April 9, 2008

Street Kings (Film Review)

کیانو ریوز در «پادشاهان خیابان»

 

 

StreetKings-01 در فیلم «پادشاهان خیابان» کارگردان دیوید ایر بار دیگر سراغ پلیس های فاسد می رود. قهرمان فیلم با بازی کیانو ریوز، کارآگاه زن مرده ای است که برای پول آدم می کشد، اما وقتی به شرکت در قتل یکی از همکارانش مظنون می شود، جستجوئی خستگی ناپذیر و پرخشونت برای قاتلان اصلی را آغاز می کند که طی آن، از فساد عمیق تری در نیروی پلیس پرده بر می دارد. فیلم «پادشاهان خیابان» کار تازه ای از سناریست و کارگردان دیوید آیر David Ayer، که به نوعی دنبال سناریوی قبلی اش «روز کارآموزی» Training Day است، که تصویر خشن و بدبینانه ای از فساد پلیس لس آنجلس ارائه داد. (فیلم «روز کارآموزی» را انتون فوکوآ Antoine Fuqua کارگردانی کرده بود.)

 

موضوع فیلم «پادشاهان خیابان»، داستانش و حتی اسمش یادآور خیلی فیلم های دیگر است که راجع به فساد پلیس ساخته شده. اسمش شبیه اسم فیلم سیدنی لومت است راجع به پلیس نیویورک «شاهزاده شهر» یا Prince of the City و موضوع آن، خط کلی کتابهای جیمز الروی James Ellroy را دنبال می کند، که بیشتر به فساد در نیروی پلیس لس آنجلس می پردازند. خیلی از کتابهای جیمز الروی در این باره فیلم شده، از جمله همین پارسال فیلم «دالیای سیاه» را دیدیم، کار برایان دوپالما. در این داستانها، نویسنده نوعی وجدان بیدار جامعه است، و به افشاگری در باره فساد و جنایت های آدمهائی می پردازد که جامعه برای امنیت و آسایش خود به آنها نیاز دارد. مردم امنیت لازم دارند و جنایتکار بودن کسانی که قدرت حمل اسلحه و انجام خشونت به آنها داده شده، خیلی ترسناک تر از کار دزدها و آدمکشهای حرفه ای است.

 

سبک نویسندگی جیمز الروی و نثراو در انگلیسی معروف است به نثر تلگرافی، شبیه به نثری که جلال آل آحمد در فارسی متداول کرد. اما فیلم «پادشاهان خیابان» با فیلم های دیگری که از روی کتابهای جیمز الروی ساخته شده فرق دارد. مثلا فیلم LA Confidentialشاهکاری بود در نوع خودش، آن هم از روی یک کتاب دیگر جیمز الروی، اما پرداختش کاملا فرق می کرد با این فیلم و فیلم قبلی از روی سناریوی دیوید آیر، یعنی Training Day -- که آن هم در باره فساد پلیس بود با شرکت دنزل واشنگتن و ایتن هاک. آیر به عنوان کارگردان، خیلی زمینی تر، خیلی واقعی گرایانه تر و خاکی تر کار می کند... اگر نمایشی در کارش هست، یا اگر غلوی در نمایشش هست، غلو در بازسازی محیط اطرافش است.

 

فیلم «پادشاهان خیابان» دنیای مردانه ای را تصویر می کند که حتما برای پسربچه ها از 9 ساله تا 99 ساله جالب است، اما امکان دارد حوصله زنها سر برود از تماشای این رقابت مردانه و خستگی ناپذیر بر سر اینکه کدام کلفت تر است گردنش، بر سر اینکه چه کسی قوی تر است، و زورش بیشتر از دیگران می رسد. در فیلم «پادشاهان خیابان» جنگ دستجات تبهکار در داخل نیروی پلیس لس آنجلس تصویر می شود که گوئی همه دنبال عدالت هستند، اما هر کس از راه خود. کیانو ریوزنقش کارآگاه پلیس تام لادلا را بازی می کند، بیوه مردی غمگین و ساکت، که در یک واحد تخصصی پلیس کار می کند، و ضمنا گاهی هم به عنوان قاتل حرفه ای عمل می کند. او یکباره متهم می شود به دخالت در مرگ یک همکار، و در جستجو برای قاتلان اصلی، چیزهای بیشتری از فساد درون نیروی پلیس را کشف می کند، که وجدانش را بیدار می کند.

 

Street_Kings_Report_2 سناریست و کارگردان دیوید آیر در مصاحبه ای با خبرگزاری آسوشیتدپرس، می گوید نویسنده جیمز الروی درک خوبی از روانشناسی پلیس و فرهنگ نیروی انتظامی دارد، و خودش هم به عنوان کارگردان، شناخت خوبی از فضای امروز لس آنجلس و طرز کار اداره پلیس دارد. او می گوید از ترکیب تسلط الروی بر داستان و درک ارگانیک او از شهر، تاروپود غنی ای به وجود می آورد که زمینه بازگو کردن داستان می شود. فارست ویتیکر، بازیگر نقش رئیس واحد تخصصی اداره پلیس، که خودش در محلات داخلی لس آنجلس بزرگ شده، می گوید شخصا از رفتار پلیس خاطره دارد و تعریف می کند که چطور سالها پیش، یک مامور پلیس در محله «به ورلی هیلز» یک روز بی جهت در خیابان به او گیر داد و وادارش کرد به محله خودش برگردد. کارگردان دیوید آیر می گوید آمریکائی ها، شیفته فیلم راجع به نیروی پلیس هستند، همانقدر که فیلمهای وسترن را دوست دارند. او می گوید این فیلم ها راجع به آدمهائی هستند که از طرف ما دست به خشونت می زنند و فرصت می دهند که تماشاگر برای دو ساعت هم که شده خود را در قدرت مردان روی صحنه شریک احساس کند. دیوید آیر می گوید تفاوت فیلم «پادشاهان خیابان» در آن است که در ساختن و پرداختن و صیقل دادن به همه جزئیات آن وسواس به کار رفته، و نه تنها در جزئیات لباسها و صحنه ها، بلکه حتی در طراحی شخصیت ها، تلاش شده که همه چیز به شدت واقعی گرایانه باشد، و خیلی امروزی... شناختی از زمان حال در این فیلم هست، در عین اینکه فیلمی است بی زمان.. ترکیبی که درآوردن آن خیلی سخت است.

 

همه جزئیاتی که کارگردان، دیوید آیر، در مصاحبه ها به آنها اشاره می کند، در این فیلم هست، به خصوص خشونت مذکر، و ترکیب شخصیت های رنگارنگ ملیت های مختلف که ریخته اند در شهر لس آنجلس، و رنگین کمان نژادی به وجود آورده اند. اینها را در فیلم های دیگر در باره پلیس لس آنجلس هم می توان دید، اما تازگی این فیلم، در پرداخت آن است، هر چند که به قول منتقد هالیوود ریپورتر، تصویری که از مردان پلیس، از این خشونت مذکر، به دست میدهد، تصویر تازه ای نیست. در داستان ظاهرا پیچیده می رسد، پلیس غیر فاسد وجود ندارد. داستان فیلم طبعا روی شخصیت کیانو ریوز متمرکز است، یعنی لادلو، که هم پلیس است هم قاتل حرفه ای است، ولی این شخصیت در طول داستان متحول می شود... یعنی وجدانش بیدار می شود، و تبدیل می شود به عاملی که پلیس های فاسد دیگر را گیر می اندازد. تعریفی که فیلم از این شخصیت ارائه می کند جالب است، صبح اش با دل به هم خوردگی شروع می شود، بعد می بینیم که چطور مقررات پلیس را زیر پا می گذارد که دو تا دختر را از دست چهار تا آدمربا نجات دهد، که به ترفیع گرفتن رئیسش کمک می شود. ولی می بینیم که چطور، حتی وقتی کار خیر می کند، قانون را زیرپا می گذارد و قانون خودش را اجرا می کند، به سبک «هری زبل» Dirty Harry سری فیلم هائی که کلینت ایستوود را در مقام پلیسی خودسر در شهر سانفرنسیسکو نشان می دادند.

 

اما بازی کیانو ریوز، به این شخصیت تلالوی غمگینی می دهد. تمرکز او، سکوت او و غم او است که شخصیت را سکسی می کند، مثل آرامش قبل از طوفان است. حضور کیانو ریوز در فیلم، به شخصیت قهرمان با وجدان، یک عمق مرموز و رومانتیک می دهد. فیلم مال کیانو ریوز است که طبق معمول، در سکوت و آرامش ظاهری اش، تنش شدید موج می زند، و آن غم جذاب... هرچند که شخصیت بیوه مرد، با بازی کیانو ریوز، بعد از مردن مشکوک زنش است که با مشکل روحی و وجدانی روبرو می شود. رابطه اینها با رئیسشان جالب است با بازی فارست ویتیکر، که مثل پدر خانواده، می خواهد علیرغم طوفان بیرون، داخل را امن نگه دارد. از نمکهای فیلم، حضور بازیگر هیو لوری Hugh Laurie است که هر هفته در سریال House در شبکه فاکس آمریکا نقش یک دکتر نابغه ولی معتاد را بازی می کند، و همچنین حضور بازیگر کمدی سدریک Cedric The Entertainer، و ستاره موسیقی هیپ هاپ، آقای کامن Comomon.

 

سناریو، ریتم سریعی دارد و بی وقفه جلو می رود، همراه با شخصت تام لادلو، که سگ درنده ای است که ایستادن نمی شناسد. از صحنه های جذاب فیلم، یک تعقیب طولانی است از خیابانها و پسکوچه ها و حیاط خلوت ها و داخل خانه ها، که فیلم را داغ می کند و تسلط و شناخت دیوید آیر، کارگردان را از بافت شهر لس آنجلس نشان می دهد. یک نقد نسبتا منفی در باره «پادشاهان خیابان» از نویسنده هفته نامه غیرمتعارف نیویورک، ویلج وویس است که کوبیده دیوید آیر را به خاطر اینکه به نظر این منتقد، حواسش زیادی رفته توی رقابت قدرت بین مردها، و توجه نکرده به درام عمیق تری که می توانست در این داستان پیدا کند و پرورش بدهد.

 

ایراد دیگری که تیم گریرسون نویسنده ویلج وویس گرفته این است که چندان از تیرگی این شخصیت استفاده نکرده. دیوید آیر در فیلمهاش، از جمله فیلم اولش به عنوان کارگردان، فیلم Harsh Times یا دوران سخت، که راجع به رابطه دو تا سرباز برگشته از جنگ عراق بود، یک تجزیه وتحلیل از رقابت مردها بدست می دهد – این را در فیلم Training Day هم دیدیم... که ریشه این رقابت، مثلا می تواند در ناتوانی جنسی باشد و در فقر و مشکلات اجتماعی باشد. ولی اینجا، چنین تجزیه و تحلیلی ارائه نیست. شاید به خاطر دلمشغولی زیاد به فورم. اما سئوال این است که آیا واقعا راه حل Dirty Harry درست است؟ که یک پلیس با وجدان، بیاید قانون را دست خودش بگیرد و همه چیز را زیر پا بگذارد که مثلا قاتل را به مجازات برساند... چه فرقی با آهنگهای هیپ هاپ دارد که گنگسترها و زندگی جنایتکاری را بزرگ نمائی می کنند؟ این جور فیلم ها، به قول پیتر دراج، منتقد هفته نامه ورایتی، از یک طرف با فرهنگ هفت تیر کشی و تیراندازی و قلدری حال می کنند، و از طرف دیگر، می خواهند همین خشونت را زیر سئوال ببرند و برای تماشاگر موعظه کنند.

 

مشخصات فیلم

 

پادشاهان خیابان Street Kings

براساس کتابی از جیمز الروی James Ellroy

کارگردان دیوید ایر David Ayer

با شرکت کیانو ریوز Keanu Reeves، فارست ویتیکر Forest Whitaker، کامن Common، کریس ایونز Chris Evans، هیو لاری Hugh Laurie.

پخش در آمریکا از Fox Searchlight Pictures

ویدیو و دنباله مقاله...

