April 10, 2008

Jasper Johns Gray

جسپر جانز: خاکستری

 

jasper_installationنمایشگاه 120 تابلو از نقاش برجسته ی آمریکا، جسپر جانز، در موزه متروپالیتن نیویورک – خاکستری های جسپرجانز بیش از 50 سال نقاشی در سایه و روشن های خاکستری از این استاد هنر معاصر آمریکا را گرد هم آورده است و نمایشگاهی است ابتکاری، از آن جهت که دیدگاهی یگانه و نوین در میان آثار این هنرمند عرضه می کند. گزارش شباهنگ را مثل گفتگو میان بهنام ناطقی و لونا شاد اینجا عینا نقل می کنیم.

 

لوناشاد: و در گزارشهای هنری امروز شباهنگ همراه با همکارم در نیویورک  بهنام ناطقی، مصاحبه کوتاهی داریم با ستاره تلویزیون NBC خانم تینا فی، خالق یکی از تحسین شده ترین سریالهای کمدی در آمریکا، سریال 30 Rock ولی قبل از آن، به نمایشگاه عظیمی سر می زنیم که موزه متروپالیتن نیویورک هم اکنون گسترده است از آثار هنرمند برجسته نقاشی ی معاصر آمریکا، جسپر جانز، 77 ساله: نمایشگاهی تحت عنوان خاکستری های جسپر جانز. (به بهنام)  بهنام! اسم فارسی این نمایشگاه شاعرانه می شود: خاکستری های جسپرجانز،  در حالیکه در انگلیسی خیلی ساده اسمش است «خاکستری» یا Gray...  وقتی آدم این کارها را می بیند باورش نمی شود که جسپرجانز به رنگ دیگری غیر از خاکستری نقاشی کشیده باشد.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با لونا شاد

بهنام ناطقی: جسپر جانز یکی از نقاش های عمده هنر معاصر آمریکا است که در 50 سال گذشته، در دوره های مختلف کارهاش،  همیشه سنت شکن بوده، و مانند یک هنرمند اصیل مدرن، همه اصول نقاشی و اساسا هنر و هدف آن را زیر سئوال برده، تعریف دوباره کرده، و از آن برگشته و بار دیگر تعریف کرده... نقاشی های او در عین این که خیلی ساده هستند، خیلی فلسفی هستند، و در باره هنر نقاشی و مفهوم ارتباط هنرمند با موضوع، حرفهای تازه می زنند، و به همین خاطر هم بعضی ها او را هنرمند بسیار سختی می دانند، اما همانطور که در این کارها خواهی دید، ترکیب هائی که آفریده به قدری عاطفی وچشم نواز هستند که تمام فلسفه بافی های خودش و دیگران در باره آنها را می شود نادیده گرفت و از ظرافت و زیبائی کار نقاش که در عین حال، لایه های متعددی چه از رنگ و سطح و جنس را کنار هم و روی هم گذاشته، بلکه لایه های متعددی از فکر و عاطفه و عقل و احساس را هم در آنها می توانی پیدا کنی...  هفته پیش در این تالار ها که معمولا به قدری مملو از جمعیت است که سخت می شود راه رفت، ما تنها بودیم در کنار آثار جسپر جانز و جای تو خالی بود که صفا کنی در این تالارهای موزه متروپالیتن نیویورک، که می دانی بزرگترین و غنی ترین موزه دنیا است...

 

لوناشاد:  امیدوارم دیدن فیلمی که گرفته ای همان اندازه صفا داشته باشد.  گزارشی بهنام را می بینم از نمایشگاه خاکستری های جسپر جانز و مصاحبه او با Ian Altaveer   کسی که دو سال است در تحقیق به روی این آثار و بعد هم در چیدن آنها مستقیما نقش داشته، و بعد بر می گردیم با خود بهنام برای مروری به آنچه مطبوعات نیویورک نوشته اند در باره این نمایشگاه.

 

***

 

تنها تابلوی رنگی در نمایشگاه خیره کننده خاکستری های جسپرجانز اثری است به نام شروع کاذب، از سال 1959،  هنگامی که نقاش با رسیدنبه  سی سالگی به نوعی تکامل می رسید.  تابلوئی است که در باره نقاشی و رنگ، که در آن نه تنها رنگها را  کشیده، بلکه  اسم هم برده است.

برگزارکنندگان نمایشگاه، تنها تابلوی رنگی نمایشگاه  را در کنار اثری خاکستری از همان سال 59  گذاشته اند به نام  جوبیلی، که و آنچه مانده، خاکستری است و سفید و سیاه، ظاهرا طرحی از اثر رنگی کنارش است ک  گوئی یکباره رنگ را از آن بیرون کشیده اند. این دو اثر در کنار هم، به قو ل جیمز راندو، هنرشناس  موسسه هنرهای تجسمی شیکاگو و برگزارکننده این نمایشگاه، تفاوت میان اندیشیدن رنگی و اندیشیدن بدون رنگ را به نمایش می گذارند.

 

 jasper_painting با کشیدن فرم هائی که همه دیده اند، مثل این نقشه های آمریکا، یا چوب رختی و اشیاء روزمره دیگر، جانز خودش را از طرح کردن اشکال تازه خلاص کرد. او گفته است که  با از میان برداشتن رنگ،  می خواست نقاشی های خود را از موضوع و عاطفه تخلیه کند، هر چند که عاطفی ترین کارهای خود را به این صورت آفریده است. آقای یان الوتیر،  مسئول چیدن نمایشگاه، می گوید این نمایشگاه 50 سال کار های خاکستری جسپرجانز را نشان می دهد و از سال 1956 شروع می شود تا آخرین کارش که یک کنده کاری است که پارسال تمام کرد.  او می گوید فکر این نمایشگاه با جستجو در باره علت غالب بودن رنگ خاکستری در کارهای ده سال اخیر جسپر جانز شروع شد و بعد به خصوص برگزارکنندگان آن در شیکاگو متوجه شدند که جانز در این پنجاه سال از خاکستری زیاد استفاده کرده، به خصوص در دهه 1960 – کارهائی که در اطاق پشت سر من هست.


یافتن دستمایه ای قرون وسطائی برای نقاشی از ترکیب موم و رنگ، به نام انکاستیک،  که سریع خشک می شد و حرکتهای قلم وکاردک جانز را جاودانی کرد، نقطه عطفی در نقاشی جسپر جانز بود. نقشه و پرچم آمریکا، فرم آشنای دیگری بود که جسپرجانز با دستمایه های مختلف به آنها پرداخت، از موم گرفته تا ذغال، و رنگ و روغن.

 

آقای الته ویر می گوید این نمایشگاه تقریبا به صورت تاریخی تنظیم شده، به طوریکه مثلا دومین اطاق کارهای اولیه را از 1956 و 57 در برگرفته و آخرین گالری، کارهای ده سال اخیر جانز است. اما بین اینها اطاقهائی با موضوع مشترک، مثلا اطاق پرچمها، یا  اطاق شماره ها و حروف الفبا، و هدف این بود که دستمایه ها و روشهای مختلف نقاشی جسپرجانز روی  یک موتیف معین نشان داده شوند، مثلا در اطاق  پرچم ها، نمونه هائی از پرچم با موم رنگی هست، با ذغال، با جوهر، با لیتوگرافی و انواع فلزات.


jasper_BNinterviewگاهی جسپر جانز برای تاکید، اشیائی را که به کار می برد، روی اثر به جای می گذاشت و با نوشتن اسامی آنها، سعی می کند بیننده را گمراه کند، مثل این تابلو که «اطاق ابله» اسم گرفته.   آقای آلتویر می گوید به این دلیل اسم این تابلو اطاق ابله است که در آن وسائل مختلف کارگاه هنرمند، مثلا چارچوب بوم، حوله و فنجان برای مخلوط کردن رنگ، و جارو روی اثر نصب شده اند. این اثر تابلوئی از کارگاه دانسته می شود و البته حتما یک نفر از جانز پرسیده ما که این حوله و چارچوب را می بینیم، چرا اسم آنها نوشته شده؟ ولی شوخی کار این است که این جارو، جارو نیست بلکه از آن مثل قلم مو برای گذاشتن رنگ روی بوم استفاده شده و جای آن هم هست، برای همین اسمش را گذاشته اطاق ابله.  در بعضی کارها، مثل این  تابلوی دو قسمتی ی عظیم به نام Diver جسپر جانز دستمایه های گوناگون از ذغال و کچ و آبرنگ را با چاپ اثر پنجه های خود ترکیب می کند تا مراحل مختلف شیرجه قو در آب را تداعی کند. 

در این اثر، Periscope جای دست خود نقاش، می خواهد تداعی کننده بازوی لک لک باشد در تصویری در باره خودکشی شاعر در آب. یک دوره عمده از کار های دهه 1980 جسپر جانز از تکنیک حاشور زنی به صورتهای مختلف استفاده شده، باز هم تاکیدی دیگر بر نقاشی در باره روش نقاشی. در دوره دیگر کارش در اواخر دهه 80 و دهه 90، جسپر جانز که به هفتاد سالگی نزدیک می شد، به خاطره می پردازد، و نقاشی هایش تداعی کننده یک عمر زندگی و هنر می شوند، و همچنین اشاره به هنرمندانی که می ستاید، مثل پیکاسو.  در این نمونه، اثری که ده سال پیش خلق شده  به نام پل یا  Bridge جسپر جانز موتیف تازه ای پیدا کرده که یک ریسمان یا سیم است آویزان بین دو نقطه. کارهای این دوره، به خاطر وجود این سیم در همه آنها، دوره Catenary کار جسپر جانز نام گرفته اند. آلتویر می گوید در جریان ترتیب دادن این نمایشگاه ما به اهمیت رنگ خاکستری، که رنگ مورد علاقه جسپر جانز است، پی بردیم.

 

***

 

لونا شاد: چطور است که جسپر جانز در میان هنرمندان معاصر آمریکا این قدر جدی گرفته می شود؟ این قدر روی او کار می شود؟

 

jasper_self بهنام ناطقی: هنرمندی است جستجوگر... معروف است که در سال 1954 وقتی 24 سالش بود، هر چه کار کرده بود، آتش زد و نابود کرد... یک تکه کاغذ یک طرح از قبل از این دوره از کارهای جسپر جانز باقی نیست...  دلیلش خودش بارها توضیح داده این بود که تصمیم گرفته به نقاش شدن خاتمه بدهد و نقاش باشد. و معروف است که بعدش خواب می بیند دارد یک پرچم آمریکا را نقاشی می کند و فرداش بلند می شود و پرچم می کشد. می گوید انتخاب پرچم و هدف و نمره و نقشه و چوب رختی را برای این انتخاب کرده که مجبور نباشد چیزی را طرح کند و تاکیدش را بگذارد روی خود نقاشی... که در باره برجستگی های تابلو باشد، در باره دستمایه های مختلف باشد.. منتقد هفتگی نیویورک، جری سالتز، در باره یکی از این آثار اولیه جانز، یک تصویر برجسته از نقشه ی آمریکا، نوشته یک ثانیه طول می کشد آن را ببینید ولی این ماشین عجیب فکری که شبیه یک پرچم است، یک عمر طول می کشد که به معنی های متعدد آن فکر کنید...

 

لونا شاد: که البته منظورش معنی پرچم نیست، بلکه معنی نوع نقاشی ای است که از آن ساخته...  تحقیق بزرگی پشت سر یک همچه نمایشگاهی است؟  گیج کننده است.

 

jasper_lunaBN بهنام ناطقی:  کار روی این نمایشگاه از حدود 5 سال پیش شروع شد در موزه هنر معاصر شیکاگو که اسمش هست Art Institute of Chicago که تالارهای خیلی بزرگی دارد... در آنجا دو  محقق و هنرشناس، جیمز راندو James Rondeau و داگلاس دروئیک Druick  با همکاری خود جسپرجانز و کارشناسان دیگر، کار روی این نمایشگاه را شروع کردند،  و یک سال بعد که پروژه را بزرگتر از وسع خودشان دیدند، موزه متروپالیتن هم وارد کار شد، و خانم Nan Rosenthal به این گروه پیوست، موزه دار هنرهای معاصر موزه متروپالیتن هست...  و سه سال سه نفری با همراه دستیارانش کار کردند ... از جمله به دلیل اینکه این موسسه هنری شیکاگو یکی از غنی ترین مجموعه های کارهای تک چاپی جاسپر جانز یعنی proof کارهای او را در انبارش دارد که از آنها در نمایشگاه شیکاگو خیلی استفاده شده بود ولی تالارهائی که موزه متروپالیتن به آن اختصاص داده بود، جا برای آن همه نداشت. در مجموع نزدیک به 120 اثر از نقاشی و مجسمه های سربی گرفته تا کارهای روی کاغذ و کارهای برجسته با اکاستیک یا موم رنگی و تکنیک های دیگر از جسپر جانز اینجا جمع شده و جمع کردن اینها تنها کاری نیست که شده.. یک کتاب بسیار جامع در این باره درآمده نوشته  آقایان راندو داگلاس دروئیک، که مقالاتی از محققان برجسته نقاشی معاصر در آن هست، از جمله از ریچارد شیف، از مارک پاسکاله، و از کلی کیگن، و نن روزنتال هم یک مصاحبه مفصل با جسپر جانز کرده، که در این کتاب هست. علاوه بر آن یک برنامه اودیو یا صدائی هم تهیه کرده اند با صدای خود جانز و صدای محققان که جلوی هر تابلو توضیحاتی به تو می دهد.

