February 5, 2009

Departures

کمدی ژاپنی «رفتن ها» نامزد اسکار

 

departures_3 هفته دیگر در مراسم باشکوهی در تالار کداک لس آنجلس برندگان اسکار اعلام خواهند شد، اما قطع نظر از آنکه کدام یک برنده شوند، مطرح شدن اسامی فیلمهای خارجی زبان به عنوان نامزد اسکار، برای آنها سرنوشت ساز است. اسامی فیلمها برای برگزیده شدن به عنوان نامزد اسکار را معمولا سازمانهای دولتی به برگزارکنندگان اسکار می دهند.

 

فیلم ژاپنی «رفتن ها» یا Departures در این میان اما برای تماشاگران آمریکائی و رای دهندگان اسکار، کمتر شناخته شده است. این فیلم ساده که در خود ژاپن با 3 میلیارد ین فروش، یعنی نزدیک به 34 میلیون دلار، موفقیت خارق العاده ای داشت، حالا که نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان شده، یکباره در دنیا ترکید و در 29 کشور از جمله آمریکا اکران می شود.

 

فیلم کمدی «رفتن ها» داستان یک نوازنده حرفه ای ویلن سل است که بعد از منحل شدن ارکسترش، از سر ناچاری و با کراهت، به حرفه مرده آرائی روی می آورد. کارگردان 53 ساله «یوجیرو تاکی تا» است در 25 سال گذشته بیش از چهل فیلم کمدی و تخیلی ساخته است، انتظار نامزد شدن برای جایزه اسکار را نداشت. او می گوید نامزدی برای اسکار بار دیگر قدرت سینما را به او ثابت کرد که می تواند از مرز زبان عبور کند، و تجلیلی است از کار سخت همکاران او در این فیلم.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

برخلاف رسم خیلی از کشورها، در ژاپن مرده آرائی هنری است که در حضور بستگان متوفی انجام می شود و به همین جهت، بخشی از آیئن خاکسپاری و یک هنر نمایشی است که قهرمان فیلم به آن جلب می شود. تاکیتا می گوید جزئیات کار مرده آرایان را قبلا نمی دانست. او می افزاید مثل کشورهای دیگر، در ژاپن هم حرفه هائی که با مرده سروکار دارند، برای مردم چندش آورند. اما تاکیتا می گوید در این فیلم می خواهد گرمای انسانی کار مرده آرایان را نمایش دهد و می افزاید کار او به عنوان کارگردان این است که دنیاهائی که معمولا از نظرها پنهان است را در فیلمهایش نشان دهد.

 

موسیقیدان قهرمان فیلم، ابتدا از کار جدیدش مرده آرائی، شرمگین است و آن را حتی از زنش پنهان می کند. تاکیتا می گوید هدف از آرایش مرده این است که سرزنده ترین لحظات زندگی او را یادآور شوند و بازماندگان در این روند، مرگ او را به عنوان یک حقیقت می پذیرند، احساسات مختلفی در آنها بیدار می شود، حتی بعضی به وجد می آیند از اینکه چنین کسی را می شناخته اند.

 

ماساهیرو موتوکی بازیگر نقش مرده آرا، ناچار شد هم نواختن ویلن سل یاد بگیرد هم حرفه مرده آرائی را بیاموزد اما برای تاکیتا، سخت ترین کار پیدا کردن بازیگران رل نعش ها بود. تاکیتا می گوید در میان همکاران فیلم او، کسانی که رل نعش ها را بازی می کردند، کارشان از بقیه سخت تر بود چون باید بدون حرکت می ماندند، ولی البته به کار آنها نمی شود بازیگری اسم داد.

 

* ** * *

 

departures_1 در سال 2008 که به قول کارشناسان، سینمای ژاپن تکان بزرگی خورد و فیلمهای درخشان زیادی ساخته شد، فیلم «رفتن ها» سرآمد دیگر فیلمها بود، فیلمی که هر چند کمدی است، اما واقعا خنده دار نیست. زیبائی اش در متانت و کم حرفی آن است که عینا از روی کتابهای داستان مصور مدرن ژاپنی، یعنی کتابهای سبک مانگا، ساخته شده. این داستان هم اولش یک منگا بوده. بعد از موفقیت جهانی فیلم «می رقصی؟» Shall We Dance از ماسایوکی سوئو، حدود 12 سال پیش، (1996 بود) سینمای ژاپن موفقیت بزرگ دیگری چه از نظر تائید منتقدان جهانی، و چه از نظر فروش داخلی و بین المللی نداشته. به این ترتیب، حضور این فیلم در میان نامزدهای اسکار، چندان هم دور از ذهن نیست.

 

تاکیتا که به خصوص به خاطر کمدی های سیاهش شهرت دارد، ولی ده سال برای ساختن این فیلم تلاش کرد. اگر رقبائی مثل «والس با بشیر» نداشت، شاید اسکار هم می توانست بگیرد، برای اینکه فیلمی است از یک طرف محافظه کار، و از طرف دیگر، پیشتاز... برخلاف فیلمهای محافظه کار اخیر سینمای ژاپن، تاکیدش بر ناسیونالیسم و شکوه از دست رفته ملی، یا قهرمانان جنگ نیست، بلکه مثل فیلمهای کنسرواتیو آمریکا، جوامع کوچک، پیوندهای خانوادگی و لذت های پیروی از سنت ها را یادآور می شود، ضمن اینکه طبیعت زشت و دهاتی و عقب مانده سنت گرائی را هم از یاد نمی برد. اما از طرف دیگر پیشتاز هم هست، برای اینکه نوعی دورشدن از شهرهای شلوغ و زندگی سبز و فروتنانه و قانع تری را توصیه می کند.

 

موضوع مرده آرائی و مراسم مربوط به تدفین، در خیلی از فیلمهای آمریکائی به صورت دیگری مطرح شده، از جمله همین اخیرا، در سریال تلویزیونی شبکه اچ بی او، به نام «شش فوت زیر خاک» اما من یاد فیلم هیپ هاپ Idlewild می افتم که دو سال پیش آمد که در آن آندره بنجامین از گروه هیپ هاپ Outkast همین نقش را داشت، وردست پدرش، که کار و کسبش تدفین بود.

 

اما در ژاپن، مرده آرای سنتی، اوسای کفن و دفن است -- فقط مرده را آرایش نمی کند بلکه تمام مراحل مرده شوئی و بسته بندی و گذاشتن مرده در تابوت را مطابق تعلیمات دین شینتو انجام می دهد، و کارش این است که بدون اینکه حرف بزند، به بازماندگان نشان دهد که این جسد، در واقع یک جسم بیجان نیست بلکه انسانی است شایسته احترام و عشق، و در واقع، به قول منتقد جپن تایمز، با ظرافت حرکاتش و طرزی که مرده را لمس می کند، به او حالت زنده می دهد.

 

departures_4 یکی از دلایل موفقیت این فیلم، این است که خلاف انتظار تماشاگر عمل می کند، چون هر چند داستان ساده شروع می شود، اما پیچ و خم های عاطفی و حیرت انگیزی پیدا می کند. در غرب، مثلا در فیلم «دوست داشته شده» The Loved One براساس کتاب اولین وا Evlin Waugh و خیلی فیلمهای دیگر، مرده آرائی تمثیل دروغین بودن مراسم است. مرده ها، عروسکهای بزک شده هستند، که علیرغم آن همه آرایش و چسب و خمیری که روی صورت آنها می گذارند که جوان و زیبا جلوه کنند آنها، روح ندارند. اما در فیلم «رفتن ها» می بینیم که آماده سازی مرده برای به خاکسپاری در فرهنگ ژاپن، کریه و غلوشده نیست، بلکه ساده است و جانبخش.

 

در واقع، به قول برایان هارتهایم، در ماهنامه «هنر آسیای آرام»، جوهر زندگی آن آدم را متبلور می کند، و در فیلم «رفتن ها» با نمایش جزئیات کار مرده آرائی، کارگردان، تاکیتا، می خواهد نشان بدهد چطور شغلی که اجتماع ظاهرا آن خوار و موهن می پندارد، چه اهمیتی می تواند داشته باشد برای بازماندگان زنده، و نشان می دهد که طبیعت هنری این کار، چطور برای هنرمند و نوازنده ای مثل شخصیت اول فیلم، جذاب می شود و چطور از طریق جذب به این شغل، رابطه اش با همسرش عوض می شود و حتی برخوردش با گذشته و دوران بچگی خودش هم تغییر می کند.

کارشناس سینمای ژاپن، آقای هارتهایم، در مقاله خود، می گوید جهانی که در این فیلم تصویر شده به جهان خالص و پاکیزه یک فیلم وسترن درجه شباهت دارد، که اول یک کم چرند و شیره مالی به نظر می رسد، اما زود آدم به آن عادت می کند و حاضر نیست از آن فضا خارج بشود.

ویدیو و دنباله مقاله...

February 1, 2009

New in Town

«تازه وارد» در یخبندان عشق

 

 

New_In_Town_3

هر سال می بینیم که بهترین ها، برندگان جوائز و چهره های داغ سینما در سینمای کشورهای مختلف دنیا را تهیه کنندگان آمریکائی می آوردند برای روح تازه دادن و جهانی کردن فیلمهای آمریکائی، ولی برای هنرمندهای مستقلی که در شرایط جمع و جور و با سناریوی خودش و. در کشور خودش، فیلم موفق و جایزه بگیر ساخته، و به اصطلاح ماهی بزرگی بود در حوض کوچک، حالا چالشش این است که از حوضچه به دریا وارد می شود، و باید خودش را تطبیق بدهد با شرایط تولید حرفه ای در سینمای آمریکا و کار با ستارگان هالیوود...

