، خیلی برای جشنواره ساندنس که به منظور حمایت از این جور فیلمها به وجود آمده، مناسبت دارد.  ولی ایرادی که منتقدها همان موقع از فیلم گرفته اند، تلاش کارگردان است برای بازسازی بعضی صحنه های تخیلی که در ذهن دختربچه می گذرد، که بعضی آن  را باسمه ای توصیف کرده اند و بعضی نوشته اند اگر به جای صحنه های تخیلی، به واقعیت بسنده می کرد، فیلم قشنگ تری از آب در می آمد.

این فیلم که آن  را  شبکه کابلی Lifetime که متخصص فیلمهای خانوادگی به خصوص برای زنهای خانه نشین است، تهیه کرده، می خواهد داستانی در باره یک نارسائی روانی را تبدیل کند به اثری عمیق تر در باره تضاد بین تخیل و خلاقیت از یکسو، و همرنگ جماعت شدن و پیروی از جمع از سوی دیگر. یعنی اصالت در برابر تقلید.  به قول پیتر تراورس Travers، منتقد هفتگی فرهنگی رولینگ استون، درخشان ترین بازی در این متعلق است به خانم پتریشیا کلارکسن Clarkson که نقش معلم تئاتر مدرسه را بازی می کند. معلم در این دختربچه توانائی هائی می بیند که در بچه های دیگر سراغ نمی کند.

 

اما به قول «رانی شیب» منتقد هفته نامه تخصصی «ورایتی»، فیلم فیبی در سرزمین عجایب،  سناریوی محکمی ندارد،  ولی تا جائی که محور صحنه این دختر 10 ساله یعنی ال فنینگ است، فیلم از نوعی ابهام عمدی، بهره مند می شود که آن را قوی می کند، ولی وقتی کارگردان بیهوده شروع می کند به بازسازی آنچه در تخیل دختربچه می گذرد، فیلم شل و ول می شود.   روی اکران آمدن این فیلم همزمان شده با نمایش فیلم انیمیشن کورالاین Coraline، که در آن، یک دختر کوچک از دریچه زیر تختش عبور می کند و به یک جهان خیالی و رنگین و حیرت انگیز، ولی موازی با این جهان  وارد می شود، و جالب است که در آن فیلم، صدای دختر بچه را خواهر ال فنینگ، یعنی داکوتا فنینگ اجرا می کند. در هر دو مورد، این فیلم ها،  شگفتی های دل انگیز و خطرهای هیبت انگیز تخیل لجام گسسته را یاد آور می شوند. 

ویدیو و دنباله مقاله...

March 4, 2009

Thelonious Monk Tribute Concerts

پنجاهمین سالگرد کنسرت تلانیوس مانک در نیویورک

 

monk_head_eugene_smith_photo هفته پیش در دو کنسرت تاریخی در نیویورک، در تالار شهر یا Town Hall  موسیقیدانان برجسته آمریکا و علاقمندان موسیقی جاز، اختصاص داشت به تجلیل از یکی از هنرمندان برجسته موسیقی جاز آمریکا...تلونیوس مانک، در پنجاهمین سالگرد کنسرت تاریخی او در تالار شهر Town Hall که نقطه عطفی است در تاریخ موسیقی معاصر.  تلونیوس مانک از غول های موسیقی جاز است که خیلی از تماشاگران ما در ایران با کارهاش آشنا هستند، اما شاید در باره اهمیت کنسرت های هفته پیش در نیویورک نشنیده باشند.

 

دو کنسرتی که هفته پیش در تاون هال نیویورک برگزار شد، یکی از ده ها برنامه ای بود که هفته پیش شهرهای مختلف آمریکا و در اروپا برگزار شد  در بزرگداشت تلانیوس مانک در پنجاهمین سالگرد کنسرت نیویورکش.   ولی فرق این دو کنسرت نیویورک با  برنامه ها در همه دنیا، در این بود که این دو کنسرت در همان تالاری اجرا شد که پنجاه سال پیش تلانیوس مانک، پیانیست و آهنگساز، همراه با ارکستری متشکل از 9 نوازنده برجسته، با اجرای ارکستری قطعات موسیقی  جاز، تاریخ ساز شد.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

این کنسرت، آغاز نگاه جدی به موسیقی جاز تلانیوس مانک بود و برای نخستین بار، اسم او را به عنوان نوازنده و آهنگساز مبتکر، در سطح ملی و جهانی مطرح کرد. در این کنسرت مانک، برای اولین بار قطعاتی که برای کوارتت یا تریوی جاز نوشته بود، با ارکستر ده نفری اجرا کرد. قبل از آن، تلانیوس مانک، پیانیست متولد سال 1917 در جنوب آمریکا که که در نیویورک کار و زندگی می کرد، پیانوی بلوز می زد و آهنگهای آهنگسازهای آمریکائی مثل جرج گرشوین و ایروینگ برلین را اجرا می کرد، ولی آنها را برای اجرا توسط تریو یا کوارتت، یعنی گروههای سه نفری یا چهار نفری نوازنده، تبدیل کرده بود به موسیقی جدید و اصیل و کاملا خلاقه ای که ضمنا مبدا  و سرچشمه خودش را هم پنهان نمی کرد.