 

لونا شاد: پس تجربه ای است که اگر بخواهی در آن عمیق شوی، یکی دوماه باید وقت بگذاری... چه تفاوتی بود بین نمایشگاه در شیگاگو و در متروپالیتن نیویورک

 

بهنام ناطقی: یک منتقد از اینکه فضاهای متروپالیتن، بدون پنجره است و نور طبیعی نمی تواند به بازی خودش با این لایه های آثار جانز بپردازد، انتقاد کرد و هم از کوچک بودن این فضا، نوشته این ها را زیادی به هم چسبانده اند و  گفته این موزه متروپالتین که 50 هزار سال اول هنر را خوب نمایش می دهد، ظاهرا برای نمایش هنر پنجاه سال اخیر مشکل دارد.  می دانی که تازه شروع کرده اند هنر معاصر را در این موزه...

لونا شاد: خوب، این که ایراد از چیدن نمایشگاه بود... ولی این نمایشگاه، با این عظمت، با این تنوعی که از نظر سبک ها و دستمایه ها و مفاهیم و حس ها در آن هست، باید تجربه عاطفی ی غنی ای باشد برای هر بیننده ای. منتقدهای دیگر چی گفته اند در نیویورک؟

 

بهنام ناطقی: خیلی ها سعی می کنند ستون خودشان را به توضیح در باره متدهای جسپرجانز و تحولات او پر کنند  و جا دیگر نمی ماند برای بحث های دیگر، ولی مثلا جول هننیک Joel Henning منتقد نقاشی وال استریت جورنال نوشته تصور آدم از دیدن یک سری تابلو به رنگ خاکستری این است که زود حوصله سر می رود انگار به دیوار سیمانی نگاه کنیم، و احتمالا این موسسات بزرگ یک مقدار تردید هم داشتند در باره راه انداختن چنین نمایشگاه عظیمی که به یک رنگ خاص اختصاص دارد، آنهم از هنرمندی که همیشه تماشاگر را به چالش می طلبد... ولی نوشته از استقبال خیره کننده مردم از این نمایشگاه باید به این نتجیه رسید که بین دو گوش این آدمها هم ماده خاکستری زیاد است، اشاره اش به ماده خاکستری دور مغز است... و مردم می توانند تک رنگی جسپر جانز را درک کنند و لذت ببرند، چون یک رنگ هست ولی یکنواخت نیست.

 

لونا شاد:  توصیه می کنم به تماشاگران ما که سری به وب سایت موزه متروپالیتن بزنند با آدرس www.met.org مت دات اورگ،  که  عکس هائی از این آثار در آن است به اضافه مقالات خواندنی از کتابی که بهنام اسم برد.

 

 

سریال تلویزیونی: «30 Rock»

 

لونا شاد: ولی حالا می خواهیم موضوع را عوض کنیم و بریم سراغ یک هنر دیگر، هنر کمدی، و در تلویزیون. امشب بعد از ماهها انتظار علاقمندانش، سریال کمدی 30 Rock در تلویزیون NBC دوره تازه ای شروع می کند که دو سه ماه تاخیر داشت به خاطر اعتصاب نویسنده ها... این سریال را هنرمندی تهیه می کند و می نویسد و در آن بازی می کند که این روزها سرآمد کمدین های آمریکا است خانم تینا فی، که کار او را به عنوان نویسنده و بازیگر در فیلم سینمائی Mean Girls حتما دیده اید... و به زودی هم فیلم جدیدش Baby Mama می آید در برنامه افتتاحیه فستیوال ترایبکا... به مناسب آغاز نمایش سریال 30 Rock گزارشی در این باره داریم.

 

***

 

jasper_tina_fay نمایش هفتگی 30 Rock  یک نمایش کمدی  انتقادی تلویزیونی  است در باره شخصیت ها و اتفاقات پشت صحنه ی یک نمایش کمدی انتقادی تلویزیونی... خالق این نمایش، خانم تینا فی Tina Fey  روی پرده هم نقش خالق نمایش را بازی می کند. تینا فی می گوید دوست د ارد با آدمهای راحت و ساکت کار کند و می گوید  نابغه های تندخوی بعضی کمدی های دیگر، در میان همکاران او جائی ندارند.

NBC-Universal

در فصل جدید، کمدین برجسته تیم کان وی Tim Conway  هم به جمع همکاران هنرمند خانم فی می پیوندد.  تینا فی می گوید تیم کانوی Tim Conway خوب در جمع هنرپیشه های او جا می افتد. او نقشی بازی می کند به نام «باکی» که یک ستاره تلویزیونی دهه های پنجاه و شصت است که حالا دیگر از دوره اش گذشته و می آید از معاون شبکه برای شرکت در یک میهمانی خیریه دعوت کند ولی چون رئیس تحویلش نمی گیرد، می نشیند به تعریف کردن خاطره هائی نسبتا نامناسب، از دوران قدیم تلویزیون.  در نمایش تلویزیونی 30 Rock مدام شوخی هائی هست در باره روسای شرکت  عظیم آمریکا General Electric  که شبکه NBC یکی از واحدهای آن است.

 

تینا فی می گوید در این سریال، ما قرار گذاشتیم که صاحب NBC شرکتی است به نام Shineheart Wig Company . ما این شرکت رااختراع کردیم که مجبور نباشیم بگوئیم GE – او می گوید راستش این است که در باره  شرکت جنرال الکتریک واقعی، صاحب ، صاحب اصلی شبکه NBC و اصولا در باره شرکتها، چیز زیادی نمی داند.

 

***

 

لونا شاد:: چرا اسمش 30 راک است؟

 

بهنام ناطقی: یعنی شماره 30 پاساژ یا کوچه راکفلر پلازا... منظورش آدرس ساختمانی است که دفاتر و استودیوهای شبکه NBC در مرکز نیویورک در آن قرار  دارد -- که به طور خلاصه به آن «راک» می گویند. مجمتعی است خیره کننده از نظر معماری، به سبک Art Deco که در دهه 1930 ساخته شده... یکی از قبله گاه های توریستی شهر است و با این هم خیلی شوخی شده در این نمایش.

 

لونا شاد: روزنامه ها امروز همه در این باره مطلب دارند که خنده دارترین سریال باز می گردد به روی پرده.

بهنام ناطقی: سریال 30 Rock که هنرمند برجسته ای مثل الک بالدوین را به تلویزیون آورده، ساختار جالبی دارد به خاطر اینکه نه به اصطلاح sitcom است و نه سریال داستانی است اما هردو آنها هست. مثل sitcom موتور آن شخصیت ها هستند، و مثل سریال های داستانی، خط های داستانی دارد برای هر شخصیت... اما آنچه که هجو می کند، فرهنگ عامه است، و خود تلویزیون... منتهی شوخی آن، شوخی تلخی  است بیشتر مواقع، اما تلخی شوخی اش را هم جدی نمی گیرد.

 

لونا شاد: حالا که این DVD ها ایران می رود، من فکر کردم خوب است که در باره کار تلویزیونی که اینطور ارزش هنری پیدا می کند، حرف بزنیم...  خط داستانی این سریال چیست؟

 

بهنام ناطقی: می دانی که تینا فی، ضمن اینکه فیلم سینمائی می نویسد و کارگردانی می کند، سرنویسنده یا سردبیر کمدی نویسان یک برنامه 90 دقیقه کمدی در آمریکاست به نام Saturday Night Live که سی سال بیشتر است هر هفته اجرا می شود، برنامه ای است که در آن چند هنرپیشه دائمی با همکاری یک هنرپیشه میهمان، چند تا طرح کمدی اجرا می کنند که اغلب به مناسبت های روز، رنگ سیاسی هم ممکن است به خود بگیرد. نمایش 30 Rock سریالی تخیلی است پشت صحنه چیزی مثل Saturday Night Live ...  تینا فی، طنز گزنده ای دارد که قبلا امتحانش را در آن برنامه داده. ولی با همه استقبال منتقدها و روشنفکرها و هنردوست ها از این برنامه، تلویزیون NBC نزدیک بود آن را قطع کند چون آمار تماشاگرانش کافی نبود، تا اینکه جوائز امی را درو کرد... برای بهترین کمدی تلویزیونی و فصل سوم قراردادش تمدید شد که خورد به اعتصاب و حالا از امشب، از جمله خود من، منتظر شروع دور جدید این سریال هستند. از همکارانش هنرپیشه برجسته سینما و تئاتر، الک بالدوین در این سریال نقش یکی از مدیران شبکه تلویزیونی را بازی می کند که در واقع رئیس شخصیت تینا فی است... بقیه یا هنرپیشه های سریال هستند یا نویسنده های  آن، و یک شخصیت جالب هم هست با بازی Kenneth Parcel که مثلا دربان یا اسیستان است پشت صحنه.

 

لونا شاد: موضوع دفاع «تینا فی» از «هیلری کیلنتون» در انتخابات نامزدی حزب دمکرات تا همین هفته پیش بارها و بارها از تلویزیون ها پخش شد... چی گفته بود؟

 

بهنام ناطقی: در یک قسمت از همان برنامه کمدی، گفت درست است که می گویند هیلری کلینتون سگ ماده یا  Bitch است که واژه توهین آمیزی است در باره زنهای زرنگ و پررو... تینا فی گفت من هم بیچ هستم برای اینکه اصلا می دانید چیه؟ دور دور ما سگ ماده هاست برای اینکه ما کار ها را به انجام می رسونیم. بعد گفت امروز ماده سگ همان سیاه سابق است... و عملا برک اوباما رقیب هیلاری کیلنتون را رد کرد... ولی امروز دیدم گفته در سریال 30 راک کاری به انتخابات نخواهد داشت.

 

نویسنده و تهیه کننده: بهنام ناطقی

مجریان: لونا شاد، بهنام ناطقی

ویدیو و دنباله مقاله...

April 9, 2008

Street Kings, NY Street Art & Marc Anthony Tour

«پادشاهان خیابان»، هنر خیابانی نیویورک و  تور مارک انتونی در پرو

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با لونا شاد

لونا شاد: و در مجموعه گزارشهای هنری ی امشب همراه با همکارم بهنام ناطقی در نیویورک، سری به پایتخت پرو می زنیم برای کنسرت خواننده برجسته  موسیقی  لاتین، مارک انتونی، و گزارشی داریم از کار یک هنرمند خیابانی در نیویورک، ولی قبل از آنها، نگاهی به فیلم «پادشاهان خیابان» کار تازه ای از دیوید آیر، که به نوعی دنبال فیلم قبلی اش «روز  کارآموزی» است که  تصویر خشن و بدبینانه ای از فساد پلیس لس آنجلس ارائه داد.

 

***

 

لونا شاد:  فیلم «پادشاهان خیابان»، که از همین جمعه در آمریکا اکرانش شروع می شود...  موضوعش، داستانش و حتی اسمش یادآور خیلی فیلم های دیگری است که راجع به فساد پلیس ساخته شده... مثلا اسمش شبیه اسم فیلم سیدنی لومت است راجع به پلیس نیویورک که بود «شاهزاده شهر» یا Prince of the City  -- حالا اینجا   پادشاهان خیابان را داریم که همان منظور را می رساند.

 

بهنام ناطقی:  فیلم راجع به فساد پلیس، به نوعی وجدان بیدار جامعه را تصویر می کند...  هشدار است... و  این موضوع مورد علاقه نویسنده جیمز الروی است.   که خیلی کتابهای پرفروشش با همین سوژه تا حالا فیلم شده، از جمله همین پارسال فیلم دالیای سیاه را دیدیم، کار برایان دوپالما. موضوعش همین وجدان جامعه است، و فساد در نیروهائی که مردم باید به آنها اعتماد داشته باشند و سبک نوشتنش و نثرش در انگلیسی معروف است به نثر تلگرافی... شبیه به نثر جلال  آل آحمد در فارسی...  مردم امنیت لازم دارند و جنایتکار بودن کسانی که قدرت حمل اسلحه و انجام خشونت به آنها داده شده، خیلی ترسناک تر از کار دزدها و آدمکشهای حرفه ای است...  و  گفتی شبیه فیلم های دیگر است، ولی از دور این طور است... مثلا فیلم LA Confidential را در نظر بگیر، شاهکاری بود در نوع خودش، آن هم از روی  یک کتاب دیگر جیمز الروی، اما پرداختش کاملا فرق می کرد با این فیلم و فیلم قبلی دیوید آیر یعنی Training Day  -- که آن هم  در باره فساد پلیس بود با شرکت دنزل واشنگتن و ایتن هاک.   آیر  خیلی زمینی تر، خیلی واقعی گرایانه تر و خاکی تر کار می کند...  اگر نمایشی در کارش هست، یا اگر غلوی در نمایشش هست، غلو در بازسازی محیط اطرافش است...