 

کارگردان تازه وارد، یوناس المر، ده سال پیش با فیلم Let's Get Lost در دنیا مطرح شد و در این ده ساله، دو سه تا فیلم جایزه بگیر دیگر در خود دانمارک ساخته، کار اصلی اش کارگردانی تلویزیون و اگهی و ویدیو کلیپ بوده... ولی یوناس المر در اولین فیلم آمریکائی اش، با چالش سخت تری از تغییر محیط کار از حوضچه به دریا روبرو است و آن این است که باید تفاوت های فرهنگی و رفتاری و تفاوت میان طرزتلقی مردم از دنیا و آخرت بین دو ناحیه مختلف آمریکا را تصویر کند، که موضوع کمدی در این فیلم است. در این کمدی عشقی، مانعی که سر راه عشق قرار دارد، تفاوت بین میامی آفتابی و جهانشهری است، با شهرکی در مینه سوتای ابری و برف زده.

 

در فیلم «تازه وارد» رنه زیگر در نقش لوسی، تنها مدیری است که حاضر می شود وسط زمستان از میامی به مینه سوتا برود. خانم زل ویگر می گوید شخصیت او لوسی هیل، یک زن خیل جدی و مدیری سختگیر و بلندپرواز است که می داند چی میخواهد و خیلی زرنگ است. لوسی هیل با این هدف به مینه سوتا می رود که ماموریتش را انجام دهد و پاداش بزرگی بگیرد در بازگشت به میامی، ولی آمادگی آن را ندارد که مردم شهرک نیوآلم، دلش را بربایند.

 

New_In_Town_2کارگردان یوناس المر می گوید لایه های متعددی در این داستان است، یک داستان دراماتیک، یک قصه شیرین عشقی، و کمدی فیزیکی، و همه خوب با هم ترکیب شده بودند و سعی او این بود که جهانی بیافریند که به همه این سطوح مختلف فرصت ابراز وجود داده شود، برای جالب کردن و سرگرم کننده کردن فیلم.

 

آشنائی با بیوه مرد جوانی با بازی هری کانیک جونیور، سرنوشت شخصیت لوسی هیل را در سفر مینه سوتا، تغییر می دهد. هری کانیک جونیور می گوید این کارگردان دانمارکی که انگلیسی زبان دومش است، دارد یک کمدی عشقی آمریکائی درست می کند مبتنی بر طنز محلی، و استعداد زیاد تری لازم دارد برای معنی بخشیدن به این چیزها. کارگردان می گوید داستان سرگرم کننده ای است و با اینکه خودش دانمارکی است شخصیتهای سناریو را به راحتی درک کرد و تصور می کند که همه بتوانند به این نیازهای اساسی و امیدها، رابطه برقرار کنند.

 

***

 

New_In_Town_posterظاهرا از آن فیلمهاست که همه پایانش را قبل از شروعش می دانند. برای همین هم پیش بینی می شد حدود 15 میلیون بفروشد در این سه روز اول اکرانش، که یعنی مقام هشتم را پیدا می کند در میان ده فیلم پرفروش روز. ولی قابل پیش بینی بودن نتیجه قصه، زیاد تقصیر این فیلم نیست، بلکه خاصیت این نوع سینماست، و مانع ساخته شدن کمدی های رومانتیک موفق و به یادماندنی ای مثل «وقتی هری سلی را ملاقات کرد» نشده. چه داستانی مناسب تر از قصه ای که در آن یک زن از خودراضی که جز اعداد و ارقام و اصطلاحات قلمبه سلمبه مدیریت بازرگانی چیز دیگری بلدنیست، در اثر برخورد با آدمهای عادی و خوش قلب یک شهر دورافتاده و بی ادعا، انسانیت خودش را کشف کند؟ به قول منتقد باستون گلوب، تای بر، قلب این فیلم مثل یک شومینه هیزمی است، طول می کشد تا روشن شود، ولی سرآخر، اطاقت را گرم می کند.

 

در این ماههای سرد قبل از جوائز اسکار، «تازه وارد» رقیب زیادی در بازار ندارد. ولی باید دید از کجا کم آورده. این فیلم را یک عاشق سینما ساخته برای عشاق سینما، یعنی فیلمی است که منبع الهامش خود سینماست تا زندگی... در این دنیای پسامدرن، تجربه های رسانه ای با تجربه های واقعی جانشین می شوند. فضا و بعضی شخصیت های این فیلم تازه «تازه وارد» برداشتی است از یک فیلم خیلی مشهور و موفق برادران کوئن به نام فارگو... انگار رفته اند به جای مینه سوتا، رفته اند داخل فیلم فارگو که یک کمدی جنائی بود، و در آن فضا، و با قوم و خویش های شخصیت های آن فیلم، یک کمدی عشقی به وجود آورده اند. منشی، با بازی سیوبان فالون هوگن، شخصیتی به نام «بلنش گوندرسون» Blanche است، در واقع باید خواهر شخصیت فرنسیس مکدورمند باشد در فیلم فارگو، که مارج گوندرسون بود اسمش، و بازیگر، با بازی اش دارد تجلیل می کند از فرنسیس مکدورمند در فارگو، که برای سینمابازها، جالبش می کند.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

از بعضی جهات، یاد دهه 80 می افتیم و فیلم Local Hero و خیلی فیلمهای دیگر، در باره بی قیدی و سقاوت مدیرانی که کارگرها را بیرون می کنند... ولی در این فیلم چندین تم را خواسته با هم مخلوط کند. یکیش تم ماهی بیرون افتاده از آب است، یعنی شخصیت رنه زل ویگر... در سطح اجتماعی هم با دو تا تم آشنا کار می کند... یکیش جلب توجه به بعد انسانی آمار و ارقام اقتصادی است و دیگری، در باره موقعیت زن در اجتماع، تکرار پیام محافظه کارانه هالیوود است که زنهای موفق کمرباریک با کفشهای پاشنه بلند و کت دامن های آخرین مدل، یا همیشه یا بازنده هستند، یعنی قربانی جاه طلبی شان می شوند، یا در آخر فیلم عاشق می شوند و در منزل، بچه به بغل، و راضی از فرار از محیط خشک و رقابتی کار... که بهترش را در مثلا در فیلم دایان کیتون به یاد می آوریم، به نام Baby Boom که دایان کیتون شغل موفقش را ول کرد و از نیویورک رفت به ورمانت باغ سیب خرید و شوهر پیدا کرد، آنهم شوهری مثل «سم شپرد.»

 

چند تا منتقد به خصوص رنه زل ویگر را به خاطر تنبلی اش در بازیگری در این فیلم کوبیده اند، اما راجر ایبرت در شیکاگو سان تایمز می پرسد چرا تا حالا فیلمی نبوده که در آن زنی از فضای رقابتی و خنجر از پشت بزن محیط یک کارخانه محلی فرار کند برود به شهر بزرگ، که آنجا دسرهای خوشمزه بخورد و با آدمی مثل هری کانیک جونیور آشنا شود؟

ویدیو و دنباله مقاله...

January 30, 2009

Chandi Chowk to China

از بازار دهلی به پایتخت چین: بالی وود به هالی وود


 
chandi_3نمایش سراسری فیلم تازه کمپانی برادران وارنر -- ترکیبی یگانه از سینمای بالی وود و هنک کنگ، با سرمایه هالیوود. نام فیلم جدید هندی که در سینماهای آمریکا پخش گسترده دارد، برخلاف آنچه ممکن است تصور کنید، «زاغه سگ میلیونر» یا Slumdog Millionaire نیست، هر چند که با آن نسبت دارد، چون آن فیلم هم از کمپانی برادران وارنر است، ولی پخش آن را دادند به یک کمپانی دیگر، یعنی فاکس سرچلایت Fox Searchlight Pictures، ولی این یکی، یعنی «از چندیچاک به چین» را خود وارنر در آمریکا توزیع می کند و ترکیبی است از دو فرهنگ، چین و هند به اضافه هالیوود، یعنی بالی وود، هالیوود و هنک کنگ دست به دست هم داده اند برای ساختن یک فیلم تجاری و سرگرم کننده که رقص و آواز فیلمهای هندی را مخلوط می کند با اکروبات و کونگ فو، و هنرهای رزمی سینمای چین... ترکیبی که ممکن است برای ذائقه خیلی ها زیادی تند و آتشین باشد.  

در سینمای عظیم 25 پرده ای AMC نزدیک میدان تایمز اسکوئر نیویورک، بازیگران فیلم هندی از چندیچاک به چین جمع بودند برای مراسم نخستین افتتاح رسمی اکران سراسری یک فیلم هندی در آمریکا. ستاره زیبای فیلم، دیپیکا پادوکون Deepika Padukone ستاره فیلم، می گوید گام بزرگی است برای شرکت برادران وارنر، که او امیدوار است باعث شود سینمای هند به سطح جدیدی صعود کند.
 
گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی
در این فیلم، اکشی کومار، بازیگر فیلمهای بالی وود، در نقش کمک آشپزی در هند ظاهر می شود که از کنج آشپزخانه یک رستوران در بازار دهلی، برمی خیزد، و به سلحشوری در قصرهای پکن تبدیل می شود. کارگردان، نخیل ادوانی، می گوید این یک داستان ساده است، یک بازنده، به قهرمان تبدیل می شود. او می افزاید مادربزرگ من می گفت اگر به خودت باورداشته باشی، همه کار می توانی بکنی. این فیلم در این باره این آدم است در چندی چاک که کارش پوست کندن سبزیجات است و می خواهد از آن خلاص شود.
 
اکشی کومار می گوید بعد از این که تماشاگران آمریکائی این فیلم را دیدند، تازه می فهمند سرگرمی یعنی چی. و متوجه می شوند که برای دیدن یک فیلم بالیوودی، باید ذهن خود را در منزل بگذارند و اینجا بیایند راحت کنند و 2 ساعت و نیم تفریح کنند و برگردند.
 