 

هفته پیش در تاون هال، دو کنسرت اجرا شد،  یکی اجرای کامل و نت به نت کنسرت مانک بود به رهبری هنرمند موسیقی جاز، چارلز  تالیور Tolliver، و  دیگری یک کنسرت و فیلم ویدیوئی ابتکاری بود کار پیانست و آهنگساز غیر متعارف جیسن مورن Jason Moran، که برداشتی ارائه داد از هنر آهنگسازی تلانیوس مانک و کنسرت تاون هال پنجاه سال پیش او.

 

تلانیوس مانک، با الهام از موسیقی نسل های قبل از خود، با خلاقیتی نبوغ آسا، فصلی از موسیقی جاز  خلق کرد که منبع الهام هنرمندان نسل های بعد شد. سم استپنسن Stepenson مورخ مرکز اسناد مانک در دانشگاه دیوک، می گوید همه هنرمندان، از شکسپیر تا سای تومبلی تا جان کولترین و آگست ویلسن، مثل مانک، چیزی از سنت و گذشته را می گیرند و آن را به جائی پیش می برند که قبلا نبوده. 

 

jason_moran_town_hall2009_publicity_photo جیسن مورن می گوید شنیدن پیانو نوازی مانک برای او آزادیبخش بود، چون وقتی می دید مثل مانک نمی تواند پیانو بزند، تلاش وسواس آمیزی کرد برای یافتن راهی که مثل مانک بزند، و همه پولش را داد برای خرید صفحه ها و کتابها و یادگارها و. حتی کلاه های تلانیوس مانک.  جیسن مورن برای درک بیشتر موسیقی مانک به مزارع پنبه کاری جنوب سر زد، تا فضاهائی که مانک کودکی اش را در آنها گذرانده بود، لمس کند.

جیسن مورن می گوید ضرباهنگی که در آثار تلانیوس مانک می توان شنید، از موسیقی ریتم اند بلوز سیاهان آمده و همان ضرباهنگی است که هنرمندان امروزی موسیقی هیپ هاپ، مثل Jay Z و لیل وین به کار می برند.

 

مورن می گوید بیشتر تنظیم های مانک را عینا اجرا می کند اما چیزی که تغییر داده، موسیقی نیست بلکه چارچوب شنیدن آن است، همزمان با موسیقی تماشاگر می بیند که جد مانک در کارولاینای شمالی برده بودند، و به این ترتیب موسیقی معاصر مانک به دوره برده داری و مزارع پنبه مربوط می شود. 

 

charles_tolliver_town_hall2009_publicity_photo در اجرای تاون هال، چارلز تالیور،  9 قطعه کنسرت تاون هال را عینا با ارکستر ده نفری اجرا کرد. او می گوید یکی از جاذبه های کار مانک این بود که هارمونی های نوین را با تکنیک پیانو نوازی دوره های قبل تلفیق کرد. او می افزاید از برداشت مانک از ریتم هنوز هم با ماست و او همه چیز داشت و شایسته بزرگداشت است.

 

جالب است که یکی  از دوستان که از پاریس برگشته، دیروز  می گفت در متروی پاریس وقتی روزنامه هرالد تریبون دستش بود که پشتش این عکس مشهور یوجین اسمیت Eugene Smith  از تمرین گروه مانک در سال 1959 برای همین کنسرت تاون هال چاپ شده بود و چند بار مردم عادی، دانشجویان، مردهای مسن، آن را  به هم نشان می دادند و دقیق می شدند.  یعنی برای این دوست عجیب بود که دیدن عکس تلانیوس مانک در روزنامه، آن  هم نه در شهر خودش، نیویورک، بلکه در پاریس، مردم را به هیجان می آورد.  و این کنسرت هم انعکاس خیره کننده ای داشت، از گزارش های متعدد رادیوئی و تلویزیونی گرفته تا مقالات و مصاحبه، چون از جمله  برای اولین بود که این ویدیو را نشان می دادند در باره تلانیوس مانک که ساخته شده بود از صدها عکس جالبی که یوجین اسمیت عکاس، گرفته بود از مانک. عکاس برجسته مجله لایف Life، که از قضای اتفاق، صاحب همین بالاخانه ای بود در  خیابان ششم، که تلانیوس مانک آن را شش سال برای تمرین گروهش اجاره کرده بود.

 

Monk_rehearsal_eugene_smith_photo ولی اجرای جمعه شب، ضمن اینکه کار مانک بود، کار جیسن مورن هم بود.  جیسن مورن یک موسیقیدان جوان است که به اندازه تلانیوس مانک سنت شکن و نابغه دانسته می شود. این هنرمند را کمپانی صفحه پرکنی بلونوت Blue Note که بیشتر از پنجاه سال است موسیقی جاز بیرون می دهد، هنوز 18 سالش نشده بود که روی هوا قاپ زد، و  او خیلی زود چندین صفحه از همکاری با ستاره های برجسته ای بیرون داد مثل کسندرا ویلسن و چارلز لوید، که برای آنها هم کارهای درخشانشان حساب می شود و کمک کرد به  شناساندن خیلی از هنرمندان جوان تر.

 

جیسن مورن که 34 ساله است، به قول یکی از برجسته ترین منتقدان جاز، یعنی ماریان مکپارلند، 90 ساله، مجری برنامه جاز رادیوی NPR  «اصیل ترین پیانیست جوان امریکا» است، و در کارش  از چیزهای متنوعی الهام  می گیرد، از جمله مشهور است که اولین کسی بود که موسیقی هیپ هاپ و نمونه برداری را با نوازندگی جدی جاز تطبییق داد، در همکاری اش با یکی از پدران موسیقی هیپ هاپ، افریکا بمباتا، و از جمله ابتکارهایش، همنوازی با نوار صدای زنی است که چینی حرف می زند، و پیانو زدن با صدای نطق یک زن به زبان انگلیسی، که در واقع آهنگ کلام را روی پیانو پیاده می کند.