 

لونا شاد:  دنیای مردانه ای را تصویر می کنند این فیلم ها... که حتما برای پسربچه ها از 9 ساله تا 99 ساله جالب است...  اما ندید بگم شاید حوصله زنها سر برود از این همه رقابت مردانه بر سر اینکه کدام  کلفت تر است گردنش...  (می  خندد)  گزارشی که بهنام از حرفهای هنرمندان فیلم کنار هم گذاشته نگاه می کنیم و بعد بر می گردیم برای نگاهی به آنچه مطبوعات آمریکا نوشته اند در باره فیلم «پادشاهان خیابان» Street Kings.

 

***

 

Street_Kings_Report_1 فیلم «پادشاهان خیابان» براساس رمانی از جیمز الروی،  جنگ دستجات تبهکار در داخل نیروی پلیس لس آنجلس تصویر می شود که گوئی همه دنبال عدالت هستند، اما هر کس از راه خود.  کیانو ریوز می گوید نقش کارآگاه پلیس تام لادلا را بازی می کند که در یک واحد  تخصصی پلیس کار می کند ولی متهم می شود به دخالت در مرگ یک همکار، و در جستجو برای قاتلان اصلی، چیزهای بیشتری کشف می کند.  در این صحنه، همکاران فاسد به لادلو می گویند که در جریان  دردسرهایش، تازه شروع شده.

 

دیوید آیر می گوید نویسنده جیمز الروی درک خوبی از روانشناسی پلیس و فرهنگ نیروی انتظامی دارد، و خودش هم به عنوان کارگردان، شناخت خوبی از فضای امروز لس آنجلس و طرز کار اداره پلیس دارد. او می گوید از ترکیب تسلط الروی بر داستان و درک ارگانیک او از شهر، تاروپود غنی ای به وجود می آورد که زمینه بازگو کردن داستان می شود. 

 

در این صحنه، افسران پلیس ترفیع رئیس با بازی فارست ویتیکر را جشن می گیرند. فارست ویتیکر، بازیگر نقش رئیس پلیس،  که خودش در محلات داخلی لس آنجلس بزرگ شده، می گوید شخصا از رفتار پلیس خاطره دارد و تعریف می کند که چطور یک مامور پلیس در محله به ورلی هیلز یک روز بی جهت در خیابان به او گیر داد و وادارش کرد به محله خودش برگردد.  در این صحنه یک سرکرده تبهکاران، با بازی رپر مشهور آقای کامن، از لادلو و  پلیس همراهش می پرسد آیا در شهر مامور پلیس شریفی باقی مانده؟

 

Street_Kings_Report_2 کارگردان دیوید آیر می گوید آمریکا شیفته فیلم راجع به نیروی پلیس است، مثل فیلمهای وسترن. این فیلم ها راجع به آدمهائی هستند که از طرف ما دست به خشونت می زنند و فرصت می دهند که تماشاگر برای دو ساعت هم که شده خود را در قدرت مردان روی صحنه شریک احساس کند. در این صحنه، لادلو به همکارش می گوید وقتی به آنها نزدیک شوند، آنکه  فرار خواهد کرد، کسی است که باید دستگیرشود.


دیوید آیر می گوید تفاوت این فیلم در آن است که در ساختن و پرداختن و صیقل دادن به همه جزئیات آن وسواس به کار رفته، و نه تنها در جزئیات لباسها و صحنه ها، بلکه حتی در طراحی شخصیت ها، تلاش شده که همه چیز به شدت واقعی گرایانه باشد، و خیلی امروزی... شناختی از زمان حال در این فیلم هست، در عین اینکه فیلمی است بی زمان..  ترکیبی که درآوردن آن خیلی سخت است.

 

***

 

لونا شاد: مرسی بهنام از این گزارش.  ظاهرا همه جزئیاتی که کارگردان، دیوید آیر، در مصاحبه اش گفت،  در این فیلم هست...  منظورم این خشونت مذکر است... این ترکیب شخصیت های رنگارنگ، این ملیت های مختلف که ریخته اند در این شهر لس آنجلس... رنگین کمان نژادی...  ولی همه این ها مختص این ژانر سینمائی است... چیز تازه اش چی است؟

 

بهنام ناطقی:  تازگی اش در پرداختش است، هر چند که به قول منتقد هالیوود ریپورتر، تصویری که از مردان پلیس، از این خشونت مذکر که تو توصیف کردی، به دست میدهد، تصویر تازه ای نیست.

 

لونا شاد: داستان به نظر پیچیده می رسد، ولی مثل اینکه در بین این شخصیت ها، پلیس غیر فاسد وجود ندارد... به قول آمریکائی ها در این جعبه سیب سالم نیست.

 

بهنام ناطقی:  داستان فیلم طبعا روی شخصیت کیانو ریوز است، یعنی لادلو، که هم پلیس است هم قاتل حرفه ای است... ولی این شخصیت در طول داستان  متحول می شود... یعنی وجدانش بیدار می شود، و تبدیل می شود به عاملی که پلیس های فاسد دیگر را گیر می اندازد...  تعریفی که فیلم از این شخصیت ارائه می کند جالب است، صبح اش با دل به هم خوردگی شروع می شود، بعد می بینیم که چطور مقررات پلیس را زیر پا می گذارد که دو تا دختر را از دست چهار تا آدمربا نجات دهد... می بینیم که قانون خودش را دارد.

 

Street_Kings_Report_luna_shad لونا شاد: تمرکزش، سکوتش و غمش است که سکسی اش می کند...  مثل  آرامش قبل از طوفان است...  حضور کیانو ریوز در فیلم، به شخصیت قهرمان با وجدان، یک عمق مرموز و  رومانتیک می دهد.

 

بهنام ناطقی:  فیلم مال کیانو ریوز است که طبق معمول، در سکوت و آرامش ظاهری اش، تنش شدید موج می زند، و آن غم جذاب... بله، ولی این کارهنرپیشه است... هرچند که شخصیت بیوه مرد، با بازی کیانو ریوز، بعد از مردن مشکوک زنش است که با مشکل روحی و وجدانی روبرو می شود.  رابطه اینها با رئیسشان جالب است با بازی فارست ویتیکر، که مثل پدر خانواده، می خواهد علیرغم طوفان بیرون، داخل را امن نگه دارد...   از نمکهای فیلم، حضور بازیگر هیو لوری است که هر هفته در سریال House در شبکه فاکس آمریکا نقش یک دکتر نابغه ولی معتاد را بازی می کند... و همچنین حضور بازیگر کمدی سدریک The Entertainer.  به قول همان منتقد،   سناریو، ریتم سریعی دارد و بی وقفه جلو می رود، همراه با شخصت تام لادلو، که سگ درنده ای است که ایستادن نمی شناسد.  صحنه ای که ما نداشتیم نشان بدهیم، یک تعقیب طولانی است از خیابانها و پسکوچه ها و حیاط خلوت ها و داخل خانه ها، که فیلم را داغ می کند و تسلط و شناخت دیوید آیر از بافت شهر را نشان می دهد.

 

لونا شاد:  بهنام! دیوید آیر، که کارش را با سناریو نویسی برای تلویزیون شروع کرد، خیلی به افتخارات فیلم قبلی اش یعنی «روز کارآموزی» تکیه دارد – فیلمی بود که با آن دنزل واشنگتن دومین جایزه اسکارش را گرفت... آن فیلم هم راجع به رقابت مذکرها بود بر سر قدرت...  اما آیا منتقدها قبول دارند که توانسته آن موفقیت را در فیلم «پادشاهان خیابان» تکرار کند؟

 

Street_Kings_lS_BN بهنام ناطقی:  توی  حرفات به رقابت قدرت میان مردها اشاره کردی... یک نقد نسبتا منفی که در باره این فیلم در آمده، از نویسنده هفته نامه غیرمتعارف نیویورک، ویلج وویس، کوبیده دیوید آیر را به خاطر اینکه به نظر این منتقد، حواسش زیادی رفته توی رقابت قدرت بین مردها، و توجه نکرده به درام عمیق تری که می توانست در این داستان پیدا کند و پرورش بدهد.   ایراد دیگری که  تیم گریرسون نویسنده ویلج وویس گرفته این است که چندان از تیرگی این شخصیت استفاده نکرده...   دیوید آیر در فیلمهاش، از جمله فیلم اولش Harsh Times یا دوران سخت،  که راجع به رابطه دو تا سرباز برگشته از جنگ عراق بود، یک تجزیه وتحلیل از رقابت مردها بدست می دهد – این را در فیلم Training Day  هم دیدیم...  که مثلا ریشه این رقابت، مثلا می تواند در ناتوانی جنسی باشد و در فقر و مشکلات اجتماعی باشد... ولی اینجا، چنین تجزیه و تحلیلی ارائه نیست...  یک مقدار دنبال فورم رفته.

 

لونا شاد:  اما واقعا آیا راه حل Dirty Harry که  یک پلیس با وجدان، بیاید  قانون را دست خودش بگیرد و همه چیز را زیر پا بگذارد که مثلا قاتل را به مجازات برساند... چه فرقی با آهنگهای هیپ هاپ دارد که گنگسترها و زندگی جنایتکاری را بزرگ نمائی می کنند؟

بهنام ناطقی:  درسته... این جور فیلم ها، به قول پیتر دراج، منتقد ورایتی، از یک طرف با فرهنگ هفت تیر کشی و تیراندازی و قلدری  حال می کنند، و از طرف دیگر، می خواهند همین خشونت را زیر سئوال ببرند و برای تماشاگر موعظه کنند.

 

لونا شاد: پس فیلمی است که مردها با آن حال می کنند، و زنها هم می توانند بروند کیانو ریوز مغموم را تماشا کنند... اگر حوصله شان رقابت بر سر گردن کلفتی مردها سر نرفته باشد... رقابتی که ما حتی همین جا در اداره هم هر روز شاهدش هستیم! 

 

هنر خیابانی در نیویورک: «جاشوا آلن هریس»

 

NYC_Street_Art_by_Josh_Harrisلونا شاد:  ولی بهنام!   می خوام از خیابانهای لس آنجلس گریز بزنم به خیابانهای نیویورک، که یک هنرمند جوان با یک مجسمه ابتکاری، توانسته توجه مردم شهر، و به دنبال آن، رسانه ها را به خودش جلب کند. 

 

  بهنام ناطقی (صدا روی فیلم): بار دیگر هنرمندی با استفاده از راهروها و تونل های قطار زیرزمینی نیویورک، هنر خیابانی خلق می کند.   کار این هنرمند نیویورکی،  در آغاز خیلی شبیه به یک کیسه پلاستیکی پر از آشغال است که مامور شهرداری باید بیاید ببرد، اما این کیسه در اثر عبور قطار از زیر زمین، تبدیل می شود به یک زرافه. جاشوا آلن هریس، مبتکر  این اثر می گوید ما عادت کرده ایم به دیدن آشغال ولی شگفتی آور و شوق انگیز است  وقتی این حیوان یک دفعه جلوی رهگذر ظاهر می شود.  بادی که از از هواکش تونل مترو بیرون می زد، جرقه ساختن این اثر را در فکر این جوان روشن کرد، و خیابان به نمایشگاه هنر او تبدیل شد.  آقای هریس می گوید چون یک دانشجوی هنر است، گالریها به او توجهی نمی کنند و برای جلب توجه ناچار است از خیابان استفاده کند چون مردم زیادی اینطوری کار او را می بینند و جای خوبی است برای شروع.   در اینجا، مسئول جمع آوری زباله به خبرنگار می گوید تصورش این بود که این هم یک کیسه معمولی آشغال است.