ستاره بالی وود خانم دیپیکا پادوکون در این فیلم دو نقش بازی می کند. او می گوید چالش برای او صحنه های زدوخورد بود، و می افزاید این فیلم یک کمدی حادثه ای است که همه جاذبه های یک فیلم هندی را هم دارد.
کارگردان نخیل ادوانی صحنه های زدوخورد فیلم را به کارتون های بن و جری و فیلمهای کمدی ابوت و کاستلو، و باسترکیتون تشبیه می کند که وقتی ماهیتابه به کله کسی می خورد، صورتش مثل ماهیتابه صاف می شود. او می گوید در این فیلم هیچ چیز منطق ندارد.

سبک و داستان فیلم
در موسیقی دهه 1970، به خصوص در موسیقی جاز آن دوره، در کارهای هنرمندانی مثل چیک کوریا و مایلز دیویس، شاهد ظهور نوعی جاز جدید بودیم که به آن fusion می گفتند که مخلوط هائی داشت، که بعد عمومی تر شد. این فیلم، نوعی فیوژن است، ترکیب هندی و چینی... برخلاف فیلم هندی دیگر کمپانی برادران وارنر، یعنی «زاغه سگ میلیونر» که نامزد ده جایزه اسکار هم شده، فیلم «از چندیچاک به چین» اصلا زبان انگلیسی ندارد، بلکه هندی و ماندرین است، و البته انتظار جایزه گرفتن هم ندارد. با این حال، شرکت برادران وارنر امیدوار است با استفاده از موفقیت «زاغه سگ میلیونر» این فیلم را در آمریکا بفروشد، هر چند که در ده روزی که از اکران آن در صد سینما می گذرد، نتیجه متوسط گرفته و حالا اکران فیلم از صد سینما در هفته گذشته، به 25 سینما محدود شده، و بنا به گزارشها، در هند هم فروش آن متوسط است.
 
chandi_2داستان عجیب و غریبی دارد. ملغمه عجیبی است پر از رقص و آواز، تک گوئی های احساساتی، بی تفاوتی فرهنگی، به اضافه یک سیب زمینی به قد آدم، و ویدیوهای هیپ هاپ با شرکت ستاره پاکستانی بوهمیا... در واقع یک کارتون است که با هنرپیشه ها و در فضاهای واقعی فیلمبرداری شده -- یکی از مشکلات این داستان برای تماشاگر غربی، اعتقاد به تناسخ ارواح است که در غرب زیاد معمول نیست، اما در فرهنگ هند، ظاهرا، امر قبول شده ای است که معتقد است روح نمی میرد، بلکه در موجودات مختلف حلول می کند و بارها و بارها بر می گردد به این جهان.
 
در داستان تقریبا بی سر و ته این فیلم، چند تا چینی حقه باز و ناشناس، می آیند سراغ شخصیت اکشی کومار، سیدو، که کمک آشپز ساده ای است در چندیچاک، بازار شلوغ و قدیمی دهلی قدیم، و به او می گویند که روح یک امیر دلیر و سلحشور چینی در بدن او حلول کرده. او می رود به چین تا به سبک فیلمهای جیمزباندی، با یک سرمایه دار بدکار مبارزه کند. خانم دیپیکا پادوکون، در دو نقش، دو دختر دوقلو ظاهرا می شود که یکی خیر است و دیگری شر، و پدر فراموشکار این دو تا هم، معلم هنرهای رزمی می شود برای سیدو.

مشکل این فیلم در بازار آمریکا این است که هنرمندان آن برای جامعه غرب، به خصوص آمریکائی ها که تا حالا این جور سینما را ندیده اند، اصلا شناخته نیست. اکشی کومار، سلطان بالی وود، به نوعی جکی چن سینمای هند است، یعنی در فیلمهای کاراته ای و بزن بزن هندی بازی می کند، که البته بدون رقص و آواز نمی شود. راجر ایبرت، این هنرپیشه ترکیب ادم سندلر و جری لوئیس، کمدین کلاسیک سینمای هالیوود است، ولی کمتر از جری لوئیس خل وضع است و کمتر از ادم سندلر، جذاب. بعضی هم او را ترکیبی از ادم سندلر و بورات (ساشا کوئن) توصیف کرده اند.  خانم دیپیکا پادوکون هم داشت می رفت که ستاره ورزش بدمینتون هند بشود ولی وارد سینما شد... این سومین فیلمش است و قرار است تبدیل بشود به یک ستاره جهانی.

chandi_4فیلم «از چندیچاک به چین» یک مقدار گیج کننده است برای منتقدهای آمریکائی... آنها که بیشتر از هر چیز، با غذاهای هندی وچینی در شهرهای آمریکا خیلی آشنا هستند، اغلب ترکیب های خوراکی را مثال اورده اند با این تاکید که مثل غذاهای تند چینی و هندی، یکی دو قاشقش جالب است اما تحمل همه بشقاب سخت می شود... برای همین، منتقد هالیوود ریپورتر یادآور شده که این فیلم فقط تماشاگر هندی خواهد داشت در آمریکا...
ولی به عقیده دن کویس، منتقد واشنگتن پست، فیلمی است طولانی پر از صحنه های آماتوری و احمقانه و خسته کننده و عجیب و غریب، که گاهی اخم، ولی بیشتر پوزخند به صورت تماشاگر می آورد. اما همین منتقد نوشته به خاطر صحنه های زدو خرد کونگ فو، که ده دوازده بزن بهادر چینی و هندی، یک کلاه مردانه و دیوار بزرگ چین را با هم مخلوط کرده، به دیدنش می ارزد.
 
مایکل هاردی، در باستون گلوب، از اغراق اکشی کومار در بازیگری انتقاد کرده و نوشته این فیلم تماشاگران آمریکائی را به خاطر ترکیب گیج کننده مسیقی و رقص و کونگ فو، حیرت زده می کند اما برای آنها که استعداد سرگرم کردن را در هنرمندان تحسین می کنند، دیدنی است.
 
جاناتان کوریر در سنفرانسیسکو کرانیکل نوشته معلوم نیست دنیا برای یک فیلم هندی کاراته ای کمدی آمادگی داشته باشد. از دید این منتقد، در این فیلم، تماشاگر به کمدی نمی خندد، بلکه به چرندهای تخیلی آن می خندند، مثل حلقه ای که هرکه بپوشد، رقصنده می شود، یا صحنه ای که رئیس سیدو با اردنگی او را پرت می کند وسط عروسی. از دید این منتقد هم بهترین قسمت این فیلم، کونگ فو، یا هنرهای رزمی است، به اضافه صحنه های رقص و آواز... که در این فیلم یک کم طولانی تر از تحمل تماشاگران است.

ویدیو و دنباله مقاله...

January 28, 2009

Franz Ferdinand: Tonight

انتشار آلبوم جدید فرنتس فردیناند

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی
هفته پیش در بریتانیا و آمریکا، تک ترانه یولیسیس، نخستین ترانه از آلبوم جدید گروه راک اسکاتلندی فرنتس فردیناند، به محض انتشار به مقام بیستم جدول تک ترانه ها و همچنین جدول راک مدرن بیلبورد صعود کرد، که خبر از بازگشت گروهی می دهد که با احیای راک الکترونیک و رقص دار دهه 1980 در دو آلبوم قبلی اش، محبوبیت خارق العاده یافت... در گزارش امشب، همکار ما بهنام ناطقی نگاهی می اندازد به نخستین آلبوم عمده موسیقی راک سال 2009.
ظاهرا در آلبوم سومش گروه فرنتس فردیناند هم مثل گروه کیلرز The Killers می خواهد تجربه تازه ارائه بدهد. از خیلی جهات، موسیقی فرنتس فردیناند و کیلرز، یکی از بریتانیا، و دیگری از لاس وگاس آمریکا، ریشه مشترک دارند، و در حالیکه گروه کیلرز با آلبوم جدیدش در واقع به این صدا و به این سازبندی باز می گردد، بعد از یک دور انحرافی، گروه فرنتس فردیناند همان کار را تکمیل می کند، به اضافه یک کم تجربه جدید در زمینه موسیقی الکترونیک، که ضمن نوآوری، علاقمندان همیشگی اش را از دست ندهد. (فرنتس فردیناند شاهزاده اطریشی بود که سر کشته شدنش جنگ اول جهانی به راه افتاد. اسم گروه از اینجا می آید.)
اجرا در صفحه فروشی
Tonight_CD_Cover
اعضای گروه راک اسکاتلندی فرند فردیناند، بعد از نزدیک به 18 ماه غیبت از صحنه، چند روز پیش در این صفحه فروشی در خیابان اکسفورد لندن روی صحنه رفتند، برای یک اجرای غیرمنتظره به منظور معرفی «امشب فرنتس فردیناند» سومین آلبوم این گروه. ترانه یولیسیس، نخستین ترانه این آلبوم، خبر از آغاز شبی دراز و بیدار می دهد، داستانی که در تمام ترانه های آلبوم جدید ادامه پیدا می کند.
الکس کپرانوس، می گوید گروه در 18 ماه اخیر، مشغول تمرین بود در گلاسگو، برای یافتن صدائی تازه و همکارش نیک مککارتی می گوید در آلبوم جدید با تهیه کننده دن کری، تجربه های تازه داشتند، و چند ترانه خوب. کپرانوس می گوید تجربه کردن و یافتن چیزهای نوین خوب است و تغییر فضا به تغییر دید آدم و الهام تازه کمک می کند.
آلبوم جدید فرانتس فردیناند، نخستین آلبوم عمده سال در بازار موسیقی بریتانیاست و استقبال از آن، محک تازه ای برای مدیران صنعت موسیقی است که شاهد شاهد سه درصد کاهش فروش آلبومها بوده اند و 33 درصد افزایش فروش تک ترانه ها. کپرانوس می گوید در حال حاضر این طور به نظر می رسد که تک ترانه فرمول محبوب تری است اما او دوست دارد آلبوم درست کند که حس و حال هنری گروه را در مقطع زمانی خاص نشان می دهد و کار کاملتری است از تک ترانه.
Franz-Ferdinand_PR_Photo تک ترانه جدید، یولیسیس فرمول ترکیب گیتار، نغمه های الکترونیک و کوبه های رقص دار را در کار فرانتس فردیناند با تاکیدی بیشتر بر کیبورد و سینتی سایزر، تازه می کند، ولی به معنی پایان محبوبیت گیتار در موسیقی راک نیست. کپرانوس می گوید سال 1963 وقتی کمپانی دکا بیتلها را رد کرد به آنها گفته شد که دوره گروه های گیتار به دست تمام است، در حالیکه اینطور نبود و هنوز هم اینطور نیست، و نمی شود گفت حالا یک دختر با سینتیسایزر گل کرده، دیگر هیچ گروه گیتار بدستی نخواهد بود. او می گوید گیتار را دوست دارد و سینتیسایزر را هم دوست دارد و آنچه می ماند، موسیقی خوب است.