April 7, 2008

The Visitor



«مسافر»: سفری به درون خانه



فیلم مسافر The Visitor، دومین فیلم «تام مککارتی» هنرپیشه با تجربه، فیلمی است در باره برخورد آمریکا با مهاجران، از دید یک استاد دانشگاه در آمریکا که به طور اتفاقی با یک خانواده مهاجر عرب و آفریقائی در منزل خودش روبرو می شود، و به بیداری و عشق می رسد. از این برخورد، این بیوه مرد مغموم، با بازی ریچارد جنکینز Richard Jenkins با جهان خودش بیگانه می شود و با صحنه هائی از برخورد آمریکا با مهاجران روبرو می شود، که قبلا امکان دیدن آنها را نداشت.

تام مککارتی، در فیلم «بازرس ایستگاه» Station Agent -- اولین فیلمش -- فیلم کم ادعائی که خیلی گل کرد، به موضوع تنهائی و نیاز به رابطه و عشق می پردازد. اما موفقیت آن فیلم سبب نشد که این هنرمند برای ساختن فیلم بعدی دنبال بودجه های سنگین و هنرپیشه های مشهور برود.

خود تام مککارتی در مصاحبه ها اشاره کرده به این واقعیت که گاهی بودجه زیاد که لازمه اش حضور ستارگان هالیوودی است، به رساندن مفاهیم عمیق در باره روابط انسانی و مشکلات روحی آدمها، لطمه می زند، چون مشکلات شخصیتی که نقشش را ستاره ی شناخته شده بازی می کند، بُعد نامتناسبی نسبت به مسائل شخصیت های دیگر فیلم پیدا می کند.

مککارتی در مصاحبه با آسوشیتدپرس می گوید ستاره سینما برای این فیلم لازم نداشت، بلکه بازیگری می خواست که بتواند در نقش گم شود. او می گوید ستاره های سینما البته حضورشان به بودجه گرفتن برای فیلم کمک می کند و آدم فیلم را روی دوش آنها می گذارد اما در این فیلم که سه بازیگر دارد از کشورهای مختلف، نمی خواستم لحن و مقیاس نقش ها نامتوازن شود و خوبی ریچارد جنکینز این است که هم در نقش گم می شود هم چهل سال تجربه دارد، و بازیگری است خیلی مورد احترام، و کسی است که انگار سالها انتظار گرفتن همچه نقشی را داشته.

فیلم «بازرس ایستگاه» روی دوش هنرپیشه برجسته پتریشیا کلارکسن Patricia Clarkson بود، و حالا در فیلم دومش، تام مککارتی سراغ یک هنرپیشه کارکشته دیگر رفته، ریچارد جنکینز Jenkins، که چهل سال است در سینماست، ولی ستاره نیست. هرچند شناخته شده است. این اواخر در Six Foot Under یک سریال موفق در شبکه HBO نقش داشت.

قهرمان فیلم «مسافر» The Visitor یک استاد اقتصاد دانشگاه است که بعد از فوت زنش، مسیر زندگی اش را گم کرده. این آدم، که سالهاست به آپارتمانش در نیویورک سر نزده، سرانجام برای یک سخنرانی اقتصادی به شهر می آید و در آپارتمان خود با یک مهاجر سوریائی و همسر آفریقائی او روبرو می شود که به خاطر کلاهبرداری یک آژانس معاملات املاک، در آپارتمان او منزل گرفته اند، به خیال اینکه آن را اجاره کرده اند. این آشنائی، باب دوستی جدیدی را باز می کند که این بیوه مرد مغموم را متحول می کند و دنیای جدیدی پیدا می کند، هدف جدیدی و عشق جدیدی — در چند بیگانه، دوستی پیدا می کند و برای دوستان و آشنایان قدیمش بیگانه می شود. اما دستگیر شدن مرد سوریائی، کنجکاوی استاد دانشگاه را به سرنوشت مهاجران غیرقانونی در آمریکا جلب می کند.

علیرغم اشاره به وضع مهاجران غیرقانونی در بازداشتگاهها، مککارتی از سیاسی کردن فیلمش پرهیز کرده.. مککارتی می گوید نخواسته فیلمش را تبدیل به بیانیه سیاسی تبدیل کند، هر چند که داستان بازداشت و مسئله مهاجرت در فیلم وجود دارد. او بحث در باره آن را برعهده دیگران می گذارد ولی می گوید وقتی آدم درباره آدمهای نیویورک فیلم می سازید خواه ناخواه به مسائلی مثل نژاد و رنگ پوست برخورد می کند و نمی شود از کنارش گذشت، مگر اینکه آدم در دنیای رویا باشد...

هاز سلیمان نقش مرد سوریائی را بازی می کند. سلیمان می گوید زیبائی فیلم در این است که نمی خواهد چیزی را حل کند، بلکه می خواهد ما همدیگر را بهتر درک کنیم، و تفاوت های مذهبی، فرهنگی و سیاسی را کنار می گذارد و با آنچه باقی می ماند، می خواهد ارتباط انسانی برقرار کند و تنها در این سطح است که می شود جلو رفت.

فیلم «مسافر» سکوی خوبی است برای هنرپیشه، ریچارد جنکینز، که سی سال است در فیلم ها دیده می شود، ولی در نقش های حاشیه ای... این جور بازیگرها، چهره شان بهتر از اسمشان شناخته شده است. مثلا در فیلم «هانا و خواهرانش» از وودی آلن، نقش پزشک شخصیت وودی آلن را بازی می کرد، یا در فیلم «چیزی در باره مری» There’s Something About Mary روانپزشک شخصیت بن استیلر Ben Stiller بود.

بخت با این هنرمند یار بوده که کارگردان فیلم مسافر یا The Visitor تاد مککارتی، خودش بازیگری است از همین نوع. در باره این نوع بازیگران باید گفت که تلاش خودشان است که همیشه خود را از مرکز توجه دور نگهدارند. حتی بازیگری مثل فیلیپ سیمور هافمنPhilip Seymour Hoffman که برای فیلم کاپوتی Capote جایزه اسکار گرفت، بارها گفته که دلش می خواهد در داخل جمعیت گم شود و مردم او را کم ببینند، که راحت بتوانند نقش هایش را در فیلم ها باور کنند.

جرمی پیترز Jeremy Peters در نیویورک تایمز نوشته مککارتی با جنکینز بر سر نقش استاد دانشگاه در فیلم The Visitor طوری ارتباط گرفته اند که کمتر بین بازیگر و کارگردان پیش می آید. خود جنکینز وقتی فیلم را برای اولین بار دید، گفت چهل سال است برای همچه نقشی منتظر بود. جان اندرسن، منتقد ورایتی می نویسد تکلیف فیلم های اینچنینی، بلافاصله بعد از تعیین بازیگر روشن می شود.

وضع تاد مککارتی هم شبیه به جنکینز است. یعنی هنرپیشه ای بود با موفقیت نسبی و متوسط، در بازی کردن نقش های حاشیه ای در فیلم ها... اما حالا تبدیل شده به یک کارگردان طراز اول، نه متوسط.

به قول کرک هانیکت، تماشای ریچارد جنکینز در نقش این استاد دانشگاه، جالب است به عنوان مردی منزوی که به تدریج، به خاطر موسیقی و به خاطر عشق، از لاک خودش بیرون می آید.

مثل فیلم اولش، «بازرس ایستگاه» که تام مککارتی سه سال پیش ساخت، در فیلم Visitor هم سوژه اصلی، تنهائی است ظاهرا، اما با مطرح کردن مشکلات مهاجران غیرقانونی به آمریکا، رنگ اجتماعی بیشتری به آن داده، و از فیلم قبلی اش «بازرس ایستگاه» که کاری خیلی عاطفی بود، سیاسی تر است.

در این فیلم سناریست و کارگردان در واقع خشم خودش را نشان می دهد نسبت به بلاتکلیفی مهاجران غیرقانونی که گاهی ماه ها در بازداشتگاه ها می مانند تا به وضعشان رسیدگی بشود و پرونده شان به جریان بیافتد. اما به قول جان اندرسن در ورایتیVariety ، سناریست و کارگردان فیلم، تام مککارتی، یک کم زیادی خشم خودش نسبت به دولت آمریکا را در فیلم برجسته و واضح کرده، و کلیشه ای می شود. مثلا شات مجسمه آزادی و بعد فرم های مربوط به پرونده مهاجرت که در محلاتی مثل کوئینز نیویورک که مهاجران هستند، روی بساط روزنامه فروش ها برای فروش می گذارند.

کرک هانیکات Kirk Honeycutt، منتقد هالیوود ریپورتر، که این فیلم را در جشنواره تورانتوی امسال دید، نوشته که مککارتی نشان می دهد که ستایشی که از «بازرس ایستگاه» Station Agent شده بود، بیخود نبود. به عقیده او، مککارتی قصه گوی خوبی است و شخصیت ها را چنان در داستان می گذارد که هم داستان را جلو می برد و هم شخصیت ها را عمیق تر می کند و این به نوبه خودش، به پیشبرد بعدی داستان کمک می کند.

تام مککارتی در «مسافر» فیلمی ساخته که به قول جیمز اسنایدرSnyder، منتقد نیویورک سان Sun، فیلمی است با اعتماد به نفس و خوش برخورد، که به تدریج، عصبانی تر و عصبانی تر می شود، و جذابیت فیلم برای این منتقد نیویورکی، در این است که ریشه در زندگی این شهر دارد. در واقع، داستانی است که به طور اتفاقی، یک عضو طبقه مرفه و سفید پوست و تحصیلکرده آمریکائی را می آورد روبرو می کند با مشکل مهاجران غیرقانونی و برخلاف انتظار، بین آنها دوستی و عشق می سازد، و نشان می دهد که چطور یک استاد دانشگاه که از نظر سیاسی در طیف محافظه کار قرار می گیرد و در حومه های مرفه شهر منزل دارد، و مهاجران آفریقائی و عرب، با فرهنگهای کاملا متفاوت، می توانند با هم رابطه انسانی برقرار کنند و تفاهم و ترحم به هم داشته باشند... به خصوص با استفاده از موسیقی، و آنچه باعث می شود این دو انسان در یک اطاق و یک آپارتمان با هم روبرو شوند، در واقع، یک تقلب رایج بنگاه های معاملات ملکی حقه باز است.

شهر نیویورک زمینه مساعدی برای این فیلم فراهم می کند. آمار می گوید در نیویورک از چهار نفر یک نفر متولد خارج از آمریکا است... و تام مککارتی، کارگردان، که خودش نیویورکی است، گفت به تدریج متوجه شد که جائی بهتر از نیویورک برای داستان ملاقات اتفاقی با یک مهاجر غیرقانونی وجود ندارد.

از منتقدهائی که خیلی از این فیلم خوششان آمده، منتقد کهنه کار، رکس رید Rex Reed است که الان برای هفتگی نیویورک ابزور می نویسد. رکس رید نوشته کم پیش می آید که فیلم کم خرج چیزی بیشتر از تجربه های شخصی داشته باشد و فیلم The Visitor یا مسافر، فیلمی است که هیچ چیز میانمایه و متوسط در هیچ کجای آن نیست. فیلمی است انباشته از فکر که شما را هم به فکر وامی دارد و هم احساسات را تحریک می کند، و هم باعث می شود که شما نسبت به جهانی که در آن زندگی می کنید، خود را دخیل و مسئول احساس کنید.

رکس رید نوشته کارگردان مککارتی علاقه زیادی به شخصیت های تازه و پربار دارد که علیرغم تفاوت های طبقاتی و فرهنگی و دینی، به سوی هم کشیده می شوند. به قول رکس رید، جذابیت فیلم در تحول شخصیت والتر، استاد دانشگاه است، که به بیگانه تبدیل می شود در دنیای خودش، برای دوستان و همکارانش بیگانه می شود، درسهای پیانو را که درش استعداد نداشت ول می کند و همراه با مهاجران در راهروهای مترو، بر طبل می کوبد، فعال می شود برای احقاق حقوقی که در آمریکا از مهاجران غیرقانونی دریغ می شود، و از این هم تعریف کرده که فیلم پایان صددرصد خوش ندارد، و مدعی حل کردن مشکلات هیچکس نمی شود.

مشخصات فیلم

مسافر

The Visitor

سناریست وکارگردان: تامس مککارتی Tom McCarthy

با شرکت ریچارد جنکینز Richard Jenkins، هاز سلیمان Haaz Sleiman و دانای جنکسای گریرا Danai Jekesai Gurira.