 

Josh_Alan_Harris بهنام ناطقی:   در این گزارش، دیدیم که کیسه به زرافه تبدیل می شود اما یک سری هم ساخته بود که کیسه به خرس قطبی تبدیل می شد...  جاشوا الن هریس، هنرمند 31 ساله مقیم محله بروکلین نیویورک... اینجور هنرخیابانی که از فضاهای عمومی برای جلب توجه استفاده می کند، برای خیلی از هنرمندها، پله  اول ترقی بوده، از جمله برای هنرمندی به اسم کیت هرینگ، که در سالهای 1980 و اوائل دهه 1990 در نیویورک فعال بود و خیلی هم پول ساخت، ولی متاسفانه به خاطر بیماری ایدز، جوانمرگ شد. کیت هرینگ توی قاب آگهی های تجاری در راهروهای راه آهن زیرزمینی نیویورک با کچ سفید یک طرحهای خیلی ساده و کاریکاتور مانندی می کشید از چند شخصیت خاص، که تکرار می شدند در رابطه های مختلف با همدیگر، و هم سبک طراحی اش و هم شخصیت هاش به قدری مشخص بودند که خیلی زود معروف شد و مجموعه دار شبانه می رفتند در راهرو ها  و تونل های ترن زیرزمینی با وسایل مختلف سعی می کردند طرحهای او را از دیوار جدا کنند...  در کارهای جاشوا آلن هریس هم همان وجه مشخصه ها را می بینم، از جمله استفاده از وسایل پیش پا افتاده و ارزان قیمت، مثل کیسه زباله... با این فرق که کینه تیک است، یعنی حرکت دارد... به خطر استفاده از باد هواکش های قطار زیرزمینی.  اما نکته جالب در کار او این است که با این تکه پلاستیک که از آن کیسه آشغال می سازند، عملا هنری به وجود آورده است که نبض شهر در آن می تپد. این باد که زیر این اثر می زند، از حرکت قطارهای زیرزمینی است و با این حرکت، زیر زمین و روی  زمین را در شهر به هم مربوط می کند  و بیننده را به فکر ارتباط انرژی هائی می اندازد که ضمن اینکه پراکنده و بدون ارتباط با هم هستند، در چفت و بست محکمی در هم و با هم قرار دارند و مجموعا یک نظام یا سیستم عظیم شهری را به وجود می آورند.

 

لونا شاد: می خواهم اضافه کنیم اینجا برای دوستانی که به اینترنت دسترسی  دارند، که ویدیوهای جالبی از کارهای دیگر این هنرمند را می توانید در یک سایت خیلی ابتکاری به نام   Wooster Collective دات کام -- یا مجتمع ووستر نگاه کنید که وب سایتی است که اصلا اختصاص دارد به هنر خیابانی، از همه جای دنیا.  آدرسش هست woostercollective یک کلمه، دات کام.  

 

کنسرت مارک انتونی در آمریکای لاتین

 

marc_anthony_in_peru لونا شاد: حالا بهنام! تا دیر نشده، یک گزارش هم من می خوام اضافه کنم به برنامه امروز، در باره کنسرت مارک انتونی، خواننده پورتوریکوئی ...

 

بهنام ناطقی:  شوهر جی لو، جنیفر  لوپز...

 

لونا شاد: بله، که دیشب، سه شنبه شب، در لیما بود، پایتخت پرو.

 

لونا شاد (صدا روی فیلم): در لیما، هزاران نفر از مردم شهر رفتند فرودگاه به استقبال از مارک انتونی و بلیط های کنسرت 30 هزار نفری او در استادیوم ملی پرو، به سرعت پیش فروش شده بود...  مارک انتونی،  ترانه های آلبوم جدیدش را اجرا کرد... EL Contante یا آوازه خوان... 

 

بهنام ناطقی:   این ترانه ها مال فیلمی است که پارسال بیرون آمد در باره هکتور لاوو، خواننده ناکام پورتوریکوئی، که موسیقی سالسا salsa ا را در  دهه 1970 شکل داد و معروف کرد، در همین نیویورک، و جهانگیر شد... آهنگ معروفش همین ترانه El Contante بود از ساخته های روبن بلدز Blades  -- فیلمی که جنیفر لوپز تهیه کرده بود و خودش هم نقش زن هکتور لاوو را در ان بازی می کرد، موفق نشد، اما آلبوم آن فیلم، که تکرار ترانه های هکتور لاوو بود با اجرای مارک انتونی، میلیونها نسخه تا حالا فروش رفته و موضوع این تور است که در شهرهای بزرگ آمریکای لاتین، شاید شمار کل تماشاگران کنسرت به نیم میلیون نفر برسد..

ویدیو و دنباله مقاله...

Street Kings (Film Review)

کیانو ریوز در «پادشاهان خیابان»

 

 

StreetKings-01 در فیلم «پادشاهان خیابان» کارگردان دیوید ایر بار دیگر سراغ پلیس های فاسد می رود. قهرمان فیلم با بازی کیانو ریوز، کارآگاه زن مرده ای است که برای پول آدم می کشد، اما وقتی به شرکت در قتل یکی از همکارانش مظنون می شود، جستجوئی خستگی ناپذیر و پرخشونت برای قاتلان اصلی را آغاز می کند که طی آن، از فساد عمیق تری در نیروی پلیس پرده بر می دارد. فیلم «پادشاهان خیابان» کار تازه ای از سناریست و کارگردان دیوید آیر David Ayer، که به نوعی دنبال سناریوی قبلی اش «روز کارآموزی» Training Day است، که تصویر خشن و بدبینانه ای از فساد پلیس لس آنجلس ارائه داد. (فیلم «روز کارآموزی» را انتون فوکوآ Antoine Fuqua کارگردانی کرده بود.)

 

موضوع فیلم «پادشاهان خیابان»، داستانش و حتی اسمش یادآور خیلی فیلم های دیگر است که راجع به فساد پلیس ساخته شده. اسمش شبیه اسم فیلم سیدنی لومت است راجع به پلیس نیویورک «شاهزاده شهر» یا Prince of the City و موضوع آن، خط کلی کتابهای جیمز الروی James Ellroy را دنبال می کند، که بیشتر به فساد در نیروی پلیس لس آنجلس می پردازند. خیلی از کتابهای جیمز الروی در این باره فیلم شده، از جمله همین پارسال فیلم «دالیای سیاه» را دیدیم، کار برایان دوپالما. در این داستانها، نویسنده نوعی وجدان بیدار جامعه است، و به افشاگری در باره فساد و جنایت های آدمهائی می پردازد که جامعه برای امنیت و آسایش خود به آنها نیاز دارد. مردم امنیت لازم دارند و جنایتکار بودن کسانی که قدرت حمل اسلحه و انجام خشونت به آنها داده شده، خیلی ترسناک تر از کار دزدها و آدمکشهای حرفه ای است.

 

سبک نویسندگی جیمز الروی و نثراو در انگلیسی معروف است به نثر تلگرافی، شبیه به نثری که جلال آل آحمد در فارسی متداول کرد. اما فیلم «پادشاهان خیابان» با فیلم های دیگری که از روی کتابهای جیمز الروی ساخته شده فرق دارد. مثلا فیلم LA Confidentialشاهکاری بود در نوع خودش، آن هم از روی یک کتاب دیگر جیمز الروی، اما پرداختش کاملا فرق می کرد با این فیلم و فیلم قبلی از روی سناریوی دیوید آیر، یعنی Training Day -- که آن هم در باره فساد پلیس بود با شرکت دنزل واشنگتن و ایتن هاک. آیر به عنوان کارگردان، خیلی زمینی تر، خیلی واقعی گرایانه تر و خاکی تر کار می کند... اگر نمایشی در کارش هست، یا اگر غلوی در نمایشش هست، غلو در بازسازی محیط اطرافش است.

 

فیلم «پادشاهان خیابان» دنیای مردانه ای را تصویر می کند که حتما برای پسربچه ها از 9 ساله تا 99 ساله جالب است، اما امکان دارد حوصله زنها سر برود از تماشای این رقابت مردانه و خستگی ناپذیر بر سر اینکه کدام کلفت تر است گردنش، بر سر اینکه چه کسی قوی تر است، و زورش بیشتر از دیگران می رسد. در فیلم «پادشاهان خیابان» جنگ دستجات تبهکار در داخل نیروی پلیس لس آنجلس تصویر می شود که گوئی همه دنبال عدالت هستند، اما هر کس از راه خود. کیانو ریوزنقش کارآگاه پلیس تام لادلا را بازی می کند، بیوه مردی غمگین و ساکت، که در یک واحد تخصصی پلیس کار می کند، و ضمنا گاهی هم به عنوان قاتل حرفه ای عمل می کند. او یکباره متهم می شود به دخالت در مرگ یک همکار، و در جستجو برای قاتلان اصلی، چیزهای بیشتری از فساد درون نیروی پلیس را کشف می کند، که وجدانش را بیدار می کند.

 

Street_Kings_Report_2 سناریست و کارگردان دیوید آیر در مصاحبه ای با خبرگزاری آسوشیتدپرس، می گوید نویسنده جیمز الروی درک خوبی از روانشناسی پلیس و فرهنگ نیروی انتظامی دارد، و خودش هم به عنوان کارگردان، شناخت خوبی از فضای امروز لس آنجلس و طرز کار اداره پلیس دارد. او می گوید از ترکیب تسلط الروی بر داستان و درک ارگانیک او از شهر، تاروپود غنی ای به وجود می آورد که زمینه بازگو کردن داستان می شود. فارست ویتیکر، بازیگر نقش رئیس واحد تخصصی اداره پلیس، که خودش در محلات داخلی لس آنجلس بزرگ شده، می گوید شخصا از رفتار پلیس خاطره دارد و تعریف می کند که چطور سالها پیش، یک مامور پلیس در محله «به ورلی هیلز» یک روز بی جهت در خیابان به او گیر داد و وادارش کرد به محله خودش برگردد. کارگردان دیوید آیر می گوید آمریکائی ها، شیفته فیلم راجع به نیروی پلیس هستند، همانقدر که فیلمهای وسترن را دوست دارند. او می گوید این فیلم ها راجع به آدمهائی هستند که از طرف ما دست به خشونت می زنند و فرصت می دهند که تماشاگر برای دو ساعت هم که شده خود را در قدرت مردان روی صحنه شریک احساس کند. دیوید آیر می گوید تفاوت فیلم «پادشاهان خیابان» در آن است که در ساختن و پرداختن و صیقل دادن به همه جزئیات آن وسواس به کار رفته، و نه تنها در جزئیات لباسها و صحنه ها، بلکه حتی در طراحی شخصیت ها، تلاش شده که همه چیز به شدت واقعی گرایانه باشد، و خیلی امروزی... شناختی از زمان حال در این فیلم هست، در عین اینکه فیلمی است بی زمان.. ترکیبی که درآوردن آن خیلی سخت است.

 

همه جزئیاتی که کارگردان، دیوید آیر، در مصاحبه ها به آنها اشاره می کند، در این فیلم هست، به خصوص خشونت مذکر، و ترکیب شخصیت های رنگارنگ ملیت های مختلف که ریخته اند در شهر لس آنجلس، و رنگین کمان نژادی به وجود آورده اند. اینها را در فیلم های دیگر در باره پلیس لس آنجلس هم می توان دید، اما تازگی این فیلم، در پرداخت آن است، هر چند که به قول منتقد هالیوود ریپورتر، تصویری که از مردان پلیس، از این خشونت مذکر، به دست میدهد، تصویر تازه ای نیست. در داستان ظاهرا پیچیده می رسد، پلیس غیر فاسد وجود ندارد. داستان فیلم طبعا روی شخصیت کیانو ریوز متمرکز است، یعنی لادلو، که هم پلیس است هم قاتل حرفه ای است، ولی این شخصیت در طول داستان متحول می شود... یعنی وجدانش بیدار می شود، و تبدیل می شود به عاملی که پلیس های فاسد دیگر را گیر می اندازد. تعریفی که فیلم از این شخصیت ارائه می کند جالب است، صبح اش با دل به هم خوردگی شروع می شود، بعد می بینیم که چطور مقررات پلیس را زیر پا می گذارد که دو تا دختر را از دست چهار تا آدمربا نجات دهد، که به ترفیع گرفتن رئیسش کمک می شود. ولی می بینیم که چطور، حتی وقتی کار خیر می کند، قانون را زیرپا می گذارد و قانون خودش را اجرا می کند، به سبک «هری زبل» Dirty Harry سری فیلم هائی که کلینت ایستوود را در مقام پلیسی خودسر در شهر سانفرنسیسکو نشان می دادند.