 

کنسرت جمعه گذشته در تاون هال را جیسن مورن با الهام از تماشای عکسهای یوجین اسمیت در آرشیو دانشگاه دیوک  درست کرد -- در این آرشیو عظیم، بیشتر از 3 هزار ساعت نوار صدا از تمرین ها و اجراهای مانک نگهداری می شود به خصوص بحث های مانک با «هل اورتون Hal Overton» -- تنظیم کننده ارکستر،  به اضافه 40 هزار عکس از مانک، که پشت سر ارکستر روی صحنه نمایش داده می شد و در واقع تجربه ای از خود مانک و دنیای او به موسیقی اضافه می کرد.

 

اجرای چارلز تالیور، به خاطر دقتش در بازسازی کار مانک جالب بوده برای منتقدها، اما همه نقدونظرها روی کار جیسن مورن است، که برداشت ابتکاری ارائه داد از موسیقی مانک، که از خیلی جهات، امروزی بود، یعنی تازگی داشت، با حال و هوای موسیقی امروز ته شهر نیویورک تطبیق می کرد.

 

در سال 1959 تلانیوس مانک را آخرین فریاد در موسیقی جاز پیشتاز و ماجراجویانه می شناختند  و به قول ویل فریدوالد، منتقد برجسته موسیقی جاز، در وال استریت جورنال، حالا که پنجاه سال از آن گذشته، موسیقی مانک، هنوز هم سکوی کاملی است برای بدعت در موسیقی، چنانکه در کار جیسن مورن می بینیم،  و شکی نیست که پنجاه سال دیگر، در سال 2059 هم یک موسیقیدان نابغه که هنوز از مادر زاده نشده، خواهد نشست برای بازسازی تخیل آمیز موسیقی جیسن مورن.

ویدیو و دنباله مقاله...

March 3, 2009

Guys & Dolls on Broadway

موزیکال «گایز اند دالز»: جاهل ها و خوشگل ها

guys_and_dolls_2009 برادوی، محله تئاترهای حرفه ای نیویورک، یکشنبه شب، در تئاتر ندرلندر Nederlander میزبان ستارگان برجسته سینما و تلویزیون بود که جمع شده بودند برای افتتاح اجرای جدیدی از موزیکال معروف گایز اند دالز Guys and Dolls، یا «مردها و عروسکها» - ظاهرا در این دوران بد اقتصادی که هیچکس حاضر نیست دست توی جیبش بکند، روی صحنه آوردن موزیکال شناخته شده و دوست داشتنی ای مثل گایز اند دالز دیگر ریسک ندارد.

گایز اند دالز که شاید در فارسی قشنگ تر بشود به آن گفت «جاهل ها و خوشگل ها» نمایشی است در باره نیویورک و برادوی، پر از اشاره به جاها و رسمهای محلی. محور نمایش، قمار طاس بازی یا مهره اندازی یا game of craps غیرقانونی کنار خیابان است و رابطه یک قمارباز و یک حقه باز ترتیب دهنده قمار، با یک خواننده کاباره و یک زن از موسسه نیکوکاری «سپاه رستگاری» یا Salvation Army که با عشقش به آن قمار باز، همه به اصطلاح گناهکاران یعنی قماربازها و مشروب خورها را به راه راست می آورد -- به قول منتقد نیویورکر، اگر می بینیم در پنجاه سال اخیر، شهر نیویورک را ترانه ها «شهر بازی» می خوانند به خاطر این نمایش است که از جمله نشان می دهد که بزرگترین قمار شهر، همین تئاتر برادوی است.

***

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

نمایش گایز اند دالز، بار دیگر به برادوی نیویورک باز می گردد، این بار در تئاتر ندرلندر، و با اجرائی از کارگردان دز مککناف Des McAnuff که اخیرا به خاطر کارگردانی تمیز و ابتکاری موزیکال پرفروش Jersey Boys نامش سر زبانهاست. علیرغم توفان برفی که یکشنبه شب نیویورک را تهدید می کرد، جمعی از ستارگان سینما و تلویزیون شب افتتاح در تئاتر بودند، از جمله که وین بیکن و همسر بازیگرش خانم کیرا سج ویک، و بازیگر سینما و تئاتر، میتو برودریک. آنا اورتیز بازیگر سریال موفق آگلی بتی می گوید فیلمش را دیده اما تا حالا اجرای زنده ای از آن ندیده. در اجرای جدید، بازیگر سینما آلیور پلت نقش لات شیکپوش و عاشق پیشه نیتن دیترویت Nathan Detroit را بازی می کند در مقابل ستاره تلویزیون خانم لارن گراهام، در نقش ادلید Adelaide

guys_and_dolls_publicity_photoمیهمانان شب افتتاح مدام اهمیت این اثر در تاریخ تئاتر موزیکال آمریکا را یادآور می شدند، از جمله بازیگر دیلان بیکر می گوید خودش در دبیرستان و زنش در دانشگاه در این نمایش بازی کردند و دیدن دو باره آن همیشه با ارزش است. برخلاف اجراهای قبلی گایز اند دالز، که لباسها و دکور دهه 1950 را تداعی می کرد، این اجرا، به دوران سخت تر و فروتن تری باز می گردد.