امید آینده

ولی فرانتس فردیناند، گروهی که یکی از امیدهای کمپانی های صفحه پرکنی بود برای آینده راک مدرن، تقریبا دو سه سال است که پیداش نبود.گروه فرنتس فردیناند، مثل خیلی دیگر از گروه های راک غیرمتعارف انگلیسی، ریشه هنری دارد. مثلا کارش پر است از اشاره به دادائیسم، آوانگارد اوائل قرن بیستم، و حتی مدرنیسم روسیه، البته در تصاویر آلبومها و ویدیوهاش. ولی معروف است در باره گروه های راک که می گویند تمام عمر را وقت دارند که آلبوم اول را بنویسند و ضبط کنند. بعدش فقط شش ماه برای دومی وقت پیدا می کنند.

Franz_Ferdinand_1st_CD_Cover آلبوم اول فرنتس فردیناند، یک همچه آلبومی بود که در سال 2004 بیرون آمد و موفقیت خارق العاده ای داشت برای یک گروه ناشناس، سوم شد در بریتانیا، یک میلیون نسخه فروخت در آمریکا... سه تا تک ترانه از آن به جدول بهترین ده ترانه روز انگلیس و آمریکا صعود کردند آن سال، یک جایزه عمده گرفت، جایزه مرکوری، و این گروه را از کلوپ های کوچک بیرون کشید و به تالارهای بزرگ برد و البته جایزه گرمی Grammy.
این آلبوم پیام جالبی داشت در برابر موسیقی سنگین گروههای راک غیرمتعارف، به خاطر اینکه بازگشتی بود به یک نوع راک رقصی با استفاده از ضرباهنگ های تکنو یا سینتی سایزر.
ولی آلبوم بعدی، یعنی البوم You Could Have It So Much Better با شاره به فیلم معروف الکساندر You_Could_Have_CD_Coverرادچنکو، سینماگر پیشتاز روسی، به فاصله کمتر از یکسال بعد از آن بیرون آمد و آن هم هر چند حرف نوئی نداشت، اما مهارت آهنگسازی و سازبندی آنها را نشان می داد، به خاطر تنوع ضرباهنگها – هر چند فضای آلبوم نداشت و مثل مجموعه تک ترانه های شنیدنی بود، ولی هم در آمریکا و هم در بریتانیا، اول شد.
به این ترتیب، باید گفت گروه فرانتز فردیناند، که سه سال پیش می رفت تا عظیم ترین و پرفروش ترین گروه راک دنیا بشود، مثل گروه کیلرز، سه سال نشست کنار و جالب است که مشابه گروه Killers این گروه هم بعد از یک دوره طولانی (سه ساله) به موسیقی سبک سینت پاپ یا سینتیسایزر بر می گردد، در آلبومی که چه از نظر نوع موسیقی، و چه از نظر مفهوم ترانه ها، انسجام بیشتری دارد... هرچند که لحنی تجربی تر دارد، تجربه هائی هم در صدا و هم در سازبندی... با کمک یک تهیه کننده جدید. خوب انتظار زیاد بود برای این آلبوم... ولی گروه هائی که ستاره می شوند، زیاد نمی توانند تجربه کنند، برای اینکه علاقمندانشان را از دست می دهند.
یک فرق ترانه های آلبوم جدید، مثلا همین ترانه یولیسیس با ترانه هائی که گروه فرنتس فردیناند را در دنیا به شهرت رسانید فرق می کند، مثلا آن جاذبه فوری را ندارد، مثل کارهای قبلی، ماشینی و الکترونیک نیست، تاکید بیشتری روی گیتارها هست... و به قول منتقد پیچفورک، آن همسرائی لالا که اول زیاد به چشم نمی آید، بعد از چند بار شنیدن، دیگر از ذهن بیرون نمی رود. خود الکس کپرانوس گفته که آهنگهای این البوم از نظر تم با هم مشترک هستند، همه در باره یک شب هستند از غروب تا سحر... و در آن خیلی الهام های تازه هست، مثل موسیقی soul... این منتقد گفته بیشتر از فروشش این روزها، آلبوم جدید مسیر خلاقی را برای آینده گروه نشان می دهد، به طرف موسیقی تکنو هاوس و ترکیب آن با راک و سول.
یک منتقد در آمریکا، اریک دانتون، که در روزنامه کوران هارتفورد می نویسد، نوشته در این آلبوم گروه فرنتس فردیناند به نوعی توازن رسیده اند در کارشان، که هر چند مثل آلبوم اول، بلافاصله گیرا نیست، ولی متفکرانه تر و از خود مطمئن تر است، نوعی راک رقصی هوشمندانه تر از گذشته... منتقد راک روزنامه گاردین لندن نوشته در آن آلبوم گروه سعی می کند ضمن حفظ تداوم، و جاذبه تجاری، کار تازه ای بکند ولی فقط در بعضی لحظات موفق شده است.


ویدیو و دنباله مقاله...

January 27, 2009

Hedda Gabler on Broadway

اجرای تجدیدنظرطلبانه «هدا گابلر» روی صحنه برادوی

 
 
گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی
حمله دسته جمعی منتقدان نیویورک به برداشت جدیدی از نمایش هدا گابلر، اثر هنریک ایبسن، روی صحنه تئاتر حرفه ای نیویورک، برادوی، خبر ساز شد. در اجرای جدید از نمایش هدا گابلر ایبسن، با بازنویسی توسط کریستوفر شین، نویسنده نسل نو، نقش شخصیت اصلی را ستاره سینما و تلویزیون، خانم مری لوئیس پارکر Mary Louise Parker بازی می کند. اما رفت و آمد ستاره های هالیوود به صحنه های برادوی تازگی ندارد. چرا این یکی یک باره بحث انگیز شده؟ چون کم پیش می آید ستاره ای این طوری تو سرش بخورد درست فردای افتتاح نمایش، که کوس رسوائی اش را در دنیا بکوبند، در باره اش به همه دنیا گزارش دهند، از جمله مثل حالا که مثلا ما داریم این را برای ایران گزارش می دهیم.
دلیلش این است که منتقدها، به خصوص مهم ترین آنها در این شهر، یعنی منتقد نیویورک تایمز، بن برنتلی، بازی خانم مری لوئیس پارکر را چنان کوبیده اند که حالا یک عده که قصد نداشتند بروند این نمایش را ببینند، بلیط خریده اند از روی کنجکاوی، که ببینند چه بازی ای است که منتقد آن را ناشیانه و ضعیف و مرده وار توصیف کرده، به خصوص با توجه به محبوبیت مری لوئیس پارکر در سریال «علف» Weeds در شبکه تلویزیونی شوتایم.
در اجرای جدید، به کارگردانی هنرمند انگلیسی ایان ریکسن Ian Rickson که ماه قبل، اجرای مرغ دریائی چخوف او در برادوی روی صحنه بود، با متن جدید و همچنین با استفاده از موسیقی وهم انگیز راک که هنرمند برجسته راک مستقل، پی جی هاروی PJ Harvey برای زمینه بعضی از صحنه های نمایش نوشته، خانم پارکر، به گفته خبرگزاری رویتر، برداشت مدرن و جسورانه ای از این شخصیت ارائه داده.

Hedda_Gabler2_AP_Photo-Boneau_Bryan_Brown_PRاجرای جدیدی از نمایش هنریک ایبسن، هدا گابلر، با شرکت هنرپیشه سینما و تلویزیون مری لوئیس پارکر، دیروز محافل هنری نیویورک بود. اما به فاصله کوتاهی بعد از پائین آمدن پرده و تعظیم بازیگران، نقدهای تند و گزنده مطبوعات نیویورک، کام هنرمندان و تهیه کنندگان این نمایش را تلخ کرد.
نقش هدا گابلر، شخصیت معماگونه ای که هنریک ایبسن از محرومیت و استیصال زن معاصر ساخته است، محبوب هنرپیشه های بزرگ و بلندپرواز است که هر یک می خواهند با تعبیری جدید، معنی این زن و انگیزه های او را تعریف کنند. و اینک در تعبیر گروه تئاتری «راوند ابات» نقش هدا گابلر، سهم خانم مری لوئیس پارکر است که تعریف کند.
خانم مری لوئیس پارکر می گوید این نقش بارها به او پیشنهاد شده بود، اما این بار وقت و همکاران را مناسب یافت و فکرهائی هم به ذهنش خطور کرد و با «راندابات» هم می خواست کار کند. شخصیت هدا را بعضی مجنون و خودبین بازی کرده اند، بعضی سکسی و بازیگوش، و برخی توطئه گر مکار، مثل بانو مکبث... اما به قول منتقد نیویورک تایمز خانم مری لوئیس با بازی خود، می خواست هلدا گابلر را یک مرده متحرک، تصویر کرد.