 

اما بازی کیانو ریوز، به این شخصیت تلالوی غمگینی می دهد. تمرکز او، سکوت او و غم او است که شخصیت را سکسی می کند، مثل آرامش قبل از طوفان است. حضور کیانو ریوز در فیلم، به شخصیت قهرمان با وجدان، یک عمق مرموز و رومانتیک می دهد. فیلم مال کیانو ریوز است که طبق معمول، در سکوت و آرامش ظاهری اش، تنش شدید موج می زند، و آن غم جذاب... هرچند که شخصیت بیوه مرد، با بازی کیانو ریوز، بعد از مردن مشکوک زنش است که با مشکل روحی و وجدانی روبرو می شود. رابطه اینها با رئیسشان جالب است با بازی فارست ویتیکر، که مثل پدر خانواده، می خواهد علیرغم طوفان بیرون، داخل را امن نگه دارد. از نمکهای فیلم، حضور بازیگر هیو لوری Hugh Laurie است که هر هفته در سریال House در شبکه فاکس آمریکا نقش یک دکتر نابغه ولی معتاد را بازی می کند، و همچنین حضور بازیگر کمدی سدریک Cedric The Entertainer، و ستاره موسیقی هیپ هاپ، آقای کامن Comomon.

 

سناریو، ریتم سریعی دارد و بی وقفه جلو می رود، همراه با شخصت تام لادلو، که سگ درنده ای است که ایستادن نمی شناسد. از صحنه های جذاب فیلم، یک تعقیب طولانی است از خیابانها و پسکوچه ها و حیاط خلوت ها و داخل خانه ها، که فیلم را داغ می کند و تسلط و شناخت دیوید آیر، کارگردان را از بافت شهر لس آنجلس نشان می دهد. یک نقد نسبتا منفی در باره «پادشاهان خیابان» از نویسنده هفته نامه غیرمتعارف نیویورک، ویلج وویس است که کوبیده دیوید آیر را به خاطر اینکه به نظر این منتقد، حواسش زیادی رفته توی رقابت قدرت بین مردها، و توجه نکرده به درام عمیق تری که می توانست در این داستان پیدا کند و پرورش بدهد.

 

ایراد دیگری که تیم گریرسون نویسنده ویلج وویس گرفته این است که چندان از تیرگی این شخصیت استفاده نکرده. دیوید آیر در فیلمهاش، از جمله فیلم اولش به عنوان کارگردان، فیلم Harsh Times یا دوران سخت، که راجع به رابطه دو تا سرباز برگشته از جنگ عراق بود، یک تجزیه وتحلیل از رقابت مردها بدست می دهد – این را در فیلم Training Day هم دیدیم... که ریشه این رقابت، مثلا می تواند در ناتوانی جنسی باشد و در فقر و مشکلات اجتماعی باشد. ولی اینجا، چنین تجزیه و تحلیلی ارائه نیست. شاید به خاطر دلمشغولی زیاد به فورم. اما سئوال این است که آیا واقعا راه حل Dirty Harry درست است؟ که یک پلیس با وجدان، بیاید قانون را دست خودش بگیرد و همه چیز را زیر پا بگذارد که مثلا قاتل را به مجازات برساند... چه فرقی با آهنگهای هیپ هاپ دارد که گنگسترها و زندگی جنایتکاری را بزرگ نمائی می کنند؟ این جور فیلم ها، به قول پیتر دراج، منتقد هفته نامه ورایتی، از یک طرف با فرهنگ هفت تیر کشی و تیراندازی و قلدری حال می کنند، و از طرف دیگر، می خواهند همین خشونت را زیر سئوال ببرند و برای تماشاگر موعظه کنند.

 

مشخصات فیلم

 

پادشاهان خیابان Street Kings

براساس کتابی از جیمز الروی James Ellroy

کارگردان دیوید ایر David Ayer

با شرکت کیانو ریوز Keanu Reeves، فارست ویتیکر Forest Whitaker، کامن Common، کریس ایونز Chris Evans، هیو لاری Hugh Laurie.

پخش در آمریکا از Fox Searchlight Pictures

ویدیو و دنباله مقاله...

April 7, 2008

The Visitor



«مسافر»: سفری به درون خانه



فیلم مسافر The Visitor، دومین فیلم «تام مککارتی» هنرپیشه با تجربه، فیلمی است در باره برخورد آمریکا با مهاجران، از دید یک استاد دانشگاه در آمریکا که به طور اتفاقی با یک خانواده مهاجر عرب و آفریقائی در منزل خودش روبرو می شود، و به بیداری و عشق می رسد. از این برخورد، این بیوه مرد مغموم، با بازی ریچارد جنکینز Richard Jenkins با جهان خودش بیگانه می شود و با صحنه هائی از برخورد آمریکا با مهاجران روبرو می شود، که قبلا امکان دیدن آنها را نداشت.

تام مککارتی، در فیلم «بازرس ایستگاه» Station Agent -- اولین فیلمش -- فیلم کم ادعائی که خیلی گل کرد، به موضوع تنهائی و نیاز به رابطه و عشق می پردازد. اما موفقیت آن فیلم سبب نشد که این هنرمند برای ساختن فیلم بعدی دنبال بودجه های سنگین و هنرپیشه های مشهور برود.

خود تام مککارتی در مصاحبه ها اشاره کرده به این واقعیت که گاهی بودجه زیاد که لازمه اش حضور ستارگان هالیوودی است، به رساندن مفاهیم عمیق در باره روابط انسانی و مشکلات روحی آدمها، لطمه می زند، چون مشکلات شخصیتی که نقشش را ستاره ی شناخته شده بازی می کند، بُعد نامتناسبی نسبت به مسائل شخصیت های دیگر فیلم پیدا می کند.

مککارتی در مصاحبه با آسوشیتدپرس می گوید ستاره سینما برای این فیلم لازم نداشت، بلکه بازیگری می خواست که بتواند در نقش گم شود. او می گوید ستاره های سینما البته حضورشان به بودجه گرفتن برای فیلم کمک می کند و آدم فیلم را روی دوش آنها می گذارد اما در این فیلم که سه بازیگر دارد از کشورهای مختلف، نمی خواستم لحن و مقیاس نقش ها نامتوازن شود و خوبی ریچارد جنکینز این است که هم در نقش گم می شود هم چهل سال تجربه دارد، و بازیگری است خیلی مورد احترام، و کسی است که انگار سالها انتظار گرفتن همچه نقشی را داشته.

فیلم «بازرس ایستگاه» روی دوش هنرپیشه برجسته پتریشیا کلارکسن Patricia Clarkson بود، و حالا در فیلم دومش، تام مککارتی سراغ یک هنرپیشه کارکشته دیگر رفته، ریچارد جنکینز Jenkins، که چهل سال است در سینماست، ولی ستاره نیست. هرچند شناخته شده است. این اواخر در Six Foot Under یک سریال موفق در شبکه HBO نقش داشت.

قهرمان فیلم «مسافر» The Visitor یک استاد اقتصاد دانشگاه است که بعد از فوت زنش، مسیر زندگی اش را گم کرده. این آدم، که سالهاست به آپارتمانش در نیویورک سر نزده، سرانجام برای یک سخنرانی اقتصادی به شهر می آید و در آپارتمان خود با یک مهاجر سوریائی و همسر آفریقائی او روبرو می شود که به خاطر کلاهبرداری یک آژانس معاملات املاک، در آپارتمان او منزل گرفته اند، به خیال اینکه آن را اجاره کرده اند. این آشنائی، باب دوستی جدیدی را باز می کند که این بیوه مرد مغموم را متحول می کند و دنیای جدیدی پیدا می کند، هدف جدیدی و عشق جدیدی — در چند بیگانه، دوستی پیدا می کند و برای دوستان و آشنایان قدیمش بیگانه می شود. اما دستگیر شدن مرد سوریائی، کنجکاوی استاد دانشگاه را به سرنوشت مهاجران غیرقانونی در آمریکا جلب می کند.

علیرغم اشاره به وضع مهاجران غیرقانونی در بازداشتگاهها، مککارتی از سیاسی کردن فیلمش پرهیز کرده.. مککارتی می گوید نخواسته فیلمش را تبدیل به بیانیه سیاسی تبدیل کند، هر چند که داستان بازداشت و مسئله مهاجرت در فیلم وجود دارد. او بحث در باره آن را برعهده دیگران می گذارد ولی می گوید وقتی آدم درباره آدمهای نیویورک فیلم می سازید خواه ناخواه به مسائلی مثل نژاد و رنگ پوست برخورد می کند و نمی شود از کنارش گذشت، مگر اینکه آدم در دنیای رویا باشد...

هاز سلیمان نقش مرد سوریائی را بازی می کند. سلیمان می گوید زیبائی فیلم در این است که نمی خواهد چیزی را حل کند، بلکه می خواهد ما همدیگر را بهتر درک کنیم، و تفاوت های مذهبی، فرهنگی و سیاسی را کنار می گذارد و با آنچه باقی می ماند، می خواهد ارتباط انسانی برقرار کند و تنها در این سطح است که می شود جلو رفت.

فیلم «مسافر» سکوی خوبی است برای هنرپیشه، ریچارد جنکینز، که سی سال است در فیلم ها دیده می شود، ولی در نقش های حاشیه ای... این جور بازیگرها، چهره شان بهتر از اسمشان شناخته شده است. مثلا در فیلم «هانا و خواهرانش» از وودی آلن، نقش پزشک شخصیت وودی آلن را بازی می کرد، یا در فیلم «چیزی در باره مری» There’s Something About Mary روانپزشک شخصیت بن استیلر Ben Stiller بود.

بخت با این هنرمند یار بوده که کارگردان فیلم مسافر یا The Visitor تاد مککارتی، خودش بازیگری است از همین نوع. در باره این نوع بازیگران باید گفت که تلاش خودشان است که همیشه خود را از مرکز توجه دور نگهدارند. حتی بازیگری مثل فیلیپ سیمور هافمنPhilip Seymour Hoffman که برای فیلم کاپوتی Capote جایزه اسکار گرفت، بارها گفته که دلش می خواهد در داخل جمعیت گم شود و مردم او را کم ببینند، که راحت بتوانند نقش هایش را در فیلم ها باور کنند.

جرمی پیترز Jeremy Peters در نیویورک تایمز نوشته مککارتی با جنکینز بر سر نقش استاد دانشگاه در فیلم The Visitor طوری ارتباط گرفته اند که کمتر بین بازیگر و کارگردان پیش می آید. خود جنکینز وقتی فیلم را برای اولین بار دید، گفت چهل سال است برای همچه نقشی منتظر بود. جان اندرسن، منتقد ورایتی می نویسد تکلیف فیلم های اینچنینی، بلافاصله بعد از تعیین بازیگر روشن می شود.

وضع تاد مککارتی هم شبیه به جنکینز است. یعنی هنرپیشه ای بود با موفقیت نسبی و متوسط، در بازی کردن نقش های حاشیه ای در فیلم ها... اما حالا تبدیل شده به یک کارگردان طراز اول، نه متوسط.

به قول کرک هانیکت، تماشای ریچارد جنکینز در نقش این استاد دانشگاه، جالب است به عنوان مردی منزوی که به تدریج، به خاطر موسیقی و به خاطر عشق، از لاک خودش بیرون می آید.

مثل فیلم اولش، «بازرس ایستگاه» که تام مککارتی سه سال پیش ساخت، در فیلم Visitor هم سوژه اصلی، تنهائی است ظاهرا، اما با مطرح کردن مشکلات مهاجران غیرقانونی به آمریکا، رنگ اجتماعی بیشتری به آن داده، و از فیلم قبلی اش «بازرس ایستگاه» که کاری خیلی عاطفی بود، سیاسی تر است.

در این فیلم سناریست و کارگردان در واقع خشم خودش را نشان می دهد نسبت به بلاتکلیفی مهاجران غیرقانونی که گاهی ماه ها در بازداشتگاه ها می مانند تا به وضعشان رسیدگی بشود و پرونده شان به جریان بیافتد. اما به قول جان اندرسن در ورایتیVariety ، سناریست و کارگردان فیلم، تام مککارتی، یک کم زیادی خشم خودش نسبت به دولت آمریکا را در فیلم برجسته و واضح کرده، و کلیشه ای می شود. مثلا شات مجسمه آزادی و بعد فرم های مربوط به پرونده مهاجرت که در محلاتی مثل کوئینز نیویورک که مهاجران هستند، روی بساط روزنامه فروش ها برای فروش می گذارند.

کرک هانیکات Kirk Honeycutt، منتقد هالیوود ریپورتر، که این فیلم را در جشنواره تورانتوی امسال دید، نوشته که مککارتی نشان می دهد که ستایشی که از «بازرس ایستگاه» Station Agent شده بود، بیخود نبود. به عقیده او، مککارتی قصه گوی خوبی است و شخصیت ها را چنان در داستان می گذارد که هم داستان را جلو می برد و هم شخصیت ها را عمیق تر می کند و این به نوبه خودش، به پیشبرد بعدی داستان کمک می کند.