کارگردان دز مکاناف Des McAnuff توضیح می دهد صحنه نمایش را به دوران دیمن ران یان، نویسنده، بازگردانده اند. او می گوید ما در آمریکا دوران تیره ای را می گذرانیم، و این نمایش نشان می دهد جای امید هست و آمریکا این دوران سخت اقتصادی را هم مثل دوره های سخت دیگر، پشت سرخواهد گذاشت. مک اناف می گوید در نمایش گایز اند دالز، امید هست و شوخی و موسیقی خارق العاده، و برای همه نسل ها جذاب است.

منتقدها صبح دیروز اجرای جدید را با تردید و سرزنش تحویل گرفتند اما نیویورک تایمز نوشته بود که شهرت نمایش و کشش ترانه ها، باعث می شود این اجرا به این زودی ها، تعطیل نشود.

***

این اثر سالها در برادوی نیویورک و وست اند لندن روی صحنه بوده الان اجرائی از آن در سیدنی استرالیا روی صحنه است و محبوب کلاسهای تئاتر مدرسه ها و دانشگاه هاست. علت محبوبیت آن، این است که نمایش مفرح و زیبائی است که با نغمه های فراموش نشدنی، داستانی گیرا و الهامش از فرهنگ عامیانه، به یک اثر کلاسیک تبدیل شده. گایز اند دالز که در دوره ای روی پرده آمد که آمریکا در اوج قدرت بود، یعنی دهه 1950.

guys_and_dolls_Damon_runyan بعد از اجرای پرفروش اولش در برادوی که نزدیک به 1200 بار روی صحنه رفت حتی قبل اش از افتتاح رسمی اش، این اثر در سال 1992 احیا شد. اجرای جدیدی از آن آمد با بازی Nathan Lane، بار دیگر در آغاز رونق اقتصادی دهه 1990 -- و سالها روی صحنه بود. ترانه ها و موسیقی نمایش گایز اند دالز، کار ترانه سرا و آهنگساز فرنک لوسر Loesser است و شعرها، پر از بازی های ماهرانه است با واژگان عامیانه و دستور زبان، ترکیبی است از زبان هوشمند ولی غلط غلوط آدمهای بی سواد خیابان... مثل نثر نویسنده ی اثر، دیمون رانیان Damon Runyan

در همان دهه، یعنی سال 1955 - فیلم این موزیکال هم بر پرده آمد و موفق بود، با بازی فرنک سیناترا و مارلون براندو، به کارگردانی جوزف مانکیه ویتز... و معمولا اجراهای مختلف نمایش در آمریکا و انگلیس و استرالیا و جاهای دیگر، خیلی ملهم از دوره ای است که در فیلم می بینیم یعنی دهه 1950، نه دوره ای که در خود داستانها هست، یعنی سالهای سی.

موزیکال گایز اند دالز بر اساس دو داستان کوتاه از دیمون ران یان نوشته شده، نویسنده ای که کارش را از ستون روزنامه ها شروع کرد در دهه 1930 و در زمان حیاتش، گران ترین نویسنده آمریکا بود. اجرای جدید به خاطر مد لباسها و آداب اجتماعی دهه 1930، به دوره رکود اقتصادی در آمریکا نگاه می کند و زمخت تر است و ربطش می دهد به آن دوره که آمریکا با مشکلات اقتصادی روبرو است. ولی به قول جان لار Lahr، منتقد نیویورکر، این نمایش در سال 1950 یکی از دوران اوج قدرت آمریکا روی پرده آمد، و حالا که وضع اقتصادی درخشان نیست، باید دید به فضای آفتابی و پرامید و شاد و شنگول این نمایش، تماشاگر چه واکنشی نشان خواهد داد.

منتقدهای روزنامه ها، دیروز صبح ضمن ستایش بعضی جنبه ها، اجرای جدید به خصوص انتخاب بازیگرها را تحویل نگرفتند -- یکی از مدافعان اجرا، جان لار منتقد تئاتر نیویورکر است، هر چند که او هم از کارگردان به خاطر زیاده روی در صحنه پردازی انتقاد کرده و نوشته با این کارها، کارگردان عملا دارد با جذابیت های ذاتی متن نمایش رقابت می کند.

guys_and_dolls_1950_1992_2009 منتقد نیویورک تایمز، بن برنتلی Brantley، یکی از منفی ترین نقدها را نوشته در باره اجرا، و تاکید کرده که علیرغم اینکه صحنه را بزرگ کرده اند و طراحی و صحنه پردازی همه رقصنده ها و بازیگر ها را در حرکت مدام نگه می دارد، عجیب است که کل اجرا ایستا به نظر می رسد و فاقد پویائی است. برنتلی در همه چیز نوعی عدم اعتتماد به نفس می بیند، در بازیگرها و در زمانشناسی کمدی نمایش، و در ادای جملات و واژگان خیابانی دهه های گذشته.