خانم پارکر می گوید یافتن توازن بین تعبیرها و یافتن گذرگاهی برای رسیدن به لحظه آخر، چالش ایفای این نقش است، ولی همین دشواری، آن را برای زنان بازیگر جذاب می کند. نیویورک تایمز در نقد خشمگین خود، اجرای خانم مری لوئیس پارکر را بدترین اجرای هدا گابلر دانست. خانم پارکر می گوید خواندن این نقدها البته آدم را از مسیر خود پرت می کند و باعث می شود آدم در خودش شک کند. او می گوید قوی هست ولی نه به اندازه روکش تفلان. با این حال، خانم پارکر می گوید تئاتر برادوی را بیشتر از هر جای دیگر برای کار خود مناسب می داند. حالا بعضی احتمال دارد نقدهای تند مطبوعات نیویورک، به ادامه اجراهای هدا گابلر کمک کند.

برخورد متفاوت

Hedda_Gabler_AP_Photo-Boneau_Bryan_Brown_PR


البته اگر همه منتقدها یک صدا نقدهای مثبت می نوشتند در ستایش از این برداشت از هدا گابلر، و این بازی، گروه تئاتری راوندابات، تهیه کننده نمایش، خوشحال تر می شد. در نمایش کلاسیک هنریک ایبسن Ibsen که بارها در ایران اجرا شده، هدا گابلر، دختر یک ارتشی کارخانه دار است که بلندپروازی های قرن بیستمی خودش به عنوان یک زن آزاد در اجتماع را رها کرده و تن داده به قیدو بندهای قرن نوزدهمی یک ازدواج قراردادی، و حسودی می کند به زن دیگری، که موفق شده عشق سابق او را که آدم لاابالی و خیال پردازی بود، به راه بیاورد، به طوری که حالا در آستانه انتشار بزرگترین شاهکار قرن قرار گرفته، در حالیکه شوهر هدا یک محقق متوسط است.
ولی واقعا معلوم نیست از روی طینت بد است یا از روی جنون، یا به دلیل بلندپروازی های اجتماعی، یا از سر ملال از زندگی یکنواخت، که هدا گابلر زیر جلد این آدمها می رود برای تحریک آنها به کارهای مصیبت بار. شاید برای همین است چند سال اخیر، چهار بار در نیویورک روی صحنه آمده با شرکت هنرپیشه های بزرگ، و برداشت های متفاوت. در سه سال گذشته، الیزابت مارول Marvel، کیت برتن Kate Burton و کیت بلانشت در اجرای تئاتر سیدنی که فصل پیش در اپراخانه بروکلین روی صحنه آمد، هدا گابلر را بازی کرده اند، هریک با برداشتی کاملا متفاوت با دیگری.

 
به قول دیوید ادلستاین، منتقد مجله هفتگی نیویورک، هدا گابلر با اینکه از عصر خودش جلو بود، ولی همچنان اسیر دوره ی «نمایش های خوش ساخت» است، و چالش کارگردان امروزی این اثر این است که هم در خدمت ایبسن، به عنوان نجار هوشمند نمایش ناتورالیستی باشد و هم در خدمت ایبسن شاعر آینده نگر نمایش های اسطوره ای، برای اینکه این اثر، که در مرحله گذار از قرن نوزده به انقلاب صنعتی قرن بیستم نوشته شده، شعر و اسطوره رومانتیک را مخلوط می کند با واقعی گرائی نمایش اجتماعی قرن بیستمی، که داخل یک چاردیواری تعریف شده اطاق نشیمن می گذرد.
Hedda_Gabler3_AP_Photo-Boneau_Bryan_Brown_PRدیوید ادلستاین نوشته خیلی کارگردانهای امروزی، تحریک می شوند که اره برقی دست بگیرند برای در هم ریختن رآلیسم این نمایش که آن را از چاردیواری واقعی گرایانه اطاق نشیمن خلاص کنند، به منظور جلوه بیشتر دادن به جنبه های اسطوره ای شاعرانه زیر آن. ولی اختلاف نظر بین منتقدها، باید برای تماشاگر گیج کننده باشد. مثلا بن برنتلی در نیویورک تایمز که این اجرا را آماتوری و افتضاح خوانده، اجرای سال پیش این کارگردان از مرغ دریائی چخوف و کارهای قبلی تک تک هنرپیشه ها را ستوده، این در حالی است که منتقد برجسته دیگر، یعنی جان سایمون، که پنجاه سال است با نقدهاش سختگیرانه و سازش ناپذیرش در مجله هفتگی نیویورک، و حالا در هفتگی آبزرور، خیلی از محترم ترین هنرمندان را کوبیده، حالا موضعی درست عکس بن برنتلی گرفته.

یعنی نوشته این کارگردان، بعد از پاره پوره کردن نمایش مرغ دریائی چخوف، حالا آمده تا به یک شاهکار دیگر، یعنی نمایش هدا گابلر ایبسن، گند بزند، و نوشته اصلا دلیلی ندارد یک نویسنده کوچک و دون پایه مثل کریستوفر شین، بردارد شاهکارهای تئاتر معاصر را به بهانه امروزی کردن آنها، بازنویسی کند. سایمون نوشته: شاهکارهای بزرگان تئاتر، به خاطر بی زمانی و جهان شمولی به این موقعیت رسیده اند، حالا چه اشکالی دارد که زبان نمایش کمی قدیمی جلوه کند، اصلا خوب هم هست که به زبان اوائل قرن بیستم صحبت کنند که کمک کند به تماشاگر برای مقایسه گذشته و حال.
بعضی از منتقدها، هم بازنویسی کننده، هم کارگردان و هم هنرپیشه را مقصر ضعف این اجرا می دانند. مثلا مایکل کوچ وارا، از خبرگزاری آسوشیتدپرس، برداشت کارگردان ایان ریکسن را روانخراش و ملودراماتیک توصیف کرده ولی ضمنا نوشته مشکل اصلی بازی «نوروتیک» (عصبی) مری لوئیس پارکر است که از اول نمایش به طرز تب آلودی ناراحت است، به قدری که دیگر جا نمی گذارد که در طول نمایش، بر میزان دلزدگی و بیزاری اش از زندگی و اطرافیانش، چیزی اضافه کند.

 
الیسا گاردنر، منتقد USA Today نوشته بازی خانم پارکر بیشتر به یک دختربچه لوس و بهانه جو شبیه است تا زن خودباخته ای، اسیر ازدواجی که آن را قاتل روحش می داند. این منتقد ولی مقصر اصلی را نویسنده کریستوفر شین و کارگردان ایان ریکسن دانسته که سعی کرده اند با برداشت خود، جنبه های روانشناختی کار ایبسن را بزرگ کنند، و این نمایش کلاسیک تئاتر معاصر را برای تماشاگر امروزی قابل فهم تر بسازند. منتقد ورایتی، دیوید رونی هم بازنویسی نمایش را مایوس کننده و بی رمق توصیف کرده و اجرا را غرق در اطوار غریب، ملول و ملالت آور.


ویدیو و دنباله مقاله...

January 14, 2009

Notorious B.I.G.

مر گ زود هنگام قافیه پرداز پیشگام موسیقی رپ

نوتوریوس فیلم نوتوریوس ماجرای کریستوفر والاس، معروف به بیگی اسمالز پسربچه فقیر بی پدری است، گریزان از درس و مدرسه، که در کوچه های بروکلین به مواد فروشی می افتد، اما به مدد استعداد خارق العاده اش در موسیقی هیپ هاپ به اوج شهرت می رسد، و با چندین آلبوم خارق العاده، به موسیقی نوپای هیپ هاپ شکل می دهد، قبل از آنکه در 24 سالگی به ضرب گلوله از پای در آید.

کارگردان جرج تیلمن می گوید در اوائل دهه 1990 وقتی اولین آلبوم بیگ Ready to Die، بیرون آمد، تجربه های او، آدمهائی که دور و برش بودند، چیزهائی که دید، هنوز هم آنجا هستند و خیلی از آدمها و صحنه های زندگی او را در فیلم گذاشته ایم، از دید او، و در فیلم، بروکلین هم یک شخصیت است، مثل موسیقی.تهیه کننده شان کومبز می گوید تماشای فیلم برای او جنبه عاطفی دارد، او را می خنداند، می رقصاند، و به گریه می اندازد.

بخش عمده ای از فیلم را سه زن عمده زندگی بیگی تشکیل می دهند، مادرش ویولتا، که نقشش را Bissett بازی می کند، یک مهاجر جامائیکائی بود که دست تنها بیگی را بزرگ می کرد... همسرش فیث اونز، و معشوقش، لیل کیم، رپر و ترانه سرا.

در یک صحنه، کریستوفر به سبک خودش با رپ به فیث ایونز پیشنهاد ازدواج می دهد. جذابیت فیلم مدیون بازی پراحساس جمال گریوی وولارد در نقش کریستوفر والاس است. جمال ونوتوریوس ولارد Woolard بیگی را شخصیتی برجسته می داند که توانست رویای خود را تکمیل کند. او می گوید مردم خیلی چیزها را در باره بیگی نمی دانند، که مثلا بانمک بود و قلب بزرگی داشت. استعداد بیگی اسمالز را وقتی هنوز در خیابانهای بروکلین مواد فروشی می کرد، رپر و تهیه کننده موسیقی شان کومبز، که آن موقع به «پاف ددی» Puff Daddy مشهور بود، کشف کرد و به جهانیان شناساند.

درک لوک، نقش شان کومبز جوان را بازی می کند. درک لوک می گوید چالش بازی کردن نقش آدم زنده، زنده بودن آن آدم است. نقش نوجوانی بیگی را پسرش کریستوفر جونیور بازی می کند که وقتی بیگ کشته شد، تازه به دنیا آمده بود. شان کومبز می گوید بازیگر نقش او، درک لوک، اراده و اشتهای او را برای موفقیت، همچنین پیچیدگی رابطه او و بیگی را خوب در آورده بود.