تام مککارتی در «مسافر» فیلمی ساخته که به قول جیمز اسنایدرSnyder، منتقد نیویورک سان Sun، فیلمی است با اعتماد به نفس و خوش برخورد، که به تدریج، عصبانی تر و عصبانی تر می شود، و جذابیت فیلم برای این منتقد نیویورکی، در این است که ریشه در زندگی این شهر دارد. در واقع، داستانی است که به طور اتفاقی، یک عضو طبقه مرفه و سفید پوست و تحصیلکرده آمریکائی را می آورد روبرو می کند با مشکل مهاجران غیرقانونی و برخلاف انتظار، بین آنها دوستی و عشق می سازد، و نشان می دهد که چطور یک استاد دانشگاه که از نظر سیاسی در طیف محافظه کار قرار می گیرد و در حومه های مرفه شهر منزل دارد، و مهاجران آفریقائی و عرب، با فرهنگهای کاملا متفاوت، می توانند با هم رابطه انسانی برقرار کنند و تفاهم و ترحم به هم داشته باشند... به خصوص با استفاده از موسیقی، و آنچه باعث می شود این دو انسان در یک اطاق و یک آپارتمان با هم روبرو شوند، در واقع، یک تقلب رایج بنگاه های معاملات ملکی حقه باز است.

شهر نیویورک زمینه مساعدی برای این فیلم فراهم می کند. آمار می گوید در نیویورک از چهار نفر یک نفر متولد خارج از آمریکا است... و تام مککارتی، کارگردان، که خودش نیویورکی است، گفت به تدریج متوجه شد که جائی بهتر از نیویورک برای داستان ملاقات اتفاقی با یک مهاجر غیرقانونی وجود ندارد.

از منتقدهائی که خیلی از این فیلم خوششان آمده، منتقد کهنه کار، رکس رید Rex Reed است که الان برای هفتگی نیویورک ابزور می نویسد. رکس رید نوشته کم پیش می آید که فیلم کم خرج چیزی بیشتر از تجربه های شخصی داشته باشد و فیلم The Visitor یا مسافر، فیلمی است که هیچ چیز میانمایه و متوسط در هیچ کجای آن نیست. فیلمی است انباشته از فکر که شما را هم به فکر وامی دارد و هم احساسات را تحریک می کند، و هم باعث می شود که شما نسبت به جهانی که در آن زندگی می کنید، خود را دخیل و مسئول احساس کنید.

رکس رید نوشته کارگردان مککارتی علاقه زیادی به شخصیت های تازه و پربار دارد که علیرغم تفاوت های طبقاتی و فرهنگی و دینی، به سوی هم کشیده می شوند. به قول رکس رید، جذابیت فیلم در تحول شخصیت والتر، استاد دانشگاه است، که به بیگانه تبدیل می شود در دنیای خودش، برای دوستان و همکارانش بیگانه می شود، درسهای پیانو را که درش استعداد نداشت ول می کند و همراه با مهاجران در راهروهای مترو، بر طبل می کوبد، فعال می شود برای احقاق حقوقی که در آمریکا از مهاجران غیرقانونی دریغ می شود، و از این هم تعریف کرده که فیلم پایان صددرصد خوش ندارد، و مدعی حل کردن مشکلات هیچکس نمی شود.

مشخصات فیلم

مسافر

The Visitor

سناریست وکارگردان: تامس مککارتی Tom McCarthy

با شرکت ریچارد جنکینز Richard Jenkins، هاز سلیمان Haaz Sleiman و دانای جنکسای گریرا Danai Jekesai Gurira.

پخش در آمریکا از شرکت اورچر فیلمز Overture Films.

ویدیو و دنباله مقاله...

April 6, 2008

Nim’s Island

جزیره نیم - ماجراجویی نویسنده کتابهای پرماجرا


در فیلم جزیره نیم، ابی گیل برزلین دختر بچه ای است به نام میم، که همراه پدر ماجراجو و دانشمندش با بازی جرالد باتلر، بازیگر نقش لئونیداس در فیلم «سیصد»، که در یک جزیره دور افتاده و خالی از سکنه، منزل گزیده. گم شدن پدر این دختر، با که باعث می شود که الکس، شخصیت جودی فاستر، که نویسنده کتابهای ماجراجویانه است، اما خودش هیچوقت از منزل بیرون نمی رود، به آب بزند و سفرپرماجرائی را آغاز کند برای رسیدن به این دختربچه.

پیش از تماشای فیلم جزیره نیم، ماجرای همبازی شدن جودی فاستر Jodie Foster که کارش را در بچگی در سینما شروع کرد، با ابیگیل برزلین، هنرمند 11 ساله، برای رسانه های آمریکا جذاب شد، برای اینکه ابی گیل برزلین Abigail Breslin انگار دارد برای خودش یک پا جودی فاستر می شود، که معروف است به اینکه جلوی دوربین بزرگ شد.



ابی گیل برزلین را که در نقش دختربچه های شیطان و با هوش که یک کم از سن خودشان بیشتر می فهمند، از فیلم Little Miss Sunshine در یادها هست. او هنوز یازده سالش تمام نشده، در بیشتر از بیست تا فیلم بوده و دو تا هم در حال تهیه دارد. اول بار در سال 2002 وقتی هفت هشت سالش بیشتر نبود در فیلم Signs ظاهر شد از نایت شایامالان، و تقریبا سالی چهار پنج تا فیلم بازی کرده. و به این ترتیب، در هر فیلم مردم می توانستند رشد او را ببینند، مثل جودی فاستر که او هم از بچگی جلوی دوربین بود و ابتدا به عنوان بازیگرخردسال شهرت داشت.


فیلم جزیره ی نیم را در بیشتر از 3 هزار و پانصد اکران در آمریکا پخش کرده اند، و جالب است که از نظر فروش، جودی فاستر توانست رقیبی مثل جرج کلونی را کنار بزند و بعد از فیلم 21 که دومین هفته ی اکرانش بود، فیلم جزیره نیم، در بازار آمریکا اول بود، و فروش روز اولش به نزدیک شش میلیون دلار رسید، و هفته ها در جدول ده فیلم پرفروش روز باقی ماند.


گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با لونا شاد
جودی فاستر در مصاحبه ای با خبرگزاری آسوشیتدپرس می گوید که او و ابی گیل برزلین هر دو بزرگ شده ی نیویورک هستند، دوست دارند غذای چینی بخورند و پیاده بروند سینما. فاستر می گوید چون مادر خودش حشرات و گرد وخاک دوست نداشت، هیچوقت او را برای گردش بیرون شهر نبرد، و می گوید فکر نمی کند ابی گیل هم حتی شنا کردن بلد باشد.


ابی گیل برزلین می گوید در یک صحنه مجبور شد حشره و کرم از روی زمین بردارد، و با حال نبود، و هر دوهنرپیشه، از سوسمارهای بزرگ جزیره شکایت می کنند. خانم فاستر می گوید از سه سالگی جلوی دوربین بود، و زندگی اش خیلی به زندگی کنونی ابی گیل شبیه بود، همیشه در سفر با والدین، مثل کولی ها، که دائم به شهر جدید و کشور جدید می روند، و آدم همه اش در اطاق هتل است، با وسایلش، و شیشه شیر در یخچال کوچک زیرمیز... ولی او می گوید از این زندگی خیلی چیز آموخت و فرصت های زیادی پیدا کرد و یاد گرفت که حرفه ای باشد برای اینکه مجبور بود سحرگاه سر صحنه حاضر باشد، دیالوگهاش را حفظ باشد، کارهاش را بکند، و ضمنا سرخوش و سازنده هم باشد. فاستر می گوید ترکیب اینها او و ابی گیل را به هم شبیه می کند.


جودی فاستر می گوید در کار سینما در بچگی چیزی که خیلی دوست داشت، دوربین فیلمبرداری و طرز کار آن بود، و از کارگرهای صحنه درس می گرفت در باره فوکوس کردن یا شگردهائی که کارگران جلوه های بصری نشانش می دادند. ابی گیل می گوید برای او جذابیت کار فیلم این است که می تواند شخص دیگری بشود، و بعدش، باز خودش بشود، عجیبه در عین حال دو آدم بودن.
یک جنبه دوست داشتنی فیلم جزیره نیم این است که حس ماجراجوئی را در دخترهای نوجوان ستایش می کند. این فیلم ظاهرا بخشی از یک جریان تازه در سینماست از فیلم های ماجراجویانه و حادثه ای – تخیلی، که نه پسربچه ها، بلکه دختربچه ها در آن ها قهرمان هستند.


فیلم جزیره نیم بر اساس یک کتاب پرفروش است که بیشتر خواننده های آن دخترهای نوجوان هستند. کتابی است نوشته Wendy Orr -- اما این ژانر فیلمهای تخیلی فانتزی برای نوجوانان با موفقیت فیلم های سری خداوندگار حلقه ها و اولین قسمت از سری نارنیا شروع شد. اما قهرمانی دختربچه ها از جمله در فیلم قطب نمای طلائی یا The Golden Compass بود با شرکت نیکول کیدمن، که قهرمان آن یک دختر نوجوان و نترس بود، که متاسفانه علیرغم هزینه 180 میلیون دلاری آن، در اکران اولش فقط 70 میلیون دلار فروخت. برای فیلم جزیره نیم فروش صد میلیون دلاری پیش بینی کردند، فیلمی است با مضمون خانوادگی، که بچه ها می توانند با شخصیت آن رابطه بگیرند.


کسانی که با ادبیات بچه ها آشنا هستند، حتما کتاب رابینسون کروزو را خوانده اند در باره زندگی در یک جزیره غیرمسکونی... در داستان جزیره نیم، رابینسون کروزو مخلوط شده با آن فیلم مشهور از یک پسر بچه «تنها در خانه» Home Alone. شباهت به Home Alone در این است که اولش دختر بچه باید از جزیره در برابر توریست ها دفاع کند و کاری می کند که آنها خیال کنند جزیره خطرناک است.


ولی تماشاگر این فیلم باید باور کند که این دختر بچه، مهارتهائی برای بقا در طبیعت دارد که جوانهای دو برابر سنش هم نمی توانند داشته باشند، اما در کتاب وندی اور، و همچنین در این فیلم، این ها را وجود پدردانشمندش با بازی جرالد باتلر، توجیه می کند. به قول روث استاین، منتقد سنفرانسیسکوکرانیکل، که این فیلم را بهترین فیلمی که امسال دیده، و سرگرم کننده و جذاب توصیف کرده، تصاویر زیبای فیلم، مدیون توصیف های ادبی است که نویسنده وندی اور در کتابش کرده... که در فیلم مبنای طراحی صحنه قرار گرفته، ولی موفقیت فیلم، بیشتر از هرچیز، مدیون این دو سه هنرپیشه است که داستان عجیب و تخیلی آن را برای بیننده باورکردنی می کنند.

دختر بچه در این جزیره بهشت مانند، با پدرش و حیوانات زندگی رویائی را می گذراند، و وقتی پدرش می رود و بر نمی گردد، این دختر بچه که در دنیای فانتزی کتابها زندگی می کند، اول از یک شخصیت افسانه ای کمک می خواهد، قهرمان کتابهای نویسنده ای به نام Alex Rover که او نقش پدرش را در این شخصیت می بیند و نقش این شخصیت خیالی را هم جرالد باتلر، بازی می کند، که در دنیای واقعی داستان فیلم، پدر این دختر است. اما این شخصیت ماجراجوی خیالی، در واقع ساخته و پرداخته نویسنده ای است به نام Alexandra Rover که یک زن است با بازی جودی فاستر... فیلم جزیره نیم، در در واقع ماجرای تحول شخصیت نویسنده است و قدرت گرفتن او برای بیرون آمدن از لاکش... چون به خاطر نوعی بیماری روانی، حتی می ترسد از خانه اش بیرون بیاد...


یک جاذبه دیگر فیلم جزیره نیم در این است که واقعیت و فانتزی در آن مخلوط است، یعنی فرق می کند با فیلم های کاملا فانتزی مثل قطب نمای طلائی. و جالب است که انگار می خواهد بگوید که ما در زندگی قوی تر هستیم از آنچه خودمان باور داریم، و به خیلی کارها قادریم بدون اینکه بدانیم، و بدین سان، روحیه می دهد به تماشاگر، و داستان فیلم هم این است که دختربچه متوجه می شود که خودش از قهرمان افسانه ای کتابهائی که می خواند و دوست دارد، شجاع تر و نترس تر و تواناتر است.


به قول کلادیا پوئیگ، منتقد USA Today پیام فیلم این است که قهرمان داستان خودتان باشید. نکته ای که برای این منتقد جذاب است، رابطه نویسنده با بازی جودی فاستر است با قهرمان خیالی کتابهاش... انگار این آدم برایش وجود دارد و این قهرمان افسانه ای است که نویسنده را قانع می کند از کنج خلوتش بیرون بزند.