پخش در آمریکا از شرکت اورچر فیلمز Overture Films.

ویدیو و دنباله مقاله...

April 6, 2008

Nim’s Island

جزیره نیم - ماجراجویی نویسنده کتابهای پرماجرا


در فیلم جزیره نیم، ابی گیل برزلین دختر بچه ای است به نام میم، که همراه پدر ماجراجو و دانشمندش با بازی جرالد باتلر، بازیگر نقش لئونیداس در فیلم «سیصد»، که در یک جزیره دور افتاده و خالی از سکنه، منزل گزیده. گم شدن پدر این دختر، با که باعث می شود که الکس، شخصیت جودی فاستر، که نویسنده کتابهای ماجراجویانه است، اما خودش هیچوقت از منزل بیرون نمی رود، به آب بزند و سفرپرماجرائی را آغاز کند برای رسیدن به این دختربچه.

پیش از تماشای فیلم جزیره نیم، ماجرای همبازی شدن جودی فاستر Jodie Foster که کارش را در بچگی در سینما شروع کرد، با ابیگیل برزلین، هنرمند 11 ساله، برای رسانه های آمریکا جذاب شد، برای اینکه ابی گیل برزلین Abigail Breslin انگار دارد برای خودش یک پا جودی فاستر می شود، که معروف است به اینکه جلوی دوربین بزرگ شد.



ابی گیل برزلین را که در نقش دختربچه های شیطان و با هوش که یک کم از سن خودشان بیشتر می فهمند، از فیلم Little Miss Sunshine در یادها هست. او هنوز یازده سالش تمام نشده، در بیشتر از بیست تا فیلم بوده و دو تا هم در حال تهیه دارد. اول بار در سال 2002 وقتی هفت هشت سالش بیشتر نبود در فیلم Signs ظاهر شد از نایت شایامالان، و تقریبا سالی چهار پنج تا فیلم بازی کرده. و به این ترتیب، در هر فیلم مردم می توانستند رشد او را ببینند، مثل جودی فاستر که او هم از بچگی جلوی دوربین بود و ابتدا به عنوان بازیگرخردسال شهرت داشت.


فیلم جزیره ی نیم را در بیشتر از 3 هزار و پانصد اکران در آمریکا پخش کرده اند، و جالب است که از نظر فروش، جودی فاستر توانست رقیبی مثل جرج کلونی را کنار بزند و بعد از فیلم 21 که دومین هفته ی اکرانش بود، فیلم جزیره نیم، در بازار آمریکا اول بود، و فروش روز اولش به نزدیک شش میلیون دلار رسید، و هفته ها در جدول ده فیلم پرفروش روز باقی ماند.


گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با لونا شاد
جودی فاستر در مصاحبه ای با خبرگزاری آسوشیتدپرس می گوید که او و ابی گیل برزلین هر دو بزرگ شده ی نیویورک هستند، دوست دارند غذای چینی بخورند و پیاده بروند سینما. فاستر می گوید چون مادر خودش حشرات و گرد وخاک دوست نداشت، هیچوقت او را برای گردش بیرون شهر نبرد، و می گوید فکر نمی کند ابی گیل هم حتی شنا کردن بلد باشد.


ابی گیل برزلین می گوید در یک صحنه مجبور شد حشره و کرم از روی زمین بردارد، و با حال نبود، و هر دوهنرپیشه، از سوسمارهای بزرگ جزیره شکایت می کنند. خانم فاستر می گوید از سه سالگی جلوی دوربین بود، و زندگی اش خیلی به زندگی کنونی ابی گیل شبیه بود، همیشه در سفر با والدین، مثل کولی ها، که دائم به شهر جدید و کشور جدید می روند، و آدم همه اش در اطاق هتل است، با وسایلش، و شیشه شیر در یخچال کوچک زیرمیز... ولی او می گوید از این زندگی خیلی چیز آموخت و فرصت های زیادی پیدا کرد و یاد گرفت که حرفه ای باشد برای اینکه مجبور بود سحرگاه سر صحنه حاضر باشد، دیالوگهاش را حفظ باشد، کارهاش را بکند، و ضمنا سرخوش و سازنده هم باشد. فاستر می گوید ترکیب اینها او و ابی گیل را به هم شبیه می کند.


جودی فاستر می گوید در کار سینما در بچگی چیزی که خیلی دوست داشت، دوربین فیلمبرداری و طرز کار آن بود، و از کارگرهای صحنه درس می گرفت در باره فوکوس کردن یا شگردهائی که کارگران جلوه های بصری نشانش می دادند. ابی گیل می گوید برای او جذابیت کار فیلم این است که می تواند شخص دیگری بشود، و بعدش، باز خودش بشود، عجیبه در عین حال دو آدم بودن.
یک جنبه دوست داشتنی فیلم جزیره نیم این است که حس ماجراجوئی را در دخترهای نوجوان ستایش می کند. این فیلم ظاهرا بخشی از یک جریان تازه در سینماست از فیلم های ماجراجویانه و حادثه ای – تخیلی، که نه پسربچه ها، بلکه دختربچه ها در آن ها قهرمان هستند.


فیلم جزیره نیم بر اساس یک کتاب پرفروش است که بیشتر خواننده های آن دخترهای نوجوان هستند. کتابی است نوشته Wendy Orr -- اما این ژانر فیلمهای تخیلی فانتزی برای نوجوانان با موفقیت فیلم های سری خداوندگار حلقه ها و اولین قسمت از سری نارنیا شروع شد. اما قهرمانی دختربچه ها از جمله در فیلم قطب نمای طلائی یا The Golden Compass بود با شرکت نیکول کیدمن، که قهرمان آن یک دختر نوجوان و نترس بود، که متاسفانه علیرغم هزینه 180 میلیون دلاری آن، در اکران اولش فقط 70 میلیون دلار فروخت. برای فیلم جزیره نیم فروش صد میلیون دلاری پیش بینی کردند، فیلمی است با مضمون خانوادگی، که بچه ها می توانند با شخصیت آن رابطه بگیرند.


کسانی که با ادبیات بچه ها آشنا هستند، حتما کتاب رابینسون کروزو را خوانده اند در باره زندگی در یک جزیره غیرمسکونی... در داستان جزیره نیم، رابینسون کروزو مخلوط شده با آن فیلم مشهور از یک پسر بچه «تنها در خانه» Home Alone. شباهت به Home Alone در این است که اولش دختر بچه باید از جزیره در برابر توریست ها دفاع کند و کاری می کند که آنها خیال کنند جزیره خطرناک است.


ولی تماشاگر این فیلم باید باور کند که این دختر بچه، مهارتهائی برای بقا در طبیعت دارد که جوانهای دو برابر سنش هم نمی توانند داشته باشند، اما در کتاب وندی اور، و همچنین در این فیلم، این ها را وجود پدردانشمندش با بازی جرالد باتلر، توجیه می کند. به قول روث استاین، منتقد سنفرانسیسکوکرانیکل، که این فیلم را بهترین فیلمی که امسال دیده، و سرگرم کننده و جذاب توصیف کرده، تصاویر زیبای فیلم، مدیون توصیف های ادبی است که نویسنده وندی اور در کتابش کرده... که در فیلم مبنای طراحی صحنه قرار گرفته، ولی موفقیت فیلم، بیشتر از هرچیز، مدیون این دو سه هنرپیشه است که داستان عجیب و تخیلی آن را برای بیننده باورکردنی می کنند.

دختر بچه در این جزیره بهشت مانند، با پدرش و حیوانات زندگی رویائی را می گذراند، و وقتی پدرش می رود و بر نمی گردد، این دختر بچه که در دنیای فانتزی کتابها زندگی می کند، اول از یک شخصیت افسانه ای کمک می خواهد، قهرمان کتابهای نویسنده ای به نام Alex Rover که او نقش پدرش را در این شخصیت می بیند و نقش این شخصیت خیالی را هم جرالد باتلر، بازی می کند، که در دنیای واقعی داستان فیلم، پدر این دختر است. اما این شخصیت ماجراجوی خیالی، در واقع ساخته و پرداخته نویسنده ای است به نام Alexandra Rover که یک زن است با بازی جودی فاستر... فیلم جزیره نیم، در در واقع ماجرای تحول شخصیت نویسنده است و قدرت گرفتن او برای بیرون آمدن از لاکش... چون به خاطر نوعی بیماری روانی، حتی می ترسد از خانه اش بیرون بیاد...


یک جاذبه دیگر فیلم جزیره نیم در این است که واقعیت و فانتزی در آن مخلوط است، یعنی فرق می کند با فیلم های کاملا فانتزی مثل قطب نمای طلائی. و جالب است که انگار می خواهد بگوید که ما در زندگی قوی تر هستیم از آنچه خودمان باور داریم، و به خیلی کارها قادریم بدون اینکه بدانیم، و بدین سان، روحیه می دهد به تماشاگر، و داستان فیلم هم این است که دختربچه متوجه می شود که خودش از قهرمان افسانه ای کتابهائی که می خواند و دوست دارد، شجاع تر و نترس تر و تواناتر است.


به قول کلادیا پوئیگ، منتقد USA Today پیام فیلم این است که قهرمان داستان خودتان باشید. نکته ای که برای این منتقد جذاب است، رابطه نویسنده با بازی جودی فاستر است با قهرمان خیالی کتابهاش... انگار این آدم برایش وجود دارد و این قهرمان افسانه ای است که نویسنده را قانع می کند از کنج خلوتش بیرون بزند.


تاشا رابینسون، منتقد شیکاگو تریبون از تصاویر فیلم تعریف کرده و ترکیب بدون درز تصویرسازی کامپیوتری با تصاویر واقعی... و نوشته که زندگی نیم در این جزیره با حیواناتی که اطرافش هستند، سریع بچه ها را داخل فیلم می کشد و تخیل بچه ها را تحریک می کند. ان هورنادی، در واشنگتن پست نوشته هرچند که ریشه های تقلیدی فیلم «جزیره نیم» کاملا آشکار است، ولی بدون شک بچه ها از بهشتی که در این جزیره تصویر می شود، لذت می برند، و اضافه کرده که گذاشتن دختربچه به عنوان قهرمان یک فیلم ماجرائی، خیلی تازگی دارد.


مشخصات فیلم
جزیره نیم
Nim's Island
براساس کتاب وندی او Wendy Orr
کارگردانان: جنیفر فلاکت Jennifer Flackett و مارک لوین Mark Levin
بازیگران: جودی فاستر Jodie Foster، ابیگیل برزلین Abigail Breslin و جرالد باتلر Gerald Butler.
تولید شرکت والدن مدیا Walden Media
پخش در آمریکا فاکس قرن بیستم 20th Century Fox

ویدیو و دنباله مقاله...

Mim’s Island, Murakami, Charlton Heston

 

«جزیره میم»  چارلتون هستن، نمایشگاه تاکاشی موراکامی

 

متن برنامه یکشنبه ششم آوریل 2008

 

nim_luna_shad لونا شاد: در مجموعه گزارشهای امشب شباهنگ به اتفاق همکارم بهنام ناطقی در نیویورک، که در آن از جمله خواهیم پرداخت به میهمانی بزرگ موزه بروکلین برای هنرمند ژاپنی تاکاشی موراکامی، ولی قبل از آن... فیلم جدید جودی فاستر، که از جمعه، اکران عمومی آن در آمریکا شروع شد – فیلم جزیره میم، که در آن جودی فاستر با هنرمند نوجوان ابی گیل برزلین همبازی است...

 

لونا شاد: بهنام!

 

بهنام ناطقی: لونا شاد!

 

لونا شاد: همبازی شدن این دو هنرپیشه جالب است برای اینکه ابی گیل برزلین Abigail Breslin انگار دارد برای خودش یک پا جودی فاستر می شود، که معروف است جلوی دوربین بزرگ شد...