محور فیلم و داستان محوری زندگی نوتوریوس بیگ، دوستی اش با رپر با استعداد همعصرش، توپک شکور است، که به سوء تفاهم و جنگ رپرهای شرق و غرب آمریکا انجامید که جان هر دو جوان را گرفت. کلیشه تاریخی اصلا خود زندگی این آدم اگر بخواهی اینطور نگاه کنی، کلیشه ای است، و تا دم مرگش، انگار یک فرمول را دنبال کرده، ولی برخلاف انتظار، از این زندگی فرمولی و کلیشه ای، یک فیلم اصیل بیرون آمده، که به قول جسی واشینگتن، منتقد خبرگزاری آسوشیتدپرس، فیلم نوتوریوس از کلیشه فیلمهای گنگستری هیپ هاپی فراتر رفته، و بیشترش را هم مدیون کار رپر گمنام و بازیگر فیلم اولی است به نام جمال وولارد Woolard که بازی اش حتی برانگیزاننده و موثر توصیف کرده. وولارد شبیه بیگی است و بچه همان محل است، اما کارگردان جرج تیلمن، از توانائی های چهره پراحساس این بازیگر برای انتقال عواطف استفاده کرده.

برای هوادارانش حتما جذاب است دیدن جزئیات این زندگی، به خصوص که ظاهرا با شرکت همه دست اندرکاران درست شده، از جمله با شرکت و تلاش مادر بیگی اسمالز و البته با کمک و نظارت شان کومبز. مدتی که باید صبر کنی برای اینکه به تاریخ بپیوندی، اما در زمان اینترنت و سرعت انتقال اطلاعات، مدت زمان لازم برای پیوستن به تاریخ، کوتاه شده، ماجرای ۱۱ سال پیش، که هنوز در اذهان تازه است، می تواند برای نسل جدید خریداران هیپ هاپ و بلیط سینما، تاریخی باشد. ولی ماجرای کریستوفر والاس، یا بیگی اسملز، ریشه اش در دهه 1980 است که نوع تلخیص شده ای از کوکائین به نام کرک crack، این ماده مخدر را که در دهه قبلش مخصوص محافل شیک و پولدارها بود، در محلات فقیرنشین مراکز شهرها گسترش داد. بیگی اسمالز، پسر بی پدری که مادر تحصیلکرده جامائیکائی او را نگه می دارد، و به خاطر هیکلش مورد مسخره همکلاسی ها قرار دارد و کشانده می شود به تبهکاری های جزئی، و سر از زندان در می آورد. بیشتر هواداران بیگی که شعر تمام رپ های او را حفظ هستند؛ جزئیات زندگی بیگی را می دانند، اما آنچه این فیلم به دانش آنها اضافه می کند، ماجرای زنهای زندگی اوست.

notorious_3 جرج تیلمن، کارگردان این فیلم، با فیلمهائی مثل Soul Food و Barbershop نشان داد که نگاه موشکاف و عاطفی ای دارد به زندگی سیاهان طبقه متوسط، به خصوص مسائل نسل های مختلف زنهای جوامع شهری، داستان تقلاها، دلبری ها و پیروزی های بیگی را در این روابط، را با اصالت بازسازی کرده، به خصوص با کمک کوچه فلتون، محل زندگی او در بروکلین، و خیابانهائی که بیگی در آنها کودکی و نوجوانی خود را گذراند. نقدها به قول اوئن گلیبرمن، منتقد هفته نامه EW فیلم نوتوریوس، سفری است بی معذرتخواهی به خشونت، گشنگی، و تب پولی که دنیای هیپ هاپ را گرفته، که در عین حال، هم آزادیبخش است و هم ویرانگر. به این ترتیب، فیلم به اسطوره هائی که خوراک هیپ هاپ است، وفادار می ماند.

آنچه بیشتر منتقدها در سناریو ستایش کرده اند این است که فیلم سعی نکرده بیگی را تطهیر کند، با اینکه فیلم را مادرش و نزدیک ترین دوستش تهیه کرده اند، ولی مثلا نشان می دهد که بیگی حتی به زن حامله هم کوکائین می فروخت... کرک هانیکات، منتقد هالیوود ریپورتر نوشته جرج تیلمن، فیلم درجه اولی ساخته که پرده را از مناظر رنگین، صحنه های عاطفی سنگین، و شخصیت های آهنگین، که انگار با ریتم هیپ هاپ حرف می زنند و راه می روند، پر می کند، و یکی از جنبه های مثبت آن این است که نشان می دهد هنرمندان هیپ هاپ چطور از آرزوها و خیالات کوچه های فقرزده، بهره برداری می کنند.

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

طبیعی است که این، یک فیلم تجاری پاپ است و منتقدهائی که به این موضوع حساس هستند، آن را کوبیده اند. مثلا منتقد ویلج وویس نوشته فیلمی که قرار است راجع به یک یاغی باشد با داستانی بزرگتر از زندگی، فیلم سربه زیری از آب در آمده که شگفتی و خیرگی در آن وجود ندارد، و انتقاد کرده از سناریوی فیلم که از کنار مرگ مرموز بیگی و توپک شکور، رد می شود، و این دو راز را، یعنی اینکه چه کسی بیگی را کشت و چه کسی شش ماه بعد در کالیفرنیا، توپک شکور را کشت، سربسته باقی می گذارد، علیرغم اینکه دهها خبر و مطلب و تحقیق روزنامه ای در این باره منتشر شده، پراز اتهامات مختلف، از جمله به پلیس های فاسد.

ویدیو و دنباله مقاله...

January 13, 2009

Waltz with Bashir

والس با بشیر: نقاشی متحرک مستند

 

waltz-with-bashir-01 یکشنبه شب در مراسم اهدای جوائز گولدن گلوب، یک فیلم در باره نبرد اسرائیل در لبنان در سال 1982، یک فیلم کارتونی، یا نقاشی متحرک، از یک هنرمند اسرائیلی، برنده جایزه بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان سال شناخته شد. دوسال پیش که فیلم «والس با بشیر» ساخته می شد، اسرائیل برای بار دوم نیرو به خاک لبنان فرستاده بود، و هم اکنون که این فیلم در کشورهای مختلف جهان نمایش داده می شود، نیروهای اسرائیلی بار دیگر می خواهند در غزه دست به عملیات بزنند. ظاهرا تاریخی که این فیلم تصویرگر آن است، مدام تکرار می شود و زندگی در حالت جنگ پیاپی... موضوع والس با بشیر، عذاب وجدان و مسئولیت اخلاقی سربازانی است که در سرزمین بیگانه شاهد فجایعی مثل قتل عام در اردوگاه های صبرا و شتیلا می شوند.

 

والس با بشیر یک فیلم ابتکاری است که مرز رویا و بیداری، خاطره و کابوس و مستند و داستانی و نقاشی متحرک را در شکسته و فیلمی است غیرمتعارف، که انواع ترکیب های نامانوس برای توصیف آن به کار رفته... مثلا نقاشی متحرک یا انیمشن واقعی گرا، یا انیمیشن مستند...

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

قبل از اینکه گولدن گلوب بهترین فیلم خارجی را ببرد، نامزد نخل طلای کن بود، جایزه منتقدان نیویورک برای بهترین فیلم نقاشی متحرک را برد دو هفته پیش، جایزه گزینه منتقدان Critics Choice را برنده شد و همچنین جایزه انجمن ملی منتقدان آمریکا، و دهها جایزه کوچک و بزرگ دیگر در سراسر دنیا، از جمله تمام جوائز سینمای اسرائیل و اروپا را درو کرد.

 

آری فولمن، افسر سابق ارتش اسرائیل، کارگردان فیلم ابتکاری نقاشی متحرک والس با بشیر که فیلمش جایزه گلدن گلوب بهترین فیلم خارجی زبان را برنده شد، در پایان مراسم به یک خبرنگار اسرائیلی گفت مراسم گلدن گلوب برای او، اولش مثل عروسی بود ولی بعد از دیدن آن همه آدم شوکه شد. فولمن بعد با تاسف می گوید ته سالن، جائی که او و زنش را نشانده بودند، از ستارگان هالیوود خبری نبود.


این طرز برخورد خودمانی و ساده، به فیلمسازی تعلق دارد که فیلم نقاشی متحرک واقعی گرایانه اش در باره جنگ اسرائیل در لبنان، تقریبا یک سال است سوگلی جشنواره ها و جایزه هاست، از جشنواره کن، که اینجا او را فرش قرمز آن می بینیم، تا جوائز گلدن گلوب، و جایزه برگزیده منتقدان یا Critics Choice Award.


فولمن می گوید تصمیم گرفته بودم اگر اتفاق خوبی برای این فیلم افتاد، همیشه آن را به هشت کودکی تقدیم کنیم که در خانواده های کارکنان استودیوی کوچک تل آویو در زمان ساخته شدن این فیلم به دنیا آمدند. او می گوید امیدوارم وقتی شما بچه ها در بزرگسالی این فیلم را دیدید، جنگی که در آن هست، به نظر شما یک بازی ویدیوئی باستانی باشد، بدون هیچ رابطه ای با زندگی شما.


آری فولمن بهار امسال در جشنواره کن می گوید در آغاز این روند، به عکسهای آن دوره از زندگی خودش نگاه می کرد و می دید نمی تواند با کسی که بود همسانی احساس کند، انگار به آدمی در یک زندگی دیگر نگاه می کرد. او می گوید در پایان روند ساخته شدن این فیلم، حالا می تواند به آن عکسها نگاه کند و واقعیت را بپذیرد و دنبال بقیه زندگی اش برود. فولمن ساختن این فیلم را یک درمان روانی برای خودش توصیف می کند.
فولمن می گوید فیلم خود را یک فیلم سیاسی نمی داند، و می افزاید این یک فیلم شخصی است، در باره خاطره. او می گوید در فیلمش خبر سیاسی نمی تواند باشد، چون همه خبرها و مدارک مربوط به آن دوره را می دانند.


فولمن بعد از بردن جایزه گلدن گلوب می گوید متاسفانه موضوع فیلم او هنوز هم مربوط و مطرح است. او می گوید فیلمش فقط یک پیام عمده دارد و آن پیام ضد جنگ است، که هم دو سال پیش، هنگام ساخته شدن این فیلم جریان داشت و هم امروز در جریان است.