تاشا رابینسون، منتقد شیکاگو تریبون از تصاویر فیلم تعریف کرده و ترکیب بدون درز تصویرسازی کامپیوتری با تصاویر واقعی... و نوشته که زندگی نیم در این جزیره با حیواناتی که اطرافش هستند، سریع بچه ها را داخل فیلم می کشد و تخیل بچه ها را تحریک می کند. ان هورنادی، در واشنگتن پست نوشته هرچند که ریشه های تقلیدی فیلم «جزیره نیم» کاملا آشکار است، ولی بدون شک بچه ها از بهشتی که در این جزیره تصویر می شود، لذت می برند، و اضافه کرده که گذاشتن دختربچه به عنوان قهرمان یک فیلم ماجرائی، خیلی تازگی دارد.


مشخصات فیلم
جزیره نیم
Nim's Island
براساس کتاب وندی او Wendy Orr
کارگردانان: جنیفر فلاکت Jennifer Flackett و مارک لوین Mark Levin
بازیگران: جودی فاستر Jodie Foster، ابیگیل برزلین Abigail Breslin و جرالد باتلر Gerald Butler.
تولید شرکت والدن مدیا Walden Media
پخش در آمریکا فاکس قرن بیستم 20th Century Fox

ویدیو و دنباله مقاله...

Mim’s Island, Murakami, Charlton Heston

 

«جزیره میم»  چارلتون هستن، نمایشگاه تاکاشی موراکامی

 

متن برنامه یکشنبه ششم آوریل 2008

 

nim_luna_shad لونا شاد: در مجموعه گزارشهای امشب شباهنگ به اتفاق همکارم بهنام ناطقی در نیویورک، که در آن از جمله خواهیم پرداخت به میهمانی بزرگ موزه بروکلین برای هنرمند ژاپنی تاکاشی موراکامی، ولی قبل از آن... فیلم جدید جودی فاستر، که از جمعه، اکران عمومی آن در آمریکا شروع شد – فیلم جزیره میم، که در آن جودی فاستر با هنرمند نوجوان ابی گیل برزلین همبازی است...

 

لونا شاد: بهنام!

 

بهنام ناطقی: لونا شاد!

 

لونا شاد: همبازی شدن این دو هنرپیشه جالب است برای اینکه ابی گیل برزلین Abigail Breslin انگار دارد برای خودش یک پا جودی فاستر می شود، که معروف است جلوی دوربین بزرگ شد...

 

بهنام ناطقی: خانم ابی گیل برزلین را که در نقش دختربچه های شیطان و با هوش که یک کم از سن خودشان بیشتر می فهمند، از فیلم Little Miss Sunshine یادآور می شویم.. هنوز یازده سالش تمام نشده، در بیشتر از بیست تا فیلم بوده و دو تا هم در حال تهیه دارد... اول بار در سال 2002 وقتی هفت هشت سالش بیشتر نبود در فیلم Signs ظاهر شد از نایت شایامالان، و تقریبا سالی چهار پنج تا فیلم بازی کرده... و به این ترتیب، در هر فیلم مردم می توانستند رشد او را ببینند، مثل جودی فاستر که او هم از بچگی جلوی دوربین بود و ابتدا به عنوان بازیگرخردسال شهرت داشت...  در فیلم جزیره نیم، ابی گیل برزلین دختر بچه است به نام میم، که همراه پدر ماجراجو و دانشمندش در یک جزیره دور افتاده و خالی از سکنه، منزل گزیده. گم شدن پدر این دختر، با بازی جرالد باتلر، بازیگر نقش لئونیداس در فیلم «سیصد»   باعث می شود که الکس، شخصیت جودی فاستر، که نویسنده کتابهای ماجراجویانه است، اما خودش هیچوقت از منزل بیرون نمی رود، به آب بزند و  سفرپرماجرائی را آغاز کند برای رسیدن به این دختربچه.

 

لونا شاد: فیلم جزیره ی نیم را در بیشتر از 3 هزار و پانصد اکران در آمریکا پخش کرده اند، و جالب است که از نظر فروش، جودی فاستر توانست رقیبی مثل جرج کلونی را کنار بزند و بعد از فیلم 21 که دومین هفته ی اکرانش بود، فیلم جزیره نیم، در بازار آمریکا اول بود، و فروش روز اولش به نزدیک شش میلیون دلار رسید.  گزارش خبرگزاری آسوشیتدپرس را می بینیم از صحنه های فیلم با حرفهائی از جودی فاستر، در باره شباهت ابی گیل برزلین به خودش، و بعد بر می گردیم با بهنام، که ضمن مروری کوتاه در باره هنرپیشه  برجسته سینما، چارلتون هستن Charlton Heston می پردازد به آنچه مطبوعات آمریکا نوشته اند در باره فیلم جزیره نیم   Nim’s Island.

 

***

 

گفتار روی گزارش:

 

بهنام ناطقی (صدا): در فیلم «جزیره نیم» هنرمند نوجوان Abigail Breslin نقش دختری را بازی می کند که بعد از گم شدن پدرش در جزیره ای دورافتاده، از طریق ای میل e-mail با نویسنده محبوبش رابطه بر قرار می کند، و نویسنده با بازی جودی فاستر، برای یافتن او، خود را به جزیره می رساند.  نقش پدر ماجراجوی این دختر را هنرپیشه محبوب فیلم سیصد، جرالد باتلر بازی می کند.  ابی گیل برسلین می گوید هیچکس این جزیره را نمی شناسد، و در هیچ نقشه ای هم نیست، و دوست های من و پدرم در این جزیره، یک شیردریائی است، یک سوسمار و یک پلیکان.

 

جودی فاستر، نقش نویسنده را بازی می کند که بعد از گرفتن e-mail های دختر، سفر پرماجرائی برای یافتن این جزیره آغاز می کند. دو هنرپیشه ی بزرگ شده شهر، باید با مزاحمت های طبیعت سر می کردند.  جودی فاستر می گوید که او و ابی گیل برسلین هر دو بزرگ شده ی نیویورک هستند، دوست دارند غذای چینی بخورند و پیاده بروند سینما. فاستر می گوید چون مادر خودش حشرات و گردوخاک دوست نداشت، هیچوقت او را برای گردش بیرون شهر نبرد، و می گوید فکر نمی کند ابی گیل هم حتی شنا کردن بلد باشد. 

 

ابی گیل برزلین می گوید در یک صحنه مجبور شد حشره و کرم از روی زمین بردارد، و با حال نبود، و هر دوهنرپیشه، از سوسمارهای بزرگ جزیره شکایت می کنند. فاستر از بچگی هنرپیشه بود و مانند ابی گیل برزلین، او هم جلوی دوربین بزرگ شده. فاستر می گوید از سه سالگی جلوی دوربین بود، و زندگی اش خیلی به زندگی کنونی ابی گیل شبیه بود، همیشه در سفر با والدین، مثل کولی ها، که دائم به شهر جدید و کشور جدید می روند، و آدم همه اش در اطاق هتل است، با وسایلش، و شیشه شیر در یخچال کوچک زیرمیز... ولی او می گوید از این زندگی خیلی چیز آموخت و فرصت های زیادی پیدا کرد و یاد گرفت که حرفه ای باشد برای اینکه مجبور بود  سحرگاه سر صحنه حاضر باشد، دیالوگهاش را  حفظ باشد، کارهاش را بکند، و ضمنا سرخوش و سازنده هم باشد. فاستر می گوید ترکیب اینها او و ابی گیل را به هم شبیه می کند.

 

جودی فاستر می گوید در کار سینما در بچگی چیزی که خیلی دوست داشت، دوربین فیلمبرداری و طرز کار آن بود، و از کارگرهای صحنه درس می گرفت در باره فوکوس کردن یا شگردهائی که کارگران جلوه های بصری نشانش می دادند... ابی گیل می گوید برای او جذابیت کار فیلم این است که می تواند شخص دیگری بشود، و بعدش، باز خودش بشود، عجیبه در عین حال دو آدم بودن.

 

***

 

لونا شاد: مرسی از این گزارش... ولی بهنام! یک همچه فیلم هائی حس ماجراجوئی را در دخترهای نوجوان ستایش می کند... ظاهرا بخشی از یک جریان تازه در سینماست از فیلم های ماجراجویانه و حادثه ای – تخیلی، که نه پسربچه ها، بلکه دختربچه ها در آن  ها قهرمان هستند، دخترها و زن ها، مثلا هفته پیش راجع به فیلم «قیامت» حرف زدیم، که فیلم تخیلی – حادثه ای که قهرمانش یک زن است...

 

بهنام ناطقی: درسته، و زیاد شده اند این فیلم ها، فیلم جزیره نیم بر اساس یک کتاب پرفروش است به همین نام که همانطور که توگفتی، بیشتر خواننده هاش دخترهای نوجوان هستند. کتابی نوشته Wendy Orr   -- اما این ژانر فیلمهای تخیلی فانتزی برای نوجوانان با موفقیت فیلم های سری خداوندگار حلقه ها و اولین قسمت از سری نارنیا شروع شد.  اما قهرمانی دختربچه ها از جمله در فیلم قطب نمای طلائی یا The Golden Compass بود با شرکت نیکول کیدمن، که قهرمان آن یک دختر نوجوان و نترس بود، که متاسفانه علیرغم هزینه 180 میلیون دلاری  آن، در اکران اولش فقط 70 میلیون دلار فروخت.  برای فیلم جزیره نیم فروش صد میلیون دلاری پیش بینی کردند، فیلمی است با مضمون خانوادگی... که بچه ها می توانند با شخصیت آن رابطه بگیرند. 

 

لونا شاد: کسانی که با ادبیات بچه ها آشنا هستند، حتما کتاب رابینسون کروزو را خوانده اند در باره زندگی  در یک جزیره غیرمسکونی... در داستان جزیره نیم، رابینسون کروزو مخلوط شده با آن فیلم مشهور از یک پسر بچه «تنها در خانه» Home Alone.

 

بهنام ناطقی: بله، شباهت به Home Alone در این است که اولش دختر بچه باید از جزیره در برابر توریست ها دفاع کند و کاری می کند که آنها خیال کنند جزیره خطرناک است. ولی تماشاگر این فیلم باید باور کند که این دختر بچه، مهارتهائی برای  بقا در طبیعت دارد که جوانهای دو برابر سنش هم نمی توانند داشته باشند، اما در کتاب وندی اور، و همچنین در این فیلم، این ها را وجود پدردانشمندش با بازی جرالد باتلر، توجیه می کند.  به قول روث استاین، منتقد سنفرانسیسکوکرانیکل، که این فیلم را بهترین فیلمی که امسال دیده، و سرگرم کننده و جذاب توصیف کرده، تصاویر زیبای فیلم، مدیون توصیف های ادبی است که نویسنده وندی اور در کتابش کرده... که در فیلم مبنای طراحی صحنه قرار گرفته، ولی موفقیت فیلم، بیشتر از هرچیز، مدیون این دو سه هنرپیشه است که داستان عجیب و تخیلی آن را برای بیننده باورکردنی می کنند. دختر بچه در این جزیره بهشت مانند با پدرش و حیوانات زندگی رویائی را می گذراند، و وقتی پدرش می رود و بر نمی گردد، این دختر بچه که در دنیای فانتزی کتابها زندگی می کند، اول از یک شخصیت افسانه ای کمک می خواهد، قهرمان کتابهای نویسنده ای به نام Alex Rover  که او نقش پدرش را در این شخصیت می بیند و نقش این شخصیت خیالی را هم جرالد باتلر، بازی می کند، که در دنیای واقعی داستان فیلم، پدر این دختر است. اما این شخصیت ماجراجوی خیالی، در واقع ساخته و پرداخته نویسنده ای است به نام Alexandra Rover  که یک زن است با بازی جودی فاستر...  فیلم جزیره نیم، در در واقع ماجرای تحول شخصیت نویسنده است و قدرت گرفتن او است برای بیرون آمدن از لاکش... چون به خاطر نوعی بیماری روانی، حتی می ترسد از خانه اش بیرون بیاد...

 

لونا شاد: اینطور که تو تعریف می کنی، جذابیت این فیلم انگار این است که واقعیت و فانتزی در آن  مخلوط است، یعنی فرق می کند با فیلم های کاملا فانتزی مثل قطب نمای طلائی...  و جالب است که انگار می خواهد بگوید که ما در زندگی قوی تر هستیم از آنچه خودمان باور داریم... و به خیلی کارها قادریم بدون اینکه بدانیم...  منظورم این است که روحیه می دهد به تماشاگر، و داستانا فیلم هم  این است که دختربچه متوجه می شود که از قهرمان افسانه ای کتابهائی که می خواند، شجاع تر و نترس تر و تواناتر است.