 

بهنام ناطقی: خانم ابی گیل برزلین را که در نقش دختربچه های شیطان و با هوش که یک کم از سن خودشان بیشتر می فهمند، از فیلم Little Miss Sunshine یادآور می شویم.. هنوز یازده سالش تمام نشده، در بیشتر از بیست تا فیلم بوده و دو تا هم در حال تهیه دارد... اول بار در سال 2002 وقتی هفت هشت سالش بیشتر نبود در فیلم Signs ظاهر شد از نایت شایامالان، و تقریبا سالی چهار پنج تا فیلم بازی کرده... و به این ترتیب، در هر فیلم مردم می توانستند رشد او را ببینند، مثل جودی فاستر که او هم از بچگی جلوی دوربین بود و ابتدا به عنوان بازیگرخردسال شهرت داشت...  در فیلم جزیره نیم، ابی گیل برزلین دختر بچه است به نام میم، که همراه پدر ماجراجو و دانشمندش در یک جزیره دور افتاده و خالی از سکنه، منزل گزیده. گم شدن پدر این دختر، با بازی جرالد باتلر، بازیگر نقش لئونیداس در فیلم «سیصد»   باعث می شود که الکس، شخصیت جودی فاستر، که نویسنده کتابهای ماجراجویانه است، اما خودش هیچوقت از منزل بیرون نمی رود، به آب بزند و  سفرپرماجرائی را آغاز کند برای رسیدن به این دختربچه.

 

لونا شاد: فیلم جزیره ی نیم را در بیشتر از 3 هزار و پانصد اکران در آمریکا پخش کرده اند، و جالب است که از نظر فروش، جودی فاستر توانست رقیبی مثل جرج کلونی را کنار بزند و بعد از فیلم 21 که دومین هفته ی اکرانش بود، فیلم جزیره نیم، در بازار آمریکا اول بود، و فروش روز اولش به نزدیک شش میلیون دلار رسید.  گزارش خبرگزاری آسوشیتدپرس را می بینیم از صحنه های فیلم با حرفهائی از جودی فاستر، در باره شباهت ابی گیل برزلین به خودش، و بعد بر می گردیم با بهنام، که ضمن مروری کوتاه در باره هنرپیشه  برجسته سینما، چارلتون هستن Charlton Heston می پردازد به آنچه مطبوعات آمریکا نوشته اند در باره فیلم جزیره نیم   Nim’s Island.

 

***

 

گفتار روی گزارش:

 

بهنام ناطقی (صدا): در فیلم «جزیره نیم» هنرمند نوجوان Abigail Breslin نقش دختری را بازی می کند که بعد از گم شدن پدرش در جزیره ای دورافتاده، از طریق ای میل e-mail با نویسنده محبوبش رابطه بر قرار می کند، و نویسنده با بازی جودی فاستر، برای یافتن او، خود را به جزیره می رساند.  نقش پدر ماجراجوی این دختر را هنرپیشه محبوب فیلم سیصد، جرالد باتلر بازی می کند.  ابی گیل برسلین می گوید هیچکس این جزیره را نمی شناسد، و در هیچ نقشه ای هم نیست، و دوست های من و پدرم در این جزیره، یک شیردریائی است، یک سوسمار و یک پلیکان.

 

جودی فاستر، نقش نویسنده را بازی می کند که بعد از گرفتن e-mail های دختر، سفر پرماجرائی برای یافتن این جزیره آغاز می کند. دو هنرپیشه ی بزرگ شده شهر، باید با مزاحمت های طبیعت سر می کردند.  جودی فاستر می گوید که او و ابی گیل برسلین هر دو بزرگ شده ی نیویورک هستند، دوست دارند غذای چینی بخورند و پیاده بروند سینما. فاستر می گوید چون مادر خودش حشرات و گردوخاک دوست نداشت، هیچوقت او را برای گردش بیرون شهر نبرد، و می گوید فکر نمی کند ابی گیل هم حتی شنا کردن بلد باشد. 

 

ابی گیل برزلین می گوید در یک صحنه مجبور شد حشره و کرم از روی زمین بردارد، و با حال نبود، و هر دوهنرپیشه، از سوسمارهای بزرگ جزیره شکایت می کنند. فاستر از بچگی هنرپیشه بود و مانند ابی گیل برزلین، او هم جلوی دوربین بزرگ شده. فاستر می گوید از سه سالگی جلوی دوربین بود، و زندگی اش خیلی به زندگی کنونی ابی گیل شبیه بود، همیشه در سفر با والدین، مثل کولی ها، که دائم به شهر جدید و کشور جدید می روند، و آدم همه اش در اطاق هتل است، با وسایلش، و شیشه شیر در یخچال کوچک زیرمیز... ولی او می گوید از این زندگی خیلی چیز آموخت و فرصت های زیادی پیدا کرد و یاد گرفت که حرفه ای باشد برای اینکه مجبور بود  سحرگاه سر صحنه حاضر باشد، دیالوگهاش را  حفظ باشد، کارهاش را بکند، و ضمنا سرخوش و سازنده هم باشد. فاستر می گوید ترکیب اینها او و ابی گیل را به هم شبیه می کند.

 

جودی فاستر می گوید در کار سینما در بچگی چیزی که خیلی دوست داشت، دوربین فیلمبرداری و طرز کار آن بود، و از کارگرهای صحنه درس می گرفت در باره فوکوس کردن یا شگردهائی که کارگران جلوه های بصری نشانش می دادند... ابی گیل می گوید برای او جذابیت کار فیلم این است که می تواند شخص دیگری بشود، و بعدش، باز خودش بشود، عجیبه در عین حال دو آدم بودن.

 

***

 

لونا شاد: مرسی از این گزارش... ولی بهنام! یک همچه فیلم هائی حس ماجراجوئی را در دخترهای نوجوان ستایش می کند... ظاهرا بخشی از یک جریان تازه در سینماست از فیلم های ماجراجویانه و حادثه ای – تخیلی، که نه پسربچه ها، بلکه دختربچه ها در آن  ها قهرمان هستند، دخترها و زن ها، مثلا هفته پیش راجع به فیلم «قیامت» حرف زدیم، که فیلم تخیلی – حادثه ای که قهرمانش یک زن است...

 

بهنام ناطقی: درسته، و زیاد شده اند این فیلم ها، فیلم جزیره نیم بر اساس یک کتاب پرفروش است به همین نام که همانطور که توگفتی، بیشتر خواننده هاش دخترهای نوجوان هستند. کتابی نوشته Wendy Orr   -- اما این ژانر فیلمهای تخیلی فانتزی برای نوجوانان با موفقیت فیلم های سری خداوندگار حلقه ها و اولین قسمت از سری نارنیا شروع شد.  اما قهرمانی دختربچه ها از جمله در فیلم قطب نمای طلائی یا The Golden Compass بود با شرکت نیکول کیدمن، که قهرمان آن یک دختر نوجوان و نترس بود، که متاسفانه علیرغم هزینه 180 میلیون دلاری  آن، در اکران اولش فقط 70 میلیون دلار فروخت.  برای فیلم جزیره نیم فروش صد میلیون دلاری پیش بینی کردند، فیلمی است با مضمون خانوادگی... که بچه ها می توانند با شخصیت آن رابطه بگیرند. 

 

لونا شاد: کسانی که با ادبیات بچه ها آشنا هستند، حتما کتاب رابینسون کروزو را خوانده اند در باره زندگی  در یک جزیره غیرمسکونی... در داستان جزیره نیم، رابینسون کروزو مخلوط شده با آن فیلم مشهور از یک پسر بچه «تنها در خانه» Home Alone.

 

بهنام ناطقی: بله، شباهت به Home Alone در این است که اولش دختر بچه باید از جزیره در برابر توریست ها دفاع کند و کاری می کند که آنها خیال کنند جزیره خطرناک است. ولی تماشاگر این فیلم باید باور کند که این دختر بچه، مهارتهائی برای  بقا در طبیعت دارد که جوانهای دو برابر سنش هم نمی توانند داشته باشند، اما در کتاب وندی اور، و همچنین در این فیلم، این ها را وجود پدردانشمندش با بازی جرالد باتلر، توجیه می کند.  به قول روث استاین، منتقد سنفرانسیسکوکرانیکل، که این فیلم را بهترین فیلمی که امسال دیده، و سرگرم کننده و جذاب توصیف کرده، تصاویر زیبای فیلم، مدیون توصیف های ادبی است که نویسنده وندی اور در کتابش کرده... که در فیلم مبنای طراحی صحنه قرار گرفته، ولی موفقیت فیلم، بیشتر از هرچیز، مدیون این دو سه هنرپیشه است که داستان عجیب و تخیلی آن را برای بیننده باورکردنی می کنند. دختر بچه در این جزیره بهشت مانند با پدرش و حیوانات زندگی رویائی را می گذراند، و وقتی پدرش می رود و بر نمی گردد، این دختر بچه که در دنیای فانتزی کتابها زندگی می کند، اول از یک شخصیت افسانه ای کمک می خواهد، قهرمان کتابهای نویسنده ای به نام Alex Rover  که او نقش پدرش را در این شخصیت می بیند و نقش این شخصیت خیالی را هم جرالد باتلر، بازی می کند، که در دنیای واقعی داستان فیلم، پدر این دختر است. اما این شخصیت ماجراجوی خیالی، در واقع ساخته و پرداخته نویسنده ای است به نام Alexandra Rover  که یک زن است با بازی جودی فاستر...  فیلم جزیره نیم، در در واقع ماجرای تحول شخصیت نویسنده است و قدرت گرفتن او است برای بیرون آمدن از لاکش... چون به خاطر نوعی بیماری روانی، حتی می ترسد از خانه اش بیرون بیاد...

 

لونا شاد: اینطور که تو تعریف می کنی، جذابیت این فیلم انگار این است که واقعیت و فانتزی در آن  مخلوط است، یعنی فرق می کند با فیلم های کاملا فانتزی مثل قطب نمای طلائی...  و جالب است که انگار می خواهد بگوید که ما در زندگی قوی تر هستیم از آنچه خودمان باور داریم... و به خیلی کارها قادریم بدون اینکه بدانیم...  منظورم این است که روحیه می دهد به تماشاگر، و داستانا فیلم هم  این است که دختربچه متوجه می شود که از قهرمان افسانه ای کتابهائی که می خواند، شجاع تر و نترس تر و تواناتر است.

 

بهنام ناطقی: به قول کلادیا پوئیگ، منتقد USA Today پیام فیلم این است که قهرمان داستان خودتان باشید. در عین حال که فیلم سرگرم کننده خانوادگی ساخته، همانطور که تو گفتی، روحیه بخش هم هست.  نکته ای که برای این منتقد جذاب است، رابطه نویسنده با بازی جودی فاستر است با قهرمان خیالی کتابهاش... انگار این آدم برایش وجود دارد و این قهرمان افسانه ای است که نویسنده را قانع می کند از کنج خلوتش  بیرون بزند. تاشا رابینسون، منتقد شیکاگو تریبون از تصاویر فیلم تعریف کرده و ترکیب بدون درز تصویرسازی کامپیوتری با تصاویر واقعی... و نوشته که زندگی نیم در این جزیره با حیواناتی که اطرافش هستند،  سریع بچه ها را داخل فیلم می کشد و تخیل بچه ها را تحریک می کند. ان هورنادی، در واشنگتن پست نوشته هرچند که ریشه های تقلیدی فیلم «جزیره نیم» کاملا آشکار است، ولی بدون شک بچه ها از بهشتی که در این جزیره تصویر می شود، لذت می برند، و اضافه کرده که گذاشتن دختربچه به عنوان قهرمان یک فیلم ماجرائی، خیلی تازگی دارد. 

 

لونا شاد: می  دانم که این فیلم جای بحث زیاد دارد، ولی بذاریم برای یک وقت دیگر، برای اینکه امروز باید یک کم در باره چارلتون هستون، ستاره بزرگ هالیوود صحبت کنیم که دیروز، شنبه، در سن 84 سالگی درگذشت در خانه اش در هالیوود.

 

گفتار روی ویدیو

 

لونا شاد (صدا): چارلتون هستن در نقش های حماسی می درخشد و برای بازی در فیلم بن هور 50 سال پیش جایزه اسکار گرفته بود. با قد بلند و ماهیچه های موزون بدنش، موفقیت چارلتون هستن همزمان شد با استفاده از پرده های عظیم سینماسکوپ،  به خصوص برای فیلم های حماسی  و تاریخی و دینی. چارلتون هستن، قامتی بلند داشت مناسب افسانه ها و اسطوره ها... از فیلم های عمده اش، علاوه بر بن هور،  براساس افسانه های انجیل، که 11 جایزه اسکار برنده شد، باید از «ده فرمان» یاد کرد، که هستن در آن نقش حضرت موسی را بازی کرد، و ال سید El Cid، در برابر سوفیا لورن، و 55 روز در پکن، و همچنین فیلم خاطره انگیز سیاره میمون ها.