***

waltz-with-bashir-03 به فیلم «والس با بشیر» نقاشی متحرک مستند می گویند، به این دلیل که این فیلم هم در واقع یک فیلم مستند است از سفرها و مصاحبه های فولمن با همقطارهاش در نیروهای اسرائیل در اشغال لبنان. در این مصاحبه ها، آری فولمن در باره نقش سربازان اسرائیل در قتل عام آوارگان فلسطینی در اردوگاه های صبرا و شتیلا تحقیق می کند. در این دو اردوگاه، نیروهای فالانژ مسیحی به تلافی کشته شدن یکی از فرماندهان شبه نظامی به دست چریکهای فلسطینی، به کشتار وسیعی دست زدند.


ماجرا هنگامی آغاز می شود که یکی از دوستان آری فولمن، خواب مکرر خود از سگهای هار را برایش تعریف می کند. فولمن متوجه می شود که خودش خاطره ای از جنگ لبنان ندارد، و شروع می کند در ملاقات با همقطارهاش، آن جنگ و کارهائی که خودش مرتکب شده را به یاد آوردن...
او این دیدارها و مصاحبه ها را اول فیلم گرفته و مونتاژ کرده و بعد داده با تکنیک های نقاشی متحرک، بازسازی کنند. کارگردان این فیلم، آری فولمن، که حالا اولین فیلم بلند انیمیشن اسرائیل را ساخته، یک مستند ساز برجسته است و ضمنا نویسنده درامهای تلویزیونی. سریال «تحت درمان» In Treatment شبکه HBO آمریکا، روایت آمریکائی سریالی است اسرائیلی که فولمن نویسنده آن است.
اما تبدیل این تصاویر به نقاشی متحرک فرق می کند با فیلم هائی که دیدیم در آمریکا با استفاده از یک نرم افزار کامیپوتری به نقاشی تبدیل می کنند، مثل فیلم Waking Life از ریچارد از لینکلیتر Linklater

شخصیت هائی که آری در سفرهایش طی پنج سال با آنها دیدار می کند، گذشته را در ترکیبی از خاطرات مسخ شده یا خیالپردازی و گاه کابوس، تعریف می کنند و این تکنیک انیمشین برای شکل دادن به این رویاها و کابوسها، کمک کرده. از سه روش نقاشی متحرک استفاده کرده اند، ولی روی فیلم نقاشی نکرده اند، بلکه از روی صحنه های فیلم، اینها را بازسازی کرده اند، بنابراین حالت اکسپرسیونیستی قوی تری دارد از نقاشی روی خود فیلم... و حالت مالیخولیائی و رویائی و گاه کابوس وار به صحنه ها داده که امکان نداشت در فیلم مستند معمولی بتواند آنها را در بیاورد. خودش گفته نقاشی کار مرزی را می کند بین واقعیت و ناخودآگاه، و در مصاحبه ای با ماهنامه سایت اند ساوند لندن گفته می خواستند تصاویر واقعی شکل مالیخولیا پیدا کند برای اینکه تماشاگر مدام در شک باشد که واقعیت را می بیند یا کابوس را...


***


waltz-with-bashir-02 فیلم والس با بشیر ترکیبی از خاطره نگاری، درس تاریخ، فیلم جنگی، تحقیق روزنامه نگاری که به قول ای او اسکات، منتقد نیویورک تایمز، ملغمه حیرت انگیزی است. این منتقد نوشته در تبدیل فیلم به نقاشی، آری فولمن از همه کارگردانهای معاصر فراتر رفته و چیزی نه تنها یگانه بلکه نمونه و سرمشق به وجود آورده، کاری با جدیت و صداقت خیره کننده زیبائی شناختی، و قدرت برانگیزاننده ی اخلاقی، و کارتون بودن آن هم در موفقیتش، اتفاقی نیست. ای او اسکات اقای اری فلمن را تشبیه کرده به آرت اسپیگلمن که با کتابهای مصور، سری مائوس اش، اساسا یک رسانه بیانی جدید به وجود آورد.

 

از دید جی هوبرمن، منتقد کارکشته ویلج وویس، فیلم والس با بشیر، یک فیلم اصیل است و مستندی است که تنها به صورت انیمشن می شود صحنه های آن را تحمل کرد. هوبرمن به جنبه روان درمانی این فیلم اشاره کرده در تلاش برای به یاد آوردن فجایع، و یادآور شده استفاده از موسیقی غم انگیز و باهیبت مکس ریکتر، که کمک کرده به حس دلگیر و غریبانه ای و از خود بیگانگی که در تصاویر هست.


کنت توران منتقد نیویورک تایمز فیلم والس با بشیر را مالیخولیائی، تحریک آمیز، سوزنده، و داغان کننده توصیف کرده و نوشته نه تنها این فیلم هیچ فیلم اسرائیلی که در زندگی دیده اید شباهت ندارد، بلکه به خاطر ترکیب بی درز واقعیت و خیال، شخصی و سیاسی، نقاشی و عکسبرداری، به هیچ فیلمی که تا به حال دیده اید، شباهت ندارد. توران نوشته از بین بردن مرز واقعیت و کابوس در فیلم والس بابشیر به قدری موثر است که که تصاویر خبری آرشیوی از فجایع انسانی که در صبرا و شتیلا اتفاق افتاده در آخر فیلم، کابوس جلوه می کند.

ویدیو و دنباله مقاله...

December 9, 2008

Aghdashloo in House of Saddam

شهره آغداشلو در «خانه صدام»

house_of_saddam_aghdashloo2سریال «خانه صدام» آخر تابستان، یعنی ماه آگست 2008 در انگلستان از کانال BBC پخش شد و نقدهای خیلی خوبی هم گرفت از مطبوعات آن موقع بریتانیا، اما پخش آن در آمریکا به تاخیر افتاد. ظاهرا اختلاف بود بین تهیه کنندگان سریال، یعنی موسسه آمریکائی HBO که یکی از واحدهای شرکت تایم وارنر است و موسسه انگلیسی بی بی سی. آمریکائی ها نمی خواستند این سریال، که به هرحال به یک موضوع سیاسی مطرح در آمریکا مربوط می شود، قبل از انتخابات پخش بشود که احیانا تاثیری روی نتیجه انتخابات ریاست جمهوری بگذارد، ولی بی بی سی زیر بار نمی رفت، برای همین، نشد که این سریال در بریتانیا و آمریکا همزمان پخش بشود.

 

سریال «خانه صدام» همانطور که از اسمش پیداست، بیننده را می برد به درون قصرها و آپارتمان ها و تالارهای مجللی که صدام، همسرش، پسرها و دخترهاش و دامادهایش و سایر فامیل ها که مقامات مختلف حزب بعث و حکومت عراق را تشکیل می دادند، در آنها زندگی و کار می کردند، و تاریخ معاصر عراق را از طریق روابط درون این خانواده نشان می دهد... جنایات و سیاه دلی و تنگ نظری صدام حسین را پنهان نمی کند، ولی به آن یک رنگ و روی و بعد انسانی می دهد، و جالب است که داستان حکومت این آدم، قتل تدریجی اطرافیانش است، یکی بعد از دیگری، نزدیک ترین دوستان و خویشان خودش، حتی دامادها، یعنی شوهران دو دخترش را هم یا خودش مستقیما یا به غیر مستقیم، به خاک و خون می کشد... شهره آغداشلو در این سریال نقش زن صدام را بازی می کند، که دختر عموش بود، و از بچگی، که صدام را به خاطر ازدواج مجدد مادرش به خانه عموش می فرستند، با هم بزرگ شده بودند.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

شهره آغداشلو در مصاحبه با صدای آمریکا می گوید در سریال صدام در نقش همسر صدام روبرو می شود که دختر عموی او بود و خانواده اش از صدام که بچه یتیمی بود نگهداری می کرد، به این ترتیب، صدام و همسرش با هم بزرگ شده بودند. شهره آغداشلو که در این نقش بارها با صدام روبرو می شود و او را به چالش می طلبد می گوید شخصیت او هیچ واهمه ای از صدام ندارد، برای اینکه با او بزرگ شده است.

 

***

 

سریال چهار قسمتی خانه صدام، براساس تحقیقی گسترده ساخته شده است از وقایع پشت پرده حکومت عراق و آنچه در اطراف صدام حسین و بر نزدیکان او گذشت. این مجموعه، روایت وفاداری، خیانت و جنایت است، در دور تسلسل خونریزی و جنون فزاینده، که بیشتر منتقدان آن را به فیلمهائی تشبیه کرده اند که از زندگی خانواده های جنایتکار مافیائی در ایتالیا و آمریکا ساخته شده است.

 

 

هنرمند برجسته هالیوود و نامزد جایزه اسکار، خانم شهره آغداشلو، نقش سجیده خیرالله، دختر عمو و همسر صدام حسین را ایفا می کند، زنی که از کودکی در کنار صدام بود و با او بزرگ شد و همراه او بود وقتی صدام با کنار زدن دوست و همکار، حسن البکر، مقام ریاست جمهوری عراق را تصاحب کرد.

 

house_of_saddam_aghdashloo1خانم آغداشلو در مصاحبه با صدای آمریکا در باره آماده کردن نقش خود می گوید: «بی بی سی به ما سی دی داد، سی دی از مراسم واقعی که صدام و همسرش در خیابان دارند راه می روند که صدام و همسرش می روند به دیدن پسرشان در بیمارستان و یک مقدار زیادی صدا داد و من دو تا کتاب روش خواندم، یک کتاب که یک نویسنده انگلیسی نوشته و یک کتاب که یک نویسنده عراقی نوشته. جالب این جاست که کتابی که نویسنده عراقی نوشته در زمان خود صدام سانسور می شود و صدام سانسورش می کند و نویسنده به محض اینکه متوجه می شود صدام دستگیر شده و می داند که عاقبت صدام چیه و دیگه نمی تواند بیاید سراغش و بلائی سرش بیاورد تمام چیزهائی که صدام در آورده بوده بر می گرداند سرجاش در کتاب اما بیشترین کمک را به من یوتوب کرد برای اینکه یک عالمه کلیپ دارد از هر دو تاشون و تمام شبهائی که من بر می گشتم -- من تقریبا هر روز کار میکردم – وقتی بر می گشتم محل زندگی ام اولین کاری که می کردم می رفتم سراغ یوتیوب، چون دنبال یک سری کاراکتریستیک یا اعمال و رفتار این زن بودم که بتوانم خود را بذارم در آن شخصیت و این دو تا را به هم پیوند بزنم و احتیاج داشتم به چند تا چیز ظاهری، جدا از کارهائی که از درون باید می کردم به چند تا تمثیل ظاهری احتیاج داشتم.»