 

بهنام ناطقی: به قول کلادیا پوئیگ، منتقد USA Today پیام فیلم این است که قهرمان داستان خودتان باشید. در عین حال که فیلم سرگرم کننده خانوادگی ساخته، همانطور که تو گفتی، روحیه بخش هم هست.  نکته ای که برای این منتقد جذاب است، رابطه نویسنده با بازی جودی فاستر است با قهرمان خیالی کتابهاش... انگار این آدم برایش وجود دارد و این قهرمان افسانه ای است که نویسنده را قانع می کند از کنج خلوتش  بیرون بزند. تاشا رابینسون، منتقد شیکاگو تریبون از تصاویر فیلم تعریف کرده و ترکیب بدون درز تصویرسازی کامپیوتری با تصاویر واقعی... و نوشته که زندگی نیم در این جزیره با حیواناتی که اطرافش هستند،  سریع بچه ها را داخل فیلم می کشد و تخیل بچه ها را تحریک می کند. ان هورنادی، در واشنگتن پست نوشته هرچند که ریشه های تقلیدی فیلم «جزیره نیم» کاملا آشکار است، ولی بدون شک بچه ها از بهشتی که در این جزیره تصویر می شود، لذت می برند، و اضافه کرده که گذاشتن دختربچه به عنوان قهرمان یک فیلم ماجرائی، خیلی تازگی دارد. 

 

لونا شاد: می  دانم که این فیلم جای بحث زیاد دارد، ولی بذاریم برای یک وقت دیگر، برای اینکه امروز باید یک کم در باره چارلتون هستون، ستاره بزرگ هالیوود صحبت کنیم که دیروز، شنبه، در سن 84 سالگی درگذشت در خانه اش در هالیوود.

 

گفتار روی ویدیو

 

لونا شاد (صدا): چارلتون هستن در نقش های حماسی می درخشد و برای بازی در فیلم بن هور 50 سال پیش جایزه اسکار گرفته بود. با قد بلند و ماهیچه های موزون بدنش، موفقیت چارلتون هستن همزمان شد با استفاده از پرده های عظیم سینماسکوپ،  به خصوص برای فیلم های حماسی  و تاریخی و دینی. چارلتون هستن، قامتی بلند داشت مناسب افسانه ها و اسطوره ها... از فیلم های عمده اش، علاوه بر بن هور،  براساس افسانه های انجیل، که 11 جایزه اسکار برنده شد، باید از «ده فرمان» یاد کرد، که هستن در آن نقش حضرت موسی را بازی کرد، و ال سید El Cid، در برابر سوفیا لورن، و 55 روز در پکن، و همچنین فیلم خاطره انگیز سیاره میمون ها.

 

علاوه بر بازیگری، چارلتون هستن در فعالیت های اجتماعی هم نقش رهبر را ایفا می کرد. مدتها رئیس سندیکای بازیگران هالیوود بود و همچنین رئیس انستیتوی فیلم آمریکا...  در دهه 1950 در جنبش حقوق  مدنی سیاهان به رهبری مارتین لوتر کینگ، راهپیمائی  کرد  و از سال 1998 هم سخنگوی  انجمن دفاع از حق حمل اسلحه بود، که از حقوقی است که در قانون اساسی آمریکا ذکر شده...

 

***

 

بهنام ناطقی: از نظر فعالیت سیاسی، چارلتون  به جناح محافظه کار وابسته بود،  و حزب جمهوریخواه،  و بارها با بازیگرانی که برای سیاستمداران لیبرال و جناح چپ و حزب دمکرات، فعالیت می کردند، از جمله Ed Azner به مبارزه قلمی و رسانه ای می پرداخت.  انگیزه چارلتون هستن در پیوستن به مبارزه برای حفظ حق حمل اسلحه، حراست از حقی بود که در قانون اساسی به رسمیت شناخته شده و هستن و همفکران او فکر می کردند که دولت می خواهد با وضع قوانین مختلف برای کنترل خرید و فروش اسلحه، روی این حق دست بیاندازد.

 

لونا شاد: راجع به بازیگری اش، چقدر از موفقیتش در فیلم هائی مثل بن هور و ده فرمان را مدیون صدای خارق العاده و آن صورت کشیده و خوش تراش و آن قامت بلند بود، و چقدرش قدرت بازیگری؟

 

بهنام ناطقی:در فیلم هاش، همیشه شخصیت مشابهی را تصویر می کرد،  حالا چه موسی باشد، چه خلبان هواپیما، چه بافلو بیل، راهزن غرب وحشی، چارلتون هستن، همیشه مرد شجاعی با ماهیچه های ورزیده و اراده ای آهنین... منتقدها او بازی او را مثل مرمر مجسمه ها خشک می دانستند  ولی به همان اندازه هم به خاطر پرهیزش از غلوگوئی در ایفای نقشها، ستایشش کرده اند. به قول نویسنده نیویورک تایمز، Robert Berkvist چارلتون هستن به قدری حضور قدرتمندی روی پرده داشت که هیچوقت دکورهای عظیم و جلوه های بصری و صدها بلکه هزارها سیاهی لشکر،  نمی توانستند از جلوه ی او چیزی بکاهند.

 

لونا شاد: شاید فرصتی است برای علاقمندان سینمای کلاسیک که حالا به یاد چارلتون هستن، بروند فیلم های قدیمی او را ببیند، از جمله فیلم 55 روز در پکن ازکارگردان برجسته نیکلاس ری، یا فیلم عظیم ترین داستان که تاکنون گفته شده، که در آن چارلتون هستن، نقش یوحنای تعمید دهنده را بازی می کند.  ولی بهنام!  می خوام سوژه را عوض کنم. یک گزارش داریم در باره افتتاح نمایشگاه مرور بر آثار نقاش معاصر ژاپنی، تاکاشی موراکامی، در موزه ی بروکلین...  که  داغ ترین و گران ترین بلیط هفته پیش در نیویورک بود به خاطر اینکه کانیه وست در میهمانی خیریه ی  آن شب کنسرت خصوصی داشت – شام در این میهمانی نفری هزار دلار بود، ولی بلیط آن هم ماهها بود که پیشفروش بود.

 

***

 

گفتار روی ویدیو

 

لونا شاد (صدا): و میهمانی مجلل موزه بروکلین با کنسرت خصوصی  کانیه وست، برای نمایشگاه مرور بر آثار نقاش ژاپنی تاکاشی موریکامی، با همکاری موسسه مد لوئی ویتان. پنجشنبه شب  در موزه ی بروکلین، به مناسبت نمایشگاه مرور بر آثار «تاکاشی موراکامی»، میهمانی مجلل شامی برپا بود همراه با یک کنسرت خصوصی از رپر طراز اول، کانیه وست، و همراه با نمایشگاهی از کیف های لوکس مارک لوئی ویتان.

برق دوربین عکاسها از جمله متوجه مانکن بین المللی خانم ایوا هرزیگوا Eva Eerzigova بود در کنار مارک حکوب، سرطراح، و مدیر هنری موسسه لوئی ویتان.

 

nim_takashi مارک جی کوب می گوید در این برنامه، مد، هنر و موسیقی را کنار هم می گذارد. او می گوید به عنوان طراح لوئی ویتان، با موریکامی کار کرده و موریکامی هم با کانیه وست کار کرده. جیکوب می گوید این برنامه نشان می دهد که هنر معاصر، فراگیر است و لذت بردن از آن مدرسه رفتن لازم ندارد. در داخل موزه، غرفه هائی به سبک میزهای فروشندگان خیابانی ی کیف های تقلبی لوئی ویتان برپا کرده بودند.

مارک جی کوب می گوید تماشای مردم در حال خرید از این غرفه ها نوعی کار هنری است، به خصوص که مغازه در نمایشگاه هنرمندی است که در طرح کیف ها کمک کرده. جی کوب می گوید ایده میزهای فروشندگان خیابانی، طنز را وارد کار می کند به خاطر حساسیت شرکت لوئی ویتان نسبت به جنس های تقلبی.

 

نمایشگاه مرور بر آثار تاکاشی موراکامی، که فرهنگ عامه و هنر والا را در هم می آمیزد، قرار است پای جمع تازه ای از مصرف کنندگان هنر و جنس های لوکس را به موزه باز کند. موریکامی می گوید انگار زمانه عوض شده چون هنر، شده سرگرمی، مثل وقتی برای اول بار حرف از همکاری مد و هنر به میان آمد... و شاید این هم سرگرمی آینده باشد. موریکامی کانیه وست را باحال و مارک جی کوب را نابغه می داند. فهرست میهمانان، ترکیبی ظاهرا ناهمگون بود از نامهای مشهور،ا ز جمله جان مک اینرو، قهرمان تنیس، بازیگر کریستین دیویس، مانکن ژاپنی چیچو آئوشیما، و معمار پیشتاز  فرنک گری  Frank Gehry و سلیتا یوبنکز Selita Eubanks -  مانکن بین المللی  سلیتا یوبنکز می گوید هنر و سرگرمی دورکاملی است و برای او، شبی است خیلی سکسی.  و سکسی تر از همه، کانیه وست بود که بنا به گفته منتقدها، جمعیت شیک و پولدار موزه را با اجرای خودش، میخکوب کرد.

 

***

 

بهنام ناطقی: مارک  جیکوبز، که یکی از خلاق ترین چهره های دنیای مد است که ده سال است شرکت لوئی ویتان را که واقعا به خواب رفته بود، با طرحهای خودش و ابتکارهای خودش بیدار کرد. در مورد این کیف های مشهور لوئی ویتان، این ایده مارک جیکوب بود که سراغ هنرمندان جوان برود و از آنها بخواهد طرح کلاسیک این کیف ها را طوری عوض کنند که ضمن اینکه تغییر زیادی نکند، تازگی هم داشته باشد.

 

لونا شاد: نوع هنرمندهائی که انتخاب کرده جالب است. سراغ هر کسی نرفته... به نظر تو چه وجه مشترکی بین این هنرمندها هست؟

 

nim_bn lst بهنام ناطقی  Behnam:  تاکاشی موراکامی اولی اش نیست، اما جالب است نوع این انتخاب، سراغ هنرمندهائی رفته که با نوع هنرشان، حالا مثل Stephen Sprouse  که کارش گرافیتی است نقاشی روی دیوار، یا تاکاشی موراکامی، هنری است بر اساس کارتون و فرهنگ عامه، یک جور اعتبار خیابانی می بخشند به این جنس های لوکس، که به خاطر قیمت بالائی که دارد، به طبقه ای تعلق دارد که به هرحال، با فرهنگ محلات فقیرنشین مراکز شهرها که دیوارهاش پر از خطوط  کج و معوج گرافیتی است، اختلاف طبقاتی دارد. اما نوع تقلبی این کیف ها که مارک جیکوبز با برپا کردن سکوها و گماشتن هنرپیشه هائی در نقش سیاهیوستهاتی مهاجر آفریقائی که در نیویورک و پاریس این کیف ها و چیزهای تقلبی دیگر، مثل ساعت رولکس تقلبی را می فروشند، به نوع دیگری دارد بر اعتبارخیابانی خودش و Brand لوئی ویتان تاکید می گذارد... یعنی در عین اینکه Brand را با استفاده از هنرمندان جدید و چهره های جوان و زبان معاصر در هنر، تقویت می کند و گسترش می دهد، در عین حال، براندازی هم می کند، هم با قاطی کردن هنرخیابانی با کالای لوکس، و هم با عرضه آن روی میزهای شبیه میز فروش جنس های تقلبی... نوعی دارد برند خودش را بر می اندازد... این برانداختن را آن قاچاق فروشها سالهاست دارند انجام می دهند به طوری که به نوعی به دمکراتیزه شدن سلیقه نزدیک شده ایم وقتی هر کس می تواند طرح کیف لوئی ویتان را دستش بگیرد، چه آنکه آن را از مغازه خریده 2 هزار دلار، چه کسی که آن را 20 دلار از روی بساط دستفروش کنار خیابان خریده...  بنابراین آن اختلاف طبقاتی که خرید کیف روش تاکید می گذاشت، با خرید نوع تقلبی آن، برمی افتد... و این طرح، حالا خوب یا بد، هر چه، دیگر وجهه طبقاتی اش را از دست می دهد. زن مدیرعامل که حقوق شوهرش ماهی 10 میلیون دلار است همان کفش را دست می گیرد که تایپیست شرکت، که حقوقش  ماهی 2 هزار دلار است. اگر این شیک است، هر دو می توانند شیک باشند.

 

لونا شاد: پس چرا ملت صف می کشند در پاریس و نیویورک برای خریدن لوئی  ویتان های اصل؟ چه اصراری است دیگر؟

 

بهنام ناطقی: پول زیادی دارند خیلی ها...

 

لونا شاد: ما هم حرف زیاد داریم و وقت کم است....  مرسی از این گزارشها، تا فردا...

 

بهنام ناطقی: مرسی لونا شاد.

ویدیو و دنباله مقاله...