 

علاوه بر بازیگری، چارلتون هستن در فعالیت های اجتماعی هم نقش رهبر را ایفا می کرد. مدتها رئیس سندیکای بازیگران هالیوود بود و همچنین رئیس انستیتوی فیلم آمریکا...  در دهه 1950 در جنبش حقوق  مدنی سیاهان به رهبری مارتین لوتر کینگ، راهپیمائی  کرد  و از سال 1998 هم سخنگوی  انجمن دفاع از حق حمل اسلحه بود، که از حقوقی است که در قانون اساسی آمریکا ذکر شده...

 

***

 

بهنام ناطقی: از نظر فعالیت سیاسی، چارلتون  به جناح محافظه کار وابسته بود،  و حزب جمهوریخواه،  و بارها با بازیگرانی که برای سیاستمداران لیبرال و جناح چپ و حزب دمکرات، فعالیت می کردند، از جمله Ed Azner به مبارزه قلمی و رسانه ای می پرداخت.  انگیزه چارلتون هستن در پیوستن به مبارزه برای حفظ حق حمل اسلحه، حراست از حقی بود که در قانون اساسی به رسمیت شناخته شده و هستن و همفکران او فکر می کردند که دولت می خواهد با وضع قوانین مختلف برای کنترل خرید و فروش اسلحه، روی این حق دست بیاندازد.

 

لونا شاد: راجع به بازیگری اش، چقدر از موفقیتش در فیلم هائی مثل بن هور و ده فرمان را مدیون صدای خارق العاده و آن صورت کشیده و خوش تراش و آن قامت بلند بود، و چقدرش قدرت بازیگری؟

 

بهنام ناطقی:در فیلم هاش، همیشه شخصیت مشابهی را تصویر می کرد،  حالا چه موسی باشد، چه خلبان هواپیما، چه بافلو بیل، راهزن غرب وحشی، چارلتون هستن، همیشه مرد شجاعی با ماهیچه های ورزیده و اراده ای آهنین... منتقدها او بازی او را مثل مرمر مجسمه ها خشک می دانستند  ولی به همان اندازه هم به خاطر پرهیزش از غلوگوئی در ایفای نقشها، ستایشش کرده اند. به قول نویسنده نیویورک تایمز، Robert Berkvist چارلتون هستن به قدری حضور قدرتمندی روی پرده داشت که هیچوقت دکورهای عظیم و جلوه های بصری و صدها بلکه هزارها سیاهی لشکر،  نمی توانستند از جلوه ی او چیزی بکاهند.

 

لونا شاد: شاید فرصتی است برای علاقمندان سینمای کلاسیک که حالا به یاد چارلتون هستن، بروند فیلم های قدیمی او را ببیند، از جمله فیلم 55 روز در پکن ازکارگردان برجسته نیکلاس ری، یا فیلم عظیم ترین داستان که تاکنون گفته شده، که در آن چارلتون هستن، نقش یوحنای تعمید دهنده را بازی می کند.  ولی بهنام!  می خوام سوژه را عوض کنم. یک گزارش داریم در باره افتتاح نمایشگاه مرور بر آثار نقاش معاصر ژاپنی، تاکاشی موراکامی، در موزه ی بروکلین...  که  داغ ترین و گران ترین بلیط هفته پیش در نیویورک بود به خاطر اینکه کانیه وست در میهمانی خیریه ی  آن شب کنسرت خصوصی داشت – شام در این میهمانی نفری هزار دلار بود، ولی بلیط آن هم ماهها بود که پیشفروش بود.

 

***

 

گفتار روی ویدیو

 

لونا شاد (صدا): و میهمانی مجلل موزه بروکلین با کنسرت خصوصی  کانیه وست، برای نمایشگاه مرور بر آثار نقاش ژاپنی تاکاشی موریکامی، با همکاری موسسه مد لوئی ویتان. پنجشنبه شب  در موزه ی بروکلین، به مناسبت نمایشگاه مرور بر آثار «تاکاشی موراکامی»، میهمانی مجلل شامی برپا بود همراه با یک کنسرت خصوصی از رپر طراز اول، کانیه وست، و همراه با نمایشگاهی از کیف های لوکس مارک لوئی ویتان.

برق دوربین عکاسها از جمله متوجه مانکن بین المللی خانم ایوا هرزیگوا Eva Eerzigova بود در کنار مارک حکوب، سرطراح، و مدیر هنری موسسه لوئی ویتان.

 

nim_takashi مارک جی کوب می گوید در این برنامه، مد، هنر و موسیقی را کنار هم می گذارد. او می گوید به عنوان طراح لوئی ویتان، با موریکامی کار کرده و موریکامی هم با کانیه وست کار کرده. جیکوب می گوید این برنامه نشان می دهد که هنر معاصر، فراگیر است و لذت بردن از آن مدرسه رفتن لازم ندارد. در داخل موزه، غرفه هائی به سبک میزهای فروشندگان خیابانی ی کیف های تقلبی لوئی ویتان برپا کرده بودند.

مارک جی کوب می گوید تماشای مردم در حال خرید از این غرفه ها نوعی کار هنری است، به خصوص که مغازه در نمایشگاه هنرمندی است که در طرح کیف ها کمک کرده. جی کوب می گوید ایده میزهای فروشندگان خیابانی، طنز را وارد کار می کند به خاطر حساسیت شرکت لوئی ویتان نسبت به جنس های تقلبی.

 

نمایشگاه مرور بر آثار تاکاشی موراکامی، که فرهنگ عامه و هنر والا را در هم می آمیزد، قرار است پای جمع تازه ای از مصرف کنندگان هنر و جنس های لوکس را به موزه باز کند. موریکامی می گوید انگار زمانه عوض شده چون هنر، شده سرگرمی، مثل وقتی برای اول بار حرف از همکاری مد و هنر به میان آمد... و شاید این هم سرگرمی آینده باشد. موریکامی کانیه وست را باحال و مارک جی کوب را نابغه می داند. فهرست میهمانان، ترکیبی ظاهرا ناهمگون بود از نامهای مشهور،ا ز جمله جان مک اینرو، قهرمان تنیس، بازیگر کریستین دیویس، مانکن ژاپنی چیچو آئوشیما، و معمار پیشتاز  فرنک گری  Frank Gehry و سلیتا یوبنکز Selita Eubanks -  مانکن بین المللی  سلیتا یوبنکز می گوید هنر و سرگرمی دورکاملی است و برای او، شبی است خیلی سکسی.  و سکسی تر از همه، کانیه وست بود که بنا به گفته منتقدها، جمعیت شیک و پولدار موزه را با اجرای خودش، میخکوب کرد.

 

***

 

بهنام ناطقی: مارک  جیکوبز، که یکی از خلاق ترین چهره های دنیای مد است که ده سال است شرکت لوئی ویتان را که واقعا به خواب رفته بود، با طرحهای خودش و ابتکارهای خودش بیدار کرد. در مورد این کیف های مشهور لوئی ویتان، این ایده مارک جیکوب بود که سراغ هنرمندان جوان برود و از آنها بخواهد طرح کلاسیک این کیف ها را طوری عوض کنند که ضمن اینکه تغییر زیادی نکند، تازگی هم داشته باشد.

 

لونا شاد: نوع هنرمندهائی که انتخاب کرده جالب است. سراغ هر کسی نرفته... به نظر تو چه وجه مشترکی بین این هنرمندها هست؟

 

nim_bn lst بهنام ناطقی  Behnam:  تاکاشی موراکامی اولی اش نیست، اما جالب است نوع این انتخاب، سراغ هنرمندهائی رفته که با نوع هنرشان، حالا مثل Stephen Sprouse  که کارش گرافیتی است نقاشی روی دیوار، یا تاکاشی موراکامی، هنری است بر اساس کارتون و فرهنگ عامه، یک جور اعتبار خیابانی می بخشند به این جنس های لوکس، که به خاطر قیمت بالائی که دارد، به طبقه ای تعلق دارد که به هرحال، با فرهنگ محلات فقیرنشین مراکز شهرها که دیوارهاش پر از خطوط  کج و معوج گرافیتی است، اختلاف طبقاتی دارد. اما نوع تقلبی این کیف ها که مارک جیکوبز با برپا کردن سکوها و گماشتن هنرپیشه هائی در نقش سیاهیوستهاتی مهاجر آفریقائی که در نیویورک و پاریس این کیف ها و چیزهای تقلبی دیگر، مثل ساعت رولکس تقلبی را می فروشند، به نوع دیگری دارد بر اعتبارخیابانی خودش و Brand لوئی ویتان تاکید می گذارد... یعنی در عین اینکه Brand را با استفاده از هنرمندان جدید و چهره های جوان و زبان معاصر در هنر، تقویت می کند و گسترش می دهد، در عین حال، براندازی هم می کند، هم با قاطی کردن هنرخیابانی با کالای لوکس، و هم با عرضه آن روی میزهای شبیه میز فروش جنس های تقلبی... نوعی دارد برند خودش را بر می اندازد... این برانداختن را آن قاچاق فروشها سالهاست دارند انجام می دهند به طوری که به نوعی به دمکراتیزه شدن سلیقه نزدیک شده ایم وقتی هر کس می تواند طرح کیف لوئی ویتان را دستش بگیرد، چه آنکه آن را از مغازه خریده 2 هزار دلار، چه کسی که آن را 20 دلار از روی بساط دستفروش کنار خیابان خریده...  بنابراین آن اختلاف طبقاتی که خرید کیف روش تاکید می گذاشت، با خرید نوع تقلبی آن، برمی افتد... و این طرح، حالا خوب یا بد، هر چه، دیگر وجهه طبقاتی اش را از دست می دهد. زن مدیرعامل که حقوق شوهرش ماهی 10 میلیون دلار است همان کفش را دست می گیرد که تایپیست شرکت، که حقوقش  ماهی 2 هزار دلار است. اگر این شیک است، هر دو می توانند شیک باشند.

 

لونا شاد: پس چرا ملت صف می کشند در پاریس و نیویورک برای خریدن لوئی  ویتان های اصل؟ چه اصراری است دیگر؟

 

بهنام ناطقی: پول زیادی دارند خیلی ها...

 

لونا شاد: ما هم حرف زیاد داریم و وقت کم است....  مرسی از این گزارشها، تا فردا...

 

بهنام ناطقی: مرسی لونا شاد.

ویدیو و دنباله مقاله...

March 31, 2008

Armory Show 2008 & “Shine A Light”

«رولینگ استونز» و نمایشگاه جهانی هنرهای تجسمی

 

shine_band در این قسمت از گزارشهای شباهنگ، بهنام ناطقی ناطقی دو گزارش پیاپی عرضه می کند، همراه با مجری برنامه، لونا شاد. ابتدا، نگاهی است به مراسم افتتاح فیلم جدید مارتین اسکورسزی از یک کنسرت زنده گروه رولینگ استونز، که با بررسی نقدهای فیلم دنبال می شود، و سپس، مروری است سریع، با بیش از دویست عکس از بهنام ناطقی، در نمایشگاه عظیم «آرموری» که سالانه گالریهای پیشتاز عالم را گرد می آورد زیر یک سقف در نیویورک، و آثار مطرح ترین هنرمندان معاصر از کشورهای مختلف، برای فروش عرضه می شود. متن کامل سناریوی برنامه، گفتگو میان لونا شاد و بهنام ناطقی را اینجا نقل می کنیم.

 

لونا شاد: بهنام!

 

بهنام ناطقی: لونا شاد!

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی با لونا شاد

لونا شاد: مثل اینکه بابابزرگهای راک اندرول باز هم یک برگ برنده دیگر زده اند زمین با این فیلم... در سنینی که بیشتر مردم دلشان می خواهند بازنشسته باشند و با نوه ها بازی کنند...

 

بهنام ناطقی: تم بابابزرگها، گروه رولینگ استونز را رها نمی کند، که معروف هستند به راکر های چروکیده، یا wrinkled راکرز... بگذار در باره این فیلم یک چیز بهت بگم. یک روز آمدم یک DVD جدید نگاه کنم، اولش تبلیغ این فیلم بود و همان 90 ثانیه مرا میخکوب کرد و اشک از چشمهام در آورد... خیره کننده بود، و اینطور که نقدها نوشته اند، فیلم تاریخی ای از آب درآمده، به دلیل اینکه توانسته جادوی رولینگ استونز را ضبط کند... و توجیه کند که چرا هنوز هم تور آنها از پرفروش ترین تورهای راک در دنیا است با صدها میلیون دلار فروش.