منتقدان دیگر هم به خصوص از انتخاب بازیگرها ایراد گرفته اند. منتقد ورایتی نوشته هیچکدام از چهار هنرپیشه اصلی نمی توانند روی صحنه راحت باشند و با موسیقی به راحتی حرکت کنند. با این حال، ورایتی تعریف کرده از طراحی رقص که به صحنه های نمایش جان داده. منتقد تئاتر فایننشال تایمز از لارن گراهام، هنرپیشه تلویزیون، در نقش خواننده کاباره ادل اید انتقاد کرده که بازی اش بی حال است، ولی مخصوصا از نقش اصلی یعنی شخصیت نیتن دیترویت با بازی آلیور پلت Platt خیلی انتقاد کرده و نوشته در مقایسه با نیتن لین Nathan Lane که این نقش را در دهه 1990 بازی می کرد، در اجرای آلیور پلت، جای قهقهه های تماشاگر را پوزخند گرفته.

الیشا گاردنر، منتقد USA Today نوشته آلیور پلت بازیگر خوبی است و کارهای خوبی روی صحنه و در سینما انجام داده، اما بازیگر خوب بودن لزوما آدم را برای کمدی موزیکال زنده روی صحنه آماده نمی کند. تام گی یر در EW هم می گوید علیرغم محوبیت ملی این نمایش این اجرا کار نمی کند و همه اش تقصیر الیور پلت است که اصلا نمی داند ستاره کمدی موزیکال بودن یعنی چی.

ویدیو و دنباله مقاله...

February 23, 2009

8 Oscars for “Slumdog”

اسکار: پشت کردن هالیوود به هالیوود

oscars_slumdog-millionaire2 دیشب به وقت لس آنجلس، و سحرگاه امروز به وقت تهران، مراسم اهدای جوائز اسکار، شاهد موفقیت یک فیلم غیرمتعارف بودند. فیلم هندی - انگلیسی «زاغه سگ میلیونر» هشت جایزه اسکار، از ده جایزه ای که برای آن نامزد شده بود را برنده شد و به این ترتیب، جوائز اسکار 2009 را از آن خود کرد. صدها میلیون تماشاگر در سراسر دنیا، پخش زنده این مراسم را از تلویزیون تماشا کردند.

تقریبا بیشتر برنده ها از قبل قابل حدس زدن بودند، و همین تا حدودی هیجان و انتظار را از مراسم دیشب گرفته بود. مثلا جایزه بهترین فیلم برای Slumdog Millianaire و بهترین فیلم، حتی جایزه بهترین بازیگری برای شان پن هم قابل پیش بینی بود، اما چیزی که نمی شد پیش بینی کرد، پشت کردن کامل هالیوود به هالیوود در این مراسم بود.

یعنی تولیدهای کاملا هالیوودی، که هنرمندان کارکشته و فناوران کارآزموده کارهای فنی آنها را در نهایت استادی انجام داده بودند، به خاطر خیرگی موفقیت خارق العاده «زاغه سگ میلیونر» از گرفتن جایزه محروم شدند، به خصوص در فیلمهائی که از نظر فنی طراز اول بودند، یعنی سلحشور تاریک و «قضیه شگرف بنجامین باتن» -- یعنی جایزه مونتاژ تصویر و مونتاژ صدا را هم به «زاغه سگ میلیونر» دادند. هنرمندان سینمای مستقل در آمریکا هم به این ترتیب بی نصیب ماندند، یعنی مثلا فیلم درخشان و برجسته ای مثل «ریچل عروسی می کند» که واقعا یک کار مستقل است از جاناتان دمی، یا فیلم «کشتی گیر» از درن ارونافسکی، اینها هم در برابر «زاغه سگ میلیونر» کم آوردند.

***

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

در مراسم اهدای جوائز اسکار، در تالار کداک لس آنجلس، جایزه اصلی، اسکار بهترین فیلم سال 2009 به «زاغه سگ میلیونر» تعلق گرفت. جایزه را استیون اسپیلبرگ اعلام کرد. تهیه کننده فیلم کریستین کُلسُن می گوید در آغاز نه پول داشتند و نه قدرت کافی، ولی یک سناریو که در همه عشق دیوانه وار بر می انگیخت، و یک کارگردان نابغه، و یک گروه هنرپیشه و کارگزاران فنی که تعهدی لغزش ناپذیر داشت و استعدادش را همه روی پرده دیدند. او از کانال چهار انگلیس، شرکت Celaor و شرکت فرانسوی Pathe که پول تهیه فیلم را تامین کردند و از فاکس سرچلایت که فیلم را پخش کرد تشکر می کند و می گوید همه ما عشق مشترکی داشتیم به شهر فوق العاده بمبئی و فیلم نشان می دهد که با عشق و اعتقاد، هر کاری ممکن است.

فیلم «زاغه سگ میلیونر» داستان بزرگ شدن دو برادر است در زاغه های بمبئی، هفت جایزه اسکار دیگر گرفت، از جمله جایزه بهترین فیلمبرداری و بهترین موسیقی متن و بهترین ترانه، برای آی. آر. رحمان، و همچنین جایزه بهترین کارگردانی برای آقای دنی بویل، که جایزه اش را از برنده سابق اسکار، خانم ریس ودرسپون گرفت و ضمن سخنرانی، گفت به بچه هایش قول داده بود اگر روزی اسکار بگیرد، در نقش تیگر، شخصیت کتاب «وینی د پو» آن را قبول کند. دنی بویل پشت صحنه گفت رای دهندگان اسکار به یک فیلم مستقل که علیرغم همه مشکلات ساخته شده، پیروزی بخشیدند. او ضمن تقدیر از بازی هیث لجر در فیلم بتمن می گوید همه از فیلمهای کوچک شروع می کنندو فیلمهای کوچک و مستقل که آغازگر همه استعدادها هستند، باید مورد حمایت قرار گیرند. ای آر رحمان، آهنگساز فیلمهای بالی وود که دو جایزه اسکار گرفت، می گوید دربرابر موسیقیدانانی که نامزد شده بودند، خود را ناچیز می دید و تصور نمی کرد این جایزه را بگیرد.