 

صدام حسین سخت می توانست به کسی اعتماد کند و به همین سبب، همه همکاران او از اقوام و نزدیکان خود از قبائل تکریت بودند، اما تمامی آنها، حتی دو دامادش که نزدیک ترین همکارانش بودند، به تدریج قربانی سوء ظن فزاینده او شدند و هر بار، این سجیده، همسر او بود که عزادار می شد.

در یک صحنه از فیلم وقتی با صدام دعوا می کنم که چرا شوهر بهترین دوستم حمدانی را کشته بهش پرخاش می کنم. کارگردان آمد گفت نمی ترسی ازش؟ گفتم برای چی ازش بترسم؟ ما با هم بزرگ شدیم تو جنگل های تکریت توی سرهم زدیم با چوب حیوانها را کتک زدیم و احتمالا سجیدا بوده که اولین بار صدام را بوسیده و او بوده که پیشنهاد داده این مثل برادرم است و شوهرم است و همسرم است و همه کسی است که شخصیت من در زندگی اش داشته؟

 

House_of_Saddam_shohreh_BN بعد از آنکه صدام حسین عاشق یک زن موطلائی جوانتر می شود، سجیده موهایش را طلائی می کند و در این صحنه در مقابل همه فامیل، تحقیر می شود، وقتی صدام به او می گوید موی رنگ شده، او را کم ارزش کرده است.

 

خانم آغداشلو می گوید از شخصیتی که بازی کرد، درس گرفت. او می گوید: «چیزی که یاد گرفتم از این زن بردباری اش تحملش که همان باز صبرش است و عشقش است به این مرد fatal attraction واقعا بیشتر از صدام برای خودش این جذابیت کشنده و می توانم تصور کنم چرا چون این تنها مردی بود که در زندگی داشته، تنها کسی بود که در زندگی داشته و چیز دیگری که یاد گرفتم موقعی که کتابها را می خواندم همه اش می دیدم چقدر وقایع شبیه به همان وقایعی هستند که در ایران اتفاق افتاد.»

 

از جمله قربانیان صدام، برادرزن و پسرعمویش، ژنرال خیرالله است که سالها فرماندهی کل ارتش عراق را بر عهده داشت. غم از دست دادن برادر برای سجیده همسرش بسیار گران آمد. خانم آغداشلو طوری نقش را بازی می کند که انگار صدام و اطرافیانش انگار حالت هیولا یا موجودات نفرت انگیزی برایش ندارند. او می گوید: «وقتی آدمها را می شناسی، فرق نمی کند، دیکتاتور، هنرمند، انسان مشهور به هر دلیل... از دور یک جلوه دیگر دارند و یک تصویر دیگر... وقتی از نزدیک... اسم این سری هست خانه صدام یعنی از درون خانه صدام فیلمبرداری شده و نقل قول می شود، بنابراین وقتی درون خانه یک کس می روید به آشپزخانه یک کس سر می زنید، صحبت های رختخوابش را گوش می کنید با همسرش از بچگی اینها را دنبال می کنید، ازشان وحشت ندارید آنها را دیگر می شناسید.»

 

سریال در سال 1979 همزمان با سقوط حکومت ایران و روی کار آمدن جمهوری اسلامی شروع می شود. صدام حکومت آیت الله خمینی در ایران را خطری نه تنها برای امنیت نظام عراق، بلکه خطری برای کل جهان عرب می دانست.

 

خانم آغداشلو در باره اصالت تاریخی وقایع سریال می گوید: «الکس هولمز نویسنده و کارگردان دو اپیزود اول، چهار سال از زندگی اش را وقف کرد.. البته جوان است می تواند این کار را بکند فکر کنم سی و چند سالش است... هار سال از زندگی اش را گذاشته روی این کار، تا جائی که توانسته تحقیق کرده و به گفته آنها که من هنوز کاملش را ندیدم، به گفته آنها که هر چهار تا را دیده اند، بسیار دقیق ساخته شده نسبت به واقعیت صدام.»

 

House_of_Saddam_BN_Shohrehولی چهار ساعت تماشای جنایت های بیرحمانه صدام حسین واقعا انرژی می برد. و جالب اینجاست که در این سریال، جنایت های فجیع صدام حسین را تقریبا اصلا نشان نمی دهد، یعنی از کنارش رد می شود. فقط چند ثانیه، اما تاکیدش بر جنایت هائی است که در خانه، یا بهتر بگوئیم، در کاخ ها مرتکب می شود علیه نزدیکانش، و در این جا هم یک داستان است که مدام تکرار می شود. دور تسلسل بدگمانی است و غیبت و رقابت های اطرافیان دیکتاتور، که هر یک دیگری را جلوی تیر می اندازد، قبل از آنکه خودش هم قربانی شود، و طبعا همه این ها که کشته شدند، از نزدیکانش بودند.

 

تا چه حد موفق است در نشان دادن چهره واقعی صدام حسین؟

 

چهره واقعی صدام حسین، یک چیز ذهنی است، بسته به این است که از کی بپرسی، ولی تا جای ممکن، سعی کرده اند وقایعی که نشان می دهند بازسازی واقعیت های ثبت شده ی تاریخی باشد که این یک امتیاز است ولی در عین حال، یک نقص هم محسوب می شود برای یک چنین سریالی، برای اینکه به قول منتقد تد کاکس، منتقد دیلی هرالد، پراز حقایق است اما خالی از تخیل، و فرقش با سریال موفق و درخشانی مثل سریال سوپرانو در باره یک خانواده مافیائی در نیوجرسی هم همین است که در سوپرانو، نویسنده و کارگردان ذهنیت درونی این آدم ها را از طریق تخیل بازآفرینی کرده اند در حالیکه در سریال صدام حسین، یک سری ماجرای ثبت شده است که دراماتیزه شده.

 

house_of_saddam_1به قول خیلی از منتقدها، هر چند که به هر حال، خیره کننده است تماشای این کاخ ها و این خشونت و این زندگی که ترکیب روابط نزدیک خانوادگی و قتل و کشت و کشتار بیرحمانه از نزدیک است، چیز شگفت انگیز و تازه ای در سریال صدام حسین نیست. منتقدها، این سریال را به فیلمها و سریالهائی تشبیه کرده اند که در باره مافیا ساخته شده است، مثل گادفادر Godfather یا Scarface و سوپرانو. مثلا صحنه شروع، که ما را می برد به دوران انقلاب ایران، در یک میهمانی جشن تولد است برای هفتمین سالگرد دختر صدام. در باغ مجلل ویلای صدام حسین که آن موقع معاون ریاست جمهوری عراق بود و در اطاق پشتی همین مجلس بود که رئیس جمهوری عراق را می آورند و همراه با دوستانش او را وادار می کنند که به نفع صدام از قدرت کنار برود.

 

رابرت لوید، منتقد تلویزیونی لس آنجلس تایمز یادآور شده که این صحنه خیلی شبیه اش می کند به صحنه ای در فیلم Godfather که از تضاد میان میهمانی خانوادگی و بازی بچه ها در لباسهای قشنگ با خشونت و تبهکاری که در اطاق پشتی در جریان است، استفاده کرده... و اینطور که این سریال نشان می دهد، اطرافیان دیکتاتور هم دست کمی از اطرافیان گادفادر نداشتند، یعنی عملا این یک خانواده مافیائی بود که چنگ انداخته بود بر حکومت یک کشور و جز اراده ی یک نفر که همه از او به شدت می ترسیدند، قانون دیگری وجود نداشت... و این قدرت هم به تدریج او را به جنون کشانید.

 

هنوز هم بحث هست در باره شروع جنگ عراق. حالا در آمریکا، رئیس جمهوری و وزیر امور خارجه در مصاحبه هائی که اخیرا داده اند از نبود اطلاعات کافی در باره برنامه اتمی عراق، شکایت کرده اند و هر دو گفته اند اگر اطلاعات دقیق تر می داشتند، دست به حمله نمی زدند، اما طرف دیگری هم این بحث دارد که به قول منتقد تلویزیونی روزنامه نیویورک تایمز، الساندرا استنلی، در این سریال، هر چند که با نطق بوش در باره آغاز حمله به عراق شروع می شود، اشاره ای به سیاست خارجی عراق یا حتی سلاحهای کشتار جمعی نمی شود، و حتی توضیحی هم پیدا نمی شود که چرا صدام اینطور با سازمان ملل و بازرسان بین المللی و جامعه جهانی بازی می کرد، تا جائی که آمریکا را به جنگی کشید که خودش می دانست نمی تواند در آن پیروز بشود، اما شخصیتی که سریال با بازی خارق العاده ولی یک جانبه هنرپیشه عرب تبار اسرائیلی، ایگال نائور از صدام به دست می دهد، یک آدم غیرعقلائی است... نیویورک تایمز می نویسد این سریال در باره تروریسم اسلامی یا سیاست خارجی آمریکا نیست بلکه رد باره زندگی خصوصی یک دیکتاتور کشتارگر است که خود را نابود کرد، به هزینه عراق، و به هزینه آمریکا... هزینه ای که هنوز هم آمریکا و هم عراق دارند می پردازند.

ویدیو و دنباله مقاله...