 

لونا شاد: بهنام! این فیلم برنام افتتاحیه جشنواره برلین بود ماه پیش و خیلی هم آنجا صدا کرد... و خیلی ها از نسل تو و نسل های بعد از تو و قبل از تو، صبح جمعه 4 فوریه در صف خواهند بود برای تماشای این فیلم در اولین سئانس...

 

بهنام ناطقی: من هم یکیش...

 

لونا شاد: پس تو دیشب در سینمای زیگفلد نبودی؟

 

بهنام ناطقی: نه، با اینکه «میک جگر» چند بار روی تلفن همراه برای من پیام گذاشته بود، ولی من چون کار داشتم نرسیدم برم. بعدا از دلش در می آرم.

 

لونا شاد: (می خندد) دیدم سراغ تو را از من می گرفت. گزارش خبرگزاری آسوشیتدپرس را می بینیم از افتتاح فیلم دیشب در نیویورک، و بعد بر می گردیم با بهنام – برای گزارش نمایشگاه عظیم هنرهای تجسمی در نیویورک... و همچنین برای نگاهی به آنچه مطبوعات آمریکا گفته اند در باره این فیلم نوری بتابان – Shine A Light .

 

گفتار بهنام ناطقی روی ویدیو

 

shine_mick دیشب، یکشنبه شب، در سینمای زیگفرید نیویورک، به مناسبت نمایش فیلم «نوری بتابان» کار مارتین اسکورسزی از کنسرت گروه رولینگ استونز، ستارگان پاپ، از جمله خانم جنیفر لوپز و همسرش مارک انتنی، آمده بودند – همراه با اعضای رولینگ استونز، که به جای قرمز، روی فرش سیاه قدم گذاشتند. فیلم کنسرت رولینگ استونز را در تئاتر نسبتا کوچک بیکن، در نیویورک نشان می دهد.

اسکورسزی می گوید بعد از دیدن کنسرتهای متعدد گروه، تصمیم گرفت اجرای زنده آنها را فیلم کند و فیلمبرداری در تئاتر بیکن نیویورک هم ایده  خود او بود.

 

منتقدها می گوید اسکورسزی با کمک گروهی از بهترین فیلمبرداران، توانسته اند شور و انرژی مقاومت ناپذیر اجرای زنده ی این گروه را ضبط کند.

 

میک جگر، ترانه سرا و خواننده گروه می گوید انتخاب ترانه برای فیلم کار سختی بود. ترانه Shattered از جمله ترانه های همیشگی کنسرتهای رولینگ استونز است.

 

shine_keith خبرنگار می گوید این کار شما در 60 سالگی است. در هشتاد سالگی چه خواهید کرد؟

جواب سئوال هشتاد سالگی را کیت ریچاردز، گیتاریست و آهنگساز گروه می دهد. کیت ریچاردز می گوید تا هشتاد، 15 سال راه است ولی تا هفتاد را می رسد. و به خبرنگار می گوید که در هفتاد سالگی هم راک اندرول خواهد زد، چون کار دیگری نمی تواند بکند و در 5 سال باقی تا هفتاد سالگی، چه تغییری می تواند بکند که در 65 سال گذشته نکرده.

 

ترانه ای ماندنی از دهه 1960 – خیال انگیز و عصیانگر... طنز سیاه. Sympathy for the Devil.

 

کیت ریچاردز می گوید خوبی کار مارتین اسکورسزی این بود که گروه روی صحنه وجود هفده دوربین و کادر فنی آنها را احساس نکردند. او همنوازی با نوازنده چیره دست بلوز، بادی گای را والاترین لحظه کنسرت می داند که ریچارد می گوید تصادفی تصمیم گرفت گیتار خودش را به او هدیه کند.

 

***

 

لونا شاد : مرسی بهنام، از این گزارش. معلوم است که اسکورسزی گروه بزرگی از فیلمبرداران برجسته را برای گرفتن تصاویر این فیلم دعوت کرده، هفده فیلمبردار، خیلی هاش روی دست... ولی اینطور هم نیست که کسی تا حالا فیلم رولینگ استونز روی صحنه را ندیده باشد...

 

shine_martin بهنام ناطقی: خیلی از کنسرتهای رولینگ استونز، یا تورهای گروه، باید بگم، ضبط شده، برای پخش از تلویزیون ها و حتی پخش مستقیم از طریق ماهواره به سینماها، ولی این از موارد معدودی است که گروه رسما برای ضبط به روی فیلم اجرا می کند، صحنه اش فرق می کند...محال است در همچه تئاتری که 1500 نفر فقط گنجایش دارد، اجرائی از رولینگ استونز را ببینی، برای اینکه تقاضا به قدری زیاد است که همیشه در استادیومهای 20 هزار نفری، 30 هزار نفری اجرا می شود... در تئاتر، تجربه خیلی نزدیک تر است، و اینجا در فیلم، که طبعا خیلی خیلی نزدیک تر از اجرای زنده... و وقتی فیلم روی پرده های عظیم IMAX نشان داده شود، آن وقت این صحنه نسبتا کوچک، چندین برابر اندازه واقعی اش، بزرگتر دیده خواهد شد. اسکورسزی گفته شخصیت های گنگستری که در فیلمهای بزرگش تصویر کرده ربطی به رولینگ استونز ندارند، اما موسیقی آنها در طول سالها، همراهش بود، برای اینکه به نوعی صدای زمانه بود، و مثلا از ترانه آلوده به خشونت Gimmie Shelter در سه تا از فیلمهاش استفاده کرده...

 

لونا شاد: بهنام، اسکورسزی در مصاحبه دیروز با آسوشیتدپرس گفته موسیقی رولینگ استونز در عین زیبائی و صداقت، خشن و حیوانی و حتی شهوانی است، و در طول سالها، منبع الهامش بوده. این همه لغت را یکجا گفته؟

 

بهنام ناطقی: نه، همه اینها ترجمه brutal است -- هفده تا از ترانه های رولینگ استونز در فیلم هست، از جمله ترانه هائی که همیشه کنسرتها را داغ می کند، مثل Start Me Up یا کوکم کن! و ترانه «شکر قهوه ای» که در باره اعتیاد به هروئین است و ترانه Jumping Jack Flash که همه را به رقص می آورد.... اما چیز غیرعادی در این فیلم، حضور هنرمندان جدید است در دوئت هائی هم با میک جگر هم با کیت ریچاردز، مثلا کریستینا اگیلرا، خواننده و گیتاریست گروه White Stripes جک وایت، و البته نوازنده سالخورده و نابغه ی گیتاربلوز جنوب آمریکا، بادی گای، که در دهه 1960 الهامبخش رولینگ استونز و سایر گروههای جوان بریتانیائی بود.

 

لونا شاد: بهنام، مارتین اسکورسزی علاوه بر فیلمهای معروفش، چند تا مستند مهم هم راجع به موسیقی ساخته، از جمله در باره باب دیلن... و حتی ادیتور فیلم قدیمی کنسرت عظیم وودستاک بود Woodstock منظورم این است سابقه دارد در مستندسازی راک. به قول کیت ریچاردز، این رولینگ استونز نبودند که مارتین اسکورسزی را آوردند ازشان فیلم بگیرد، بلکه اسکورسزی بود که آنها را انتخاب کرد. منتقدها چی می گویند در باره این فیلم؟

 

shine_luna2بهنام ناطقی: به قول تاد مککارتی، منتقد مجله تخصصی ورایتی، از مارتین اسکورسزی در این فیلم چیز زیادی نیست، جز اینکه یک فیلم حرفه ای از کنسرت ساخته که بزرگداشت این ترانه های زیبا و ماندنی ست و بزرگداشت استادی اعضای گروه در نوازندگی و اجرا، و بزرگداشت ماندگاری و دوام آنها در طول سالها. و یادآوری کرده از درخشش میک جگر، که در تورهای اخیر همه از هیجان و انرژی و رقص و حرکت خستگی ناپذیرش تعریف می کنند، آدمی که در 63 سالگی، هیچ از چپاول عمر هیچ آسیبی برنداشته ... در هرحال،

ظاهرا فیلم نوری بتابان به قدری خیره کننده است که جای ایراد گرفتن ندارد. یعنی یک کنسرت است، به اضافه یک مقدار بحث و گفتگو قبل از کنسرت، بین مارتین اسکورسزی و اعضای گروه... و بقیه فیلم، به قول کرک هانیکت، منتقد هالیوود ریپوتر به قیمت یک بلیط سینما، تو را می برد به یک کنسرت رولینگ استونز، و دیگر چی می خوای در زندگی؟ البته مثل فیلم اخیر کنسرت U2 که از تکنیک سه بعدی استفاده کرده، در نشان دادن رابطه گروه با تماشاگرها، موفق نیست... برای اینکه تماشاگرهای بیکن تیاتر دعوتی بودند و به هر حال هر کاری بکنند ساختگی است برای اینکه می دانستند در فیلم هستند... اما در هر حال، به قول هانیکت، اسکورسزی عطر و طعم مستند را به فیلم اضافه کرده با نشان دادن مثلا اشتباه ها، ناراحتی ها، فقدان ارتباط بین فرهنگ موسیقی و فرهنگ سینما... و بین صحنه های کنسرت هم یک مقدار از مصاحبه های قدیمی گروه گذاشته، سئوالهای احمقانه و جوابهای بی ربط... غیر از وقتی خبرنگاری از ریچاردز می پرسد با این زندگی ای که تو کردی تو چطوری سرپائی، چه رسد به اینکه گیتار می زنی، ریچاردز هم می گوید هنوز شانس به من پشت نکرده. و لحظه ای دیگر که میک جگر جوان به یک مصاحبه کننده معروف آمریکائی به نام Dick Cavett می گوید که فکر می کند 50 سالش هم بشود باز هم راک بزند.

 

shine_luna لونا شاد: پس خوب است که جمعه ها تو تعطیلی، از صبح می ری توی صف این فیلم. ولی بهنام، از این سوژه می خوام گریز بزنم به یک خبر که یک جورهائی به دوره شروع کار رولینگ استونز و جنگ ویتنام بر می گردد... که خبر روز هم هست... مرگ عکاس کامبوجی، دیت پران، که داستان فرار وحشتناکش از چنگال حکومت مخوف خمرهای سرخ موضوع فیلم Killing Fields یا مزارع کشتار بود.

 

گفتار لونا شاد روی ویدیوی درگذشت عکاس جنگ ویتنام

 

لونا شاد: دیت پرن، دیروز یکشنبه، در شصت و پنج سالگی، دور از کامبوج، در یک بیمارستان در نیوجرسی مرد... سرطان پانکراس داشت. مرگ او را خبرنگار نیویورک تایمز، سیدنی شانبرگ اعلام کرد، که به خروج او از کامبوج کمک کرد و کتاب Killing Fields را در این باره نوشته بوددیت، مترجم و دستیار خبرنگار نیویورک تایمز، سیدنی شانبرگ بود در سال 1975، هنگامی که هم ویتنام و هم کامبوج به دست کمونیست ها افتاد. هزاران نفر در کامبوج طعمه خشونت خمرهای سرخ شدند، و دیت ماهها اسیر بود و به زور در مزارع بدون غذا از اسرا کار کشیده می شد.

 

بهنام ناطقی: . این کتاب، یعنی Killing Fields و بعد فیلم آن، به کارگردانی رانالد جافی که 9 سال بعد از پایان جنگ بیرون آمد، به ادعانامه ای تبدیل شد علیه فجایع حکومت خمرهای سرخ، و اسم کتاب، «مزارع کشتار»، اسمی بود که دیت به آن داده بود. دیدن این فیلم، انگار تمام آن لحظه ها را برای بیننده زنده می کند و هنوز هم فیلم خارق العاده است و به دیدنش می ارزد.