NYT2008121013011910C شان پن به خاطر بازی در نقش نخستین سیاستمدار همجنسگرای آمریکا هاروی میلک در فیلم میلک، جایزه بهترین بازیگر مرد را دریافت کرد و طی سخنرانی خود گفت آنها که بیرون علیه همجنسگرایان تظاهرات کردند و آنها که نوامبر گذشته با رای خود در همه پرسی کالیفرنیا، ازدواج دو همجنس را ممنوع کردند، وقتی به چشم نوادگان خود نگاه می کنند، باید خجالت بکشند و خواهان آزادی برای همگان شد. فیلم میلک از کارگردان گاس ون زنت، همچنین جایزه بهترین سناریوی اوریجینال را نیز دریافت کرد به خاطر کار سناریست جوان، داستین لنس بلک.

کیت وینسلت، هنرمند انگلیسی جایزه اسکارش را از برنده سال گذشته، ماریون کوتیار دریافت کرد، به خاطر ایفای نقش در فیلم Reader «کتابخوان» و گفت این سخنرانی را در هشت سالگی با یک بطری شامپو در دست جلوی آینه در حمام منزلش تمرین کرده بود. در فیلم «کتابخوان» که برای جایزه اسکار بهترین فیلم هم نامزد شده بود، خانم وینسلت نقش یک شکنجه گر آلمان نازی را بازی می کند که با یک پسر جوان رابطه عشقی برقرار می کند. نام هیث لجر، هنرمند جوانمرگ، برنده جایزه بهترین بازیگر مرد در نقش تکمیلی برای فیلم «سلحشور تاریک» را الن آرکین اعلام کرد. پدر هیث لجر گفت این جایزه آرزوی پسرش برای مقبولیت در صنعتی که دوست می داشت را برآورده می کند، و خانم سَلی بِل، مادر هیث لجر گفت خانواده عزادار تصمیم دارد امشب به خاطر موفقیت خارق العاده فرزند هنرمندی که روحی سخاوتمند و مهربان داشت، جشن بگیرد و خوشحال باشد. در فیلم سلحشور تاریک Dark Knight، از کریستوفر نولن، کارگردان انگلیسی، هیث لجر ابعادی خارق العاده به شخصیت «جوکر» بخشیده است که خیلی فروش یک میلیارد دلاری فیلم را مدیون آن می دانند.

نخستین برنده عمده شب گذشته، هنرپیشه اسپانیولی پنلوپه کروز بود که جایزه بهترین بازیگر زن در نقش تکمیلی برای ایفای نقش در فیلم «ویکی، کریستینا، بارسلونا» را از دست تیلدا سوئینتون، برنده سال گذشته همین جایزه، گرفت. خانم کروز گفت جائی که او بزرگ شده داشتن رویای جایزه اسکار، رویای واقعی گرایانه ای نیست ولی او در نوجوانی هر شب بیدار می ماند برای تماشای مراسم برای اینکه این مراسم را لحظه ای می داند که در آن همه جهان متحد می شود و برای اینکه هنر، به هر شکل آن، زبان مشترک جهانی است و باید برای حفظ آن کوشید. در فیلم ویکی کریستینا بارسلونا، از وودی آلن، خانم کروز نقش یک زن نقاش اسپانیولی را بازی می کند که رابطه سه جانبه ای با شوهر سابقش و دوست دختر جدید او، با بازی اسکارلت جوهنسن پیدا می کند.

***

departures_5 چیزی که برای خیلی ها قابل پیش بینی نبود، برنده شدن فیلم ژاپنی «عزیمت ها (رفتن ها)» یا Departures بود که جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت. این فیلم از کارگردان ژاپنی یوجیرو تاکیتا در باره یک نوازنده موسیقی کلاسیک است که بعد از اینکه شغلش را در ارکستر از دست می دهد، کاری پیدا می کند به عنوان وردست یک آرایشگر سنتی اجساد مردگان... فیلمی است که اتفاقا چند روز پیش هم در باره اش گزار ش داشتیم اینجا، یک کمدی خارق العاده و تفکر برانگیز است در باره نقش هنرمند در جامعه، مرگ، و عزاداری. برنده شدن «عزیمت ها» از این نظر شگفت انگیز بود که خیلی ها فکر می کنند اسکار بهترین فیلم خارجی زبان به فیلم اسرائیلی والس با بشیر داده شود، فیلمی که وجدان عمومی اسرائیلیان را به چالش می کشد به خاطر فراموشکاری جمعی در باره نقشی که نیرو های اسرائیلی با عدم مداخله شان در کشتار ساکنان اردوگاههای آوارگان فلسطینی بازی کردند در جریان اشغال لبنان توسط اسرائیل در سال 1982. فیلمی است صلح طلب و خارق العاده از نظر بصری، که می توانست تخیل خیلی از رای دهندگان اسکار را تحریک کند. در میان جوائز دیگری که اینجا اسم نبردیم، باید به فیلم خارق العاده Wall-e هم اشاره کنم، برنده جایزه بهترین فیلم نقاشی متحرک، یک موفقیت هنری و همچنین فیلمی با پیامی انسانی در باره محیط زیست و سرنوشت کره زمین، که تقریبا شکی نبود برنده جایزه بهترین فیلم نقاشی متحرک می شود و همینطور هم شد.