 

لونا شاد: بهنام! دیت در سالهائی که در آمریکا بود به عنوان سفیر حسن نیت کمیسیون عالی آوارگان سازمان ملل فعالیت می کرد و بنیادی را برای بالابردن آگاهی در باره هولوکاست کامبوج و فجایع حکومت کمونیستی آنجا، به وجود آورد... بعد از این خبر، برویم سر نمایشگاه عظیم هنرهای تجسمی در نیویورک... راجع به نمایشگاه عظیم هنرهای تجسمی در نیویورک صحبت کنیم. نمایشگاهی که معروف است به Armory Show، در تالارهای عظیم یک اسکله بزرگ در ساحل رودخانه هادسن..

 

گفتار روی ویدیو از مجموعه عکسها:

 

لونا شاد: امسال 160 گالری نقاشی از 39 شهر مختلف از 21 کشور دنیا، آثار نقاشها و مجسمه ساز ها و هنرمندهای خود را در غرفه های این نمایشگاه به تماشا گذاشته بودند، -- آثاری از دو هزار هنرمند زنده و فعال معاصر... و دیروز و پریروز و امروز، صف هائی هزار نفری تشکیل شده بود بیرون نمایشگاه برای جمعیتی که می خواستند بلیط بخرند که این آثار را تماشا کنند، و تو بهنام! تو هم شنبه آنجا بودی.

 

shine_fair1 بهنام ناطقی: اولین نکته ای که هر ناظری در برخورد با این نمایشگاه نمی تواند انکار کند، موفقیت خیره کننده ی مردمی آن است، و همین صف های چند هزار نفری... امسال هنوز جریان دارد این نمایشگاه و آمارش را بعدا خواهیم شنید، اما سال گذشته در همین محل، حدود 52 هزار نفر ظرف سه روز از آن دیدن کردند، سال قبلش 47 هزار نفر و امسال حتما بیشتر خواهد بود...

 

لونا شاد: منظور از بازار چی است؟ مردم می توانند کار ها را بخرند؟

 

بهنام ناطقی: دقیقا! فرقش مثلا با نمایشگاه های عظیم موزه ها در این است که اینجا کارها فروشی است، و انتخابی وجود ندارد. هیچکس نمی گوید این کار باشد این کار نباشد، غیر از صاحب گالری که غرفه زده آنجا. او هم فقط در میان هنرمندانی که عرضه می کند، طبعا آنها را بر می گزیند که مشتری دارند... ولی همین جذابش می کند... این حالت هرج و مرجی که در آن هست... البته یک مقرراتی هست. مثلا فقط کار معاصر نشان داده می شود از هنرمندان زنده... و کارها باید دست اول باشد، یعنی کاری که جای دیگر فروش رفته را نمی توانند اینجا بگذارند... این هم تازگی می دهد به کارها... من یک مقدار عکس گرفتم از این نمایشگاه... که فکر می کنم دیدنش برای تماشاگران ما جالب باشد، یک طعمی بچشند از مجموعه هنرمعاصر...

 

گفتار بهنام ناطقی روی ویدیوی مجموعه عکس ها

 

بهنام ناطقی: این عکس ها تند تر از آن می گذرد که من اسامی تک تک نقاشها را بگویم، ولی همه آنها از هنرمندان طراز اول هستند، بعضی ها هم در این نمایشگاه هستند و هم همین الان در نمایشگاه عظیم وعمده ی بی ینال ویتنی کارهاشان در معرض تماشا است.

 

لونا شاد: چه کسانی به دیدار این مجموعه می آیند؟

 

shine_fair_bn بهنام ناطقی: خریدارها، که بعضی مجموعه دارهای خصوصی هستند و بعضی هم موزه ها که از شهرهای مختلف آمریکا و از کشورهای مختلف می آیند برای تماشا و خرید... اما این صدهزار جمعیت، که ظرف سه روز اینجا می آیند، اینها خریدار نیستند، تنها چیزی که این ها می خرند، یعنی باید بخرند، بلیط نمایشگاه است که ارزان هم نیست. سی دلار است -- اما کنجکاوی و اشتیاق مردم جالب است نسبت به هنرهای تجسمی ی جدی... اینها برای این می آیند که نبض هنر، نبض هنر زنده ی دنیا، در این جا می تپد. اینها همه کار هنرمندان طراز اول است که بازار دارند... یعنی مشتری دارند... پارسال 85 میلیون دلار در این سه روز کار خریده شد در این نمایشگاه. سال قبلش 62 میلیون دلار، و امسال ممکن است از 100 میلیون دلار بالا بزند.

 

لونا شاد: کارها چند است؟ قیمت ها چی است؟

 

بهنام ناطقی: متوسط قیمت آثار حدود 10 هزار دلار است اما خیلی کارها هست بالای صدهزار دلار... نمایشگاه Armory به این خاطر به این اسم خوانده می شود که یک مدت در ساختمان عظیم پادگان سرپوشیده نظامی در مرکز شهر اجرا می شد که حالا برای این جور کار ها آن را اجاره می دهند، اما به تدریج به قدری بزرگ شد که آنجا دیگر جا نبود. قبل از آن اسم این نمایشگاه Gramercy Art Fair بود که یادم است در سال 1994 در اطاقهای یک هتل خیلی بزرگ مشرف به پارک گرامرسی در مرکز شهر برپا می شد و گالریها اطاق های هتل را پر می کردند. چند سالی است که نمایشگاه منتقل شده است به باراندازهای سابق کشتی که آن ها هم تالارهای عظیم سرپوشیده هستند که برای نمایشگاه ها آنها را شهرداری اجاره می دهد. این نمایشگاه ها که حرفه ای هستند، معمولا باید برای خواص باشند، یعنی برای خریداران و مجموعه دار ها، اما به قول منتقد نیویورک تایمز، استقبال مردم از آنها، هویت این نمایشگاه ها را تغییر داده. همزمان با این نمایشگاه، چند نمایشگاه تخصصی دیگر، مثلا از هنر آوانگارتر، یا متفاوت، یا الکترونیک و نظائر آن هم در جاهای دیگر برگزار می شود و جالب است که در شهر نیویورک، که خودش همیشه بازاری عظیم برای هنر است، کسانی که برای دیدن این نمایشگاه از جاهای دیگر می آیند، می توانند بروند چند خیابان پائین تر به محله چلسی، که بیشتر از 300 گالری کوچک و بزرگ، آنها هم آثار هنرمندان خودشان را همیشه در طول سال نمایش می دهند. نمایشگاه مشابه دیگری که آن هم خیلی مورد استقبال قرار گرفته است، نمایشگاه هنر بازل یا بال سوئیس است که قبلا فقط آنجا بود، ولی حالا یک روایت آن در محل دائمی نمایشگاه ها در شهر میامی برگزار می شود و خیلی شبیه است به این نمایشگاه... یک نمایشگاه نظیر این هم در شیکاگو هست. همه اینها را یک موسسه خصوصی نمایشگاه های تجاری می گرداند، که حالا وارد هنر هم شده و رئیس آن هم کریس کندی، پسر رابرت کندی است. گیج کننده است راه رفتن در این نمایشگاه که برخلاف موزه یا گالری، آثار خیلی نزدیک به هم گذاشته شده اند به طوریکه آدم به تدریج خودش را از هر طرف مورد هجوم فکر و طرح و رنگ می بیند.

 

لونا شاد: جذابیت نمایشگاه های هنرهای تجسمی این است که همه را ریخته اند در کنار هم، از آپستره تا فیگوراتیو، از مجسمه و نقاشی گرفته تا چیدمان...

 

shine_fair_2 بهنام ناطقی: مثل این است که یک عده همزمان داد بزنند... گوش را کر می کند اما لذت جانبخشی در این جند صدائی هست، به خاطر اینکه مثل خود نیویورک، این نمایشگاه و اصولا نمایشگاه های این چنین، طرح و نقشه از پیش آمده و هدف و فکر و ایده ئولوژی خاصی ندارند... گاهی داشتن این چیزها می تواند لطمه برند. مثلا یکشنبه پیش من رفتم به بی ینال ویتنی، که الان هم باز است و تا اول تابستان همیشه دایر است در موزه ویتنی که یکی از موزه های عمده شهر است،... فرق این art fair یا نمایشگاه بازار با نمایشگاه موزه در همین هدف دار بودن یا هدف مدار بودن نمایشگاه موزه است که مثلا یک نفر یا چند نفر curator هنرشناس برجسته با یک فلسفه خاصی می آیند تصمیم می گیرند الان هنر در چه مرحله ای است و به نظر ما باید چه جور هنری را الان نشان بدهیم بعد دور می روند و آثار هنرمندان را انتخاب می کنند. حاصلش این است که مثلا در نمایشگاه ویتنی، که بعضی از هنرمندانش در این جا هم هستند، یعنی گالری شان آمده اینجا برایشان غرفه گرفته... کمتر نقاشی می دیدی، کمتر مجسمه به شکل سنتی آن می دیدی، حتی مجسمه های خیلی پیشتاز، تاکید بر نوع هنرهائی بود که خریدارانش موزه ها هستند، یا هنرهائی که اصلا خریدار ندارد، مثل چیدمان های خیلی با فکر ولی غیرقابل دیدن، که باید سه صفحه مقدمه بخوانی تا ببینی مثلا منظور از سه تا سطل آب و شیلنگ و چند ریشه گل و گیاه که فلان هنرمند کنار هم گذاشته زیر چراغهای مخصوص چی است... منظورم این است که در اینجا، با هنر مردمی تری مواجه هستیم که قابل مصرف است، یعنی شیء بودن قابل فروش بودن از خواص آن هست. از این نظر، سنتی تر است از نمایشگاه ویتنی.

 

لshine_luna behnamونا شاد: خوب بود بعضی از این کارها را معرفی می کردی و راجع به هنرمندانشان حرف می زدی، ولی امروز به جای درختها، کل جنگل را نشان ما دادی، مرسی بهنام از این گزارش، و آن عکسها. نمی دانم عکاس هم هستی.

 

بهنام ناطقی: از این عکسها معلوم می شود که عکاس نیستم! اتقاقا.... مرسی لونا شاد.

 

نویسنده و تهیه کننده و مجری: بهنام ناطقی

مجری: لونا شاد

ویدیو و دنباله مقاله...

March 27, 2008

Doomsday





بینشی مرگبار از جهان آینده، با الهام از سینما...



فیلم قیامت Doomsday از کارگردان انگلیسی نیل مارشال، که هفته آخر ماه مارچ، در صدر جدول پرفروش ترین فیلم های آمریکا قرار داشت، بینشی سیاه در باره آینده بشریت بعد از حمله مرگبار یک ویروس را با یک داستان حادثه ای در آمیخته است، و فرصتی می دهد به رانا میترا Rhona Mitra بازیگر زن که در نقشی حادثه ای و حماسی در محور فیلم، بدرخشد.