برخلاف سنت همیشگی اسکار که یک کمدین برجسته آمریکائی مراسم را اجرا می کرد، هنرمندانی مثل جانی کارسن، دیوید لترمن، کریس راک، مراسم دیشب را بازیگر، خواننده و رقصنده بسیار با استعداد استرالیائی اجرا می کرد، آقای هیو جکمن، که چند مفهوم داشت، از جمله اینکه از شوخی های تلخ و دست انداختن اسکار و هنرمندان و فیلمها، در این مراسم خبری نبود. کسی نبود که ستارگان را دست بیاندازد و آنها را به خاطر اداها و احیانا اخبار منفی که در باره شان هست، مسخره کند. دوم اینکه هالیوود همیشه سعی می کند در مراسم اسکار، یادآور شکوه و جلال گذشته باشد، گذشته ای که وقتی از دور به آن نگاه کنی، پرزرق و برق تر و شکوهمندتر از آنچه بود به نظر می رسد.

اما امسال، این بازگشت به گذشته، یا رجوع به شکوه و جلال سنتی هالیوود، یک معنی عمیق تر هم داشت و آن ارتباطش بود با بحران اقتصادی که آمریکا در حال حاضر با آن درگیر است... آن شکوه و جلال، آن رژه ستارگان برجسته با لباسهای گران قیمت و انواع جواهرات درخشان روی فرش قرمز، به دهه 1930 باز می گردد، دورانی که اقتصاد آمریکا دوره رکود بزرگش را طی می کرد و هالیوود یک گریزگاه رویائی تامین می کرد برای ملتی که با مشکلات اقتصادی دست و پنجه نرم می کرد. خیلی از منتقدها، از جمله منتقد نیویورک تایمز، بازگشت لباسهای گران قیمت و الماس ها و برلیان های سنگین روی سینه هنرمندان هالیوود، را به بحران اقتصادی کنونی مربوط دانسته بودند. تفاوت دیگر آن، طراحی رقص ها و صحنه بود که یادآور جلال و شکوه فیلمهای موزیکال بازبی برکلی بود که آن هم به همان دوره رکود اقتصادی دهه 1930 تعلق دارد. اما کار موفق آنها طراحی صحنه به صورتی بود که تماشاگران ردیف های اول، که نامزدهای جوائز بودند، با صحنه فاصله چندانی نداشتند و این فضا را خودمانی کرده بود. تفاوت دیگر امسال با سالهای قبل این بود که قبل از اعلام جوائز هنرپیشه ها، پنج هنرپیشه که برندگان همان جایزه در سالهای قبل بودند، آمدند روی صحنه و هرکدام یکی از نامزدها را خطاب قراردادند و مستقیما کار آنها را تحسین کردند.

ویدیو و دنباله مقاله...

February 22, 2009

Spirit Awards for “The Wrester”

«کشتی گیر» برنده اصلی جوائز سینمای مستقل

Director: Darren Aronofsky به فاصله یک شب قبل از مراسم اهدای جوائز اسکار، اعلام اسامی برندگان جوائز سینمائی «اسپیریت» برای سینمای مستقل. هر سال یک شب قبل از برگزاری مراسم اهدای جوائز سینمائی اسکار، در مراسمی زیر یک چادر در ساحل دریا در سانتا مونیکا، هنرمندان سینمای مستقل آمریکا در مراسم جوائز اسپیریت، مورد تقدیر قرار می گیرند. خیلی از برنده های این جوائز ممکن است امشب هم در جوائز اسکار، برنده بشوند.

 

جوائز اسپیریت را یک انجمن یا موسسه هنری می دهد به نام Film Independent یا سینمای مستقل، در حالیکه جوائز اسکار را یک موسسه مستقل دیگر می دهد به نام آکادمی صنایع و هنرهای سینما که حدود 5 و 800 عضو دارد، بییشترشان از دست اندرکاران سینما. فرق این دو جایزه این است که انجمن سینمای مستقل، توجهش به تشویق هنرمندان غیروابسته به استودیوهای هالیوود است، اما از آنجا که حالا دیگر واقعا تشخیص هالیوودی و غیر آن مشکل شده، یک شرط ساده دارد نامزد شدن فیلمها، و این است که باید هزینه فیلم زیر 20 میلیون دلار باشد، که به این ترتیب، فیلمهای بزرگ و پرخرج استودیوها، نمی توانند نامزد شوند.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

خرج یک فیلم عمده در هالیوود بالای 100 میلیون دلار است و معمولا بیشتر فیلمهای عمده بین 30 میلیون دلار تا 70 میلیون دلار هزینه دارند. امسال فیلم «کشتی گیر» The Wrestler جوائز اصلی را درو کرد، فیلمی است که با هزینه بسیار کمتری ساخته شده و آن را شرکت فاکس سرچلایت Pictures Fox Searchlight در جشنواره تورونتو برای پخش در آمریکا به مبلغ چهار میلیون دلار، خرید، تازه بعد از آنکه در جشنواره ونیز،جایزه اول یعنی شیر طلائی را گرفته بود، که نشان می دهد این فیلم به قدری کم خرج بود که فروش چهار میلیون دلاری حقوق آن برای تهیه کننده صرفه داشت.