فیلم Doomsday یا قیامت، جهانی را تصویر می کند در آینده ای نه چندان دور، که در اثر نفوذ ویروسی مرموز و مرگبار، میلیونها در بریتانیا کشته می شوند. برای جلوگیری از اشاعه بیشتر مرگ، باقی مبتلایان را به زور به اسکاتلند تبعید می کنند، پشت یک حصار غیرقابل نفوذ.داستان فیلم قیامت بیست و پنج سال بعد از آن شروع می شود که جمعیت اسکاتلند از بین رفته و تمام کشور قرنطینه شده، و پشت حصاری نفوذناپذیر قرار می گیرد تا از سرایت ویروس به جاهای دیگر دنیا جلوگیری شود. اما یست و پنج سال بعد، مهار ویروس شکست خورده است و ویروس شروع می کند به قربانی گرفتن در انگلستان، و دولت تصمیم می گیرد یک واحد ویژه را به سرپرستی یک افسر زن به نام ایدن سینکلر با بازی رانا میترا Rhona Mitra به پشت دیوار قرنطینه اعزام کند، در جستجوی شفا.بازیگر انگلیسی، «کرگ کان وی» Craig Conway در این فیلم سرپرست یک دسته از مردان آدمخوار است که نیروی اعزامی از انگلیس را گروگان می گیرند. این دسته که سرووضع آنها یاد آور فیلم Mad Max است، در راه بیرون رفتن از محدوده اسکاتلند مبارزه می کنند. برای نیل مارشال، جمع و جور کردن این فیلم عظیم کار بزرگی بود. نیل مارشال در مصاحبه ای می گوید دو فیلم قبلی او راجع به شش هفت تا آدم بود محصور در فضاهای بسته، و شلوغ ترین صحنه ای که کارگرانی کرده بود 20 تا سیاهی لشگر داشت در حالیکه در فیلم روزقیامت هفتصد هشتصد سیاهی لشکر دارد. او می گوید همه چیز بیرون استودیو در فضاهای واقعی در اسکاتلند و آفریقای جنوبی فیلمبرداری شده و در طیفی گسترده از محیط های جوراجور، از خیابان گرفته تا جنگل و کوه و قلعه، کاملا متضاد با کارهای قبلی او.باب هاسکینز، بازیگر دیگر فیلم، که نقش رئیس عملیات نیروهای انگلیسی را عهده دارد است، می گوید تماشاگر از دیدن این فیلم به وحشت می افتد چون امکان شیوع ویروس کشنده هیمشه وجود دارد و موضوع قرنطینه کردن مردم، که این فیلم پیش می کشد، وقتی آدم به دولتها نگاه می کند، می بیند زیاد بیراه نیست.از جمله زندگی هائی که پشت حصار اسکاتلند کشف می شود، یک قلعه قرون وسطائی است، و زندگی ای به سبک آن دوران، که به فیلم رنگ حماسی می دهد. رانا میترا، ستاره فیلم، که در صحنه های رزمی می درخشد، در مصاحبه ای فیلم قیامت را سفری رنگین می خواند، به جهان های مختلف، چشم اندازی از رنگ و تنوع و تاریخ و فرهنگ، مد، و دیوانگی ... ترکیبی است از فیلمهای خداوندگار مگس ها Lord of the Flies و Mad Max، تحت تاثیر داروهای نیروزا.کین Kane با بازی ملکم مکداول، فرمانده شبه فاشیست این جهان قرون وسطائی است که به فرستادگان آنسوی دیوار می گوید درمانی برای این ویروس وجود ندارد. ملکلم مکداول بازیگر نقش Kane می گوید شخصیت او به تعبیر شکسپیری اش، ترکیبی است از مکبث و شاه لیر، اما شخصیت خارق العاده ای است و با اینکه این یک افسانه علمی است، ما را به قرون وسطی می برد و اثری است پر از تخیل.
***
فیلم قیامت از پیامد فیلمهائی می آید که از حمله ویروسی و فجایع آن خبر می دهند و جهان آینده ای تصویر می کنند که یا قرنطینه است یا خالی از سکنه.. همین ماه پیش، در فیلم حادثه ای و افسانه علمی I Am Legend «من لجند هستم» با شرکت ویل اسمیت، نیویورک قرنطینه بود و بیمارهای زیرزمینی، سالم های روی زمین را شکار می کردند. یا فیلم «28 روز بعد» که در آن حمله ویروسی، مردم را به زامبی، یا دیوانگان آدمخوار، تبدیل کرده بود، که می خواستند همه را به رنگ خود در آورند. از این مثال ها بسیار است. اما پیشتر، اینگونه فیلمها جهان بعد از حمله اتمی را تصویر می کردند، مثل Mad Max که جهان بعد از آخرالزمان را تعریف می کرد، و بعد هم از ترس AIDS و ابولا و ویروس های دیگر، حالا جهان بعد از آخرالزمان می تواند ویروسی باشد نه اتمی.سوژه فیلم و حتی بعضی صحنه ها و شخصیت های فیلم «قیامت» تکراری به نظر می رسد، برای اینکه رسما دارد به چند فیلم مشخص معاصر اشاره می کند، از آنها برداشت می کند، صحنه هائی از آنها را در ترکیب با هم بازسازی می کند، که بعضی منتقدها گفتند به قدری از این طرف و آن طرف برداشت کرده، که اصالتش را از دست داده، ولی بعضی دیگر و ظاهرا تماشاگران در آمریکا، که این فیلم را کشف کرده اند، در آن شوق و اصالت و حرکت می بینند.از جمله فیلم های الهامبخش فیلم «قیامت،» یکی فیلم «فرار از نیویورک» است که 26 سال پیش روی پرده آمد و سری فیلم های Mad Max از جرج میلر، که آن هم 26 سال پیش شروع شد – اما وجه مشترک فیلم «قیامت» با کارهای قبلی خود نیل مارشال، از جمله فیلم Descent یا نزول، زن محور بودن آن است. فیلم Descent یک گروه از زنان جسور، توانا و متکی به نفس را به غاری کشف نشده می برد برای روبرو شدن با شبح هائی نیمه حیوان، نیمه مرد. اما در Doomsday بار پیروزی بر شر، بر دوش قهرمان زن گذاشته شده است، که تواناهای رزمی را با زیبائی و آسیب پذیری زنانه در می آمیزد.به قول دیوید هیتبرند، منتقد روزنامه فیلادلفیا اینکوایرر، فیلمسازهای انگلیسی بهتر از آمریکائی ها در ساخت و پرداخت قهرمانهای زن برای فیلم های حادثه ای موفق بوده اند. از مثالهای دیگرش مثلا از کیت بکینسیل Beckinsale باید اسم ببریم به خاطر فیلم Underworld و اینجا هم رانا میترا، با تغییر قیافه، به یک قهرمان فیلم حادثه ای تبدیل شده. فیلم Doomsday یا قیامت هم، به نظر آن منتقدهائی که به اصیل بودن یا نبودن آن گیر ندادند، فیلمی است با حال و هوشمند. ولی در باره فیلم Doomsday باید گفت این فیلم پر انرژی، یک پروژه بلندپروازانه برای نیل مارشال، کارگردان جوانی است که با دو فیلم قبلی اش، واقعا گل کرد – اینجا مارشال سعی کرده جهانی کاملا تخیلی به وجود بیاورد، که خاستگاهش، منبع الهامش، سینماست، فیلمهائی است که با آنها بزرگ شده. هر چند که خیلی منتقدها گفته اند تقلیدهای این فیلم، بدون ابتکار است، یعنی تقلید است تا بزرگداشت.فیلمهای کلیدی مثل سری Mad Max از جرج میلر، که فیلم «قیامت» تا حدودی یادآور آن است، فرهنگساز هستند، مرجع به وجود می آورند، از نظر فضا سازی، لباسها، دکورها، و حتی شخصیت ها، و هم از نظر داستان... و فیلم هائی مثل قیامت، با رجوع به آن فضاها، کارشان راحت تر می شود، چون به جای تعریف یک موقعیت یا فضا، می توانند آن را با استفاده از پیامهای بصری، به صورت تلگرافی، خیلی سریع به تماشاگر منتقل کنند. به قول وزلی موریس، منتقد باستن گلوب، انگار نیل مارشال در فیلم قیامت، قطعات تکه پاره ماشین های قدیمی را جمع کرده و از آنها یک ماشین نو و قشنگ درست کرده. برای همین است که به نظر می آید این فیلم ممکن است دنباله یا قسمت دوم یک فیلم دیگر باشد، مثلا از سری فیلم های Resident Evil با میلا جانوویچ و نظائر آنها، یا حتی همان Mad Max... اما نه فقط اینها... از فیلم های ترسناک سری زامبی ها خیلی استفاده کرده.اما آدمهائی که در اسکاتلند به نیروهای ویژه اعزامی لندن حمله می کنند، زامبی نیستند، یا مردگان آدمخوار، نیستند. بلکه یک دسته پانک های نهیلیست هستند، با موهای مدل سرخپوستی موهاک، و تزئینات پانکی، و خالکوبی و لباسهای چرمی... و آدمخوار هستند، مثل زامبی ها، ولی با این تفاوت که قربانیان خود را اول می پزند، یا کباب می کنند، قبل از خوردن. با نمایش این ها، فیلمساز می خواهد حس چندش را در تماشاگر بیدار کند، در کنار لذت نظاره کردن کباب شدن بدن، او می رود برای ایجاد آن حس چندش، ولی آن قدر در آن اغراق می کند با نمایش دست و پای پاره و پوره که اینطرف و آنطرف افتاده، که خنده دار می شود. آنها که این ژانر را می شناسند، زیرلب لبخند می زنند، برای اینکه اغراق تا حد خنده آور شدن چیزهای وحشتناک و چندش آور، از ویژگی های این ژانر است. بعضی منتقدهای آمریکائی نیز فیلم «قیامت» را کبوبیده اند، مثلا به خاطر سروصدای شدید آن، به خاطر علاقه اش به نشان دادن خون و درندگی آدمها، به خاطر ضعفش در استفاده از بازیگرها... ولی شاید بعضی منتقدها، فیلم ها را به جای معیاری که خود کار پیشنهاد می کند، می خواهند با یک معیارهای کلی بسنجند و اینطوری، خیلی از فیلم ها کم می آورند، در حالیکه کوشش عظیمی که این همه طرح و رنگ و صحنه را کنار هم آورده، به هرحال یک امتیازهائی در همین بلندپروازی و تلاشش باید بگیرد. از جذابیت های این فیلم، غیر از هیجان یک فیلم خوش ساخت حادثه ای، نمایش یک مجموعه زیرفرهنگی، یا subculture پانک است که از دهه 1970 در موسیقی راک باب شد در انگلیس و بعد به آمریکا آمد. غیر از مدل لباسها و موها و آرایش پانکی، در soundtrack فیلم هم خیلی از موسیقی کوبنده ی پانک راک استفاده کرده، و جالب است که وقتی اینها یکی از سربازها را کباب می کنند، ترانه ای از آن گروه مشهور دهه 1980 می شنویم که اسمش بود آدمخوارهای ظریف جوان Fine Young Cannibals. از ستایشگران فیلم «قیامت» منتقد باستون گلوب است که نوشته مارشال نشان می دهد که یک صحنه گردان خارق العاده است برای نشان دادن هرج و مرج و وحشیگری کمیک... ساختن دنیاهای تازه.فیلمهای آینده نگر، یا futurist و اغلب افسانه علمی ها، پیام های اجتماعی و سیاسی هم در لابلای داستان دارند. از موفقیت های نیل مارشال در این فیلم، ترکیب فرهنگ ها و موقعیت های اجتماعی است، به خصوص ترکیب کردن دنیای پانکی آینده در شهر گلاسکو، با دنیای قرون وسطائی در قلعه ای که دانشمند دیوانه به نام Kane با بازی ملکلم مکداول در آنجا سنگر گرفته. در آنجا با یک فرهنگ فئودالی و گرایشهای فاشیستی روبرو هستیم. در دنیای پانکها هم همچنین، نوعی فرهنگ فاشیستی حکمفرماست، که غیر را رد می کند و برتری طلب است. در هر دو این موقعیتها، همان دشمنی با جهان بیرون ادامه دارد. رهبران خشونت طلب هر دو گروه، عصبانی هستند از اینکه تمام اسکاتلند را دورش دیوار کشیده اند و مردم را محبوس کرده اند.این دنیاهای مختلف و چندگانه، که در اسکاتلند تحت قرنطینه شکل گرفته اند، ظاهرا در آینده هستند، اما به گذشته های دور و نزدیک بر می گردند، و هر چند ظاهرا در تضاد هستند با دنیای بیرون، که فرمانده با بازی باب هاسکینز و شخصیت افسر با بازی راندا میترا، از آنجا می آیند، ولی آن هم دنیائی است با زمینه های فاشیستی، مثل زمان هیتلر، که آدمها را بردند سوزاندند که جامعه را تطهیر کنند. فیلم قیامت، به بهانه این ویروس که هر چه می تواند باشد، تصویر سیاه و تلخی از آینده می دهد که یا هرج مرج پانکی است و وحشیگری بی هدف آدمخوارها... یا نظام قرون وسطائی فئودالی است و پدرسالاری، یا دنیای فاشیستی، مبتنی بر تکنولوژی امروز... ولی ریشه این هرج و مرج را هم در حال پیدا می کند: برای اینکه اول فیلم، در سال 2007 هستیم، وقتی راه حل دولت انگلیس برای مبارزه با ویروس مرموز و مرگبار، این است که مریض ها را در حصار بگذارند که همانجا برای خودشان بمیرند.

مشخصات فیلم

قیامت Doomsday
سناریست وکارگردان: نیل مارشال Neil Marshall - بازیگران: رانا میترا Rhona Mitra، باب هاسکینز Bob Hoskins، کرگ کان وی Craig Conway و ملکلم مکداول Malcolm McDowell.

ویدیو و دنباله مقاله...