 

در مراسم اهدای جوائز اسپیریت برای سینمای مسقل، شب گذشت، شنبه شب در سنتا مانیکا، برنده اصلی فیلم کشتی گیر بود با سه جایزه عمده، از جمله جایزه بهترین فیلم، که آن را الک بالدوین اعلام کرد، و جایزه را درن آرونافسکی. جایزه بهترین بازیگر را فیلیپ سیمور هافمن اعلام کرد، برای میکی روک، بازیگر فیلم «کشتی گیر» میکی روک بخشی از سخنرانی اش را به یادبود سگ کوچولویش لوکی اختصاص داد، که قبلا گفته بود او را در دوران تنهائی و دوری از سینما مونس و همدم بود و شش روز قبل، درگذشت. قبل از شروع مراسم، میکی روک روی فرش قرمز کارگردان درن ارونافسکی را در آغوش گرفت میکی رورک گفت سگ بیمارش قرار نبود بیشتر از شش ماه دوام بیاورد ولی یک سال ونیم زنده ماند... کارگردان فیلمهای غیرمتعارف، جان واترز، و هنرپیشه سینمای مستقل و خواننده، زوئی دشانل، جایزه بهترین کارگردان را اعلام کردند، که نصیب تام مککارتی، کارگردان فیلم «مراجع» یا The Visitor شد.

 

جیسن بیتمن و الن پیج، هنرمندان فیلم Juno جونو، برندگان سال پیش، جایزه بهترین بازیگر زن را اعلام کردند -- برنده، بازیگر فیلم «رودخانه یخزده» خانم ملیسا لیو بود، که برای اسکار هم نامزد است. چیوتل اجیوفور در کنار جسیکا آلبا، جایزه بهترین بازیگر زن در نقش تکمیلی را اعلام کردند که نصیب هنرپیشه اسپانیائی خانم پنه لوپه کروز شد، به خاطر بازی اش در کمدی رومانتیک وودی آلن، ویکی کریستینا بارسلونا، و میشل مونگن و بلر آندروود، جایزه بهترین بازیگر مرد در نقش تکمیلی را اعلام کردند، که برنده آن، جیمز فرنکو بود، به خاطر ایفای نقش جوان همجنسگرا، و دوست پسر هاروی میلک، در کنار شان پن، در فیلم میلک. قبل از شروع مراسم، خانم تری هچر، بازیگر سریال Desperate Housewives گفت فیلمهای مستقل فیلمهائی هستند که برای پول ساخته نشده اند، بلکه حاصل اشتیاق شدید برای گفتن داستانند.

 

از جمله حاضران، خواننده پاپ، خانم «مرایا کری بود، همراه با کارگردان فیلم اجتماعی پوش Push، لی دنیلز، برنده جشنواره ساندنس امسال.. *** این جوائز، که اسم فارسی آن می شود «روحیه مستقل» را 24 سال است که دارند برگزار می کنند، هر سال، درست یک شب قبل از اسکار و ویژگی مراسم آن هم این است که براش چادر می زنند، مثل عروسی... در ساحل دریا... و معلوم است که هزینه بسیار کمتری دارد برگزاری آن. موسسه ای که این جایزه را برگزار می کند، ضمنا برگزار کننده جشنواره فیلمهای مستقل هم هست.

 

اما به خاطر اینکه خیلی از فیلمهای خوب و مطرح سال برای اسکار هم نامزد می شوند، این جوائز تقریبا گام به گام همراه اسکار بودند، و خیلی از نامزدها مشترک بودند و هستند، و گاهی حتی برندگان هم مشترک می شوند. اما به قول تام اونیل، نویسنده لس آنجلس تایمز، امسال بیشتر از سالهای پیش جوائز اسپیریت روحیه مستقل خودش را حفظ کرده و کاملا راه خودش را جدا کرده از راه اسکار. برای اولین بار است در شش سال اخیر که هیچکدام از نامزدهای جایزه بهترین فیلم، برای جایزه اسکار مشابهی نامزد نشده بودند، البته امسال کشتی گیر از این قاعده مستثنی است.

 

از دید این منتقد، جوائز اسپیریت با نامزد نکردن فیلم Milk برای جایزه بهترین فیلم، و همچنین با نامزد کردن فیلمهائی که می دانستند شانس مطرح شدن در اسکار را نداشتند، فیلمهائی مثل Wendy & Lucy و Ballast، سعی کرد راه خودش را به کلی از اسکار جدا کند. «وندی و لوسی» فیلم پارسال هنرپیشه جوان، میشل ویلیامز است، و آغاز کار مستقل او، بعد از مرگ شریک سابق زندگی اش، هیث لجر. این فیلم داستان زنی است که در راه رسیدن به آلاسکا برای یافتن کار، با سگش در اورگان گیر می کند. Balast هم فیلم مستقلی به کارگردانی لنس همر، در دهات میسی سیپی داستان زندگی به هم ریختن زندگی های سه نفر از بازماندگان یک خودکشی است. این فیلمها، هر چند مورد توجه منتقدها قرار گرفتند اما در واقع نتوانستند با تماشاگر انبوه رابطه برقرار کنند. در این میان، فیلم Frozen River که هنرپیشه اول آن جایزه بهترین بازیگر زن را دریافت کرد، برنده پارسال جشنواره ساندنس بود. نامزدهای بهترین بازیگری در این سری جوائز بین اسپیریت واسکار مشترک است.

ویدیو و دنباله مقاله...